این صفحه در تاریخ 28 اذر 98 به روز شد.
معرفی فیلم بادبادک باز (۲۰۰۷)
بادبادک باز (کاغذپرانباز) فیلمی بر اساس رمانی به همین نام از خالد حسینی و به کارگردانی مارک فورستر است که نامزد دریافت جایزه اسکار شد.
داستانی پر از آب چشم در باره کودک خوشبختی ساکن کابل، به نام امیر است که بهخاطر رها کردن دوستش حسن، پسر خدمتکار پدرش زجر میکشد. داستان فیلم در واقع اعتراضی به آشوبها و بینظمیهای چند دهه اخیر افغانستان از حکومت سلطنتی افغانستان گرفته تا حمله نیروهای شوروی سابق و مهاجرت دسته جمعی افغانها به پاکستان و ایالات متحده آمریکا و نهایتاً حکمرانی رژیم طالبان بر افغانستان است.
بادبادکباز یا کاغذپران نخستین اثر منتشرشده خالد حسینی، رمانی به زبان انگلیسی است.
امیر یک نویسنده اهل افغانستان از تبار پشتون ساکن کالیفرنیا است که برای نجات یک بچه راهی افغانستان میشود؛ افغانستانی که در تحت حاکمیت طالبان است و یکی از سختترین دوران تاریخ چند هزار سالهاش را سپری میکند و به بهانه این سفر به افغانستان امیر داستان زندگیاش را تعریف میکند.
امیر در سن ۱۲ سالگی به یار همیشگی خود حسن خیانت میکند و این گناه تا سالها مانند یک استخوان در گلویش گیر مانده و حتی شادترین لحظات زندگی را برای او تیره و تار میکند. در سال 1979 با حمله روسها به افغانستان امیر با پدرش (بابا) از افغانستان فراری میشوند. در این زمان طالبان حسن و همسرش را به دلیل تعصبات قومیتی در افغانستان، به قتل میرسانند و تنها پسری معصوم (سهراب) از آنها به یادگار می ماند، پسری که در دستان طالبان اسیر میشود. امیر با شنیدن این داستان تصمیم به نجات دادن سهراب و از امریکا دوباره به افغانستان برمی گردد و آنجا با حقیقتی درباره ی پدرش و حسن روبرو می شود......
معرفی فیلم پای چپ من(106)
معرفی فیلم پای چپ من
پای چپ من داستان کریستی براون فیلمی درام محصول ۱۹۸۹ ایالات متحده آمریکا به کارگردانی جیم شریدان و هنرنمایی دانیل دی-لوئیس است. فیلم برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای دانیل دی لوئیس و همچنین جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای برندا فریکر شده است.
این فیلم داستان زندگی کریستی براون شاعر و نقاش ایرلندی است که سال 1932 در یک خانواده کاتولیک در دوبلین دیده به جهان گشود. کریستی مبتلا به فلج مغزی بود و تنها میتوانست پای چپ خود را حرکت دهد. فیلمنامه این اثر اقتباسی است از زندگی نامه خودنوشتِ کریستی براون.
پزشکان معتقد بودند او از لحاظ ذهنی دچار معلولیت است، اما مادرش نمی خواست این مسئله را باور کند و تمام تلاش خود را به کار بست تا به او آموزش دهد و همین یادگیری ، باعث ارتباط برقرار کردن با دیگران شد و در 7 سالگی با پای خود گچی را برداشت و روی تخته کلمه ای را نوشت که این موضوع نقطه عطفی در زندگی اش بود.

معرفی فیلم پدران و دختران(2015)
پدران و دختران درامی خانوادگی به کارگردانی گابریل موچینو است. در این فیلم بازیگرانی همچون راسل کرو، آماندا سایفرد، آرون پال، دیانه کروگر، کونزنی والیس، بروس گرینوود، جانت مکتیر، کیلی راجرز، جین فوندا و اکتاویا اسپنسر ایفای نقش کردهاند.
قصه بر حول زندگی پدری نویسنده و رابطه عاطفی و نزدیک او با دختر خردسالش است که در تصادف مادرش را از دست داده است. پدر هم در اثر تصادف دچار مشکلات روانی است و بقیه ماجرا که دنبال کردنی است....
معرفی فیلم پرنده خارزار (104)
معرفی فیلم پرنده خارزار (1983)
محمدامین مروتی
کارگردان: داریل دوک
ریچارد چمبرلین در نقش کشیش، راشل وارد در نقش مگی و کریستوفر پلامر در نقش اسقف
سریال پرنده خارزار (The Thorn Birds) در چهار قسمت دو ساعتی ساخته شده است.
مضمون فیلم تقابل عشق زمینی و آسمانی است. کشیشی که خود را وقف خدا می کند و به احساسات بشری پشت می کند و زنی که عاشق اوست و خدای کشیش را به چشم هوو و رقیب خود می نگرد. فیلم پر کشش و جذاب پرنده خارزار از روی کتابی به همین نام ساخته شده است. کتابی که در سال ۱۹۷۷ توسط کالین مک کلاف نویسنده استرالیایی نوشته شد. این کتاب نخستین بار در سال ۱۳۶۸ با ترجمه فرشته طاهری با نام «مرغان شاخسار طرب» و در سال ۱۳۷۱ با ترجمه طاهر صدیقیان و رویا صدوقی با نام «مرغ خار» و با عنوان «پرنده خارزار» توسط مهدی غبرایی و نیز با نامهای دیگر توسط مترجمان دیگر ترجمه و منتشر شده است.
مضمون عشق خاکی و افلاکی به کرّات در ادبیات عرفانی خودمان هم آمده است. مضمونی اگزیستانسیل که در قصه های مولوی و قصه پیر صنعان و اشعار حافظ و تصوف جمال پرستانه مکرر شده است. مضمونی که زندگی سنت اگوستین را زیرو رو کرد.
در تصوف مقدم عشق زمینی رقیب عشق آسمانی تلقی می شد ولی در تصوف عاشقانه و جمال پرستانه عشق زمینی جاده صاف کن و مکمل عشق آسمانی و همراستای آن است.
(103)-معرفی فیلم ۳:۱۰ به یوما (1957و ۲۰۰۷)
معرفی فیلم ۳:۱۰ به یوما (1957و ۲۰۰۷)
فیلم تولید شده در سال 1957 به کارگردانی دلمر دیوس و با بازی گلن فورد و ون هفلین است . همین فیلم در سال 2007 به کارگردانی جیمز منگولد بازسازی شده است. راسل کرو و کریستین بیل، لوگن لرمان، پیتر فوندا و بن فاستر در این فیلم ایفای نقش کردند. این فیلم در ۸۰ امین مراسم اسکار، نامزد جوایز بهترین موسیقی فیلم و بهترین میکس صدا بود که در نهایت هیچکدام را به دست نیاورد.
نکته محوری فیلم امکان تغییر آدمها ولو آدم ها جنایتکار در شرایط مقتضی است. این که انسان ها بدذات و خوش ذات و سیاه و سفید نیستند. قهرمان داستان که انسانی جانی است چنان تحت تاثیر درستی دشمنش قرار می گیرد که با پای خود به مسلخ می رود.
بن وید که مجرمی تحت تعقیب و سردسته یک گروه راهزن است؛ در شهر کوچکی در آریزونا دستگیر میشود. در حالی که افراد وید به سرکردگی چارلی پرینس به فکر آزادسازی او هستند؛ کلانتر مردان شهر را برای کمک به انتقال او فرامیخواند. آنها باید وید را با قطار ساعت ۳:۱۰ برای اجرای حکم اعدام، راهی یوما کنند. دن ایوانز که یک کشاورز و جانباز جنگ داخلی آمریکا است؛ در حال از دست دادن مزرعه خود به دلیل بدهی است. او برای نجات مزرعه خود حاضر به شرکت در این سفر خطرناک میشود.
یک کلمه
یک کلمه
محمدامین مروتی
150 سال پیش میرزا یوسف خان مستشارالدّوله (1202-1274ه.ش) رساله ای نوشت به نام "یک کلمه". مَخلص رساله این است که دلیل عقب ماندگی ایران، یک کلمه است و آن فقدان قانون به عنوان میثاق ملی است.
این رساله قبل از صدور فرمان مشروطه نوشته شد و باعث بیش از سه سال حبس و آزار نویسنده شد. دستگاه ناصری به خصوص از این جمله مستشار الدوله عصبانی بود که: "شاه و گدا در برابر قانون مساوی اند.". مستشار 20 سال قبل از صدور فرمان مشروطیت، به مظفرالدین شاه که در آن زمان ولیعهد بود نوشت:
"اگر زمامداران ایران در صدد تاسیس دولت مقننه برنیایند، سیر حوادث تاریخ بر ما تحمیل خواهد کرد."
مظفرالدین شاه پس از سفر سومش به اروپا گفت می پذیرم که قانون لازم داریم، اما مستشارالدوله ده سال قبل از فرمان مشروطیت فوت کرده بود.
مستشارالدوله توسط حسین خان سپهسالار صدر اعظم ناصرالدین شاه جذب وزارت امور خارجه شد. در تفلیس با آخوندزاده و در لندن با ملکم خان آشنا و دوست شد. وی تفلیس و مسکو و پاریس و لندن را از نزدیک دیده بود و تجاربش را از این جهانگردی ها در قالب این رساله مدون کرده بود که مقتبس از اعلامیه حقوق بشر و قانون اساسی فرانسه است.
مستشار الدوله ابتدا با الهام از "روح القوانین" منتسکیو، نام رساله اش را "روح الاسلام" گذاشته بود زیرا معتقد بود که روح اسلام با مشروطیت و حقوق بشر منافاتی ندارد. وی معتقد بود شریعت تابع اقوال ضعیف فقیهان شده تا جایی که احساس می کنند با وجود شریعت نیازی به قانون نیست. آیت الله بهبهانی در "تنزیه المله" به همین استدلال، مبنای فقهی و شرعی داد. بهبهانی در تفسیر "واَمرهم شُوری بَینهم" معتقد است که این الزام مشورت که در قرآن آمده و در سنت اجرا شده، تعارف نبوده و حتی پیامبر و امام معصوم هم باید در امر حکومت مشورت کنند و نظر مردم را در حاکمیت دخالت دهند.
پیش از مستشارالدوله، مَلکَم خان و سیدجمال الدین اسدآبادی نیز با این راهبرد موافق بودند. مستشارالدوله در این رساله چنین استدلال می کند که روح اسلام عدالت است و عدالت در کشورهای مترقی بیشتر از ایران است. چرا؟ به خاطر اینکه روح اسلام مغفول افتاده است. "بنیان و اصول نظم فرنگستان یک کلمه است و هر گونه ترقیات و خوبی ها نتیجه همان یک کلمه است."
از میان معاصران سیدجواد طباطبایی و مرحوم داود فیرحی به راه مستشارالدوله و نایینی رفتند یعنی ارتقاء شریعت به قانون به مثابه میثاق ملی.
اما آخوندزاده علیرغم ستایشی که به"یک کلمه" و شخص مستشارالدوله داشت- به عنوان یک لائیک نقدهایی را به رساله وارد کرد. آخوندزاده یک لائیک بود و مستشارالدوله یک سکولار.
آخوندزاده در مقابل بر این باور بود که دلیل پیشرفت غرب، نهضت های اجتماعی است که در ایران نداریم و ملت باید اول از مفهوم حاکمیت ملی آگاه شود. ارابه کشور به چند حیوان مختلف السیر بسته شده که هریک به سویی می روند:
"باید همه ملت لیبرال گرد تا عراده به راه افتد. صدراعظم باید ملت را در خیالات خود شریک گرداند."
آخوند زاده شرط این تحول را انتشار علوم و تغییر الفبا می دانست ولی نمی گفت چه کسی و چگونه باید این کار را بکند. رساله مستشارالدوله هم در جهت اشاعه علوم و آگاه ساختن مردم و هم برای مجاب کردن حکومت به تغییر بود. روش مستشارالدوله، اصلاح طلبانه و روش آخوندزاده انقلابی بود ولی مشروطیت نهایتا با هر دو روش توانست متحقق گردد.
منبع:
اندیشه پویا شماره 70 آذرماه 99
بازگشت به دولت رفاه
بازگشت به دولت رفاه
محمدامین مروتی
فوکویاما که پس از فروپاشی شوروی، به نوعی پایان تاریخ را با پیروزی لیبرال دموکراسی اعلام کرده بود، در نوشته های بعدی اش، از این موضع عدول کرد و در مقاله اخیرش با عنوان "لیبرالیسم و نارضایتی هایش" می گوید نگاه درست لیبرال دموکراسی به مکانیسم بازار تبدیل به نوعی مذهب شد و اعتماد لیبرال دموکراسی به گسترش بی سابقه اش، زودهنگام بود و بازگشت نوعی از ملی گرایی دست راستی، این رویا را بر هم زد. ملی گرایی در قالب دولت هایی مانند ترامپ، هند (مودی)، برزیل، لهستان و مجارستان، روسیه و ترکیه و خروج انگلیس از برگزیت و سربرکردن ملی گرایان افراطی در کشورهای اروپایی، قوت و قدرت خود را نشان داد.
مشکل دیگر لیبرال دموکراسی این است که کاری با زندگی خوب ندارد و جای جهان بینی را با فرهنگ مصرف و لذت پر می کند. لیبرال دموکراسی همچنین غافل از اجتماعی بودن انسان و ارتباطات گسترده اش است. در حالی که سوسیالیسم و ناسیونالیسم راست، خوراک کافی برای نوعی هویت یابی و همبستگی اجتماعی فراهم می کند.
فوکویاما چاره را در رفتن به سوی دولت های رفاه و نوعی جماعت گرایی می داند و می نویسد:" یکی از بزرگترین دستاوردهای لیبرالیسم ایجاد دولت های رفاه مدرن در نیمه قرن بیستم بود که ببه باز تولید ثروت پرداختند." (اندیشه پویا- شماره 70- آذر 99)
دولت های رفاه
دولت های رفاه
محمدامین مروتی
ایده های اصلی سوسیالیسم:
طبق تعریف، سوسیالیسم اجتماعی کردن تولید است نه دولتی کردن آن. از آن طرف هر نظام سرمایه داری، لیبرال نیست همانطور که هر اقتصاد دولتی، سوسیالیسم نیست. سوسیالیسم به مثابه اجتماعی کردن وسایل تولید، در کمونیسم روسی و چینی وجود ندارد. اجتماعی کردن وسایل تولید در تئوری های رزا لوگزامبورگ و آنارشیست هایی مانند باکونین و کروپکتین وجود داشت ولی در عمل آن را ندیده ایم و تجربه نکرده ایم.
ایده های اصلی لیبرالیسم:
لیبرالیسم بر ایده محوری اومانیسم و کرامت ذاتی انسان (نه انسانی خاص) شکل گرفته است. این کرامت ذاتی مبتنی بر حقوق طبیعی است. لاک می گوید اولین حق طبیعی حق زیستن و زنده ماندن است. تحقق این حق مستلزم حق مالکیت شخصی بر اموال من جمله ابزار کار و مبادله آزاد است. کانت به کرامت ذاتی بشر تاکید می کند و اینکه باید انسان هدف باشد نه وسیله. استوارت میل قاعده یا "اصل ضرر" رساندن به دیگری را مرز آزادی می داند.
ترکیب سوسیالیسم و لیبرالیسم:
اما برای حفظ این آزادی وجود دولتی حداقلی مورد نیاز است و برای حفظ کرامت انسانی، حداقلی از تامین اجتماعی. هنر سیاستمداران در ایجاد تعادل بین میزان دخالت ضروری دولت است که ممکن است از زمانی به زمان دیگر و از کشوری به کشور دیگر فرق کند. مثلا در زمان بحرانهای انسانی از قبیل سیل و زلزله و پاندمی های مختلف، دولت باید امکانات و سرمایه ای برای محافظت از اقشار آسیب پذیر داشته باشد.(مثلا اعلام قرنطینه) نقطه تعادل ثابتی که همگان بر آن توافق کنند وجود ندارد. لذا اشکال مختلف لیبرالیسم و دولت رفاه را در کشورهای جهان مشاهده می کنیم.
به عنوان یک اصل مداخله دولت در آنجا ضروری است که بخش خصوصی به سبب فقدان امکانات یا انگیزه نتواند کار دولت را انجام دهد.
در عمل نوعی ترکیب لیبرالیسم و دولت رفاه را در اکثر کشورهای موفق جهان می بینیم. حتی در آمریکا و انگلستان هم حزب دموکرات و حزب کارگر یک پای دولت رفاه بوده اند. به همین دلیل ترامپ به شدت با برنامه بهداشتی اوباما معروف به Obama care مخالف بود.
دولت رفاه ترکیب حقیقی و واقعا موجود لیبرالیسم و سوسیالیسم است.
ابن خلدون(1332-1406م)
ابن خلدون(1332-1406م)
(732-808 ه.ق)
زندگی:
ابوزید عبدالرحمن بن محمد بن خلدون حضرمی معروف به «ابن خلدون» در تونس متولد شد.
وی در هفده سالگی تمام افراد خانواده خود را در یک اپیدمی طاعون از دست داد. حدود ۵ سال نزد محمد بن ابراهیم الآبیلی به تحصیل پرداخت. آبیلی او را با آثار ابن رشد، ابن سینا و آثار جدید فلسفی قلمرو اسلامی آشنا ساخت. ابن خلدون نقد اخبار و اسناد که از ابن اثیر آموخته بود.
مدتی در مسائل و امور حکومتی بود که به زندان و تبعید وی نیز منجر شد.
اهمیت ابن خلدون:
جمعی از خاورشناسان چهارصد سال قبل از آگوست کنت و آدام اسمیت ابن خلدون را بنیانگزار جامعه شناسی و اقتصاد دانسته اند. او معروف به «فیلسوف المورخین» و «منتسکیوی عرب» است.
از آنجا که روش تحقیق ابن خلدون تجربی و تاریخی است، او را مسلمانی شرقی میدانند که ذهن و روح غربی دارد. حتی او را پرچمدار «ماتریالیسم تاریخی مارکس» میدانند. این بدان جهت است که ابن خلدون در مطالعه تاریخ به جای نقل حوادث به دنبال مبانی و اصول تحولات تاریخی(فلسفه تاریخ) است که خود بدان نام "علم عمران" داده بود. عمران علم اصول تاریخ است. ابن خلدون مهمترین معیار برای تشخیص اخبار صادق از کاذب را «عقل سلیم» میداند. وی معتقد است که:
«هدف تاریخ درک معنای باطنی رویدادهاست… تعمق و تلاش برای یافتن حقیقت، توضیح دقیق علتها و مبادی اوضاع و احوال فعلی، شناخت عمیق چگونگی و چرایی رویدادهاست. از این رو، تاریخ به طور جدی در فلسفه ریشه دارد. تاریخ شایسته آن است که شاخهای از فلسفه به شمار آید.»
تاریخ ابن خلدون:
تاریخ العبر کتابی است که در ۷ جلد نوشته شده و از یک مقدمه و ۳ بخش تشکیل شدهاست.
مجلد نخست همان مقدمه است. مجلد دوم از اخبار عرب آغاز میشود، سپس به تاریخ اسلام میرسد و بحث تا آغاز خلافت معاویه پیش میرود. مجلد سوم شامل درباره دولت اموی، دولت عباسی است. در میانه به پیدایش دولت علویان طبرستان و طولونیان مصر، شورش صاحبالزنج، صفاریان و سامانیان، قرامطه، حمدانیان، بویهیان، فاطمیان و سلجوقیان میپردازد و تاریخ اسلام را تا انتهای خلافت عباسی دنبال میکند. در مجلد چهارم بار دیگر به مسائل مختلف دنیای اسلام در طول قرون سوم تا ششم و درگیریهای میان دولتهای مستقل به ویژه در شرق عراق میپردازد.
مجلد پنجم بحث از تاریخ مناطق غربی دنیای اسلام در نواحی شامات و موصل است و در نهایت از لشکرکشیهای مغولان به نواحی شرق سخن میگوید. در مجلد ششم و هفتم به شمال آفریقا و اندلس میپردازد و تاریخ دولتهای محلی آن نواحی را بازگو میکند. مجلد هشتم فهارس کتاب است. گفتنی است که تاریخ ابن خلدون توسط دکتر عبدالمحمد آیتی به فارسی درآمده است. پیش از آن هم مقدمه ابن خلدون توسط پروین گنابادی در دو مجلد ترجمه شده بود.
نقش عصبیت در تاریخ :
ابن خلدون در تحولات تاریخی تاکید ویژه ای بر مسائل آب و هوا و جغرافیا و عصبیت دارد.
ابن خلدون می گوید اساس تشکیل سلسله ها مبتنی بر عصبیت است و اساس زوال شان بر زوال این عصبیت. قبایلی که عصبیت و همبستگی خونی بیشتری دارند بر سایر قبلیل غلبه می کنند و متصرفات و مایملک بسیار به دست می آورند ولی کم کم در فرهنگ مغلوبین حل می شوند و به خوشگذرانی می پردازند و طریق زوال می پیمایند تا نوبت به قبیله ای با عصبیت بالاتر برسد و همین سیر ادامه می یابد. همانند اعراب و ایرانیان. ابن خلدون هم به این تسلسل معتقد است و میگوید: «تاریخ تکرار میشود.» مرحله اول را تهاجم، سپس اوج، تجمل، استبداد و انحطاط میداند.
او بر قومیّت و عصبیت (پیوند خونی) تاکید دارد و ماهیّت دولت را از این دو جهت میداند. بهنظر او، با افزایش مالیاتها و فشار بر مردم، گروهی از مردم که اغلب بادیهنشین و قبایل هستند، شورش میکنند. برخی دیگر با جمعآوری طرفداران بسیاری، حکومت را ساقط میکنند. دوره حکومت این قبایل شروع میشود؛ که حکومت آنها دارای دورههایی است. دردوره اول چون این عدّه بسیار سادهزیست هستند و هزینه زیادی ندارند؛ بنابراین آنها نرخ مالیاتی را کاهش میدهند و فشار بر مردم کاهش یافته و انگیزه برای فعالیّت افزایش مییابد (رونق). افزایش درآمد مردم باعث میشود درآمد دولت نیز افزایش یابد. این درآمدها باز در مسیر اقتصاد خرج میشود و رونق، گسترش مییابد. از آنجایی که این حکومت، بر مبنای عصبیّت شکل گرفته، بنابراین این گروه، اعتقاد ویژهای به رهبر خود دارند و پیوند خونی بین آنها از خودگذشتگی را پدید آورده و مسائل مادی در بین آنها کمرنگ میشود.
در دوره دوم، بهمرور، این افراد با زندگی اشرافی خو میگیرند و نسل دوم در رفاه رشد میکنند؛ به همین جهت، مسائل مادی به مرور، پررنگ شده و اختلافات رشد میکند. در نتیجه از خودگذشتگی نیز کمرنگ میشود. با خو گرفتن به رفاه و اشرافیّت، هزینههای دولت افزایش مییابد، افزایش مالیات، بر مردم فشار آورده و انگیزه فعالیّت و درآمد مالیاتی را کاهش میدهد. تحت این شرایط دو راه وجود دارد:
۱. دولت، هزینههای خود را کاهش دهد؛
۲. نرخ مالیاتی را افزایش دهد.
ابنخلدون بیان میکند که دوباره نرخهای مالیاتی افزایش مییابد؛ زیرا این افراد به اشرافیت خو گرفته و هزینهها را نمیتوانند کاهش دهند؛ بنابراین، دولت نرخ مالیاتی را افزایش داده و در نهایت باعث مهاجرت و شورش میشود؛ تا یک گروه و قبیله دیگر به حکومت برسد. ملاحظه میشود که دیدگاه یاد شده با مدرنترین نظریههای اقتصاد دولت در متون نوشتهشده در قرن ۲۰ و حتی ۲۱ مطابقت دارد.
اقتصاد:
ابنخلدون برخلاف کلاسیکها، طرفدار دخالت دولت در امور اقتصادی بوده و نابسامانیهای اقتصادی را در رابطه با سیاست عدممداخله دولت میداند. از نظر او، برخی از فعالیتها چنان پرهزینهاند؛ که بخش خصوصی قادر به پرداخت مخارج آن نمیباشد. از این لحاظ، ابنخلدون معتقد است که دولت باید در اینگونه موارد مستقیما وارد عمل شود.
ابنخلدون پیشاهنگ طرح تئوری ارزش کار است؛ زیرا در مورد اهمیّت ارزش کار در تعیین ارزش اقتصادی تآکید کرده و ارزش کالا را معادل با کار متبلور در آن دانسته است.
گزین گویه ها:
«پیروی از سنّتها و عُرفها به این معنی نیست که مردگان زندهاند، بلکه به این معنی است که زندگان مردهاند.»
منابع:
دادگر، یدالله، تاریخ تحولات اندیشههای اقتصادی، قم، انتشارات دانشگاه مفید، ۱۳۸۳،
البرت نصری، نادر، برداشت و گزیدهای از مقدمه ابنخلدون، شیخ محمد علی، تهران، انتشارات دانشگاه ملی، ۱۳۵۹
تفضلی، فریدون، تاریخ عقاید اقتصادی، تهران، نی، ۱۳۷۲
همزبانی و همدلی
همزبانی و همدلی
محمدامین مروتی
جایی خواندم که:
"خدایا! کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچکس به مقصد خود نمی رسد؟"
زبان به همان اندازه که سرچشمه ی تفاهم است سرچشمه ی سوء تفاهم هم هست. به قول مولوی:
ای زبان! هم گنج بی پایان تویی
ای زبان! هم درد بی درمان تویی
همزبانی اگر به همدلی تبدیل شود، می شود تفاهم و اگر نشود می شود سوء تفاهم. از آن طرف لازمه ی همزبانی نیز همدلی است و همزبانی و همدلی دیالکتیکی متقابل دارند.
اما انگار دنیا بر مبنای سوء تفاهم بنا شده. زبان یکدیگر را نمی فهمیم و به هم سوء ظن داریم. سخنان یکدیگر را با نیت خوانی، به میل خود معنی و ارزیابی می کنیم. با افق ذهنی خودمان، با فرهنگ لغات خودمان، با قاموس و قانون خودمان و سعی نمی کنیم در دنیای هم وارد شویم و به زبان هم سخن بگوییم تا یکدیگر را بفهمیم. به جای سعی در فهم هم، سعی در تحمیل فهم خود می کنیم.
در حالی که نهایتا ما یک حرف داریم که در هیاهوی زبان و ایدئولوژی و تعصب و خودبینی گم شده است. همه نیکی را بر بدی و زیبایی را بر زشتی و حقیقت را بر دروغ ترجیح می دهیم ولی بر سر مصادیق زبانی شان به جان هم می افتیم. نهایتا حکایت دعوا بر سر عنب و اوزوم و انگور و استافیل است. برای توجیه این دعواها، دشمن می سازیم و می تراشیم. دنیا را به دو اردوی خوب و بد و زشت و زیبا تقسیم می کنیم و تکثر و نسبیت را برنمی تابیم.
جُستار چیست؟
جُستار چیست؟
محمدامین مروتی
جُستار اسم مصدرِ جُستن به معنی جستجو و پژوهش است که از بن ماضی فعل و پسوند "ار" ساخته می شود. گفتار و نوشتار نیز همین ساخت دستوری را دارند. در عربی "مقاله" معادل گفتار و "رساله" معادل جستار است. در انگلیسی مقاله معادل Articleو جستار معادل Essay به کار می رود. جستار در اصطلاح نوشته نسبتا کوتاهی است که در آن نویسنده قیدو بندها و التزام هایِ آکادمیکِ مقاله نویسی مانند ارجاعات و چارچوب های رسمی مقاله را ندارد. داریوش آشوری در کتاب فرهنگ علوم انسانی خود، دو واژهی رساله و جستاره را به عنوانِ برابرِ کلمهی Essay آورده و برای Essayist نیز از رسالهنویس و جستارهنویس استفاده کرده است.
فضای مجازی و وبلاگ نویسی در دنیای ما عرصه را برای جستار نویسی وسیع تر از همیشه کرده اند.
جستارها معمولا یک موضوع معین دارند که غالبا با عبارت "در باب" یا "در باره" بیان می شود. زندگی نامه نویسی و سفرنامه نویسی نیز عرصه دیگری برای داستان نویسی هستند.
شاهرخ مسکوب و محمد قائد و جلال آل احمد از بهترین جستارنویسهای معاصر هستند.
حرفی از آن هزاران...
در قیامت ملاک رستگاری عمل نیک و صالح است:
مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِّنْهَا وَهُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ : هر كس نيكى به ميان آورد پاداشى بهتر از آن خواهد داشت و آنان از هراس آن روز ايمنند.( سوره نمل / 89)
کلام هفته:
"کسی که نخستین بار به جای تیغ کشیدن به روی دشمن، به او دشنام داد، بنیادگذار تمدن انسانی بود. بدین سان بود که "کلمات"، جایگزین "اعمال" شدند و در بعضی اوضاع و احوال، (مثلا به هنگام اعتراف)، کلمات، یگانه جایگزین اعمالند." (فروید)
شعر هفته:
به تاريخم نگاه كن/ و به زبان بستگيِ تاريخي ام/ من كيسه بكس تاريخ بوده ام/ من بيماري هستم/ با يك پهلو دردِ مزمنِ تاريخي/ و يك جراحي وحشت انگيز جغرافيائي/ اما با تمامي اين اوصاف/ دلت را بر من مسوزان/ و چشمت را به خاطر من بر آب منشان/ چند هزار سال است كه ميگويم: «تا ابد اين گونه نخواهد ماند.»/ چندين هزار دقيقه ديگر هم خواهم گفت/ هيچ دشنامي، تاريخ را فتح نخواهد كرد.(نادر ابراهيمي)
داستانک:
" نقل است که شیخ ابوسعید ابوالخیر، به دهی رسید. آنجا زاهدی بود در خودمانده و دماغی در خود پدید کرده.
شیخ او را به دعوت خواند. او اجابت نکرد.
گفت :"من زاهدم و سی سال است تا به روزهام و خلق دانند که چنین است."
شیخ گفت: "برو و غربالی کاه بدزد تا از خود برهی!" (چشیدن طعم وقت/ شفیعی کدکنی)
طنز هفته:
مارکس زنده شد و به شوروی رفت. میخواست توی کنگره حزب کمونیست سخنرانی کنه ولی اعضای حزب نگران بودن شاید حرفی بزنه که خوشایند استالین نباشه. مارکس قبول میکنه که فقط یک جمله بگه. میره پشت بلندگو و میگه: «کارگران جهان! غلط کردم.»
روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام
روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام
شنبه ها: گفتارادبی - هنری یکشنبه ها:گفتار دینی دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا چهارشنبه ها: گفتار فلسفی پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی جمعه ها: گفتارهای متفرقه
https://telegram.me/manfekrmikonan
لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید.
معرفی فیلم اعجوبه(102)
معرفی فیلم اعجوبه
اعجوبه فیلمی جذاب و پرکشش به کارگردانی استیون شباسکی و محصول سال ۲۰۱۷ آمریکا است.
جیکوب ترمبلی، جولیا رابرتس، اوون ویلسون، نوآ جوپ، مندی پتینکین و ایزابلا ویدوویچ از جمله ستارگان فیلم هستند.
داستان فیلم درباره پسر بچهای بنام آگوست پولمن میباشد که به "سندرم تریچر کالینز" مبتلاست و همین باعث شده قیافه زشتی داشته باشد و برای پوشاندن چهره اش از کلاهخود استفاده کند.
اما بعد از رسیدن به کلاس پنجم تصمیم میگیرد در مدرسهای عادی به فراگیری درسهایش بپردازد. همین مسئله باعث می شود مورد مسخره همکلاسی هایش قرار بگیرد و برای پیدا کردن دوست به دردسر بیفتد. عالم بچه ها گاهی بیرحمی های خودش را دارد ولی در عین حال زیبایی هایش می چربد.
اعجوبه با استقبال بالایی از طرف تماشاگران مواجه شد و به فروش خوبی دست پیدا کرد. فیلم بازخوردهای عموماً مثبتی از سوی منتقدین دریافت نمود. با این حال، مخالف نیز داشت و برخی منتقدان آن را از نظر فیلمنامه و شخصیت پردازی اثری تکراری و کلیشه ای دانستند.
منبع: ویکی پدیا
معرفی فیلم کپی برابر اصل(101)
معرفی فیلم کپی برابر اصل
این فیلم رنگ و بویی فلسفی دارد و پیرامون مفهوم "اصالت" در اثر هنری شکل گرفته است ولی رفته رفته مسائل اجتماعی مانند نگاه زن و مرد به زناشویی و مسائل مختلف دیگر را هم در برمی گیرد.
کپی برابر اصل فیلمی به نویسندگی و کارگردانی عباس کیارستمی محصول سال ۲۰۱۰ است. ژولیت بینوش برای بازی در این فیلم جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن جشنواره فیلم کن ۲۰۱۰ را به خود اختصاص داد. عباس کیارستمی برای کارگردانی این فیلم در جشنواره فیلم کن ۲۰۱۰ یکی از نامزدهای جایزه نخل طلا بود.
خلاصه داستان:
جِیْمز میلر (شخصیت بازی شده توسطِ ویلیام شیمل)، نویسندهای بریتانیایی است که برای ایرادِ سخنرانی درباره کتاب تازهاش تحت عنوان «کپی برابر اصل» به توسکانی (ایتالیا) آمده است. وی در این کتاب، مسئله «اصالت» را در قبال آثار هنری بیاهمیت دانسته است، با این استدلال که هر بازتولید یکِ اثر هنری، خود، اثری است اصیل؛ نیز هر اثر هنریِ اصل، خود یک نسخهبرداری است از اثری به فرم دیگر. یک خانم فرانسویِ فروشنده عتیقهجات که نامش تا پایان فیلم ناگفته میماند (شخصیت بازی شده توسط بینوش)، چندین نسخه از کتاب میلر را خریداری کردهاست و برای درخواست امضا از او، به همراه پسر یازده سالهاش در این سخنرانی حاضر شدهاست؛ اما به علت بیتابی پسرش از سرِ گرسنگی و مزاحمت او برای حاضران، مجبور میشود پیش از پایان سخنرانی، سالن را ترک کند؛ و ازاینرو پیش از رفتن، شماره تلفن خود را به مترجمِ همراهِ میلر میسپارد.
میلِرْ برای ملاقات این زن به مغازهاش رفته به او پیشنهاد پیادهروی در آبادیهای اطراف میدهد. در راه، نکتههای ظریفتری در کتاب میلر میان آندو به بحث کشیده میشود، تا آنجا که میلر مدّعی میشود که حتی «مونالیزا» یک نسخهبرداری است از زنی که مدلِ این نقاشی بودهاست؛ خواه این زن واقعی بوده باشد یا خیالی.
به قصدِ بازدید از یک «نسخهبرداری» معروف دیگر، میلر و شخصیت بینوش به یک موزه هنری میروند. از این لحظه به بعد، اوقات زن داستان تلختر به نظر میرسد. به میلِرْ از لجبازیهای پسرش میگوید، ولی متوجه میشود که از نظر میلر رفتار پسرش قابل دفاع است. در قهوهخانهای در میان راه، میلر برای پاسخ دادن به تلفن همراهش لحظاتی از صحنه خارج میشود. در این میان، زنی کارمند در قهوهخانه، با تصور این که میلِرْ و شخصیت بینوش زنوشوهرند، با شخصیت بینوش درباره ازدواج و بخصوص اخلاق شوهرش (که به تصور او میِلرْ است) وارد صحبت میشود. شخصیت «بینوش» نیز بلافاصله نقش عوض میکند و زن قهوهخانهچی را در این مکالمه چنان همراهی میکند که انگار او و میلر واقعاً زنوشوهرند. وقتی میلِرْ به قهوهخانه بازمیگردد، شخصیت بینوش او را از این وانمود خبردار میکند. آن دو از قهوهخانه خارج میشوند و از اینجا به بعد، ماهیت صحبتهای میانشان بهکلّی عوض میشود: به جای انگلیسی، به ترکیبی از فرانسوی و انگلیسی صحبت میکنند (میلر اذعان میکند که در مدرسه، فرانسوی، و نَه ایتالیایی، فراگرفتهاست)، و از آن عجیبتر این است که لحن صحبتهایشان به گونهای تغییر مییابد که گویی آنها زن و شوهریند که پانزده سال با هم زندگی کردهاند و انگار پسرِ زن، پسرِ هر دوی آنهاست. بحثها شخصیتر و خصوصیتر میشوند و در فیلم، به عمد، مشخص نمیشود که حقیقت کدام است: آیا ایندو دراصل زن و شوهرند و از ابتدای فیلم داشتهاند نقش دو بیگانه را بازی میکردهاند، یا این که این دو، دو بیگانهاند که از جایی به بعد وانمود کردهاند زن و شوهرند. فیلم پس از چندی بحثهای اعترافآمیز میان این دو نفر، و با پیشنهاد نوعی آشتی میانشان به پایان میرسد.
جوایز:
نامزد نخل طلایی جشنواره فیلم کن ۲۰۱۰
برنده جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن جشنواره فیلم کن ۲۰۱۰
برنده جایزه سنبله طلایی پنجاه و پنجمین جشنواره فیلم وایادولید ۲۰۱۰
برنده جایزه یورو سینما جشنواره بینالمللی فیلم هاوایی ۲۰۱۰
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی زبان انجمن منتقدان فیلم دالاسفورت وورث ۲۰۱۱
نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی زبان جشنواره فیلم کن ۲۰۱۰
برنده جایزه جوانان و نامزد نخل طلا جشنواره فیلم کن ۲۰۱۰
نامزد هوگو طلایی بهترین کارگردانی جشنواره بینالمللی فیلم شیکاگو ۲۰۱۰
برنده جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره بینالمللی فیلم زردآلوی طلایی ایروان ۲۰۱۰
نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی زبان انجمن منتقدان واشینگتن دی سی ۲۰۱۱
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی زبان انجمن منتقدان فیلم سانفرانسیسکو ۲۰۱۱
برنده جایزه بهترین فیلم سال، جوایز انجمن منتقدان فیلم آنلاین ۲۰۱۲
نامزد جایزه بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه جامعه بینالمللی سینه فیل ۲۰۱۲
نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی زبان فیلم اوفتا ۲۰۱۲
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی زبان انجمن منتقدان فیلم گرجستان ۲۰۱۲
نامزد جایزه آفکا بهترین فیلم انجمن منتقدان فیلم استرالیا ۲۰۱۲
نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی زبان انجمن منتقدان فیلم اوهایو
منبع: ویکی پدیا
معرفی فیلم رستگاری در شاوشنک(100)
معرفی فیلم رستگاری در شاوشنک(۱۹۹۴)
محمدامین مروتی
رستگاری در شاوشنک یکی از بهترین فیلم هایی است که اخیرا دیده ام. با نویسندگی و کارگردانی فرانک دارابونت. فیلمی پرکشش با موضوع نقش زنده نگاه داشتن امید در بدترین شرایط.
شاشنک یک زندان بدنام است. داستان در دهه چهلِ قرن گذشته در زندان های آمریکا می گذرد. انسان بی گناهی به جرم کشتن زنش به حبس ابد محکوم شده. انسان تحصیلکرده و با سوادی که با خیلی از لمپن ها، همجنس گرایان و قاتلها مواجه می شود ولی کارش را با درایت و خوش قلبی پیش می برد.
رستگاری در عنوان فیلم به دو نوع رستگاری اشاره دارد. نوعی که رئیس زندان با پنهان شدن در پشت انجیل از آم سوء استفاده می کند و نوعی رستگاری واقعی که حاصل برای خود زیستن و درست زیستن در هر شرایطی است. در انتها انجیلی به دست رئیس زندان می رسد با جملهای با امضای اندی دوفرین که: «حق با شما بود رئیس! رستگاری در این کتاب نهفته!»
بازیگران:
تیم رابینز (اندرو «اندی» دوفرین)
مورگان فریمن (الیس بوید «رد» ردینگ)
باب گانتون (رئیس زندان ساموئل نورتون)
کلانسی براون (کاپیتان بایرون هادلی)
گیل بیلاز (تامی ویلیامز)
مارک روستون (باگز دیاموند)
جیمز ویتمور (بروکز هاتلن)
پل مککرین (نگهبان تراوت)
جوایز:
در مراسم جایزه اسکار سال ۱۹۹۴ این فیلم نامزد هفت اسکار شد (بهترین فیلم، بهترین بازیگر–مورگان فریمن، بهترین فیلمنامه، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین، بهترین موسیقی فیلم، و بهترین صدابرداری) اما موفق به بردن هیچیک نشد. مورگان فریمن نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شد ولی آن را تام هنکس که نقش "فارست گامپ" را در فیلمی به همین نام بازی کرده بود باخت.
رستگاری در شاوشنک در حال حاضر در فهرست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما در سایت IMDb با بیش از ۲۰۰۰۰۰۰ رأی رتبه اول را به خود اختصاص دادهاست.
معرفی فیلم رستگاری(99)
معرفی فیلم رستگاری(2014)
فیلم رستگاری the salvation ساخته کریستین لورینگ یک وسترن مدرن و پر هیجان و جذاب از سینمای دانمارک است. فیلمی از تقابل نیروهای خیر و شر در غرب وحشی بی قانون.
بازيگران: مد ميكلسن(جان)؛ اوا گرين( مدلاين)؛ جفري دين مورگان(دلارو)؛ مايكل پرسبرانت(پيتر) و جاناتان پريس(شهردار كين)
جان و برادرش پيتر پس از خاتمه جنگ دانمارك و آلمان در سالهاي 1860 به غرب آمريكا مهاجرت كرده بودند. هفت سال بعد همسر و پسر ده ساله جان به شوهر ميپيوندند.دليجان آنها توسط برادر گانگستر منطقه( دلارو) تسخير شده و همسرو كودك خردسال و بيگناه جان كشته ميشوند. حالا جان می خواهد انتقام بگیرد.
معرفی فیلم رنگ ارغوانی(98)
معرفی فیلم رنگ ارغوانی
رنگ ارغوانی از بهترین کارهای استیون اسپیلبرگ همراه نقش آفرینی دنی گلوور، دسرتا جکسون، مارگارت آوری، اپرا وینفری، آدولف سسار و رائه داون چونگ است که صحنه های مختلفش اشک را از چشم بیننده سرازیر می کند. فیلم داستان یک دختر جوان آمریکایی آفریقایی تبار در اوائل دهه ۱۹۰۰ است. موضوع محوری فیلم تبعیض جنسیتی در میان خود سیاه پوستان است.
رنگ ارغوانی برای ۱۱ جایزه اسکار، نامزد شد؛ شامل بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول زن برای گلدبرگ و بهترین بازیگر نقش مکمل زن مشترکاً برای آوری و وینفری.همچنین نامزد ۴ جایزه گلدن گلوب گردید.
معرفی فیلم گنجهای سیرا مادره(97)
معرفی فیلم گنجهای سیرا مادره(۱۹۴۸)
محمد امین مروتی
قصه فیلم حول جستجوی طلا در مکزیک و در بستری خشن از جدال طمع و زاده خواهی، جاهلیت و راهزنی، عقب ماندگی و بی قانونی است. جستجویی بی حاصل در روزگاری که اقتصاد زمین گیر شده و آرزوی پولدار شدن سریع در ذهن افراد جا خوش می کند.
کارگردان: جان هیوستون
بازیگران: هامفری بوگارت، والتر هیوستون (پدر کارگردان) و تیم هولت.
جوایز:
برنده جایزه اسکار بهترین کارگردانی
برنده جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی
برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (والتر هیوستون)
مگس و زنبور
مگس و زنبور
محمدامین مروتی
در مورد خوش بینی و بدبینی غالبا مثال نیمه پر و خالی لیوان گویاست. خوش بین ها نیمه پر و بدبین ها نیمه خالی لیوان را می بینند.
استعاره زیبای دیگر، استعاره مگس و زنبور است. زنبور گل ها را انتخاب می کند و بر آن ها می نشیند و بعضا از شیره شان عسل می سازد. بنابراین زنبور سمبل سازندگی به جای ایراد گرفتن و نق زدن است. اما مگس پلیدی ها را می بیند و همنشین کثافات می شود تا آلودگی را از جایی به جای دیگر بپراکند و توسعه دهد.
اگر استعاره لیوان، مبین نوع نگاه و نظر ماست؛ استعاره زنبور و مگس مبین نحوه عمل ما در زندگی است. مگس ها انگشت روی زشتی ها می نهند و آن ها را بزرگ می کنند و می پراکنند. زنبورها زیبایی ها را تکثیر می کنند.
به خودمان بنگریم که زنبوریم یا مگس؟
استعاره سنگ صبور
استعاره سنگ صبور
محمدامین مروتی
در قصه های قدیمی، شخصیت خوب و مظلوم داستان، نهایتا چنان درد دل هایش انباشته می شد که نیاز به سنگ صبوری داشت که با آن درد دل کند. اما چرا سنگ؟ به خاطر این که سنگ، سمبل صبورترین و بی احساس ترین موجود عالم است. غصه های شخصیت مظلوم چندان زیاد بود که از تحمل سنگ صبور نیز بیرون بود و واگویی آن ها به ترکیدن سنگ منجر می شد.
روانکاوانی چون فروید نیز به نوعی نقش سنگ صبور را ایفا می کردند. نوعی سنگ صبور مدرن.
اما چه باید کرد که کار به سنگ صبور سنتی و مدرن نکشد؟
میزان زیادی از جواب این "چه باید کرد" به شرایط اجتماعی برمی گردد و از عهده فرد و شخص بیرون است. در جوامع گذشته این موضوع برجسته تر بوده است. زیرا امنیت سخن گفتن وجود نداشته است. نوعی تقیه و نهان روشی – به ناچار- به انسان تحمیل می شد. به همین دلیل قدما می گفتند: استر ذهابک و مَذهبک و ذَهَبکَ یعنی رفت و آمد ها(ذهاب) و عقاید (مذهب) و ذهب (یعنی طلا و اموال) خود را از دیگران پنهان کن. مولانا می گوید:
در بیان این سه، کم جنبان لبت
از ذهاب و از ذهب وز مذهبت
البته این تنگناها و خود سانسوری ها در جوامع امروزی هم به میزان کمتری وجود دارد که موجب انباشت درد و رنج در درون ما و بروز بیماری های مختلف جسمی و روانی می شود.
اما شرایط اجتماعی یک جنبه موضوع است که راه حل فردی ندارد و باید در سطح کلان رتق و فتق گردد در حالی که بخشی از مشکل هم فردی است و به تیپ شخصیتی و سواد و فرهنگ و نگاه ما برمی گردد.
برای اینکه به سنگ صبور نیاز پیدا نکنیم باید حتی المقدور در روابط مان با دیگران بکوشیم که راحت باشیم. یعنی گارد و سنگر نگیریم. باز باشیم. آغوش و دلمان به سوی حقیقت گشوده و گشاده باشد ولو این که این حقیقت به نفع ما یا باب میل ما نباشد.
در این صورت انسان ها در ارتباطاتشان می توانند به فهم مشترک از هم برسند بی آن که یکدیگر را قضاوت و محکوم نمایند. یکی شدن با دیگران، آرمان دور و درازی است که تحقق کاملش ناممکن به نظر می رسد ولی باز بودن و خودبیانگری به طور نسبی و در ارتباطاتی مشخص می تواند بروز و ظهور یابد. عشق به حقیقت و عشق به یکدیگر، موتور محرکه ی این گشودگی است.
توهم کمال
توهم کمال
محمد امین مروتی
مولوی در دفتر اول می گوید کسی که توهم کمال دارد، به خداوند نمی گراید و این توهم و پندار، بدترین نوع بیماری است:
۳۲۲۶ زان نمیپَرَّد به سویِ ذوالْجَلال کو گُمانی میبَرَد خود را کَمال
۳۲۲۷ عِلَّتی بَتَّر زِ پِنْدارِ کَمال نیست اَنْدر جانِ تو ای ذودَلال[1]
برای رهایی از دست عُجب و خود پسندی باید بسیار خون گریه کنی:
۳۲۲۸ از دل و از دیدهاَت بَسْ خون رَوَد تا زِ تو این مُعْجَبی بیرون شود
بیماری ابلیس خودبرتربینی است که در نفس انسان هم هست:
۳۲۲۹ عِلَّتِ اِبْلیس اَنا خَیْری[2] بُدهست وین مَرَض در نَفْسِ هر مَخْلوق هست
شکسته نفسی هم خودخواهی وارونه است:
اما انسان تظاهر به فروتنی و شکستگی می کند. مانند آب زلالی که به سرگین حیوانات آلوده است و اگر جهت امتحان، آب وجودش را برهمش زنی، فورا رنگ سرگین به خود می گیرد:
۳۲۳۰ گَرچه خود را بَسْ شِکَسته بیند او آبِ صافی دان و سَرگینْ زیرِ جو
۳۲۳۱ چون بِشورانَد تو را در اِمْتِحان آبْ سَرگین رَنگ گردد در زمان
۳۲۳۲ در تَکِ[3] جو هست سَرگینْ ای فَتی گَرچه جو، صافی نِمایَد مَر تو را
سانسور نواقص و عیب ها:
اما ما غالبا عیوب و زخم های خود را نمی بینیم و آن ها را توجیه می کنیم. درست مثل زخمی که چون مگس رویش نشسته، زشتی اش پیدا نباشد:
۳۲۳۶ بر سَرِ هر ریشْ جمع آمد مگس تا نَبینَد قُبْحِ ریشِ خویش کَس
افکار و اموال ما حکم همان مگسی را دارند که نقص ما و تاریکی درونی ما را پنهان یا توجیه می کنند:
۳۲۳۷ آن مگسْ اَنْدیشهها وانْ مالِ تو ریشِ تو آن ظُلْمَتِ اَحْوالِ تو
[1] ذودلال یعنی دارنده ی ناز و انسان نازنین
[2] آیه 76 سوره ص: قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ: یعنی ابلیس گفت: من از او (آدم) بهترم. مرا از آتش آفريدهاى و او را از گل.
[3] تک: ته
شش ارزش مشترک همه آدم ها
شش ارزش مشترک همه آدم ها
جوانتر که بودم بسیاری از این باورها و سوگیریها در دید من غیرمنطقی بودند. چهطور ممکن است مردم به چنین چیزهای احمقانهای باور داشته باشند؟ اما هر چه بیشتر خواندم، سفر کردم و آدمهای بیشتری دیدم، فهمیدم که ارزشها و باورهایی که شاید برای من غریبه باشند، برای دیگران اغلب به دردی میخورند.
متوجه شدهام که من هم، مثل دیگران، ممکن است باورهای عجیبی در سر بپرورانم و درست مثل آنها دلایل پیچیدهای برای توجیهشان سر هم کنم. من هم مجموعه ارزشهایی دارم که به نظر خودم، بدیهی هستند و همه باید قبولشان کنند. اما اگر قرار است به نقطۀ اشتراک برسیم و در کنار هم زندگی کنیم، حداقل کاری که باید انجام دهیم، تلاش برای درک نگرش مردمانی است که مثل ما فکر نمیکنند.
جاناتان هایت، روانشناس مشهور آمریکایی، در کتاب "ذهن درستکار" می گوید که شش ارزش اخلاقی بنیادین و اولویت بندی آنها ، تعیینگر رفتارمان است. باورهای ما، هر چه باشند، در نهایت به شش ارزش اصلی منتهی میشوند که همۀ انسانها قبولشان دارند، اما وزن متفاوتی که به آنها میدهند موجب اختلاف عقاید می شود.
این ارزشها عبارت اند از:
۱. محبت: همۀ ما یک خانوادهایم و باید تا جایی که میتوانیم نسبت به هم مهربان باشیم و به هم صدمه نزنیم.
۲. انصاف: جامعه باید تلاش کند که منصف باشد. عدالت باید برای همه یکسان باشد.
۳. تعهد: تعهد و وفاداری نسبت به جمع(خانواده، جامعه، گروه، تجارت و ملت) نیرویی است که جلوی فروپاشی را میگیرد.
۴. قانونمداری: قانون باید فصل الخطاب باشد تا هرج و مرج غلبه نکند.
۵. اخلاق: پاکدامنی، میانهروی، خودداری و اخلاق را پاس بداریم.
۶. آزادی: تا آنجا که به دیگران صدمهای نزند، مردم باید در بیان، فکر و رفتار آزاد گذاشته شوند.
اما اختلافات از آنجا شروع می شود که در تقابل این ارزش ها، اولویت های ما با هم فرق دارد.
مثلا در حالی که آزادیخواهان مایلند بر محبت و انصاف تأکید کنند، محافظهکاران تا حدی تمایل دارند تعهد و قانون را ارزشمندتر بدانند .
انصاف گرایان میگویند باید با همجنسگراها، دوجنسیتیها و ترنسها به عنوان شهروندانی با حقوق برابر رفتار کند. اما کسانی که در سلسله مراتب ارزشهایشان حرمت را در جایگاهی بالاتر از مراقبت و انصاف قرار دادهاند، احتمالاً حس میکنند که همجنسگرایی «غیرطبیعی و غیر اخلاقی» است .
بعضی از مردم معتقدند مقررات استفاده از ماسک مخل آزادی فردیشان است در حالی است که من ارزش بیشتری برای همکاری و سلامت جمعی قائلم (تعهد).
شاید من حس کنم که برای بهچالشکشیدن قوانین ناعادلانه گاهی باید آنها را زیر پا گذاشت (انصاف). دیگران مخالفت خواهند کرد و خواهند گفت «قانون قانون است» (اقتدار).
خیلی از آمریکاییها بر این عقیدهاند که آزادی بیان حقی بیقید و شرط است (آزادی) و اگر کسی بابت چیزی که من میگویم آسیب ببیند، برنجند، یا احساس کند با او به ناحق رفتار شده است، خب، این بهای آزادی است. معمولاً، من هم به این ارزش باور دارم، اما آن را حقی بیقیدوشرط نمیدانم؛ یعنی در مواردی که قصد آسیب و ایجاد خشونت باشد، به نظرم آزادی بیان باید مهار شود (مراقبت و انصاف). نکته این جاست که من برای تمام این ارزشها اهمیتی قائل هستم.
نتیجه:
رفتارهایی که موجب آسیبزدن به دیگران میشود را نباید ببخشیم و نادیده بگیریم؛ صرفاً باید تلاش کنیم چرایی رخدادِ آنها و سازوکارهای به کار رفته برای موجه شمردنشان را درک کنیم. هانا آرنت، وقتی که به توجیه کارهای نازیها متهم شده بود، گفت: درک کردن به معنی بخشیدن و نادیدهگرفتن نیست.
و همۀ اینها به ما چه میگوید؟ به ما میگوید که شاید منِ نوعی در مسایل خاصی با دیگران اختلاف نظر داشته باشم، اما این اختلافنظرها خواهناخواه ریشه در ارزشهایی دارند که سهیم بودن ما در آنها انکارناپذیر است. باورها و خط مشیهای ما شاید خیلی متفاوت باشند، اما باز، با شناختِ ارزشهای پشت این باورها، من تا حدی و در مواردی میتوانم با دیگران همدلی کنم و درک کنم که چرا در برخی موضوعات احساسشان با حس من متفاوت است. این ابزار کمکم میکند که دیگران را بهعنوان آدمهایی بیسواد یا بد قضاوت نکنم و زمینه و نقطۀ سرآغاز یک گفتوگو را فراهم میکند.
تلخیص از محمدامین مروتی
منبع:
دیوید بایرن/ ترجمۀ: آرزو صحیحی. مرجع: We Are Not Divided
فلسفه ذهن
فلسفه ذهن
محمدامین مروتی
در فلسفه ذهن از چگونگی ادراکات ذهنی مانند تجربه ی رنگ ها و صداها و همچنین از کیفیت خودآگاهی و ثبات شخصیت سخن می رود.
کوالیا:
تجربه مستقیم رنگها، درد، بو، خشم مثالهایی از تجربه حقیقی چیزها یا کیفیات ذهنی یا (qualia) میباشند. کیفیت ذهنی ، حالتی است که صاحب تجربه میداند چیست اما نمیتواند آن را توصیف کند. مقاله معروف تامس نیگل «خفاش بودن چه کیفیتی دارد؟» بر این دیدگاه تأکید میکند. اما فیلسوفانی مثل دنیل دنت اساساً کیفیات را حذف میکنند.
فیزیکالیسم:
نظریه فیزیکالیستی و ماتریالیستی یا نظریه اینهمانی هر یک از حالات ذهنی را با نوعی از حالات فیزیکی (حالات مغزی) همسان و قابل توضیح می داند. برای نمونه، درد برانگیختن عصبهای ویژه ای است.
دوگانه انگاری:
برخی به نظریه دوگانه انگاری روی آوردند. این نظریه نخستین بار توسط دکارت و گالیله مطرح شد و امروزه نیز کسانی مانند پنروز به نوعی طرفدار آنند. از نظر آنها، دو جهان متمایز وجود دارد: واقعیات فیزیکی که موضوع بررسی علم اند و واقعیت های روانی که از حیطه پژوهش علمی خارج است و عالم ما دوجوهری است.
رفتارگرایی:
رفتارگرایی (Behaviourism) تحلیلی بر این باور است که واژگان حالات ذهنی، معنایی به جز رفتار ندارند یعنی درد چیزی جز نالیدن، نمایش آزردگی و دیگر رفتارها نیست.
نقد فیزیکالیسم:
بسیاری از فلاسفه ذهن معتقدند کیفیات ذهنی را نمی توان به فیزیکی مانند طول، جرم، حجم تقلیل داد. من جمله جان سرل، و توماس نیگل در این زمینه کار کرده اند. مغز صرفا یک ماشین فیزیکی نیست بلکه ماشینی بیولوژیکی است.
برهان شناخت :
فرانک جکسن بر پایه دریافتهای ذهنی -مانند رنگ- آزمونی فکری را برگزار کرد تا نادرستی فیزیکالیسم را نشان دهد. فرض میکنیم مری در اتاقی سیاه و سفید زندگی میکند و از دیدن رنگها بی بهره است؛ او از راه تلویزیونی سیاه و سفید و با کتابها و مجلاتی سیاه و سفید «همه» آنچه را که درباره جهان فیزیکی و ویژگیهای فیزیکی هر چیزی می شود دانست، میداند. او همه فرایندهای فیزیکی و فیزیولوژیکی «قرمز دیدن» را میداند ولی وقتی از اتاق سیاه و سفید آزاد میشود و رنگ قرمز را برای نخستین بار میبیند، میگوید: «اوه… پس قرمز دیدن اینگونه است!». این نشان میدهد که مری با این که همه دانستنیهای فیزیکی قرمز دیدن را میدانست، چگونگی قرمز دیدن را نمیدانست پس قرمز دیدن یک رخداد فیزیکی نیست. این استدلال به «برهان شناخت» نامیده شده است و پاسخهایی هم به آن داده شدهاست.
سرل مدعی نیست که در کتاب «راز آگاهی» به این نظریه دست یافته و مسئله آگاهی را حل کرده است.
اما رویکرد نیگل متفاوت است. او خداانگار به معنای مصطلح و متعارف نیست و صریحا خود را خداناباور می داند. اما ضمنا تبیینات فیزیکالیستی و ماتریالیستی از آگاهی را وافی به مقصود نمی داند. نقد اصلی او بر این تبیینات، متوجه تقلیل گراییِ آگاهی به ماده و ذهن به عین است.
از آن سو، تبیین دینی را نیز نمی پذیرد و راه سومی را می گشاید.
دیدگاه نیگل و جانمندانگاری:
نیگل در تبیین این راه سوم، در کتاب "ذهن و کیهان" می گوید باید فرض کنیم که تمام ذرات عالم از نوعی آگاهی و هوشمندی و ذهن در سطوح مختلف برخوردارند که ضمن تکامل، تعالی می یابد و به خودآگاهی می رسد. مطابق با این دیدگاه، ذهن هیچگاه در جهان پدید نیامده بلکه از ابتدا حاضر بوده است. حتی ابتداییترین ذرات جهان مشمول آن هستند. در واقع دوگانه انگاری دکارتیِ ذهن و عین از اول هم پیش فرض غلطی بوده است. به نظر نیگل علوم فیزیکی تنها ارتباط متقابلی بین مغز و آگاهی را اثبات می کنند؛ اما این امر، آگاهی را تبیین نمیکند چرا که ارتباط دو سویه، تبیین یک پدیده نیست. علوم فیزیکی میتواند جزر و مد را تبیین کند، و یا اینکه چرا پرندگان استخوانهای تو خالی دارند، و یا چرا آسمان آبی است؛ اما نمیتواند آگاهی را تبیین کند. نیگل بخصوص در کتاب "حرف آخر"، پس از نقد فیزیکالیسم، تبیین "همه جاندار" انگارانه اش از رابطه ذهن و کیهان را ارائه میکند. نیگل درتبیین پیدایش حیات نیز همین موضع را اتخاذ می کند و تقلیل حیات به ماده بی جان را رد می کند. نقد او به تبیینهای تقلیلگرایانه از ذهن به ویژه در مقاله «خفاش بودن چه کیفیتی دارد؟»، آمده است.
به نظر می رسد این رویکرد در ماثورات عرفانی ما و همچنین نزد کسانی چون اسپینوزا که دوگانه انگاری دکارتی را با نوعی "مونیسم" جایگزین می کردند، سابقه دارد. مهم تر و صریح تر از همه مولاناست که به نوعی همه جانمندانگاری باور دارد:
پس زمین و چرخ را دان هوشمند
چون که کار هوشمندان میکنند (مثنوی، دفتر سوم)
دیدگاه سرل و اتاق چینی :
اتاق چینی آزمایشی است که در مقاله جان سرل به نام «ذهنها، مغزها، و برنامهها» در سال ۱۹۸۰ منتشر شد و طبق آن کامپیوتر هر چند که با هوش باشد فهم ندارد.
فرض کنید تحقیقات هوش مصنوعی منجر به ساخت کامپیوتری شدهاست که میتواند زبان چینی را بفهمد. به این صورت که یک سری کاراکتر چینی به عنوان ورودی به آن داده میشود و با پردازشی که برنامه آن کامپیوتر انجام میدهد تعدادی کاراکتر دیگر چینی را خروجی میدهد. یک فرد چینی زبان متقاعد میشود که این ماشین چینی را می فهمد. در حالی که ماشین فقط یک شبیهسازی از قابلیت چینی صحبت کردن است. سرل برای هوش انسان از عبارت "هوش مصنوعی قوی" و برای هوش ماشین از عبارت "هوش مصنوعی ضعیف" استفاده میکند. سرل نتیجه می گیرد که بدون "فهم" نمیتوان عمل ماشین را "فکر کردن" توصیف کرد پس کامپیوتر نمیتواند فکر کند و ذهن ندارد.
در فیزیک کوانتومی نیز مرز بین عین و ذهن، چندان دقیق و واضح تلقی نمی شود.
ثبات شخصیت:
سوال این است که کل فیزیک بدن لحظه به لحظه تغییر می کند اما خودآگاهی ما سر جایش است و می دانیم همان کسی هستیم که دیروز و پریروز بودیم. برخی از فیلسوفان ذهن تراز اینهمانی شخصی را پیوستگی اندامی هر کس دانستهاند و برخی نیز تراز اینهمانی را پیوستگی روانی میدانند.
زامبی های فلسفی :
زامبی های فلسفی نیز مانند کامپیوترها عمل می کنند. احساس و ادراک ندارند ولی مانند انسان رفتار می کنند.
رخدادپذیری چندگانه :
همچنین در نقد این رویکرد از "رخدادپذیری چندگانه" سخن رفته که طبق آن یک جور حالت ذهنی ویژه میتواند با بیش از یک گونه از حالات مغزی روی دهد. برای نمونه، درد در جانداران دیگر میتواند بی آنکه عصب برانگیخته شود رخ دهد.
جدایی عرفان از حکومت
جدایی عرفان از حکومت
محمدامین مروتی
یکی از مهمترین نکاتی که در سال های اخیر به آن رسیده ام لزوم تفکیک بین ساحت خودسازی و جامعه سازی و راه های نیل به آن هاست است.
این همان فرقی است که بین صالح و مُصلح است. صالح خودسازی فردی می کند و مصلح به ساختن اجتماع کمک می کند.
در ساحت فردی عشق کارساز است و در ساحت اجتماعی عقل:
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟
کار مُلک است آن که تدبیر و تامل بایدش (حافظ)
خودسازی مستلزم عشق یکسویه به یار است. این یار می تواند معشوق زمینی باشد یا یک پیر یا خود خدا.
جامعه سازی مستلزم عقل مشاع و مشترک و اجماع عقول است که در قالب شورا و مشورت و دموکراسی می گنجد نه تقلید و تبعیت.
نتیجه مهم این تفکیک آن است که عرفان به کار مدیریت جامعه نمی آید و باید پایش را از گلیم سیاست بیرون بکشد هم چنانکه دین نیز اصالتا و بدوا متکفل تتمیم مکارم اخلاقی است.
مدیریت جامعه کار اهل فن با تکیه به آراء عمومی است. صلاحیت نهایی اهل فن را عقل عمومی تعیین می کند.
عقلانیت در چهار نما
عقلانیت در چهار نما
محمدامین مروتی
انسان اندیشه ورز پیشینه ای 70 هزار ساله دارد. این اندیشه ورزی چهار مرحله نسبتا مشخص دارد:
عقل اسطوره ای عمری چند ده هزار ساله دارد. که به پیش از دوران اختراع خط برمی گردد. خط تاریخی زیر ده هزار سال (انقلاب کشاورزی) دارد. عقل اسطوره ای در چارچوب اسطوره ها و قوه تخیل عالم را تبیین می کند.
عقل سنتی عمری چندهزار ساله دارد و عمدتا به دوران پس از انقلاب کشاورزی و پیدایش خط مرتبط است. عقل سنتی عالم را عمدتا در چارچوب دینی و تا حدی فلسفی تبیین می کند.
عقل مدرن عمری چند صد ساله دارد. از قرن 14 و 15 شروع می شود. تکیه گاه عقل مدرن، علوم تجربی شامل نجوم و مکانیک و فیزیک و زیست شناسی و انقلاب صنعتی است. در فلسفه هم نماینده این عقلانیت پوزیتیویسم است.
عقل پست مدرن عمری چند دهه ای دارد. از نیمه دوم قرن بیستم شکل می گیرد و تکیه گاهش نوعی انقلاب انفورماتیک و عقل دیالکتیکی است که خود را هم نقد می کند.
به زبان دیالکتیک، اگر عقل سنتی، تز باشد، عقل مدرن، آنتی تز و عقل پست مدرن، سنتز است. عقل پست مدرن با چیدن بال و پر عقل مدرن، ادعاهای بزرگ و کلان روایت های آن را نقد می کند تا بدو فروتنی بیاموزد و به پلورالیسم برسد. پیشرفت های محیرالعقول عقل و علم مدرن نوعی استغنا و غرور برای آن ایجاد کرد. عقل مدرن گمان می کرد فرمول و کلید حل مشکلات جهان را در قالبِ کلان روایاتی چند، یافته است تا اینکه کمونیسم و نازیسم و جنگ های جهانی، این ادعاها را زیر سوال بردند. فروید با اثبات محدوده ی ناچیز عقلانیت و خودآگاهی نسبت به ناخودآگاه، کلید نقد عقل مدرن را به دست داد.
شاید ویتگنشتاین تنها فیلسوفی باشد که در مقطعی نماینده مدرنیسم است و در مقطعی نماینده پست مدرنیسم. در مقطع اول مبدع "نظریه تصویری زبان" بود که بر مبنای آن زبان تصویری واقع نما از عالم است. پوزیتیویست های منطقی از این نظریه استقبال کاملی کردند. اما ویتگنشتاین با فاصله گرفتن از حلقه وین و در مقطع دوم مبدع "نظریه کاربردی زبان" است که بر مبنا آن، معنا در کانتکست تعیین می شود و نتیجه نحوه استعمال زبان است. لذا در نظریه اول قائل به معنای واحد و صحیح برای زبان است و در تئوری دومش قائل به نظریه بازی و تکثیر معنا در بافت های مختلف کلامی.
اما می توان گفت عقل پست مدرن همان عقل مدرن است که به کمی و کاستی های خود واقف شده و فروتن تر گردیده است. به این معنا پست مدرنیسم نه گسستی از مدرنیسم که مکمل آن و تداوم دیالکتیکی آن است.
عقل پست مدرن از منظر حقیقت مطلق بر عقل سنتی و اسطوره ای هم نمی تازد و می داند که هر دورانی عقلانیت خود را دارد. چنان که نجوم بطلمیوسی و طب جالینوسی در زمان خود به خوبی کار می کرده است.
عقل پست مدرن با عرفان هم زاویه ندارد و بلکه موید پلورالیسم معرفتی مُنطوی در عرفان است که می تواند امکانات و افق های جدیدی را بر عقلانیت بگشاید.
تفسیر یا تغییر؟
تفسیر یا تغییر؟
محمدامین مروتی
مارکس گفته بود فیلسوفان تا کنون به تفسیر جهان اکتفا کرده اند در حالی که موضوع اصلی تغییر جهان است.
این گفته معروف حاصل نگاه پراکتیکال مارکس به مسئله ی معرفت و شناخت است. او معتقد بود معرفت امری صرفا نظری و تئوریک نیست بلکه در جریان عمل ورز می خورد و ساخته می شود و این سخن درستی است. در مختارنامه ی عطار یک رباعی داریم که این مضمون را به خوبی بیان می کند:
گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه، در نه و هیچ مپرس
خود راه، بگویدت که چون باید رفت
یعنی تا قدم در راه نگذاری، راه را از بیراهه نخواهی شناخت و شناخت مستلزم قدم نهادن است نه صرفا قلم زدن. نمی شود نشست و فکر کرد و نقشه ریخت که چگونه بروم. قدم که در راه بگذاری، چم و خم کار دستت می آید. آن هم با "آزمایش و خطا"های فراوان. همچنین این رباعی ترجمۀ شاعرانه ای است از آیۀ شریفۀ ۶۹ عنکبوت « والذین جاهدوا فینا لَنهدیّنهم سُبُلَنا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ المُحسنینَ » : به کسانی که در راه ما مجاهدت می کنند، راه را نشان می دهیم و خدا نیکوکاران را همراهی می کند.
اینکه گفته اند املای نانوشته غلط ندارد، ناظر به همین مضمون است. باید بنویسی و اشتباه کنی تا املایت خوب شود.
الکسی دو توکویل (۱۸۰۵ – ۱۸۵۹م)
الکسی دو توکویل (۱۸۰۵ – ۱۸۵۹م)
زندگی:
خانواده الکسی از اشراف و زمینداران بزرگ فرانسه بودند. پدر و مادر او در دوران وحشت انقلاب فرانسه در پاریس زندانی شدند و پس از سقوط روبسپیر در نهم «ترمیدور» از اعدام نجات یافتند.
در سال ۱۸۳۰ لویی فیلیپ یکم سلطنت را از خانواده بوربون ستانده، به تخت نشست و توکویل برخلاف میل باطنی خویش نسبت به رژیم جدید سوگند یاد کرد.
او در سال ۳۲–۱۸۳۱ به همراه دوستش گوستاو دو بومون با اجازه از وزیر کشور به مأموریتی در آمریکا رفت تا نحوه اداره زندانها در آن کشور را بررسی کند و با همکاری بومون کتابی با عنوان «نظام زندانبانی در آمریکا» منتشر کرد.
جلد اول دموکراسی درآمریکا را در سال ۱۸۳۵ منتشر میکند.
او در سال ۱۸۳۷ رساله دومی درباره «فقر شدید» به عنوان یک پدیده اجتماعی دائمی منتشر کرد. در ۱۸۳۹ به مجلس راه یافت و گزارشی درباره «الغاء بردهداری» به مجلس تقدیم کرد.
در سال ۱۸۴۰ جلد دوم دموکراسی در آمریکا را منتشر نمود و گزارشی درباره «اصلاح زندانها» به مجلس داد.
در ۱۸۴۸ به عضویت مجلس مؤسسان انتخاب شد و عضو کمیسیون تدوین قانون اساسی گردید. در همین سال لویی فلیپ استعفا کرد و لویی ناپلئون بناپارت (برادرزاده ناپلئون) در ۱۰ دسامبر ۱۸۴۸ به ریاست جمهوری فرانسه رسید . توکویل دوران کوتاهی نیز به سمت وزیر خارجه فرانسه منصوب شد اما پس از کودتای لویی ناپلئون بناپارت دوران حیات سیاسی او پایان یافت زیرا این کودتا را مورد حمایت قرار نداد. توکویل، در ۲۷ ژانویه ۱۸۴۸ در مقابل نمایندگان مجلس فرانسه از سلطنت خواست که تا دیر نشده دست به اصلاح خود بزند. او سخنان هشدار دهندۀ خود را با این جمله به پایان رساند : "اکنون همه ما روی کوهی از آتشفشان خوابیده ایم." هشدار توکویل با استهزای نمایندگان مجلس روبرو شد اما یک ماه نکشید که سیل انقلاب سلطنت لویی-فیلیپ را واژگون کرد و در پی آن جمهوری دوم در فرانسه تأسیس شد.
توکویل در سال ۱۸۵۱ پیشنهاد کرد تغییراتی در قانون اساسی انجام گیرد تا لویی ناپلئون نتواند دست به کودتا بزند. اما رئیسجمهور در همان سال کودتا نموده، شخصیتهای سلطنت طلب و جمهوریخواه از جمله توکویل توقیف شدند و مجلس را نیز منحل کرد. لویی ناپلئون در ۲ دسامبر ۱۸۵۲ دوباره از مردم نظرخواهی کرد و با رای مثبت مردم، ناپلئون سوم و امپراتور فرانسه گردید.
توکویل در روز ۱۸۵۹ در فرانسه در سن ۵۴ سالگی از بیماری سل درگذشت.
اهمیت الکسی شارل آنری موریس کلرل دو توکویل، در مقایسه ی دقیق و هوشمندانه ای است که در مطالعه تطبیقی انقلاب فرانسه و آمریکا کرده است به گونه ای که می توان او را بنیانگزار جامعه شناسی تطبیقی دانست.
در قرن نوزدهم توکویل به لحاظ فکری بدیل مارکسیسم بود. اما او در 54 سالگی درگذشت و اندیشهاش ناشناخته ماند. در سالهای اخیر شاهد بازگشت به او هستیم. ریمون آرون او را از بنیانگذاران علم جامعهشناسی دانسته است. از نظر او توکویل بیشتر ادامهدهنده مونتسکیو است تا جامعهشناسان کلاسیک. میگویند آرون در اواخر عمرش میگفت: «من توکویلی هستم و قرن نوزدهم و تحولات بعد از آن را جدال میان توکویل و مارکس میدانم».
آثار:
«دموکراسی در آمریکا»، جلد اول این کتاب در سال ۱۸۳۵ و جلد دوم آن در سال ۱۸۴۰ نوشته شدهاست.
دموکراسی در آمریکا (جلد اول)، ترجمه رحمتالله مقدم مراغهای، تهران: زوار، ۱۳۴۷.
دموکراسی در آمریکا (جلد دوم)، ترجمه بزرگ نادرزاد، تهران: انتشارات فرهنگ جاوید، ۱۳۹۴.
«انقلاب فرانسه و رژیم پیش از آن» که محسن ثلاثی آن را ترجمه و نشر نقره آن را منتشر کردهاست.
«نظام قدیم و انقلاب» که جلد نخست آن در سال ۱۸۵۶ منتشر شد و قرار بود جلد دوم آن نیز منتشر شود ولی بیماری سل به الکسی دو توکویل اجازه این کار را نداد.
روش توکویل:
روش مطالعه توکویل، بهره گیری مستقیم از فاکت های اجتماعی و مراجعه به مردم، به جای پناه بردن به فرمول های ایدئولوژیک است.
ویژگی های دموکراسی آمریکایی :
سوال اصلی برا توکویل این است که چرا انقلاب آمریکا به دموکراسی انجامید و انقلاب فرانسه به ترمیدور و دوره وحشت؟
به نظر توکویل، فرانسوی ها قدرت مطلقه سیاسی را از پادشاه گرفتند و آن را تبدیل به دیکتاتوری اجتماعی کردند.
توکوویل در باب ویژگی های دموکراسی آمریکایی آن را مبتنی بر سازمان های مردم نهاد N.G.O، معادن سرشار، فدرالیسم، اخلاق پیوریتنی و پروتستانی -که روحیه ی برابری طلبی را تقویت می کرد و در تربیت کودکان به آن ها و رایشان احترام می گذاشت- و قوه قضاییه مستقل و نیرومند می داند. فدرالیسم هم توازنی بین تمرکز قدرت و توزیع آن ایجاد می کند.
توکوویل معتقد بود انقلاب امریکا به خلاف انقلاب فرانسه، دیانت را با روح دموکراسی تلفیق کرد. پیوریتنها یا بورژواهای مذهبی در آمریکای نیمه دوم قرن ۱۹ تعدادشان بیشتر از فرانسه دوران توکویل بود به همین جهت آمریکا شاهد دموکراسی آزادمنش و در فرانسه شاهد دموکراسی استبدادی بود. دموکراسی آزادمنش متکی بر افراد و شهروندانی است که مسئولانه و اخلاقی عمل میکنند و افرادی بیحس و بیمسئولیت نیستند که کار را به نخبگان وانهند. روشنفکران فرانسه نقد نهادهای کلیسا را در دوران مدرن تا نفی ایمان مذهبی افراد بهپیش بردهاند. لذا دموکراسی فرانسوی از”ایمان مذهبی”و از مسئولیت شناسی فردی و از تعهد اخلاقی شهروندی محروم است.
توکويل کاتوليک بود و در آمريکا با کشيشان کليسای کاتوليک گفتگو می کرد و تعجب کرد که آنها از جدايی دولت و مذهب در آمريکا بسيار راضی هستند در حالی که در فرانسه دین ستیزی رایج بود.
توکويل در کتاب دموکراسی در آمريکا در این باره چنین می گوید:
«در بدو ورودم به آمريکا جنبه مذهبی کشور اولين چيزی بود که توجه مرا بخود جلب کرد، هر چه بيشتر در آنجا ماندم، بيشتر نتائج سياسی اين وضعيت را ملاحظه کردم. در فرانسه هميشه روحيه مذهبی و روحيه آزادی را دو حرکت در جهت متضاد ديده بودم. اما در آمريکا ديدم که در نهايت اين دو متحدند و مشترکاً بر کشور حکم مي رانند. علاقه ام برای کشف علت اين پديده روز به روز افزايش مي يافت. برای راضی کردن خود، از اعضأ همه فرقه های مذهبی و بخصوص از جامعه روحانيون که منبع همه مذاهب گوناگونند و بويژه در ادامه آن، صاحب منفعت، سوأل کردم. بعنوان يک عضو کليسای کاتوليک، مشخصاً در ارتباط با چندين کشيش آن مذهب قرار گرفتم، که با آن ها از خيلی نزديک آشنا بودم. برای هر يک از آنان دليل تحير خود را بيان داشتم و شک خود را توضيح دادم. ديدم که آنها فقط درباره موضوعات جزئی با هم اختلاف دارند، اما جملگی حيات مسالمت آميز مذهب را در کشور خود، اساسأ با جدايی مذهب و دولت مرتبط می بينند. حتی لحظه ای ترديد ندارم اين موضوع را تأييد کنم که در تمام مدت اقامتم در آمريکا حتی يک نفر از روحانيون يا مردم عادی -لاييک - را نديدم که نظری غير از اين را ابراز کند....»
(دموکراسی در آمريکا، الکسيس توکويل، صفحات ٣۱۹ تا ٣۲۲ متن انگليسی)
انقلاب فرانسه نفی اشرافیت و تجسد آن در تن تک تکِ آحاد ملت بود. به تعبیر توکویل، اشرافیت بدل به فرماندهیی شده بود که دیگر نه کسی را میدید و نه کسی از وی حساب میبرد.
اما اشرافی که رهبری انقلاب را بهدست گرفتند، اولین کسانی بودند که قربانی انقلاب شدند.
از اینرو دو نهاد سنت (اشرافیت) و عرف (کلیسا) هر دو باهم به باد رفتند. بهواقع هرچیزی که رنگ و بوی دینی داشت، سخت مورد حمله قرار میگرفت و نوعی انگِ اجتماعی میخورد و انحراف سیاسی تلقی میشد.
به نظر او انقلاب های عدالت محور می کوشند با ابزار سیاست مسئله ی اقتصاد را حل کنند و موفق نمی شوند و با گسیل گرسنگان به خیابان ها، هرج و مرج را جایگزین استبداد می کنند تا مردم دوباره آرزوی استبداد کنند. توکویل می گوید برابری برای فرانسویان ارزشی بس بیشتر از آزادی دارد و به همین ازادی را فدای برابری کردند. وقتی بناپارت دوباره همان رسم و سیاق را در فرانسه برانگیخت، به تعبیر توکویل، این ملت در وضعیتی گرفتار آمده بود که سری آزاد و تنی بنده داشت.
به نظر توکویل اتحادیههای صنفی، سندیکاهای کارگری، انجمنهای علمی ، هنری ، ادبی میتوانند در برابر دیکتاتوری بایستند ولی دستگاه قضایی مستقل و روزنامههای آزاد نقش بیشتری دارند.
دیدگاه مارکس:
جالب است که مارکس هم تلقی نسبتا مشابهی از آمریکا دارد. برونو باور از هگلیان چپ، مبارزه با دین را ضروری میدانست. در مقابل مارکس بر مداراجویی با دین تأکید میکرد. "مارکس" و "برونو بائر" هر دو از هگلیان چپ بودند. برونوباوئر کتابی با نام "مسئله یهودیان" نوشت که در آن از پیروان مذاهب می خواست، فارغ از مذهبشان به یک مبارزة عمومی رهایی بخش بپیوندند و لزومی ندارد به آن وابسته و متعهد بمانند. باور معتقد بود که یهودی ها تنها با چشم پوشی از آگاهی مذهبی ویژه خود میتوانند به رهایی سیاسی دست یابند. باور رهایی سیاسی را محتاج دولتی سکولار میدانست و به همین دلیل برای هویتهای اجتماعی مانند مذهب جایگاهی قائل نبود. به نظر باور برخی مطالبات مذهبی با حقوق انسان در تضاد قرار میگرفت و رهایی سیاسی راستین محتاج محو و الغای مذهب بود.
مارکس در 25 سالگی و سال 1843 در پاسخ باوئر، کتاب "در باره مسئله یهود" را نوشت و گفت دو نمونه آمریکا و فرانسه نشان می دهد که بدون رها شدن از قید مذهب نیز می توان به آزادی دست یافت و مذهب مانعی در راه تحقق آزادی نیست. مارکس می گفت ما نباید به مذهب کاری داشته باشیم و مذهب مانعی برای دست یابی به آزادی نیست. او معتقد است که باوئر در پیش فرض خود مبنی بر اینکه در دولت سکولار، مذهب دیگر نقش برجستهای در زندگی اجتماعی نخواهد داشت اشتباه کرده است و در این مورد از مثال فراگیر بودن مذهب در ایالات متحده استفاده میکند. او می گوید:
"منظر رهایی سیاسی حق ندارد از یهودیان، نابودی یهودیت و از انسان، نابودی مذهب را بخواهد."
وی با اشاره به آمریکا می گوید: " اگر ما در سرزمین رهایی سیاسی کامل، دریابیم که نه تنها مذهب وجود دارد بلکه به شکلی زنده و نیرومند هم وجود دارد، این موضوع ثابت می کند که وجود مذهب، متضاد کامل دولت نیست." (در باره مسئله یهود و نقد فلسفه حق هگل. نوشته کارل مارکس، ترجمه مرتضی محیط. ناشر: اختران 1381)
تفاوت مسیحیت و اسلام:
توکويل در مورد کشورهای اسلامی نگاه متفاوتی دارد و به دلیل اجکام محور بودن دین اسلام به عکس مسيحيت، اميدی به رویکرد دموکراتیک در اسلام ندارد. توکويل می نويسد:
«آنچه محمد از بهشت با خود آورد و در قرآن قرار داد به اصول مذهبی محدود نبود، بلکه مبانی سياسی، قوانين جزايی و مدنی، و تئوری های علمی بود. اما انجيل به مناسبات کلی انسان و خدا و انسان با انسان، محدود است. بيش از آن را نيز درسی نميدهد و مردم را متعهد به اعتقاد به چيزی در آن عرصه ها نمي داند. همين امر بيش از هزار دليل ديگر کافی است که نشان دهد اسلام قادر نخواهد بود در عصر روشنگری و دموکراسی، قدرت خود را حفظ کند، در صورتي که قدرت مسيحيت در چنين اعصاری نظير هر عصر ديگر، مقدّر است.» (دموکراسی در آمريکا، الکسيس توکويل، صفحه ۲۴۲ متن انگليسی)
اما مسیحیت نیز در قرون وسطی به استبداد دینی روی آورد و ادیانی مانند یهودی و زرتشتی که احکام محورند در مقابل نوزایی دینی مقاومت نداشتند. لذا به نظر نمی رسد مشکل در احکام محور بودن این ادیان باشد.
گزین گویه ها:
«قوانین معمولاً ثابت نمیمانند، مگر اینکه براساس عادتهای یک ملت وضع شوند؛ و عادتها تنها قدرت قابل دوام و ماندگار دربین مردم است.»
«سوسیالیسم شکل جدیدی از بردگی است.»
«گردش فکر در عرصه تمدن مثل گردش خون در عرصه بدن است».
نظم خودجوش و مهندسی اجتماعی
نظم خودجوش و مهندسی اجتماعی
محمدامین مروتی
تمدن بشری نتیجه یک نظم خودجوش است که ذره ذره و خشت به خشت در نتیجه آزمایش و خطا و رشد دانش و تکنولوژی فراهم شده است. تمدن را اراده معطوف به قدرت دسته و گروه خاصی برنساخته است. در تحلیل نهایی تمدن و فرهنگ یک برساخته اجتماعی و مردمی است. این بدان معنا نیست که اجتماع و مردم در میان خود تعارض ندارند. برعکس بدین معناست که تمدن، برساخته و برآیند همین تعارضات و تفاوت هاست که از دل آزمایش و خطا و به قول هگل از دل پروسه های مکررِ "تز ؛ آنتی تز و سنتز" بیرون آمده است.
بنابراین سخن گفتن از مهندسی اجتماعی بدین معنا که گروهی خاص با اعمال اراده ی معطوف به قدرت، سازمان و سازوکار هزاران ساله جوامع بشری را از نو بنیان نهد، نوعی به بیراهه رفتن موقت است که دیر یا زود اصلاح می شود.
یکی از این به بیراهه رفتن ها، مدینه فاضله ی کمونیستی بود. یکی دیگر به کرسی نشاندن نژاد برتر بود. یکی دیگر برساختن امارت و خلافت دینی بود.
اشتباه بزرگ مارکس و خاصه انگلس و به خصوص لنین و اخلافش این بود که از تمایز متدولوژی جامعه شناسی و علوم تجربی مانند فیزیک غافل بودند. انگلس در تدفین مارکس او را با نیوتن مقایسه کرد. در حالی که در فیزیک با اشیاء سروکار داریم و در جامعه با افراد و اشخاص زنده و پیش بینی ناپذیر که برآیندِ اراده هایشان، نظم خودجوش اجتماعی را سامان می دهد.
در نتیجه لنین و اذناب و اخلافش به این نتیجه رسیدند که با مهندسی اجتماعی و اراده گرایی مطلق می توانند انسان و جامعه طراز نوینی بسازند که از بنیاد متفاوت با انسان و جامعه کنونی باشد. این اندیشه به فجایع خونینی انجامید که در قرن اخیر شاهد آن بودیم.
هیتلر می خواست همین کار را از طریق نابودی فیزیکی نژادهای پست انجام دهد. شاید اگر او به مهندسی ژنتیک دسترسی داشت، نجات یافتن از شر او به این سادگی میسر نبود. لنین می خواست این کار را از طریق تربیت و پداگوژیکی انجام دهد. همان چیزی که امروز بدان مغزشویی می گوییم. داعش نیز با ارعاب و کشتار وسیع و حذف فیزیکی مخالفان می خواست کارش را به پیش ببرد ولی هر سه جریان به دلیل عدم شناخت سازوکارهای اجتماعی، ناکام ماندند.
حرفی از آن هزاران...
آیه هفته:
میثاق خدا با انبیا بر مبنای کتاب و حکمت است:
سوره آل عمران آيه 81 : وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّيْنَ لَمَا آتَيْتُكُم مِّن كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ .... : و خدا از پيامبران پيمان گرفت كه شما را كتاب و حكمت دادهام....
کلام هفته:
اگر زمانی در دلت نسبت به کسی احساس عصبانیت و نفرت کردی و خواستی تلافی کنی، بهترین راه تلافی کردن این است که سعی کنی مثل او نباشی. (مارکوس اورلیوس)
شعر هفته:
کس نیست که تا بر وطن خود گرید بر حال تباه مردم بد گرید
دی بر سر مردهای دوصد شیون بود امروز یکی نیست که بر صد گرید کمال اصفهانی
داستانک:
اسكندر ضمن كشورگشايي هايش به جايي مي رسد كه ساكنانش تنها زنانند چرا كه مردانشان در جنگ كشته شده اند. اسكندر در جشن پيروزي، مي خواهد برايش نان بياورند. زني سيني پر از طلا براي مي برد. اسكندر داد مي زند من كه نمي توانم طلا بخورم من نان خواستم. زن پاسخ مي دهد: مگر اسكندر در قلمرو خود نان نداشت كه اين همه راه را براي آن تا اين جا طي كرده است. پائولو كوئلو
طنز هفته:
ورزش صبحگاهی همونه که از اسمش پیداس یعنی ورزش صبحه اونم گاهی!! همیشه که نه؟! گاهی😂