نگاهی به کتاب " آی زندگی" از محمود کیانوش
خیلی وقت بود که از محمود کیانوش چیزی نخوانده بودم. همیشه کارهای او را دوست داشته ام به خصوص که با چاشنی فلسفه می نویسد که من این مزه و طعم را خیلی دوست دارم. هرچند افراط در بیان مستقیم این اندیشه ها، کار را از قالب روایی و داستانی خارج می کند که نقطة ضعف کار کیانوش محسوب می شود. به هر حال ایشان در آغاز دهة هشتم عمر(71 سالگی)، شبه داستان بلندی با نام "آی زندگی" نوشته اند، که جملات و عبارت و شبه شعرهای دوست داشتنی فراوانی دارد که مرور آن ها، آموزنده و مفید است[1]:
اگر طاقباز روی پشت بام دراز بکشی و چند دقیقه ای بدون حرکت به ش نگاه کنی، می آید پایین و می رود توی چشمهایت و احساس می کنی که خودت یکپارچه شده ای آسمان آبی درخشان.
آمدی، آورده شدی؛
نفس در سینه و صدا در گلو داشتی،
بینایی در چشم داشتی،
خواهش در دل داشتی،
امّا در آن لحظه ای که نگاهت در آفتاب
به گوی های سرخ و سفیدی بر شاخۀ درختی افتاد،
نگذاشتند تا زمانش بیاید
و دست تو به این گویها برسد،
بلکه بیدرنگ بزرگسالی کردند
محبّت کردند،
پروردگاری کردند،
و گفتند:" سیب! سیب! سیب "
و با سماجت و جابریت بزرگسالانه
از تو خواستند که بگویی: سیب!
یکی از آن گویهای سرخ و سفید را نچیدند
و به دست تو ندادند
و به تو نگفتند: ببین، و ببوی،
و به آن گازی بزن ،
و زمانش که رسید، بر آن نامی بگذار
آمدی، آورده شدی،
و با چشمهای خود به جهان نگاه کردی
با خواهش دل خود به جهان نگاه کردی،
و خواستی با خواهش دل خود
و با تخیّل آفرینندۀ خود
آزاد و بی شتاب
جهان خود را باز بیافرینی
تا جهان تو بشود
و به شکل ورنگ و بوی خواهش دل تو
و مقبول هنر تخیّل تو باشد،
امّا تو در جامعۀ بزرگسالان "تو"نبودی،
" هیچ"بودی؛
چشم داشتی،
نباید به خواهش دل خود نگاه می کردی،
باید نگاه کردن را
از آنها می آموختی،
چنانکه آنها هم هر نسل
نگاه کردن در عالم جماعتی را
از بزرگسالان نسل پیش
آموخته بودند.
امّا تو در نهاد طبیعی خود آزاد بودی؛
هر چیز را که می چشیدی،
برای تو طعمی خاصّ داشت،
و همان چیز را
هر بار که در جایی دیگر
و موقعیتی دیگر می چشیدی
طعمش در اصل همان بود
که اوّلین بار به مذاق تو در آمد،
امّا در هریک از چشیدنها
با طعم پیش اندک تفاوتی داشت؛
زیرا که "من اکنون" تو " من تو"
و در گذشته ها زندگی نمی کردی،
گذشته ها را به یاد می آوردی،
گذشته ها تاریخ "من تو" بود
و اگر تو آنها را فراموش می کردی،
"انسانیت" خود را فراموش کرده بودی،
و آگاه نمی بودی؛
زیرا که در جهان طبیعت،
تنها انسان است که "گذشته" دارد
« تنها انسان است که" تاریخ" دارد
تنها انسان است که در لحظۀ" اکنون "
همۀ تاریخ را در پشت سر دارد،
زیرا که در جهان طبیعت
تنها انسان است که نمی داند
و می خواهد بداند
و خواستن و همیشه خواستن
و برای یافتن همیشه جستن
در برابر ابدیت بودن است
در ابدیت سیر کردن
داشتن" آینده" است،
و در جان طبیعت تنها انسان است
که در ابدیت اکنون
آینده و گذشته دارد،
و تو اگر از آنهایی هستی
که زیباترین
و پاک ترین
و طبیعی ترین سالهای زندیگیشان را گم کرده اند،
فراموش کرده اند،
یا برای پذیرفته شدن در قلعۀ انسانهای جماعتی
سالهای کودکیشان را
در آستانۀ بزرگسالی قربانی کرده اند،
خود را از سعادت معنایی بزرگ
نهفته در سیر دویست سیصدهزار سالۀ تاریخ
محروم داشته ای
و بی آنکه آگاه باشی،
حیوانت را به ظاهر انسان درآورده ای
و خیانت کرده ای،
به خود خیانت کرده ای
زیرا که هم به حیوانیت خود خیانت کرده ای،
هم به انسانیت خود،
پس وای بر تو که نه حیوان زیسته ای
تا فرزند نادان و معصوم بهشتی طبیعت باشی،
نه انسان زیسته ای
تا معنای خدا را در آیینۀ ذهن خود تماشا کنی،
و از پوچی و مرگ فارغ بمانی!
مادرش می خواهد "آویژه" در سنّ شش هفت سالگی در جسم خودش بمیرد، و مادرش توی جسم آویژه بزرگ بشود، شوهر بکند و بچه دار بشود و آنوقت بچّه اش، آویژۀ دوّم، آویژۀ صدهزارم، شش هفت ساله که شد ... الا غیرالنّهایه...
روزی که آخرین نفر
از هزاران میلیون آدمیزاد
از تشییع جنازۀ کودکی خود برگردد
تا به انسان های جماعتی بپیوندد،
دیگر انسانیتی
و جماعتی در میان نخواهد بود،
و آن روز خدا بار دیگر خود را تنها خواهد کرد،
و هستی بیکران را در مشت خود خواهد فشرد
و از آن گویی کوچک خواهد ساخت،
نارنج زرّینی،
دستنبویی،
و خود بار دیگر گنجی خواهد شد
و در خود پنهان خواهد ماند.
هنوز هم خدا
کودکی ما را دوست می دارد؛
هنوز هم خدا
هر وقت که نامش را
با صدای یک کودک می شنود،
خود را می بیند،
هنر خود را می بیند،
زیرا که کودک
خدای خود را صدا می زند،
و صدای او طنین صداقت دارد،
امّا از خدا گویان بزرگسال
آنهایی که از کودکی خود بریده اند،
آنهایی که کودکی خود را
در آستانۀ ورود به بزرگسالی کُشته اند
و در خاک دروغ دفن کرده اند،
صدایشان طنین ندارد،
نام خدا از دهانشان در می آید
و در گریبانشان می افتد
و به نافشان می رسد
و در شکمشان فرو می نشیند
و با پایشان به گور می رود.
خدای کودکی انسان یک خداست
خدای یگانه است
و خود را در چهرۀ همۀ کودکان باز می شناسد،
امّا چه بسیار کم اند در میان بزرگسالان
کسانی که کودکیشان را
به همراه داشته باشند
تا جلوه ای از معنای خدا
در چهرۀ بود و نمودشان پیدا باشد
و صدایشان
با طنین صداقت
هنر خدا بودن را
در هنر انسان بودن ستایش کند.
ما آن روزها داشتیم کودکیمان را زندگی می کردیم و فرصت نداشتیم که به فکر آینده باشیم. امروز می فهمم که آدم هرچه بیشتر به فکر آینده باشد، عمرش کوتاه تر می شود.
حافظ شیرازی، خیال می کنی پدرش می خواست که شمس الدّین محمّد بنشیند شعر بگوید و تمام عمرش صرف این بشود که اوضاع روزگار خودش را تماشا بکند و در بحر همه چیز فرو برود و دیوان خطّی همۀ شاعرهای زمان خودش و چهار قرن پیش از خودش را گیر بیاورد و با دقِت بخواند و از آنها هنر شاعری یاد بگیرد و غزلهایی بگوید که بعضی از آنها تا زبان فارسی زنده است، سند عظمت و قدرت این زبان باشد؟
خوب، معلوم است که جواب این سؤال منفی است. نه خیر! حتماً پدر حافظ، که لابد او را محمّدو یا محمّد صدا می کرد، برای این فرستاده بودش به مکتب که قرآن را یاد بگیرد و همه اش را از بر کند و فقه و تفسیر بخواند و مّلا و مجتهد بشود و اعتبار پیدا کند و همه به ش تعظیم کنند و برای خودش مثل یک وزیرالوزراء در خانه ای به بزرگی و زیبایی یک کاخ زندگی کند و به مردم یاد بدهد که چه طوری مؤمن و بندۀ خاصّ خدا بشوند و چه طوری برای خودشان خانۀ آخرت بسازند... لابد اگر به حرف کودک درون خودش گوش نکرده بود، همان حافظ جدّی محترمی شده بود که بابای بزرگسالِ و با کودکی بیگانه شدۀ محمّد آرزویش را برای خودش و او داشت...
آدمیزاد، اهل هر کجا باشد، هر تاریخ و فرهنگی داشته باشد، چه از بومیان استرالیا و نیوزیلند باشد، چه از تبار امپراتورهای روم، چه در کتاب مقدّس مذهبش گفته شده باشد که خدا آدم را به صورت خود آفرید،چه مذهبش کتاب نداشته باشد، و چه اصلاً مذهب نداشته باشد،حرف دلش را که بگوید، می بینی عین حرف دل همۀ آدمهای روی زمین است، مشروط بر اینکه این آدم نه فقط کودک درون بلکه کودکی خودش را گم نکرده باشد، فراموش نکرده باشد، نکشته باشد، دورنینداخته باشد. چنین آدمی در طول زندگیش، بدون اینکه بخواهد چیزی را ثابت کند، با همۀ فعلها و انفعال های موجودیت خودش نشان می دهد که می خواهد شکل خدا باشد، چون برای اینکه به موجودیت خدا پی ببرد، فقط خودش را دارد و خودش وقتی که در برابر شگفتی های عالم وجود به حیرت در می آید، هنرهای خودش را با هنرهای خدا مقایسه می کند، نه برای اینکه با خدا مسابقه ای داشته باشد، بلکه می خواهد بیافریند و مثل خدا خودش را در آفریده اش ببیند. ساده ترین آدمیزادها آفریده هاشان همان بچّه هاشان هستند. فکر نمی کنم هیچکس، حتّی مؤمن ترین مسیحی ها هم برداشتش از آیۀ خدا آدم را به صورت خود آفرید ، این باشد که خدا با خاک و آب مقداری گل درست کرد و مثل مجسّمه سازها توی یک آینۀ قدّی به خودش نگاه کرد و مجسّمۀ خودش را با آن گل ساخت و نفسش را در مجسّمۀ گلی خودش دمید و مجسّمۀ گلی خدا از نفس خدا جان گرفت و بلند شد نشست و خدا اسم مجسّمۀ خودش را گذاشت" آدم "...
یک فارسی زبان آشنا با حافظ شیرازی اگر دیوان غربی- شرقی گوته را هم نخوانده باشد و نخواند و فقط به فهرست دوازده دفتر آن نگاه کند، می تواند پیش خودش تصوّر کند که یک غربی با چه ظرافتی خودش را برادر توأمان یک شرقی می کند تا غرب و » شرق «از میان برخیزد و او این انسان غربی زادۀ شرق آشنای زمینی شده، و او خودش را» انسان زمینی « بکند.
این دوازده عنوان را به دفترهای دیوان غربی- شرقی خودش داده است تا صاحبدلان غربی را برای خواندن این نغمه های زمینی به شوق بیاورد وصاحبدلان شرقی را از آشنایی با خودش خوشوقت کند:
دفتر اوّل – مغنّی نامه؛ دفتر دوّم – حافظ نامه؛ دفتر سوّم – عشقنامه؛ دفتر چهارم – تفکّر نامه؛ دفتر پنجم – رنج نامه؛ دفتر ششم – حکمت نامه؛ دفتر هفتم – تیمور نامه؛ دفتر هشتم - زلیخا نامه؛ دفتر نهم – ساقی نامه؛ دفتر دهم – مثل نامه؛ دفتر یازدهم – پارسی نامه؛ دفتر دوازدهم – خلد نامه.
اگر ما از« دیوان گوته «فال می گرفتیم و شعری می آمد که این سه بند از آن است:
هنگامی که می خواهی در ستایش معشوق
نغمه ای شیرین بسرایی،
خاک مادّه ای است، ای حافظ،
که به لطف هنر تو گوهر می شود؛
زیرا غباری که از خاک بر می خیزد
و بر آستان در سرای معشوق می نشیند،
از آن فرشی که سوگلی های محمود
بر گلهای زربافت آن زانو می زنند، پُر بهاتر است.
اگر باد از خاک کوی معشوق تو
ابری از غبار برانگیزد،
آن غبار در مشام تو از مُشک
و عطر گل سرخ خوش تر است...
شاید اگر به جای« دیوان گوته « با دیوان حافظ فال گرفته بودیم، غزلی می آمد که این دو بیت از آن است:
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم؛
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم ...
این آشنایی جان های همنواست که آوازشان را از هر گوشۀ جهان تا هرگوشۀ جهان به گوش هوش همدیگر می رسانند و وقتی که آواز یکی از این جانها در شرق از« شیراز « برمی خیزد و به غرب می رود، آنجا برادری ناشناس و ناهمزبان، چنان در«فرانکفورت « از آواز او به وجد می آید که انگار از یک رحم و در یک زمان به این جهان آمده اند و به او چنین خوشامد می گوید:
تو در وادی شور و نشاط
چشمه سار اصیل شعری،
همواره در فیضان ...
آه، مرا با جهان کاری نیست، ای حافظ،
در نغمه سرایی تنها با توست که هوای رقابت دارم.
ما برادران توأمانیم،
و در رنجها و لذّتهامان همسانیم!
همچون تو عشق ورزیدن،
و همچون تو باده گساردن
افتخار من،
و زندگی من خواهد بود.
نیچه در " چنین گفت زرتشت" می گوید:
"زن بهتر از مرد کودکان را درک می کند، امّا مرد در مقایسه با زن رفتار کودکانه تری دارد. در درون هر مرد اصیلی یک کودک نهفته است، که می خواهد بازی کند. پس، شما ای زنها، برخیزید و کودک نهفته در مرد را بیابید! زن از افتخار چیزی به جز عشق نمی داند. امّا خوب است که افتخار شما این باشد که همیشه بیش از آن دوست بدارید که دوست داشته می شوید، و هرگز در دوست داشتن به مقام دوّم پایین نیایید. مرد باید که از زن در هنگامی که عاشق است، بیمناک باشد، زیرا که او در این موقع به همه گونه ایثار و فداکاری تن در می دهد، و هرچیز دیگر برایش بی ارزش است."
بیاییم با چشم کودک خود
قلّه های پوشیده از برف دماوند هستی را تماشا کنیم،
و نگذاریم شگفتی و زیبایی
در غوغای تاریخ رنگ ببازد
و کهنه شود
و بمیرد!
ترس جزئی از آدمیت ما بود. تا وقتی که بچّه بودیم و می ترسیدیم و نشان می دادیم که می ترسیم، می گفتند بچّۀ مطیع و سر به راهی است. همین کار را در بزرگسالی که می کردیم، می گفتند آدم پرهیزگار و خدا ترسی است. ترس از خدا، ترس از پدر، ترس از مادر،ترس از زندگی، ترس از مرگ، ترس از انسان، ترس از ترس!
انگار هزارها سال است که زنده ایم، امّا نمی دانیم چه طور زندگی کنیم.
آن« خود « زیبایی را که با » » خرد طبیعی » زندگی را می شناسد و دوست می دارد » همخانۀ خدا »ست در سیاهچال فراموشی زندانی می کنیم و خود را به دست یک "خود "بیگانۀ دیوانۀ زشت می سپاریم که می ترسد و می ترساند و شکوه و جلال نکبت را ستایش می کند و از ترس و تنهایی به وجد می آید و در تباهی گم می شود. آه، زندگی! خوشا و بیخبرا ما که امروز در عصری بی نظیر زندگی می کنیم، عصری که انسان فقط از انسان می ترسد! عصری که فقط انسان دشمن انسان است. آه، کودکی!
کودک درون تو بیدار شده است!
با نگاه و لبخند تو زمان را متوقّف می کند،
و دنیای شلوغ و پر غوغا
در طلسم سکون و سکوت می افتد.
اکنون این تو نیستی که تاریخ را فراموش کرده ای،
تاریخ است که با باد از یاد رفته است،
و تو احساس می کنی
که از هیچ چیز جدا نیستی،
و به هر چیز که نگاه می کنی،
چیزی از خودت را می بینی،
و بیرون تو با درون تو یکی است.
این خورشید توست که جهان تو را روشن می کند
و به جهان تو جان می دهد
و جهان تو را به شور می آورد
و می رقصاند
و از رنگ و عطر و آواز
سرشار می کند.
من چیزی از جهان توام،
چنانکه آسمان آبی شفّاف چیزی از جهان توست،
و (آنکه) رو به روی من و تو ایستاده است
و مهر نگاهش
با گرمای دل ما می آمیزد،
چیزی از جهان توست.
حالا که کودک های درون ما بیدار شده اند،
هر یک از ما جهانی است
به وسعت همۀ هستی،
و چنین است که جهان هر یک از ما
همۀ جهان های دیگران را در خود دارد:
جهانی در جهان هایی
و جهان هایی در جهانی،
چنانکه اگر تو نباشی
دیگر هیچ چیز نخواهد بود،
زیرا که آن جهانی که تو بودی،
و همۀ جهان های دیگر را در خود داشت، دیگر نیست؛
زیرا که همۀ "هستی"
با "ابدیت" که "زمان" وابسته به آن است،
در این لحظه تویی،
و این هستی بیکرانه
و این لحظۀ ابدی انسان تو
در هیچ انسانی
هرگز
تکرار نخواهد شد.
خورشید
با همان پاکی
و همان صداقت زمان کودکی اش می درخشد
و نمی داند و نمی خواهد بداند
که اکنون بزرگسالی است
به عمر چهار صد و پنجاه هزار میلیون سال،
و ما که از عمر تاریخمان
بیش از سیصد هزار سال نمی گذرد،
با خفّت دانستن پاکی
و بلاهت دانستن صداقت
خود را اشرف مخلوقات کرده ایم.
کنار مزرعۀ گندم می ایستیم
در هنگامی که دریاچه ای است سبز
و در آفتاب درخشان
با نسیم بهاری تموّج آرامی دارد،
امّا چشم ذهن ما
از شادابی سبز جامعۀ گندم
لذّتی برای دل سرد و تاریک ما نمی گیرد،
و نابه هنگام می خواهد مزرعۀ گندم را
سراسر خشک و زرد و سنگین ببیند،
و ببینیم که کیسه های گندم
در کامیون های بزرگ راهی بازار است،
و حسابمان در بانک بالا می رود
و نگرانی های هزار سال دیگرمان کمی پایین می آید.
روز هر روز روز تازه ای است
و سپیدۀ صبح
او را در دامن سپهر می زاید،
ولی ما او را به سنّ خود می بینیم،
به سنّ پدر بزرگ و مادر بزرگ،
و به سنّ تاریخ قومیت خود می بینیم
او را در سیصد و شصت و پنج،
در سی، چهل، پنجاه،
در هشتاد، نود، صد و چند،
در دو هزار و پانصد
یا در هفت هزار ضرب می کنیم
و روز درخشندۀ پُر طراوتی را که هم اکنون
از رحم سپیده
به دامن سپهر لغزیده است،
پیری به سنّ دو میلیون و پانصد و پنجاه و پنج هزار شب می بینیم،
و شیر و عسل در دهانمان بی مزه می شود،
و رویمان را از پنجره بر می گردانیم.
روزمان به کهنگی جامعۀ ماست
و جامعۀ ما بنایی است
با پایه هایی به قدمت سیصد هزار سال
و هفت، ده، یا بیست هزار سالی است
که آجرهایش را
یک یک
هر یک از ما چیده ایم
و امروز نمی دانیم
که ما در خانۀ جامعه ای که ساخته ایم،
زندگی می کنیم،
یا جامعه است که ما را زندگی می کند.
خوشا به حال جامعۀ گندمها،
در کنار مزرعۀ آنها که می ایستی
و نگاهشان می کنی،
هر بوتۀ گندم یک مزرعۀ گندم است
و هر مزرعۀ گندم یک بوتۀ گندم.
و ما که انسانیم
و با موهبت انسان بودن
همه چیز را از نو آفریده ایم،
و به همه چیز اسم داده ایم،
و به همه چیز معنی داده ایم،
از خانوادۀ خود،
از جامعۀ خود نفرت می آموزیم
دشمنی می آموزیم،
تا بتوانیم در برابر خانواده و جامعۀ خود
با نفرت و دشمنی بایستیم
و در تنهایی خودمان،
در تنهایی همیشگی خودمان
از هوشمندی و زرنگی خود خوشحال باشیم.
کودک درون خود را نکشیم و زندگی را بازی کنیم. مردم، بیش از نود و نه در صدشان، هزارها سال است که نسل در نسل یاد گرفته اند که درست بازی کردنِ زندگی را از یاد ببرند تا زندگیشان را به جامعه ببازند.
آن روزها ما شاگرد تاریخ بودیم و تاریخ برای ما همان حرف هایی بود که معلّممان از معلّمش شنیده بود و معلّمش از معلّمش. هر داستانی شرح و بحث داشت، امّا سؤال نداشت. وقتی که به دانشگاه رفتم و خودم شروع کردم از تاریخ سؤال کردن، دیدم ای وای ! با این سؤال ها نسل ما باید شروع کند به از نو نوشتن تاریخ.
زندگی را به دو صورت می توان گذراند ،
یکی چنان که انگار هیچ چیز معجزه نیست،
و دیگری چنانکه انگار همه چیز معجزه است.[2]
زیباترین چیزهایی که تجربه می کنیم، همیشه مرموز و
حیرت انگیز اند:
سرچشمۀ همۀ هنرهای اصیل و همۀ علم ها در تجربۀ ما از
همین رمز و حیرت است.
کسی که چنین احساسی برایش بیگانه باشد،
کسی که دیگر نمی تواند در گذار زندگی درنگ کند
و در مشاهدۀ خود به حیرت در آید و حالت وجد در او
پیدا شود،
فرقی با مرده ندارد، چون چشم هایش بسته است.(انیشتین)
بعضی ها جهلی را که در جوانی دارند، جهلی است که می شود به آینده اش برای تغییر اندک امیدی داشت، امّا اگر این بعضی ها همان جهل جوانی را سرمایۀ عمر خودشان بکنند و با جادوی آن در میان عوام النّاس به قدرت برسند، دعا کنیم که خداوند همه را از شرّشان در امان بدارد.
"تاگور" ستایندۀ خدا در انسان و پرستندۀ انسان در خداست. او علم یافته های صنعت زدۀ روحِ به شیطانِ تجارت فروختۀ جهانخوار آمریکا و اروپا را، هم ساکن گوشه های تنگ و تاریک درونشان می دید و هشدارشان می داد که چراغ های دودناک تفکّرات ناسیونالیستی و نژاد پرستانه و جهان آشوبشان را خاموش کنند و در آفتاب حقیقتِ خداییِ انسان بایستند تا همدیگر را ببینند، رنج همدیگر را ببینند، شادی همدیگر را ببینند، چهرۀ خود را در آیینۀ دل های همدیگر ببینند، و ببینند که زمین بهشت خانوادۀ انسان است و انسان پرستنده و آفرینندۀ زیبایی است، و زیبایی، معنای خداییِ حقیقت است و دو هزار میلیون اعضای خانوادۀ انسان، که امروز هفت هزار میلیون شده اند، همه، دانسته و ندانسته، زائران معبد حقیقت، معبد حقیقت دل انسان اند و چراغ این معبد آفتاب معرفت است.
شیر از شیر نمی ترسد،
چون شیرها، همه،
ظاهر و باطنشان یکی است
و نیت هاشان در کردارشان آشکار می شود،
ولی ما آدمها زبان را اختراع کرده ایم
تا بتوانیم نیت هامان را
در پشت آن،
در پستوی کلمه به کلمۀ آن،
از همدیگر پنهان کنیم،
و از همدیگر بترسیم
و همدیگر را بترسانیم
و در فضای ترسی مدام از همدیگر
زیبایی های زندگی را نبینیم
و زندگی قدّوسی شیرین را حرام کنیم.
ما آدم ها از هیچ چیز
به اندازۀ خود آدم ها نمی ترسیم.
خدا در دل ماست
و دل ما معبد حقیقت است
و حقیقت زیبایی هستی است.
کودکِ درون ما با چشمِ خدا نگاه می کند
و با گوشِ خدا می شنود،
از دیدن کجروی های ما بیمار می شود
و از شنیدن دروغ های ما تب می کند
و از جهل ما دقّ می کند
و از ریاکاری ما می میرد.
قرن هاست که صدای نیکخواهان بزرگ
در گنبد تاریخ طنین انداز بوده است
و هر نیکخواهی زمین را به آسمان برده است
و آسمان را به زمین آورده است
تا برای خوشبختی دیگران راهی پیدا کند
و تا این مرحله
کودک درون او
هنوز زنده و بیدار بوده است،
امّا همین که آن نیکخواه
با قدرت و غرور
بر بلندی خودبینی ایستاده است
و راه خوشبختی دیگران را
به آنها اعلام کرده است،
حقیقت از او روی برگردانده است
و خدا معبد دل او را
از وجود خود خالی گذاشته است،
و دیر یا زود نیکخواهی او
در گمراهی رنگ باخته است
و از حکایت او بدی مانده است
و یأس!
بچّه بودیم و می گفتیم، همان چیزی را که دلمان می خواست،» نه دروغ « بود، نه » راست « می گفتیم، فقط چیزی که دلمان می خواست،و همان چیزی بود که دلمان از ما می خواست بگوییم، و وقتی که آن چیز را می گفتیم، و مادر یا پدرمان انتظار شنیدنش را نداشت، با شکّ و اخم و نامهربانی می گفت: " راستش را بگو، بچّه! راستش را بگو". و ما بعد از آنکه این تجربۀ تلخ تکرار می شد و خشم تهدید آمیز او را می دیدیم، می فهمیدیم که در آن مورد پدر یا مادرمان نمی خواهد راستش را از ما بشنود،بلکه باید دروغش را بگوییم تا او را راضی کرده باشیم و خودمان را خلاص.
آنوقت در همان روز از حاشیۀ گفت و گوی مادر یا پدرمان با بزرگسالی مثل خودش می شنیدیم که در غیبت آشنا یا دوست یا خویشاوندی برای اثبات دروغگویی او، حرف بچّۀ پنج شش سالۀ او را نقل می کنند و می گویند:" بیخود نیست که از قدیم گفته اند: حرف راست را از بچّه باید شنید". و تو بعد از مدّت ها سرگشتگی در سنگلاخ این مضحکه که در آن سنّ هیچ اسمی برایش نداشتی، به این نتیجه می رسیدی که حتماً بزرگسال ها پیش خودشان می گویند: بچّه ها دست خودشان نیست. از سادگی و بی شعوریشان است که راست می گویند. و این نتیجه گیری به یاد تو می آورد که در موردهایی دیگر از بزرگسال ها شنیده بودی: "مستی است و راستی "که یعنی: آدم مست، بدون این که ببیند چه بگوید که به صلاحش باشد، حرف دلش را می زند و راست می گوید. و حالا می بینی که به سادگی و بی شعوری تو مستی هم اضافه شده است.
16 بهمن 92
[1] تاکیدات و حروف Bold از من است.
[2] حیرت حاصل ِزندگی از منظر "نمی دانم ولی مشتاقم و می خواهم بدانم" است و تکرار و ملالت، حاصلِ زندگی از منظر "می دانم". حیرت باعث می شود مثل کودکی هایمان با چشم اعجاب و تازگی در جهان بنگریم و تمام ملالت ها و کسالت های مکرّر بزرگسالی در گم کردن همان تازگی و طراوتی بود که در چشم های کودکی هایمان وجود داشت. ستایش مولانا و دیگر عرفا از "حیرانی" هم ناظر به همین حقیقت است که تجربه های تازه چه سهمی در زندگی ما دارند و زندگی آموخته شده و غیر حسی چقدر؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۱۷ ساعت 10:47 توسط محمد امین مروتی
|