طرحی برای یک زندگی بهتر
طرحی برای یک زندگی بهتر
( سبک زندگی)
غالب ما از زندگیمان راضی نیستیم. فکر می
کنیم حقمان خورده شده. همیشه نق می زنیم. احساس مظلومیت می کنیم. از آدم و عالم
طلبکاریم چون از حصار "من" در دنیا می نگریم.
( سبک زندگی)
طرح صورت مسئله:
باید دانست که مشکل اساسی نوع بشر، شرطی شدگی رفتار خودخواهانه است که طی یک پروسة میلیون ها ساله تاریخی، هزاران ساله اجتماعی و ده ها سالة خانوادگی، به نام تعلیم و تربیت به او تزریق و تلقین شده و نتیجتا رفتار بشر متاثر از الگوهای القایی، مکانیکی، شرطی و خودبخودی شده، از اختیار او و عقل او خارج شده و به تصرف و اختیار نفسانیت او در آمده است. خلاصه مشکل ما این است که به وسیله این القائات مسخ شده ایم و در یک کلام دیگر خودمان نیستیم.
بی مزگی و ملال آوری زندگی حاصل حس نکردن زندگی است و حس نکردن لحظه ها به دلیل شرطی شدگی و القای زندگی آموخته شده و تکراری توسط خانواده و جامعه است. خانواده و جامعه انرژی و حسّ و حال ما را می گیرند و به نیابت ما فکر می کنند، حس می کنند و زندگی می کنند. به همین دلیل ما مزة زندگی را نمی فهمیم چون با حواس و ادراک خودمان با آن در تماس نیستیم. هر راهکاری برای احیای شور و حال از دست رفتة زندگی منوط به احیای حسّ و حال و عقل و فهم خودمان است. بازگشت به خویشتنی حقیقی و نامتعین نه خویشتنی القایی و از پیش تعریف شده و الگو سازی شده. بازگشت به فطرت نیالوده و پاک. بازگشت به فهم و عقل و حواس خودمان. آن چیزی که از آن تعبیر می کنیم به "خودیافتگی" در مقابل وضعیتی که در آن قرار داریم و از آن به " خودباختگی" تعبیر می کنیم و کل مسئلة انسان در یک کلمه، همین " خود باختگی" است و چارة کار هم در یک کلمه و آن " خودیافتگی" است. و خودیافتگی مستلزم شروعی دوباره و نظارت و مراقبة مستمر و لحظه به لحظه نسبت به افکار و حواسی است که تا به امروز قربانی عادتمندی و شرطی شدگی شده اند و قالبی و تقلبی شده اند. اما چطور می توانیم خود گم گشته مان را پیدا کنیم؟ مهم ترین موضوع و به قول معروف بزنگاه داستان این نکتة دقیق و ظریف است که: مادام که مثل دیگران زندگی می کنیم و زندگی را از آنان تقلید می کنیم، کمتر زندگی را حس و ادراک و فهم می کنیم. به محض آن که مثل خودمان و با احساسات و ادراکات خود به مواجهة مستقیم با زندگی می پردازیم، طعم و مزة آن را بهتر و بیشتر می فهمیم. البته و به هیچ وجه، این به معنای عدم استفاده از تجارب دیگران نیست. بل بدان معناست که تجارب دیگران را نه به وجهی القایی و کورکورانه بلکه با گذراندن از کانال های حسی و ادراکی خود، مورد استفاده قرار دهیم. بدون تشریک مساعی و استفاده از تجارب یکدیگر، انسان قدمی از مرحلة غارنشینی به این سو نمی گذاشت. بحث اصلی بر سر خودیافتگی و خودباختگی، و بر سر ادراک مستقیم و غیرمستقیم جهان است. در واقع آموخته های ما نباید ارتباط مستقیم ما را با واقعیت قطع نمایند.
خود بودن و طبيعي بودن :
خوب حس كردن وقتي ميسر است كه تو سعي كني كاملا خودت باشي . يعني به حيطه ي شخصي ترين دریافتهاي خود وارد شوي. سعي نكني مثل ديگران دنيا را ببيني . مثل خودت باشي . خود بودن و طبيعي بودن مشكل ترين قسمت سلامت رواني است . چرا كه ما آنقدر از اتوريتههاي خارجي متاثر شدهايم و نقش پذيرفتهايم كه مسخ شدهايم و ديگر خود واقعي مان را در زير خروارها القائات مراجع قدرت - اعم از والدين و جامعه - نميشناسيم . خود بودن همان طبيعي بودن و عادي بودن است . بزرگ ترين هنر انسان اين است كه خودش باشد و طبيعي عمل كند . به صرافت طبع عمل كند يعني طبع و طبيعت خود را صرّاف و قاضي و تصميم گيرنده نمايد . خوردن و خوابيدنش تابع عادت و ساعت نباشد؛ وقتي گرسنه اش شد غذا بخورد و وقتي خوابش آمد، بخوابد. ما چنان غیر طبیعی، عادتمند، مکانیکی و شرطی شده ایم که باید گفت فضیلتی بزرگ تر از طبیعی بودن وجود ندارد. اگر كوتاه ترين تعريف خودشناسي را از من بخواهند خواهم گفت: "خود بودن" و اگر بپرسند كوتاه ترين راهكار خودسازي در يك عبارت چيست؟ خواهم گفت" خودت باش". در يك كلام "عادي و طبيعي بودن" يعني نخواهيم متمايز و تافته جدا بافته باشيم . نخواهيم جلوه غير عادي و خاصي داشته باشيم .
خلاصه آن که انسان كامل، كاملاً انسان است يعني كاملاً طبيعي است و احتياجات و رفتار يك انسان طبيعي را دارد. اين واقعاً معجزه است كه انسان طبيعي باشد و متعادل چرا كه برخلاف آنچه به نظر ميرسد، اكثريت مردم متداول، متعادل و طبيعي نيستند. مردم، معمولي و متداولند نه عادي و متعادل، متوسط و ميانگيناند ولي ساده و بسيط نيستند. ما تنظيم و تعادل بيولوژيكي هم نداريم و ساعات بيولوژيكي بدنمان هم ديگر درست كار نميكند و خور و خواب طبيعي ندارد بلكه كاري كردهايم كه اين ساعات بيولوژيكي تابع ساعات رواني و فيزيكي گشتهاند و ديگر بدن و روح به طبيعت و انگيزهها و نيازهاي طبيعي واكنش نشان نميدهند بلكه به قراردادهاي شرطي شده پاسخ ميدهند. انسان كامل، همه نيازها و غرايز طبيعياش را گرامي ميدارد بدون آنكه به افراط و تفريط مصنوعي ناشي از غفلت از پارهاي و پرداختن افراطي به پاره ديگر از آنها، گرفتار گردد. انسان متداول، انسان متعادل نيست و انسان كامل، كاملاً انسان است نه ابرانسان.کمال انسان در انسان بودن و طبیعی بودن است نه سوپرمن بودن.
راهکارهایی برای جهت گیری به سوی یک زندگی نو
سوال مرکزی و محوری این است:
چگونه از خودباختگی و شرطی شدگی به سوی خودیافتگی جهت گیری کنیم؟
مخلص جواب هم این است:
نخست با تجزیه و تحلیل و تجدید نظر در تمام آموزه های القایی و ارثی (شناخت وضع موجود) و دوم با تقویت و پرورش قوای حسی و فکری و عاطفیِ حقیقیِ خودمان. (حرکت به سوی وضع مطلوب)
تقویت و پرورش قوای حسی و فکری و عاطفی خودمان هم مستلزم به کارگیری مستمر و مداوم آن هاست.
در واقع برای رسیدن به این مقصود ما باید به جای زندگی تصادفی و باری به هرجهت و ماشینی و آموخته شده، به گزینش و انتخاب مداوم و مستمر بر اساس دریافت های حسی و عقلی خود دست بزنیم و یاد بگیریم از تفکر و تدبیر و انتخاب و پذیرش مسئولیت گزینش هایمان فرار نکنیم.
برای این کار در نخستین قدم باید به مدیریت زمان بپردازیم. مدیریت زمان و جنبة کمّی زندگی از طریق برنامه ریزی و منظم بودن امکان پذیر است. این کار را مدیریت کمّیت زندگی می نامم. به این معنی که اهداف کوتاه مدت، میان مدت و درازمدت برای همه چیزمان داشته باشیم و متناسب با این اهداف، برنامه ریزی هایی واقع بینانه و عمل گرایانه هم داشته باشیم. برنامه ریزی نخستین قدم و مهم ترین قدم است. در حال حاضر ظرفیت های ذهنی و حسی ما ناقص و محدود است. انرژی ما به قول مولانا بر صد مهم تقسیم شده.[1] ذهن متمرکز و متوجه و هشیار عمل نمی کند. در آن واحد با حریفان بسیاری کشتی می گیرد و طبعا کارآمدی لازم را نمی تواند داشته باشد. درست مثل کامپیوتری که به ویروس آلوده شده و ظرفیت های مفید آن اشغال شده و نتیجتا کند عمل می کند.
برنامه ریزی به ما چه کمکی می کند؟ برنامه ریزی به تمرکز انرژی ها و قوای ذهنی و روحی و جسمی ما و کارکرد بهینة آن ها کمک می کند. با پیشرفت در برنامه ها و محقق شدن انتظارات اعتماد به نفس ما افزایش می یابد و این اعتماد به نفس، توش و توان ما را در پیشبرد امور، مضاعف می گرداند. همچنین برنامه ریزی به ما احساس معنا و هدفمندی می دهد. در واقع به زندگیمان معنا و روح می بخشد. به ما حس مفید بودن و زندگی و حس کامیابی و موفقیت می دهد. سختی ها و مشکلات در یک زندگیِ با معنا، آسان و تحمل پذیر می شوند. به قول نیچه:" آن کس که چرای زندگی اش را می داند، با هر چگونه ای سر خواهد کرد." این جملة جاودانه و زیبا به تنهایی مبنای تشکیلِ یک مکتب روان درمانی به نام "لوگوتراپی یا معنا درمانی" شده که بنیان گذارش ویکتور فرانکل، کارآیی آن را در غیرقابل تحمل ترین و سخت ترین شرایط زیستی - یعنی در اردوگاه آشویتس- محک زده است. به قول معروف حرف هایش نه از سر سیری، بلکه از کانون معرکه و دلِ مصیبت برخاسته و محک خورده. برنامه ریزی علاوه بر واقع بینانه بودن باید، منعطف هم باشد. برنامه ریزی نباید سخت گیرانه و خشک و یک جانبه باشد. برنامه باید ملایم و راحت باشد. به همة نیازهای زیستی از جمله تفریح مجال و فرصت دهد. گاهی موتور ذهن باید خلاص و حتی خاموش شود تا تمدید قوا و تجدید قوا کند. اصلا لازم است مقداری بی برنامگی هم جزءِ برنامه باشد تا موتور ذهن نیم سوز یا تمام سوز نشود.
هرچند برنامه ریزی برای سعادتمند شدن بسیار مهم و لازم است ولی کافی نیست. نوع اهدافی که برای خود برمی گزینیم، مهم تر اند. لذا در قدم بعدی باید به کیفیت هدف گذاری و اولویت بندی اهداف اهتمام کنیم. این کار را مدیریت کیفیت زندگی می نامم.
و آن چنان که من با تجارب خود دریافته ام و فبلا در مقالة "حاصل عمر" آورده ام، مدیریت کیفی زندگی با هدف گیری اهداف چهارگانة عشق، آرامش، شادی و امید محقق می شود.
رئوس گام های عملی:
و اما پیش شرط سلامت روانی، سلامت جسمانی است و سلامت جسم پنج مولفة اصلی دارد:
تغذیة سالم، خواب کافی و آرام، رابطة جنسی سالم، ورزش و تفریحات سالم و پایش مداوم سلامت جسم.
در واقع ما برای هیچکدام از این مولفه های مهم، برنامه ای نداریم. باری به هر جهت می خوریم و می خوابیم و برنامة مشخصی برای تحرک و پایش سلامتی مان هم نداریم. باید وقت و انرژی کافی برای مولفه های یک زندگی خوب بگذاریم. ما عادت به فکر کردن و برنامه داشتن – ولو برای خود زندگی – نداریم. عادت به زندگی کردن مثل دیگران کرده ایم و چنان شرطی شده ایم که به فکرمان هم خطور نمی کند که می توانیم و باید طرحی دیگر و سبکی نو دراندازیم. امروزه سبک زندگی یا Life Stile به یک علم تبدیل شده که نیازمند یادگیری و اندیشیدن است. در این راه لزومی ندارد از آموزه های دیگران تقلید کنیم. ما باید به سبک زندگی مخصوص خود و متناسب با روحیات خود نزدیک شویم. در واقع باید با این علم به عنوان علم برخورد شود نه یک الگوی از پیش حاضر و آماده. به قول معروف؛ جهانی فکر کنیم و بومی عمل کنیم.
تغذیه:
در باب تغذیه ما می توانیم برنامة غذایی هفتگی و ترجیحا ماهانه[2] داشته باشیم. در این برنامه ریزی هم باید به احتیاجات جسمی سنین مختلف توجه کرد، هم به طعم و مزة آن و هم به جوانب زیبایی شناختی آن. یعنی غذای سالمِ خوشمزة تزئین شده و خوش ترکیب. به همین علت گفته اند که آشپزی فقط سیر شدن نیست، بلکه یک هنر است. هنر ترکیب مواد خام و اولیه به محصولی با ارزش تر و خوشمزه تر. بسیاری از غذاهایی که ما می پزیم هدر دادن مواد اولیه ای است که قبل از ترکیب، خوشمزه تر و حتی سالم ترند و این هم نمونه ای از نقض غرض هایِ عدیدة ملانصرالدینی است که در زندگی ما ساری و جاری است. این نوع آشپزی پشتوانة فکری ندارد و صرفا متکی بر آشپزی آموخته شده است. مواد لازم برای تهیة یک غذای خوب، علاوه بر مواد خام ، فکر کردن و عشق و علاقه است. با چاشنی عشق و عقل است که آشپزی به هنر تبدیل می شود و از صورت رفع تکلیف و سیر کردن شکم ها، خارج می شود. البته خستگی ناشی از کار به خصوص در مورد خانم های شاغل، عامل مهمی در گرایش به رفع تکلیف است و کمک سایر اعضای خانواده و مسئولیت پذیری و شرکت دادن آن ها در کار لازم و ضروری است. خلاصه می توان برای این مشکل با تشریک مساعی چاره ای خانوادگی اندیشید. گنجاندن نوبت یا نوبت هایی هم برای خوردن غذا- به تناسب وُسع مالی- در رستوران هایی خاص، در برنامة غذایی می تواند از لطایف زندگی خانوادگی باشد.
همچنین گنجاندن میوه و سبزیجات در برنامة غذایی، یک اصل عمده است.
اما غذای خوب را باید خوب و درست نوش جان کرد. در مورد عادات غذایی باید به تند خوردن به عنوان یک عادت بد توجه خاص کرد. تند خوردن و درست نجویدن باعث می شود نه مزة غذا را بفهمیم و نه آن را به خوبی هضم کنیم و در نتیجه غذا آن چنان که باید، نوش جان و گوارای وجود نشود. موقع غذا خوردن باید در چشیدن مزه و طعم آن و جویدن کامل لقمه ها متمرکز شویم. یک راهکار مفید این است مادام که لقمه در دهانمان است، قاشقمان را در بشقاب بگذاریم و تا لقمة قبلی را فرو نداده ایم، لقمة بعدی را به دهان نگذاریم.
خواب:
بدخوابی و کم خوابی هم از معضلات اساسی خاصه در زندگی مدرن و شتابناک امروزی است. متاسفانه ما به ساعات خواب به چشم اوقاتی می نگریم که از زندگی مان به هدر می رود و به همین دلیل به خوب و راحت خوابیدن زیاد اهمیت نمی دهیم. پرخوابی هایمان هم نه از سرِ تفکر و دریافتِ ضرورت آن، بلکه از تنبلی و ایضا از سرِ فکر نکردن و عادتمندی است. ضرورت فیزیولوژیک خواب، ناظر به تجدید قواست و به قول انگلیسی ها Refresh شدن. البته راحت خوابیدن علاوه بر عوامل فیزیولوژیک و بیولوژیک - مانند غذای سبک و سالم- به مسائل روحی و روانی هم بستگی دارد که گفته اند وجدان راحت بهترین بالش هاست. اما حرف بالش شد. ما در مورد خواب افزارهایمان هم کمتر می اندیشیم. در صورتی که تحمل هزینة بیشتر برای خرید یک بالش راحت یا تشک مناسب تر- که در طول زندگی چند بار بیشتر نیست- نتایج آشکاری در راحت خوابیدن و تمدید قوا دارد. همین طور مسئلة حرارت مناسب اطاق خواب در طول شب مسئله ای است که تقریبا بدان توجهی نمی شود و برای آن برنامه ریزی ای صورت نمی گیرد. بسیاری از بدخوابی های ما حاصل تنظیم نبودن درجه حرارت اطاق خواب است. گرممان که می شود، یکباره لحاف را از رویمان پرت می کنیم یا حتی پنجرة اطاق را باز می کنیم و یک ساعت بعد که سردمان می شود، زیر لحاف می رویم و اگر حوصله داشته باشیم، پا می شویم تا پنجره را ببندیم و صبح که از خواب بلند می شویم، البته که کسل و عصبی و دمغ هستیم که به نوبة خود وقایع روزانه مان را زنجیروار تحت الشعاع خود قرار می دهد. مهم تر ازهمه تنظیم ساعت بیولوژیک بدن با خوابیدن سرِ وقت و بیدار شدنِ سرِ وقت است. البته خروج از برنامه در روزهای تعطیل و مناسبت های خاص را هم می توان تحت عنوان گنجاندن یک بی برنامگی بی ضرر و موقت در برنامة کلی و اصلی، توجیه کرد و پذیرفت.
زناشویی:
بدون تعارف و مجامله، سلامت زندگی جنسی از مهمترین و تعیین کننده ترین مولفه های یک زندگی خوب است. طبیعت خصوصی موضوع ایجاب نمی کند به نحو تفصیلی در آن وارد شد و این کار را باید به فهم و درک و حس و غریزة زوج ها واگذاشت تا به جای تن دادن به زندگی آموخته شدة جنسی، به نیازهای روحی و جسمی خود رجوع کنند. به خصوص تعارف ها و رو دربایستی های حُقنه شده و القایی را کنار بگذارند و به نحوی با هم کنار بیایند که حداکثر ارضای جسمی و مهمتر از آن ارضای روحی برای طرفین حاصل شود. در این مورد عشق و ملاحظه نسبت به همدیگر بی تردید از همه چیز کارسازتر است. اهمیت ندادن به نیازهای جنسی زوج یا زوجه، علاوه بر هدر دادن فرصت استفاده از نعمت های مشروع و الهی، می تواند به فاجعه در زندگی زناشویی و در بهترین حالات، به طلاق های عاطفی و زندگی های مشترک اجباری، مصلحتی و صوری منجر شود که خود نیازمند تحملی طاقت فرسا است که توش و توان بشر را به پایان می برد. خودخواه نبودن و نداشتن برآورد مناسب از نیازهای جنسی شریک زندگی، عین بی ملاحظگی و در بهترین حالت عین بی فکری است. در گذشته، شرایط اجتماعی و فرهنگی اجازة بحث در مورد بیماری هایی چون سردمزاجی و ولع جنسی را نمی داد و به مثابة تابو و خط قرمز در آن ها نگریسته می شد و حتی ختان زنان – برای مهار غرایزشان- امری معروف و پسندیده تلقی می شد. اما امروز شرایط عوض شده و به التذاذ جنسی به منزلة سکه ای دورو و جاده ای دو طرفه نگریسته می شود که امکان ارضای عمیق و واقعی یک نفره و یک جانبه را منتفی می داند.
اما سكس چگونه و با چه مكانيسمي امكان چنين تجربهاي را براي انسان فراهم ميكند ؟ سكس با اختلال در تداوم هويت و انقطاعي كه در حسِّ تمايز انسان با دنيا ، ايجاد ميكند ، تجربهاي ابتدايي از بيهويتي و بي مني به ما مي دهد و بدین ترتیب ما از زمان و مكان خارج ميشويم و با تماميت وجود با لحظه موجود در ميآميزيم . در حین آمیزش جنسی فکر منقطع و منفصل میگردد و کیفیت روحی انسان اقامت در حال و انفصال از گذشته و آینده است و بی راه نیست که از عبارت "حال کردن" در توصیف آن استفاده میشود.
عمل جنسي هم حس وحدت و هم حس آرامش را به ما باز ميگرداند . توجه كنيد به اين شعر از شاملو :
در تاريكي چشمانت را جستم/ در تاريكي چشم هايت را يافتم/ و شبم پرستاره شد/ ترا صدا كردم/ در تاريك ترين شب ها، دلم صدايت كرد/ و تو با طنين صدايم به سوي من آمدي/ با دست هايت براي دست هايم آواز خواندي/ براي چشم هايم با چشم هايت/ براي لب هايم با لب هايت/ با تنت براي تنم آواز خواندي/ من با چشم ها و لب هايت انس گرفتم/ با تنت انس گرفتم/ چيزي در من فروكش كرد/ چيزي در من شكفت/ من دوباره در گهواره كودكي خويش/ به خواب رفتم/ و لبخند آن زمانيم را بازيافتم.....
اولاً در حال خشم و يأس و به عنوان " فرار " از اين احوال به سكس روي نياوريد . بلكه وقتي در بهترين حال به سر ميبريد بدان بپردازيد تا تكاملي در جانتان حاصل شود و آرامشي به روحتان برسد .
ثانیا به شريك جنسي خود نه به عنوان يك وسيله ي حلِّ تنش جنسي، بلكه به عنون انسان مهرباني كه شما را در خلاص شدن از اين تنش ياري ميكند ، بنگريد و از اين نظر به او به عنوان يك دوست خوب ، احترام بگذاريد و حتی تشکر کنید.
و از همه مهمتر به سكس به عنوان نوعي عبادت بنگريد كه ارادهي خداوند براي خلقتِ يك موجود سوّم ، از طريق آن ، متحقق ميشود.
سكس وقتي به كمال خود مي رسد كه دو عنصر فيزيولوژي و عشق همه كارة آن باشند نه فكر و نقشه هاي قبلي . در عالم حيوانات فيزيولوژي همه كاره است و باعث مي شود كه در كميت سكس افراط نشود . هيچ موجودي به اندازة بشر در سكس افراط نمي كند و اين بدان دليل است كه سكس كار كرد و مسئوليت همه نيازهاي ديگر بشري را عهده دار شده و جايگزين و جبران كننده همه ناكامي هاي او شده است . اين ضرب المثل آمريكاي لاتين كه مي گويد فقرا سفره هاي خالي و رختخواب هاي پر بركتي دارند ،گوياي همين مطلب است .
پس فيزيولوژي بايد عاملي باشد مهار كننده براي تعيين «كميت » سكس و عشق بايد عاملي گردد براي «كيفي» كردن آن . كميت و كيفيت سكس دو عنصري هستند كه در تلفيق مناسب با يكديگر مي توانند به رشد و كمال بشر ياري رسانند. اگر مي بينيد اين حرف هاي خوب و زيبا در عمل محلي از اعراب ندارند ، به خاطر اين است كه سكس به عنوان يك مكانيسم جبراني جايگزين همه لذت هاي ديگر شده که آن هم به علت ناكامي هاي عديده ما در عرصه هاي مختلف زندگي است . ماحصلِ سكس سالم بايد حس تشكر و امتنان از شريك جنسي- به واسطه ايجاد امكان تَمتّع و امكان بر قراري يك ديالوگ جسمي و روحي و رسيدن به آرامشي عميق- باشد.
راهكاري براي تقويت رابطه زناشويي:
يك راهكار مهم تقويت مثبت ِ ارزش ها و نقاط مثبت يكديگر است . اگر زن وشوهر بر نكات مثبت يكديگر تاكيد كنند و از آن عملاً و به زبان تقدير كنند ، به هم نزديك تر مي شوند و بر عكس ديدن نكات منفي به تقويت منفي ارتباط بين زن و شوهر مي انجامد . زن و شوهر لازم است از كمترين عمل مثبت يكديگر قدرداني كنند . اين سپاسگزاري نتيجة فوق العاده اي در تحكيم ارتباط آن ها دارد. كافي است از زحمات يكديگر تشكر كنند و به بهانه يك هديه كوچك ، فلان كمك ، فلان غذاي خوشمزه ، به يكديگر انرژي مثبت بدهند. اين تقدير هاي متقابل با كمترين هزينه ، معجزه مي كند؛ ضمن این که باعث فاصله گذاری نسبت به نفس پر غرور می شود.
تحرک و تفریح:
مهم ترین مانع تحرک جسمی، تنبلی و باری به هرجهت زیستن است. ما خوردن را بیشتر از ورزش کردن دوست داریم. در حالی که تحرک هم نیاز جسم ماست. ترکیب ورزش با تفریح و انجام ورزش های مفرح یک راه برای غلبه بر این تنبلی است.
گفته بودم گزینش مداوم آنچه درست است و ترجیح آن به آن چیزی که دوست داریم، یکی از مهم ترین راه کارهای تکامل و تعالی است.[3] و نوشته بودم که انسان با قرار دادن جدی خود بر سر دوراهی انتخاب بین عقل و میل است که تکامل پیدا می کند. انتخاب آن چیزی که باب میل ما نیست ولی به مصلحت ماست. این آن چیزی است که ما را به سوی انسانیت و تکامل پیش می برد. اگزیستانسیالیست ها می گویند انسان در موقعیت های مرزی است که خود را می شناسد و می تواند بسازد. هر چه موقعیتی برای تصمیم گیری حادتر و دشوارتر باشد، بیشتر ما را می سازد. میزان انسان بودن و انسان تر شدن ما رابطه مستقیم دارد با میزان انتخاب هایی که می کنیم. هر چه بیشتر انتخاب کنیم، انسان تر می شویم و استعدادها و پتانسیل هایمان بیشتر شکفته می شود. در تحلیل نهایی فرق انسان و حیوان در آن است که حیوان زیست غریزی دارد و در مقابل دو راهی هایی از این قبیل که مستلزم مصلحت سنجی و تعقل و انتخاب است، قرار نمی گیرد و به همین دلیل نمی تواند از مرحله حیوانی فراتر رود. لذا به عنوان یک راهکار مهم باید بکوشیم به طور مستمر و طی برنامه های مختلف، رفته رفته میدان را از غرایز و تمایلات غریزی بگیریم و به اراده و عقل خود بدهیم. این که احساس خوبی به زندگی نداریم مال این است که کنترلی روی زندگیمان نداریم. چون خارج از مهار و کنترل ماست، از آن دل خوشی نداریم. اگر سر رشته زندگیمان را به دست بگیریم حس خوب قوی بودن و کنترل بر خود، خواهیم داشت. تقوی نیز همین است . نوعی کنترل و ترمز آگاهانه و گزینش شده که به صلاح ما و خیر دنیا و آخرت ماست. دنیایت را خوب نسازی، عاقبت و آخرت هم نخواهی داشت. اگر دنیا را واگذاری، آخرت را هم از دست داده ای. درون ریشگی یعنی این که انسان برنامه خود سازی برای خود داشته باشد و نگذارد این برنامه از عوامل خارج از او متاثر و از کنترلش خارج شود. در تحلیل نهایی به میزان کنترلی که انسان بر خود دارد و به میزانی که فعل خواستن و توانستن را صرف می کند، انسان تر می شود. به قول نیچه: " انسان موجودی است که باید بر خود غلبه کند." راه حل نهایی انسان در غلبه کردن بر شرطی شدگی ها و هر آن چیزی است که به نام "تعلیم و تربیت" و در جهت خلاف با فطرت و طبیعت اش به خورد او داده اند.
مثلا ورزش یا رژیم غذایی برایمان مفید است ولی ترجیح می دهیم انرژی مصرف نکنیم و مدام تفریح ها یا استراحت های کسالت آور بکنیم. برای قبول شدن در یک رشته خوب، باید از بسیاری آسایش های مقطعی صرف نظر کنیم. بدین ترتیب خود را قوی و قوی تر می کنیم و اعتماد به نفسمان بالاتر می رود و حس بهتری به زندگی پیدا می کنیم. مثل حس کسی که با طیب خاطر و اراده آزاد، روزه می گیرد و در پایان یک ماه حس بهتری به دنیا و زندگی دارد. عدم استفاده از اراده و برنامه ریزی ما را به سوی یک زندگی بخور و بخواب و لذت ببر، سوق می دهد و تعادل وجودیمان را به هم می ریزد. ته و پایانِ هدونیسم و لذت گرایی بی ضابطه و مهار نشده ، کسالت و احساس تکرار و بیهودگی است. شلختگی و بی برنامگی و در همریختگی و وادادگی فرصت بی بدیل و تکرارنشدنی زندگی را به هدر می دهد و تا به خودت بیایی می بینی از زندگی چیزی نفهمیده ای و شیطان وار عجله داشته ای وقت بگذرانی و تند و تند از روی لحظات زندگی به شتاب عبور کرده ای.
پایش سلامت:
مراقبت های ادواری در فواصل زمانی معین، از ضرورت های تشخیص و معالجة به موقع بیماری هاست. چه بسا از دست دادن یک زمان کوتاه، فرصت یک عمر طولانی تر یا یک جسم سالم تر را از ما بگیرد. کوتاهی در این باب هم به جهت تنبلی و هم از جهت ترسیدن از دکتر و مواجهه با حقیقت است که هر دو از مشخصه های انسان های ضعیف است. به خصوص از سن چهل سالگی به بعد این پایش های برنامه ریزی شده به یک ضرورت تبدیل می شود. در مواجهه با بیماری ها هم ما به محض کاهش نسبیِ علائم ظاهری، دست از ادامة درمان برمی داریم و بی خیال می شویم؛ مثلا به محض کاهش قند خون، خوردن شیرینی را شروع می کنیم ؛ حال آن که با بیماری هم باید به عنوان یک پروسه و یک پروژه برخورد کرد و آن را به انتها و نتیجه رساند.
بپردازیم به اهداف چهارگانة یک زندگی معنوی:
گفته شد که مدیریت کیفی زندگی با هدف گیری اهداف چهارگانة عشق، آرامش، شادی و امید محقق می شود. فكر ميكنم در ميان تمام مولفههايي كه براي سعادتمندي و زندگي خوب ارائه شده، همین چهار مولفه مهم ترند:
در باب عاشقی:
از اين چهار مولفه، عشق از آن سه ديگر مهمتر است و مي تواند شادي و آرامش و امید را هم به ارمغان بياورد. عشق سخن اول و آخر و خلاصة فلسفة وجودي عالم و آدم است. هدف نهايي و به قول حافظ « درس مقصود » در اين كارگه هستي عشق است:
ترسم كه روزي آخر كار جهان سر آيد ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستي
عشق انرژي و شور حيات است و همه دنيا در پي اين شور و انرژي است كه ميرود و ميدود . اگر عشق نبود حركتي و جنبشي در كار نبود و انجماد و افسردگي و بي معنايي و سكوت و سكون بر جهان حاكم ميشود؛ به قول مولانا :
چرخ گردون ها زِ موج عشق دان گر نبودي عشق ، بفسردي جهان
اما عشق واقعي در عين شور و شيدايي و احساس پربودن و ثقل دروني كه به عاشق ميدهد، نوعي آرامش و آسودگي خيال هم به او ميدهد كه شبيه آرامش دريا در مقابل نا آرامي جويبار و جوش و خروش رودخانه هاست . ناآرامي و تشويش و تشوير و اضطراب انسانها از خودخواهي و در واقع از به خطر افتاد منافع اين "خود" است ولي عشق "بيخودي" است و جايگزين كردن دغدغههاي خود محورانه است با يكسان نگريستن و عشق وحدت وجودي. عشق مقدم داشتن معشوق و خواستهاي معشوق بر خود و ديگري را بيشتر از خود دوست داشتن است . اما اين آرامش ، سكون و افسردگي نيست نوعي شادي درون زا و عميق است كه در مقابل شادي هاي برون زا و سطحي، نامش را ميگذاريم « شادمانگي » تا با اين پسوند «گي» بر نهادينگي و كيفي بودن و صفت شدگي آن تأكيد كنيم .
پيامبر(ص) فــرمــود كه شيطان من ، به دست من ، اسلام آورد و او جــز به نيكي فـــرمــان نميدهد.مولانا ميگويد عشق ، همچون كيميايي ، ديو را فرشته ميكند و « يزيد » را « بايزيد » :
ديو، اگر عاشق شود هم ، گوي بـرد جبــرئيلي گشت و آن ديوي ، بِمرد
اَسَلَمَ الشَّيطانَ آنجا شـــد پـديــد ، كه يــزيدي ، شد زِ فضلش ، بايَزيد
و مخلص كلام آن كه عشق ، طبيب همه بيماري ها ( علت ها )ي انسان بيمار است و داروي غرور و غيرت ( نخوت و ناموس) اوست :
شادباش اي عشق خوش سودايِ ما اي دواي جملــه علت هـــايِ مـا
اي دوايِ نخــوت و نــامــوس مـا اي تــو افلاطون و جالينوس مــا
ديالكتيك عقل و عشق :
پس زندگي خوب زندگي عاشقانه است و آرامش و شادمانگي و امید ميوههاي اين نوع زيستن هستند . اين ميشود استراتژي اهداف يك زندگي خوب اما بدون كمك عقل و بدون استفاده از راهکارهاي عاقلانه ، چه بسا در دام شبه عشق و عشقهاي تملك جويانه و خود خواهانه بيفتيم . پس نتيجه ميگيريم كه كمال و سلامت روان در رشد هماهنگ و موزون ساحت هاي وجودي است . عشق ساحتي مهم از وجود بشر است ولي عقل هم ساحتي ديگر است. انكار و ناديده گرفتن هر يك از ساحتهاي وجودي ، به رشد نا متعادل و بيمار گونه ميانجامد . عقل است كه به ما ميگويد عشق چقدر مهم است و عقل است كه به ما ميگويد عشق بدون عقل كور است و دچار خطا ميشود و در عین حال عقل است که خود را حد می زند و به ما می گوید همة راه را با عقل نمی توان پیمود .
برقراري موازنه و ديالكتيك عقل و عشق بري نيل به سوي كمال و سعادت بسيار مهم است و فدا كردن يكي در پاي ديگري به مثابه شكستن يك بال پرواز و يك پايِ رفتن است و با پاي لنگ نميتوان از وضع موجود زياد فاصله گرفت .از اين رو است كه در روانشناسي كمال ميگويند كمال عبارت است از شكوفا كردن يكپارچه همه تواناييهاي بالقوه به گونهاي كه اين تماميت وجودي تكه تكه نشود .
برتراند راسل می گوید: "زندگی خوب، زندگی ای است که از عشق الهام بگیرد و عقل راهنمایی اش کند."
و اما اگر بحث را فقط به بر شمردن مولفههاي سلامت روان محدود كنيم، كارمان ناقص است و خيلي خوب است اگر به بعضي راهكارهاي گره گشا و مفيد هم اشاره كنيم .
ده راهکار عاشقی:
1- اصل طلایی اخلاق:
فكر ميكنم بهترين راهكار تقويت عشق در وجودمان اين باشد كه خود را به جاي ديگران بگذاريم تا بتوانيم آن ها را دوست بداريم و دغدغههايشان را مثل دغدغههاي خود جدي بگيريم . خلاصه اخلاق که در طول تاریخ و در تمام جوامع بشری که بر زبان انبیاء و صلحا جاری شده، در اصل طلایی اخلاق خلاصه شده که "آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند". قرآن انسان ها را امت واحده می داند و سعدی در تشبیهی آسمانی و الهی افراد بشر را اعضای یک پیکر واحد می داند. اگر می خواهید بدانید مخلص اخلاق و اوج انسانیت چیست در این ابیات سعدی، تامل هر روزه کنید که:
بنی آدم اعضای یک دیـگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگــر عضــوها را نماند قـرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند ؛ آدمی
تمرین همدلی و شفقت:
يكي از مؤثرترين راه هاي تقويت همدلي اين است كه انسان بكوشد طرف خود را درك كند و وضعيت او را بفهمد و پيش خود تحليل كند كه چگونه او به وضع فعلي رسيده است.
« دالايي لاما» اين رويكرد را در چهار جمله خلاصه كرده است :
1 ـ من يك انسانم .
2 ـ به عنوان يك انسان ميخواهم شاد باشم و رنج نبرم.
3 ـ ديگران هم مثل من انسانند و عينا احساس من راجع به شادي و رنج را دارند.
4 ـ پس شادي ورنج آن ها عين شادي و رنج من و در واقع شادي و رنج خود من است .
شفقت يعني دل سوزاندن بر ديگران كه اوج آن در كلام عارف بزرگ "ابوالحسن خرقاني" آمده كه گفت: "چه بودي اگر بَدَلِ همة خلق مرا عذاب دوزخ دادي تا كسي را ترس جهنم نماندي."
محبت بي شائبه و حقيقي همان است كه در حق غريبه ها ، كودكان ، و زير دستانمان ميكنيم چون اين محبت به قصد سرمايهگذاري و برگشت سود صورت نميگيرد و بلا عوض است. به همين خاطر است كه به بچه ها آنقدر صميمانه عشق ميورزيم. يكي ديگر از این محبت هاي بي شائبه محبت با طبيعت وحيوانات و به خصوص محيط زيست است.
مصطفي ملكيان هم در مقاله اي تحت عنوان " شفقت بزرگترين هنر آدمي"، می گوید:
"بايد بدانيم همه آدم ها مثل همند از اين جهت كه عوامل مشابهي در شادي و غم آن ها دخالت دارد. وقتي بدانيم ديگران هم از همان چيزهايي متاثر مي شوند كه ما را متاثر مي كنند، بيشتر مي توانيم غم ها و شادي ها آن ها را بفهميم و مانند غم و شادي خودمان با آن برخورد كنيم. به همين علت است كه در بيمارستان ها و گورستان ها با انسان هايي كه دردهايي مشابه ما دارند، احساس همدردي بيشتر مي كنيم در حالي كه در خيابان از كنار هم رد مي شويم و كاري به كار هم نداريم....ضمنا بايد بتوانيم خود را جاي ديگران بگذاريم و از ديد آن ها در مسائل بنگريم . اين كار بر حسن شفقت و همدردي ما مي افزايد. در اين مورد لازم نيست ما دردهاي ديگران را داشته باشيم ولي لازم است قدرت تخيل خود را نسبت به وضعيتي كه ديگران در آن قرار دارند، افزايش دهيم تا حس تفاهم مان نسبت به يكديگر افزايش يابد. هنرهايي مثل ادبيات و سينما با افزايش قدرت تخيل به ما كمك مي كنند تا خود را در آستانه تجربة ديگران قرار دهيم و با آن ها رابطة مشفقانه برقرار كنيم. لذا بايد زماني را براي پرداختن به اين هنرها اختصاص دهيم.....و همچنین لازمة شفقت ورزيدن توسعه دانش و اطلاع از جامعه و دنياست تا وقوف و اشراف بيشتري بر دردهاي ريز و درشت بشر داشته باشيم و تا تصوير كامل تري از رنج هاي بشري پيدا كنيم."
2-دادن نه گرفتن:
انسان هميشه فكر ميكرده است براي اينكه احساس ارزش و وجود نمايد ، بايد سعي كند مورد توجه ديگران باشد و جلب نظر كند و خلاصه در مقام معشوقي و محبوبي قرارگيرد و همين فكر، اساس به بيراهه رفتن او شده و او را ، به گدايي محبت و توجه ديگران ، ازطرق مختلف و ازجمله از طريق گردآوري دارايي هاي مختلف مادي و حتي معنوي واداشته است . در حاليكه بشر ، به اين طريق بجاي حل مسئله ، براي خود مسائل جديدي درست كرده و با جابجا كردن جاي مسئله و راه حل آن ، دنياي وارونهاي براي خود ساخته كه البته ، راه به حل نهايي مسئله ، نميبرد . مولوي دريك كلمه ميگويد ؛ مسئله انسان اين نيست كه دوستش ندارند؛ بلكه اين است كه خود توانايي و هنر دوست داشتن ندارد. انسان اگر بجاي سوداي معشوق بودن ، عاشقي و عشق ورزيدن را ميآموخت ، همه مسائلش حل ميشدند و در اوج احساس وجود و سرشاري اندرون قرار ميگرفت. پس به جاي صيادي وجستجوي صيدي بنام عشق ، بيائيد خودمان را به دام و صيد عشق بيندازيم :
آنكه ارزد صيد را ، عشق است و بس ليك ، او كي گنجد انـــدر دام كس
تــو مگــر آيي و صيــدِ او شـــوي دام بگــــذاري ، بــــه دامِ او روي
عشق آهسته آهسته ( پَست پَست ) درگوش مـولوي رازي را زمزمه ميكند كه دانستن آن مشكل را حل ميكند :
عشق ميگويد به گوشم ، پَست پَست صيد بودن ، خوش تـر از صيادي است
عشق به من ميگويد حيران من شو ( گَول من باش ) و به جاي غرور آفتاب بودن ، به ذرّه بودن ، اكتفا كن :
گــَول من كـن خويش را، غـِرّه مشــو آفتــــابي را رهـــا كن ، ذَرّه شـــو
اگر ميخواهي طعم و چاشني زندگي را حس كني ، بجــاي سـوداي شمع بودن ، بخواه كه پروانه باشي و عشق بورزي :
بر دَرَم ساكن شــو و بيخانه بــاش دعــوي شمعي مكــن ، پروانه باش
تـا ببينـــي ، چاشنــّيِ زنــدگـي سلطنت بينــي ، نهان، در بنــدگي
عشق ورزيدن ، خود يك راهكار مؤثر است كه خود را تشديد ميكند . نثار عشق به معشوق ، معشوق را هم بخشنده ميكند. به معشوق انرژي ميدهد و معشوق، اين انرژي را به تو باز ميگرداند و باز تو به او. تمام داشته ها و ثروت هاي معنوي از بخشيدن است كه زياد ميشوند. دانش هم همينطور است. خورشيد وزنبور عسل در بخشيدن نور و عسلشان است كه احساس خوشبختي ميكنند. از خــوبي ، خــوبي ميزايد و از بدي ، بدي . از عشق ، عشق و از تنفر ، تنفر . با دانستن اين قانون ( قانون بخشش ) ، مِن بعد خواهي دانست كه بهترين سرمايه گذاري ، بخشيدن است و بيشترين سود در امور معنوي ، عايد كساني ميشود كه بيشتر ميدهند. به قول آندره ژيد :" انسان چيزي جز آنچه ميبخشد ، ندارد و هر چه را كه نتواني ببخشي ، مالك تو ميگردد و تو مملوك او " ( مائده هاي زميني )
هر گونه تنفر به ديگران اول تنفر به خود و خيانت به خود ماست . و هر گونه دوست داشتن ،خدمت به خود است . تا شيريني و تلخي عشق و نفرت را در اعماق وجود و جان خود حس نكنيم ، نميتوانيم آنها را به ديگران بچشانيم . نيش و نوش و مرارت وحلاوت نفرت و عشق ، اول دامن گير خودمان ميشود و بعد ديگران .
3- نسخة آدلر:
جالب است بدانيم مؤثرترين نسخهاي كه آفرد آدلر، روانكاو نامدار براي بيماران افسردهاش تجويز ميكرد اين بود كه طي 14 روز، هر روز با كاري كسي را خوشحال كنند. بيماران با عمل كردن به اين نسخه پس از 14 روز معالجه ميشدند.
4-گناهکاران بی گناه:
يك روش براي تضعيف نفرت اين است كه آدم هايي را كه بد ميدانيم به دوران كودكي شان برگردانيم و آن ها را در معصوميت اوليه كودكانهشان دوست بداريم و بدانيم تمام بدي ها را بعداً عوامل اجتماعي و تربيتي به او افزودهاند .
5- درک انسانی:
از ديگر راهكارهاي علمي تقويت حس عشق،خود را به جاي ديگران گذاشتن و درك وضعيّت آن هاست. اين روش، با نفوذ كردن در دل مردم ، به تضعيف تنفر ميانجامد و حس همدلي را ميافزايد. تولستوی در رمان " جنگ و صلح" از قول پی یر، قهرمان داستانش می گوید: " آن کس که همه چیز را می داند، همه چیز را می بخشد."
6- سلام، تشکر و اعتذار:
از ديگر شگردهاي ساده تقويت عشق، سلام كردن است كه واقعاً سلامتي روح ميآورد و برغرورهاي نفساني غلبه مينمايد.
مهم تر از آن عذرخواهي و توان عذرخواهي به هنگام اشتباهات است كه تاثير شگرف در تزكيه روح دارد و نيز تشكركردن از ديگران بابت حركات مثبتي كه انجام ميدهند. اين نفسانيت و غرور نفساني است كه مانع تشكر و اعتذار ميشود. راستي چرا گفتن "دوستت دارم" اينقدر برايمان سخت است. همينطور است گفتن "معذرت مي خواهم "،"تشكر مي كنم" و گاهي حتي پيشدستي در سلام كردن . نفسانيت كاري با ما كرده است كه ناتوان از بيان عبارات ساده، كوتاه و معجزه گري از اين نوع ، نمی توانيم زندگي را به كام يكديگر شيرين كنيم.
7-دادن بی علت و بی نام و نشان:
محبت زماني واقعي و برخاسته از عشق است كه رد پايي از خود بر جاي نگذارد. نامشروط باشد و محتاج دليل خاصي نباشد. بي دليل و طبيعي و خود جوش باشد بنحوي كه از وجود سر ريز كند و خود بخود ساطع شود. محبت هاي مشروط و معمول نوعي بده بستان و معامله است . پس به عنوان يك راهكار براي تقويت حس عاشقي بايد محبت را متوجه كساني كنيم كه نميشناسيمشان، ديگر نميبينيمشان تا عوض محبتمان را بدهند و آن را جبران كنند. به كساني تلفن كنيد و از كساني احوال پـرسي كنيد و دلجويي نمائيد كه منتظر آن نيستند و در دايرة انتظاراتِ پاياپاي و دو طرفه نميگنجد. مولانا می گوید:
که فتوت، دادنِ بیعلت است پاکبازی، خارجِ هر ملت است
9- هر انسانی برساخته ژنتيك و محيط است:
راه ديگر تضعيف نفسانيّت و تفاخر نسبت به ديگران ، آن است كه ازخود بپرسيم آنچه كه به عنوان هويّت و تشخص خود ميشناسيم و بعضا هم بدان مي نازيم ازكجا آمده است . جواب اين است كه تمام خصوصيّات خوب و بد ما ، دو منشا بيشتر ندارد: ژنتيك و محيط. انسان برساخته اين دو خاستگاه است و هيچ كدام از اين منابع را، ما انتخاب نكردهايم. نه پدر و مادرمان و خصوصيّاتي كه به صورت توارث درما نهادهاند و نه محيط و زمان و مكاني كه درآن به دنيا آمده ايم. هركدام از اين عوامل هم كه تغييرميكرد، ما ايني كه هستيم نبوديم. پس ديگر ،چه فخري است كه از بابت داشتن صفات خوب به هم بفروشيم و چه حقارتي است كه از بابت نواقص بايد متحمّل شويم.
اگر سيل و زلزله آسيبي به ما برساند ، خصومت و كينهاي از آن ها به دل نميگيريم و آن ها را بلاياي طبيعي كه تعمدي و اختياري و سوء نيتي ندارند، تلقي ميكنيم ولي در رابطه با انسان ها چنين نيست و انسان در رابطه با انسان است كه نفرت و كينه ميورزد. و آن بدان دليل است كه انسان ها را مختار و عامد تلقي ميكنيم ولي در نهايي ترين تحليل، همين انسان ها هم معلول و بر ساخته شرايط محيطي و ارثي خود هستند و اراده اي در انتخاب اين شرايط نداشتهاند. پس بيائيد به چشم بيمار درآن ها بنگريم نه گناه كارانِ مستوجب نفرت و مجـازات. اين امر به همدلي ما نسبت به دیگران و تضعيف نفرت كه مهمترين خوراك نفس است ، كمك خواهد كرد .
10- احسان:
مقادیر معینی از ثروت و دارایی هایمان را برای امور خیر و نیازمندان کنار بگذاریم و انسان دوستی را محدود به زبان و ادعا و تبلیغات نکنیم. نیکوکاری چه به عنوان زکات و پاک کردن مال و چه به عنوان صدقه و چه به عنوان سوائق درونی و بشردوستانه و پاسخ به ندای وجدان، تاثیر بی بدیلی در تکامل معنوی بشر دارد و اما بدان شرط که رنگ خودنمایی نگیرد. البته صدقه اگر به قصد امر به معروف باشد می تواند به صورت آشکار هم صورت گیرد ولی به شرطی که موجب شرمندگی گیرنده نشود و بهترین نوع صدقه آن است که دهنده آن مشخص نباشد تا به خودنمایی دچار نگردد و گیرنده آن هم معلوم نگردد تا باعث شرمساری او هم نشود.
نیکی اگر پنهانی ، بی منت و از آن چه دوست داریم نباشد ، به کار تکامل روح نمی آید. این همان قانون طلایی است که بدون استثناء در همه ی ادیان و آیین های معنوی به یکسان مورد تاکید قرار گرفته است. چنان که قرآن هم می فرماید: به نيكي نمي رسيد مگر از آن چه براي خود دوست داريد انفاق كنيد. ( آل عمران ـ 92)[4]
تبسم و خوشرویی:
لبخند زدن و متبسم بودن - با كم كردن فاصله ما با ديگران- راه را براي برقراري يك رابطه ي انساني جديد باز ميكند . چرا ما به محض ديدن بچههاي كوچك به آنها بي اختيار لبخند مي زنيم و آن ها هم به ما لبخند ميزنند ولي در رابطه با آدم بزرگها چنين نيستيم؟ دليلش آن است كه در ارتباط با بچهها نفسانيت و « خودخواهي» و تكلف و وقار ابلهانه در هيچ كدام از طرفين وجود ندارد ولي در رابطه ما آدم بزرگها با هم اين موانع مصنوعي و خودساخته وجود دارند و لبخند بي دليل را به معناي سفاهت و سبكي و عدم وقار تعبير ميكنيم و بدين گونه سد و مانعي مصنوعي و متكلفانه بين خود ميكشيم. لبخند زدن آدم ها به هم معنيش اين است كه دو تا آدم از ديدن هم واقعاً خوشحال شده اند. شاملو مي گويد:" زلال ترين لبخند، لبخندِ اولين ديدار صبحگاهي آدم است و باور كن هيچ سوگندي متقاعد كننده تر از اين لبخند نيست.( يك هفته با شاملو در اتريش ـ اخوان لنگرودي ـ مرواريد 1373) ". نادر ابراهیمی هم از لبخند به " تذهیب زندگی" تعبیر می کند. به نظر مي آيد سلام هم نوعي لبخند كلامي است به این معنی كه از ديدنت خوشحالم. لبخند کم خرج ترین و موثرترین راه شروع یک ارتباط خوب است.
شخصیت ما در صورتمان و از همه مهمتر در چشم هایمان پیداست، در سخن گفتنمان و حرکاتمان و در لبخندمان خود را نشان می دهد. شاهکار اسکاروایلد به نام "تصویر دوریان گری" همین حقیقت را باز می گوید که با هر حرکت زیبا و زشتِ قهرمان داستان ، تصویری که از نقاشی کرده اند، به زشتی و زیبایی می گراید.
وقتی می خواهیم عکس بیاندازیم یا وقتی می خواهند از ما فیلم بگیرند، لبخند می زنیم تا عکسمان خوب بیفتد . اگر همیشه خود را در حال عکس انداختن تصور می کردیم ، شاید لبخند و محبت بیشتری به خرج می دادیم. و اگر می دانستیم که تمام حرکات و سکنات نیک و بدمان در وجه و سیمایمان متجلی می شود، بیشتر مراقب زیبایی چهرة خود می شدیم چرا که بنا به فطرت الهی که در سرشت بشر به ودیعت نهاده اند، احدی خود را زشت و کریه المنظر نمی خواهد. هر چهره ای با لبخند و محبت زیباتر می شود و ما که این امر را به کرات تجربه کرده ایم، باید در حفظ و مراقبت از زیبایی چهره مان جدی و کوشاتر باشیم و همیشه فکر کنیم دارند عکسمان را می اندازند و بنابراین باید بخواهیم همه عکس هایمان قشنگ و دلنشین باشند. این اصلاً به معنی تظاهر به خوبی و زیبایی نیست چرا که فطرت ما میل به خوبی و زیبایی دارد. بنابراین هیچوقت نباید بخواهیم "آن روی سگمان بالا بیاید". رویی که ریشه در فطرت ما ندارد بل باید خواهان بالا آمدن روی زیبا و خوب و منطبق بر فطرتمان باشیم. انسان با لبخند نه تنها اخلاقا آدم بهتری می شود بلکه صورتا هم زیباتر می شود. بچه ها وقتی صبح ها سر حال از خواب برمی خیزند، به روی مادر یا پدر لبخند می زنند. از آن ها بیاموزیم که صبحمان را با لبخند و سلام شروع کنیم؛ ولو این که هیچ کس در مقابلمان نباشد. یک راهکار بسیار آسان و فوق العاده موثر:
چند ثانیه تبسم و لبخند روی لبمان را حفظ کنیم به این امید که روزی که در پیش داریم، لبخندمان را ببیند و صدای سلاممان را بشنود و بدان جواب دهد که قطعا می دهد.
یک داستان کوتاه در همین باره:
"دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر کودک نگران شده بود که مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود.
با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد. اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می شد، او می ایستاد، به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد و بعد به حرکت ادامه می داد. او این کار را با هر دفعه رعد و برق تکرار می کرد. زمانی که مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، و بعد از سوار کردن او پرسید: "چکار می کردی؟ چرا همین طور بین راه می ایستادی" دخترک پاسخ داد:" من سعی می کردم صورتم قشنگ بنظر بیاد، چون خدا مرتب از من عکس می گرفت.""
آموختن از بچه ها و محشور بودن با آن ها:
خيلي چيزها را ما بايد از بچه ها بياموزيم . در واقع انسان كامل، تركيبي از كودك و بالغ است.شوخي ها و بازي ها و خنديدنهاي كودكانه ، با خلاص كردن موتور ذهن ، به افزايش ادراك بيواسطه و مستقيم ما و افزايش حس وحدت ما با دنيا كمك ميكند . جديت و عبوس بودن ، حسّ جدايي و تفرد ما را ميافزايد . بجاي احساس مهم بودن و فضلفروشي ، بايد احساس صميميت نمائيم . هنر و بازي هم ، با خلاص كردن موتور ذهن ، ساحَتي را برايِ ارتباط حسي و بلاواسطه با كائنات ميگشايند و انرژي هاي منفي و اضافي و مزاحم و دربند را در جهتي مثبت ، تصعيد و والايش ميكنند.
خنديدن هم دفاع طبيعي بدن و نوعي از واكسيناسيون براي تحريك سيستم ايمني بــدن عليــه عوامل بيمــاري زا و ســاده تـرين و در دسترس ترين راه پيشگيري و درمان بيماريهاست . با خنديدن اندورفينها ( هورمون هاي ضد درد) افزايش و هورمونهاي استرسزا مثل اپينفرين كاهش مييابند . پس از لطيفه گفتن و لطيفه شنيدن غافل مباشيد .
مراقبه :
مراقبه به دو معنا بسیار مفید است:
یکی به معنای در آمیختن با لحظة موجود و تمرکز بر زمان حال و دیگر به معنی این که مراقب باشیم مبادا بر مبنای شرطی شدگی و عادتمندی رفتار کنیم. توضیحی راجع به معنای دوم می دهم و سپس به معنای اول برمی گردم:
اغلب شکایت داریم که علی رغم مطالعة آثار معنوی و اخلاقی و نشست و برخاست با اهل معنا تحولی در شخصیتمان رخ نمی دهد. این بدان جهت است که خودسازی کاری عملی است نه صرفا نظری. ما ده ها سال است که به نحوة خاص و معینی از کردار و گفتار عادت کرده ایم و بدون آن که بخواهیم- یعنی بی اختیار - مثل گذشته رفتار می کنیم و تغییر و تحولی در زندگی مان ایجاد نمی شود. پس چارة کار آن است که در تک تک رفتارهای روزانه سعی کنیم و مراقب باشیم که مثل دیروز و پریروز و روزهای قبل از آن، بر مبنای عادت و تربیت، واکنش های شرطی و مکانیکی و فکر نشده انجام ندهیم. بلکه کنش های متاملانه و درون زا داشته باشیم. طبعا هرچه در این مراقبت پی گیرتر و جدی تر باشیم، نتیجة بیشتری عایدمان خواهد شد. این شرطی شدگی است که مستمرا به باز تولیدِ زندگی القایی در تک تک لحظات می پردازد. مراقبه هم یعنی این که در تک تک لحظات مواظب باشیم که بر مبنای فکر و حسی که صحیح می دانیم کنش کنیم نه بر مبنای آنچه تا به حال بدان عادت کرده ایم. در یک کلام آگاهی و اختیار، بدل های شرطی شدگی و ناظر بر مراقبة دائمی نسبت به زندگی اند.
مراقبت از لبخند:
یک روش بسیار موثر ماندن در حال مراقبه، مراقبه از لبخند است که به یادمان می آورد نکند واکنش هایت مکانیکی و بدون توجه و آگاهی و اختیار باشد. مهم ترین چیزی که باید مراقب آن باشیم، لبخندمان است. اگر حواسمان باشد که لبخندمان را در تعاملات روزمرّه گم نکنیم، قدم بزرگی برداشته ایم. اِشعار و آگاهی نسبت به این لبخند، ما را در حال مراقبه نگاه می دارد و بر واکنش های شرطی و عادتی و خودبخودی و بی اختیار مهار می زند. اختیار و آگاهی را به ما بازمی گرداند.
اما معنای دیگرمراقبه تمرکز بر زمان حال است:
مثال معروفي كه عرفا از مراقبه مي زنند ، تمركز گربه با تمام حواس برسوراخ موش است اين تمركز با تمركزهاي مصنوعي موسوم به T.M تفاوت دارد و مهم ترين تفاوتش اين كه تصنعي و ساختگي نيست و عينِ زندگي است . لذا بهترين شكل مراقبه ، خود را در لحظه موجود و حاضر خلاصه كردن است و اينكه بداني همه دارايي تو اين لحظه موجود است. آينده اي و گذشته اي وجود ندارد . هيچ چيز نداري جزهمين لحظه كه در آني . پس بكوش تمام وكمال ، آن را حس كني و زندگي كني و اگر با تك تك لحظات ، همين معامله را بكني در عين مراقبه و تماميت وجودي هستي. بايد مثل ماهي در آب وپرنده در هوا ، لحظه به لحظه و فارغ از گذشته و آينده با لحظه حاضر در آميزي و اگر بتواني چنين كني ، تمام قضيه نفسانيت و خود سازي حل است . همه چيز خلاصه مي شود در رفتاري كه با لحظه موجود داري . اگر قدر همين لحظه را نداني و از دستش دهي ، مطمئن باش لحظات بعدي را هم از دست خواهي داد . به بيان ديگر في البداهه زندگي كن و في البداهگي را به همه ساحت هاي وجوديت گسترش ده. در في البداهگي كه همان زيستن در لحظه است ، خوشي ها و شاديهاي نامنتظَري كه از قبل وعده شان را به خود ندادهايم در انتظار ما هستند . در في البداهگي كهنگي و تكرار و عادت راه ندارد . در في البداهگي است كه بهترين و زيبا ترين آثار هنري خلق مي شوند . شيرين ترين جملات و عبارت را در حالت في البداهه بر زبان ميرانيم .
مؤ ثرترين و کارآمد ترين افكار ( اعم علمي و عملي ) ضمن تفكر لحظه به لحظه و آزاد حاصل مي شوند . في البداهگي ادراك مستقيم و بي واسطه جهان به اقتضاي لحظات و حال و مقام است . نوعي كار آمد كردن و به روز كردن تفكر و احساس ، از طريق خلاص كردن موتور ذهن است. ادراكات كهنه و متكي به حافظه قادر به حلّ چالش هاي نو نيستند. في البداهگي نفيِ انديشه گسسته و فاصله دار از واقعيت جاري و نوشونده است. في البداهگي اوج تمركز و مراقبه و تماميت و نامي ديگر براي تمام اين اصطلاحات است.
كل مسئله و مسائل مربوط به انسان و نفسانيت ، با تمركز وتماميت در لحظات واقعي و گذرنده حيات حل ميشود در واقع فكر و ذكر و هم و غم ما بايد خلاصه شود در اينكه با اين لحظه كه داريم چگونه خوب و كامل در مي آميزيم . نظر دوختن به دورها و آينده ولو اين كه اين آينده در بردارنده تصور و تصوير كمال باشد ، ما را از زندگي كردن باز خواهد داشت. می گویند عارفي مي خواست خطبه اي در نماز جماعت بخواند. صف نماز منظم نشده بود. يكي گفت : خداي رحمت كند آن كس را كه قدمي پيش نهد تا صف نظم گيرد. خطيب به منبر نرفت و گفت همه آنچه ميخواستم در خطبه اي طولاني بگويم تو در اين جمله خلاصه كردي . ما هم بايد در انديشه گامي باشيم كه هم الان مي خواهيم برداريم.
راهکارهای بعدی که من بعد مورد بحث قرار می دهیم هم، در واقع اشکال دیگر مراقبه اند که ما را از مدار رفتار مکانیکی و نا آگاهانه و بی اختیار، در صراط رفتار مختار و آگاهانه قرار می دهند تا ما به تدریج بر شرطی شدگی غلبه کنیم. مثلا مراقب باشیم طعم غذا را حس کنیم. مراقب رابطه مان باشیم. مراقب باشیم قضاوت و غیبت نکنیم. مراقب باشیم در عبادات حضور قلب داشته باشیم. مراقب باشیم ناسپاسی نکنیم. مراقب باشیم عجول نباشیم. مراقب باشیم بی صبر نباشیم. مراقب باشیم خوب بشنویم. مراقب سلامتی مان باشیم و ....تمام این راهکارها بر حضور و هشیاری و آگاهی و اختیار ما بر زندگی مان می افزایند. رهایی همانا معجزة حضور در زندگی و غایب نبودن از زمان حال است. آن چیزی که از آن به " نیروی حال" و "معجزة حضور" تعبیر می شود، مراقبت و مواظبت دائمی بر زندگی و حرکات و سکنات روزمره مان است.
شکار انرژیِ لحظات:
وجود ما مثل يك باطري است كه دائماً پر و خالي و اصطلاحاً "شارژ" و" دشارژ "مي شود . سعادت آدمي و طربناكي او در گرو يافتن راهكارهايي براي شارژ اين باطري است. درست است كه به قول مولوي عشق، در اين زمينه حرف اول و آخر را مي زند ولي اين جواب خيلي كلي است و اين سؤال پيش مي آيد كه خودِ عشق را از كجا بياوريم و راه عاشق شدن كدام است؟
دون خوان، عارف سرخپوست اصطلاحي بر ساخته بود تحت عنوان "شكار اقتدار" و در توضيح آن مي گفت شما بايد مثل يك شكارچي مترصد فرصت هايي باشيد كه به شما نيرو مي دهند و حال شما را بهتر مي كنند. مي خواهم بگويم طريق كسب انرژيِ وجودي ، استفاده از کلی گویی هاي زباني و سير كردن در آسمان هاي شعر و شاعري نيست و عشق ، عشق گفتن گرهي را نمي گشايد و آبي را گرم نمي كند . كما اين كه از حلوا حلوا گفتن هم كاممان شيرين نمي شود و حلاوتي در جانمان نمي نشيند. راه چاره در بازگشت به همين زندگي معمولي زميني و كسب اقتدار از مجموعه ي پيش پا افتاده ترين و معمولي ترين رويدادهايي است كه در كنار هم زندگي واقعي ما را مي سازند. در واقع اين بدان معناست كه ما بايد به جاي اتلاف وقت و فكر كردن به مدينه ي فاضله اي به نامِ "باغِ سبزِ عشق" ، قدم به قدم به سوي آن حركت كنيم . چگونه ؟ از راه تمركز روي ساده ترين و عادي ترين اعمال روزانه. از طريق تمام و كمال انجام دادن كوچك ترين كارهايي كه مشغول انجام آنيم. به محض اينكه يك كار كوچك را شسته و رفته و با عشق و علاقه انجام دهيم ، متناسب با آن، نوعي احساس شسته رفتگي روحي مي كنيم و در واقع كمي شارژ مي شويم و در اين موقعيت جديد، امكان موفقيتمان براي برداشتن گام بعدي بيشتر مي شود . برعكس اگر از اول صبح به جاي سلام و گشاده رويي با اخم و كسالت و سكوت روزمان را آغاز كنيم ، پشت سر هم بد مي آوريم و اين يك اصل و يك قانون رواني است كه حسن استفاده يا سوء استفاده از آن به انتخاب ما بستگي دارد . پس بايد به اجزاء زندگي پرداخت تا كليات آن ساخته شود. بايد زندگي را جز به جز ساخت حركت از جز به كل نه بر عكس در يك كلام راه حل اين است : كارهاي كوچك را با عشق هاي بزرگ انجام دهيد.
مانند یک شکارچی به ساده ترین اعمال روزانه به عنوان فرصتی برای کامل تر شدن بنگر. هر کاری را به نحو تمام و کامل و شسته رُفته و مهم تر از همه با اشتیاق و علاقه – و نه بی حسّ و حال و بی حوصلگی - انجام بده. به قول انگلیسی ها perfect باش. در هر کاری باید مهر و نشانِ یگانگی و خلاقیت و فردیت و ویژگی های منحصر به فرد خود را بزنی. این جوری ضمن لذت بردن از زندگی یک لحظة آن را به هدر نمی دهی. چیزی نباید در زنگ مان باشد که بر اساس میل و اختیار و آگاهی خودمان نباشد. به زبان ساده، خوب رانندگي كن، خوب راه برو، خوب بخواب، خوب تماشا كن، خوب حس كن، خوب گوش كن، خوب ياد بگير تا اين كه خوب زندگي كرده باشي. هر چه هستی، بهترینش باش. در همه چیز تمام باش. perfect و کامل باش. كمال و خوشبختي ، سيمرغي در پشت كوه قاف نيست كه بايد بدان برسي و قله اي نيست كه بايد فتح كني بلكه درست گام برداشتن در همين لحظه حاضر است . اگر از لحظه موجود و حاضر غافل شدي ، كمالي و قله اي در كار نخواهد بود و همه چيز به يك بازي كلامي و سرگرمي زباني تبديل خواهد شد.
حسن بزرگ نظريه شكار انرژي اين است در اوقاتي كه حال خوشي نداريم به ما كمك مي كند كه به جاي انفعال و تن دادن به وضعيت موجود ، حركتي مثبت ـ ولو كوچك ـ براي خروج از آن وضعيت و قرار گرفتن در موقعيتي بهتر انجام دهيم . ضمناً طبق اين تئوري مي داني كه هر حركت منفي از قبيل بداخلاقي هاي ريز و درشت به همان اندازه از باطري انرژي تو خالي مي كند و تو را در موقعيت بدتري قرار مي دهد و براي كسي كه به روند دگرگوني احوالات خود آگاه و هشيار است ، اين نكات راهنماي عمل خيلي خوبي خواهد بود.
رابطة خوب:
ملاک تشخیص عمل صحیح و رابطة درست، "روشنی و گرمی" است. مولانا می گوید:
کار مردان روشنیّ و گرمی است کار دونان، حیله و بی شرمی است
یعنی انرژی و آگاهی و عشق. اما رابطه و عمل ناشایست، انسان را افسرده و عصبی می کند و بر خودخواهی و خشم و نفرتش می افزاید. پس اگر در یک رابطه دچار ناراحتی و خشم و غضب شدیم، یک جایی دچار اشتباه شده ایم و نیاز به تصحیح داریم. این یک محک اساسی و کارآمد برای تشخیص انگیزه های خیر و شر در وجود خودمان و یک راهکار اصولی برای خودشناسی است.
امانوئل لویناس معتقد است که در پرتو پرداختن به "دیگری"، بهتر می توان خود را شناخت و ظرفیت وجودی خویش را فراخی بخشید. مادامی که من، "دیگری" را تحت عنوان "دیگری" تجربه نکرده ام، خود را درست نشناخته ام و به وادی اخلاق پا ننهاده ام. به تعبیر دیگر، در حضور "دیگری" است که من، بدل به "من" می شود و من، خویشتن را عمیق تر و بهتر خواهم شناخت.
هویت انسان، برآیند ارتباط ما با دیگران است. لکان ارتباط "من" با "غیرمن" یا "دیگری" را به دو روی نوار موبیوس تشبیه کرده که هیچ یک نسبت به دیگری برتری و اولویتی ندارند بلکه مرتب به هم تبدیل می شوند و در هم می تنند و در تحلیل آخر یک چیزند.
بنابراین باید در برنامه های مان برای دید و بازدید ارحام و دوستان و از آن مهم تر سالمندان، بیماران و نیازمندان وقت بگذاریم.
انسان سالم به تبع عشقاش ،« رابطه» ي خوبي هم با آدم و عالم دارد.
تفکیک بین رفتار مبتنی بر عشق و نفرت هم بسیار ساده است . اگر عصبانی هستی، خشمگین هستی و ناراحت، رفتارت از نفرت و بغض آب می خورد و اگر حسن نیت، شفقت و دلسوزی داری - ولو به کسی که کارش را نمی پسندی - و راحت و آرام هستی، رفتارت از عشق آب می خورد.
راهکار ارتباط:
هرانساني را دريچه اي به دنيايي جديد تلقي كن كه ميتواند جالب و آموزنده باشد و ضمنا به توسعه مرزهاي دنياي كوچك تو بيانجامد . بايد با هستي انسان ها مربوط شوي نه با چيستي شان. يعني انسانها به اعتبار انسان بودن برايت محترم باشند. بهترين و زيباترين و مطبوع ترين روابط آن هايي هستند كه مسبوق به سابقه نيستند. به همين علّت در اوّلين برخوردمان با غريبهها ،كاملا“مؤدب و خوش اخلاقيم. هر انساني، بدون لحاظ كردن اينكه چگونه انساني است و به صرف انسان بودنش، ارزش دوست داشتن و تفاهم و درك شدن دارد. بدون سوابق ذهني، با انسان ها مربوط شو.
راهکار دیگر:
درگفتگو ازجملات متمّم و مكمّل استفاده كنيم تا رابطهمان با هم موازي و تبادلي باشد نه متقاطع و تقابلي .از لحن لَيّن و نرم استفاده كنيم كه خداوند مـوسي را -حتّي درگفتگو با فرعون - بدان توصيه ميكند. روانشناسان ميگويند 70% توانايي ما در ايجاد رابطه مثبت و سالم با ديگران از نحوة بيان و قول ليّن ماست و 30% آن به محتواي خود پيام بر ميگردد .
هنر:
هنرورزي يكي از ساحتهاي وجودي ماست كه رشد نكرده و رشد آن منوط به خوب حس كردن بدون مداخله فكر است . مهم ترین این هنرها شاید موسیقی باشد. اگر سعی کنیم سازی را بنوازیم، زندگیمان دچار تحول کیفی می شود و اگر هم نتوانستیم، باید برای شنیدن موسیقی و آواز خواندن و زمزمه کردن وقت و برنامة روزانه داشته باشیم. برای دیدن فیلم های خوب و خواندن شعر و داستان و کتاب های خوب هم باید وقت و برنامه بگذاریم. از موسيقي غافل نباشيم . با زير و بم و اوج و فرودهاي نواها ، هماهنگ شويم تا ساز وجودمان با ساز موسيقي كوك شود . چشم ها را ببنديم كه اعيان ،مخلِ خوب گوش كردن نشوند و در اوج وحضيض امواج و اصوات ،غوطه ور گرديم و مراقب باشيم الفاظ و افكار در اين ميانه حائل و حاجب نگردند . روزهايي را كه بدون گوش كردن موسيقي سپري ميكنيد ، جزو روزهاي از دست رفته بدانيد و هيچ روزي را بدون محشور بودن با موسيقي سر نكنيد . مولوي ميگويد « چون غرض آمد هنر پوشيده شد ». عكس قضيه هم صادق است يعني وقتي هنر ميآيد ، غرضها جايش را به همدلي ميدهد چون هنر زبان مشترك دل هاست.
در باب رابطه هنر و عرفان در اينجا همين قدر ميگوئيم كه هدف هر دو اين مقولات ، برقراري رابطه حسي و شهودي انسان با عالم است و اينكه عرفاي ما وسيله بهتري از شعر و موسيقي براي بيان مكنونات حسي خود نيافتهاند ، از اينجا آب ميخورد. اخوان ثالث شعر را متكي به نـوعــي « شعور نبوت » ميداند . نوشتــه هاي نيمــا در كتاب « حرف هاي همسايه » ، گويي از زبان يك عارف كامل جاري شده آنجا كه از خوب ديدن و خوب حس كردن سخن ميگويد : « عزيز من ! آيا آن صفا و پاكيزگي را كه لازم است در خلوت خود مي يابي يا نه؟ . . .عزيز من ! بايد بتواني بجاي سنگي نشسته ، ادوار گذشته را كه طوفان زمين با تو گذرانيده ، به تن حس كني . . . دانستن سنگي يك سنگ كافي نيست . . . بايد درون آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بيرون نگاه كرد . . . تو بايد عصاره بينايي باشي بينايي اي فوق دانش و فوق بينايي ها . . . اين بينايي را بايد در خلوت بدست آوري . . . »
تمرين حس كردن :
رابطه با آدم به صورت مهرباني و محبت و با عالَم علاوه بر محبت، به صورت زيبا پرستي ظاهر مي شود يعني كه اولاً همه چيز را دوست دارد . ثانياً دنيا را زيبا ميبيند و از كنار زيبايي هاي دنيا و طبيعت رد نمي شود بلكه در كنار آن ها مينشيند و درنگ ميكند و ميآرامد . يعني دنيا را خوب «حس» ميكند . و اين خوب حس كردن بسيار بسيار مهم است. نیاکانمان دنیا را خوب می فهمیدند.[5] مدت هاست که خوب شنيدن ، خوب ديدن و خوب چشيدن را فراموش كردهايم .
تفكر و تخيل ، پا از گليم خود درازتر ميكنند و مانع ارتباط حسّيِ انسان با دنيا ميشوند . هنر نوعي رابطه حسي با جهان است . خوب ديدن و خوب شنيدن و خوب چشيدن هم ، اَشكال ديگر تقويت رابطه حسياند كه تفكر و تخيل، عرصه را بر آنان تنگ كردهاند . پايمان را در آب بگذاريم و فقط ارتباط با آب را حس كنيم . غذايي را كه ميخوريم ، خوب بچشيم و بجويم و حس كنيم . سخنان ديگران را كاملا بشنويم و با شستشوي چشم هايمان از غبار عادات ،جور ديگر ببينيم . فكر و لفظ، مخِلّ رابطه حسي با دنيايند. اجازه تُركتازي و جولان به آنان ندهيم. بايد بدانيم فكر و حس مانع الجمعند و با هم جمع نميشوند .
در ارتباط با طبیعت هم دچار مشکل هستیم. خوب شنيدن موسيقي و زمزمه باد در آب ، خوب ديدن رنگ ها و نقشها و زيبايي ها ، خوب چشيدن مزهها و طعمها ، خوب بوئيدن عطرها همه و همه در رشد متوازن ساحت حسي وجودمان موثرند. ارتباط ما طبيعت و زيبايي هاي آن تحت تاثير زندگي ماشيني ، كمرنگ و ضعيف شده. مثل قديمها غرق در عظمت ستارگان و زيبايي گندم زارها و چشمهها نميشويم. مثل گذشتهها مجال آن را نداريم تا پاهايمان را در آب سرد چشمهها بگذاريم تا خنكاي آن را حس كنيم و همه اين ها غبن است و باختن است و همه اينها ناقص زندگي كردن است و استفاده ناقص و ناتمام از ظرفيتهاي وجودي است. اين تماميت و يكدلگي يك صفت مهم انسان سالم است . انساني كه از انجام نصفه و نيمه و با عجله كارها بيزار است و خود را در زمان و مكان حاضر متمركز ميكند تا كامل زندگي كند ، كامل حس كند ، كامل كار كند و قطره قطره و لحظه لحظه و دم به دم زندگي را حس كند . براي خوب حس كردن ، ارتباط با زيبائي ها طبيعت و آثار هنري بخصوص فيلمهاي خوب و داستان ها و رمان ها و شعرهاي زيبا را توصيه ميكنم. براي استفاده از زيبايي هاي طبيعي و آثار هنري وقت بگذاريم تا سهم حواس را ادا كرده باشيم. گل يـا منظرهاي را كه ميبينيم، به جاي غوطه ور شدن در حس و حال آن ، شروع به توصيف و تشبيه آن در قالب هاي تكراري و مسبوق به سوابق ذهني ميكنيم و اين توصيفات و خاطرات را بين خود و آن گل ، حائل و حاجب ميكنيم . اگر ميخواهي در افسون گل سرخ شناور باشي ، حتي از زيبايي و زشتي آن سخن مگو :
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
شادمانی بی سبب:
براي شاد بودن و شاد كردن هم ميتوان از كودكان آموخت . به قول سيد علي صالحي « كودكان شادماني بي سبب جهانند...» و ما شادماني بي دليل و بي بهانه را ميتوانيم از آن ها بياموزيم . علاوه بر محشور بودن با بچهها و شركت در سرگرميها و بازي هايشان – كه نبايد به كسر شان تعبير شود – گفتن و شنيدن طنز و جوك و ديدن فيلمهاي كمدي هم با آزاد كردن واسطههاي شيميايي شادي آور ميتواند مفيد باشد . قبول كنيد كه هر چه شادتر باشيم ، يكديگر را كمتر آزار ميدهيم . آزارهاي ما به دليل گره گشايي نكردن از عقدههايمان و فرو بستگي هايمان است . با هم باز و بي گره و راحت و گشوده باشيم . مرزها را بايد شست.
فيزيولوژي شادي و لذت:
لذت حاصل تحريكات خارجي بر پايانههاي عصبي انسان است و لذا بستگي به دو عامل دارد. اول شدت اين تحريكات و دوم حساسيت ترمينالهاي عصبي. از آن جا كه پايانههاي عصبي به مرور زمان حساسيتشان به تحريكات مشابه كاسته ميشود، به دست آوردن و كسب لذتهاي مشابه، نيازمند تحريكات قويتر خواهد بود ولي اين لذائذ و تحريكات هميشه در دسترس و در حيطه امكانات ما نيستند. چرا كه عوامل خارجي كاملاً در كنترل و اختيار ما نيستند.
در حالی که به عکس لذت، شادي و شادمانگي نوعي فوران انرژيهاي مهار شده توسط قيد و بندهاي اجتماعي و تصنعات و تكلفات است. در احوالي از بيخودي و مستي عاشقانه كه اين قيود برداشته ميشوند، فوران شادي داريم كه مربوط به نوعي انكشاف و انبساط و رهاسازي انرژيهاي دروني است و وابستگي به عوامل خارجي ندارد هرچند كه ممكن است بهانههاي ساده و پيش پا افتادة خارجي به سرريز آن ها كمك كند.
ذهن، جسم را براي هرچه بيشتر لذت بردن استثمار و شكنجه ميكند. به او مرتب وعده لذت در آينده ميدهد و او را پي لذت ميدواند. از جسم بيشتر ار ظرفيتش كار ميكشد. خواب و خورش را مختل ميكند و آرامش و آسايش جسم را بر هم ميزند تا در پي صيد لذتي موهوم و موعود، او را بدواند. ساعتها و ريتمهاي فيزيولوژيك را بر هم ميزند و آن ها را تابع ساعتهاي قراردادي و مكانيكي ميكند و حاصل اين دويدنها كسب لذتي سطحی و زودگذر به بهاي فرسودگي پایدار جسم و پيري زودرس است.
کاهش سرعت زندگی:
براي تمرين آرامش بهترين كار اين است كه از سرعت انجام كارهايمان بكاهيم و بي عجله و با تماميت و با تمركز كار كنيم . هم نتيجه بهتري ميگريم و هم احساس خستگي نميكنيم . در غذا خوردن ، مطالعه ، ديدن فيلم و انجام همه كارها شتابزدگي و چشم داشتن به پايان را كنار بگذاريم . همين لحظه را كه خوب و تمام بگذرانيم، لحظة بعدي هم خوب و تمام شكل خواهد گرفت به قول شاعر « روز هر كسي آيينه ي فرداي اوست » . شتابزدگي و كميت زدگي به جاي زندگي كيفي دو آفت و بيماري زندگي مدرن هستند كه با كاستن از سرعت و درنگ بر تك تك لحظات عمر معالجه ميشوند.
عجله از شیطان است. چون فرصت و زمان حاضر را از دست می دهد. شتابناکی و شتابزدگی مانع حس لحظات عمر می شود. به همین علت زندگی در شهرهای بزرگ، کوتاه تر و سریع تر به نظر می رسد و حس می شود.
اتفاقا تعجيل باعث كوتاهي عمر ميشود و آدم احساس ميكند كه زمان چه زود ميگذرد و عمر به پايان ميرسد. احساس بي زماني در كودكان بدان علت است كه مقيد گذشتِ زمان نيستند و ارتباط حسي با جهان دارند . به قول سيسرون :« براي داشتن عمر طولاني ، ناچاريم آهسته زندگي كنيم.»
تمرین: يك تمرين مفيد براي آرامش ، كاستن از سرعت انجام كارهاي مان است بدون فكركردن به پايان كار،ي عني خود را با تمام وجود و روح در لحظه حاضرخلاصه كنيم وكارمان را با حوصله ،آرامش و اشتياق انجام دهيم. مهم برايمان انجام درست كار باشد ، نه به پايان بردن آن. ميوهاي و مثلا سيبي را بگيريد و بدون عجله و آرام آرام از آن گاز بزنيد و حسش كنيد . اين تمرين هم آرامش به همراه دارد و هم لذت . سرعت زندگيمان را بكاهيم و فارغ از لحظه بعد ، همين لحظه را ، كه كل دارايي و سهم ما از هستي است ، در يابيم و حس كنيم . بدين ترتيب از زمان انديشي فارغ ميشويم و تسليم حالِ بي نهايت خواهيم شد كه همهي فعاليّت هايِ خلّاقانه از دل آن بيرون ميآيد. هركاري راچنان شسته رفته وكامل انجام بده كه ازكارخودت لذّت ببري و از خودت خوشت بيايد.
صبر:
يكي از نشانههاي مهم سلامت رواني، توانايي كنار آمدن با مشكلات با حداقل هزينههاي روحي و رواني است . در هيچ يك از كتب مقدس سراغ نداريم كه به اندازة قرآن كريم بر فضيلت «صبر» تاكيد شده باشد. صبر در مقابل ناملايمات . انسان به كمك عقل اولا از تبعات مشكلات اجتناب پذير ميكاهد و ثانياً با مشكلات ناگزير و اجتناب ناپذير كنار ميآيد و از امر واقع به خيال پردازی نميگريزد . در اين موارد دعاي معروف شريعتي بسيار آموزنده است كه ميگويد خدايا ياريم كن بين آنچه ميتوانم تغيير دهم و آنچه نميتوانم تغيير دهم، فرق بگذارم و آنگاه كمكم كن كه اولي را تغيير دهم و با دومي به عنوان يك واقعيت كنار بيايم . همين جا بايد گفت كه واقع پذيري و ارتباط وثيق با واقعيت يكي از مشخصات سالم و بالغ است . اصولاً بيماري رواني را به عنوان "گسستگي از واقعيت" تعريف ميكنند . نفي واقعيت ،كودكانه و نشانة عدم بلوغ است به همين علت كودكان بعضاً چيزهايي را ميخواهند و طلب ميكنند كه والدين نميتوانند به آنها بدهند. بهترین شیوة تمرین صبور بودن، ماندن در زمان حال و پذیرش آن است.
توکل و پذیرش:
آنجا كه از عقل و تدبیر كاري ساخته نيست و بر سر دو راهي هايي قرار گرفتي كه انتخاب صحيح از سَقيم برايت ميسر نيست، ميبايست توكل كني و صبر پيشه نمايي ؛ چنانچه مثلا“ براي زلال كردن يك آب گل آلوده ، جز نشستن و نگاه كردن كاري نميتواني بكني . توكل يك معناي مهم تر هم دارد و آن اين است كه موفقيت هاي روحي خود را، از خود نداني و به پاي خود ننويسي و آن را فيضي وعنايتي از ناحيه منبع سرشار انرژي كائنات بداني ولي اين منبع عنايتي به تو نخواهد داشت اگركوششي نكني. كششِ بدون كوشش و بركتِ بدون حركت ، راه به منزل نميبرد. به قول « شريعتي »، هاجر همسر ابراهيم نبي، در صفا و مروه، سعي كرد آب بيابد اما به سَعي نيافت، ولي پس از سعي چرا . سعي، شرط لازم براي وصال است ولي شرط كافي، عنايت و فيض و كشش اوست. به قول حافظ :
گـرچـه وصـالـش نـه بـه كوشــش دهند آنـقــدر اي دل كـه تــوانـي بــكــوش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست رهــرو از چندين هنر دارد، توكل بايدش
شکر و رضا:
در اهداف دنیوی، تلاش حرف اول را می زند و در اهداف معنوی، تفویض و تسلیم به ارادة خدا. آن چیزی که عرفا از آن به "رضا "تعبیر می کنند. این به معنی بی عملی و توکل به معنای منفی آن نیست. تلاش ات را می کنی، ولی سرانجام و نتیجة کار را به او وامی نهی و به هر نتیجه ای راضی هستی.
یکی از مهم ترین دلایل نارضایتی انسان معاصر آن است که امکانات و به تبع آن حق انتخاب هایش بیشتر و بیشتر می شود و این باعث می شود از همین لحظه و آنچه هم اکنون دارد لذت نبرد و راضی نباشد. این تفکر که وضع من می توانست بهتر از این باشد، قاتل خوشبختی است و آن چیزهایی را هم که داری، بی رنگ و بی مزه می کند.
غزالی در کتاب گرانسنگ "کیمیای سعادت" می گوید:
یک نیمة ایمان صبر است و نیمة دیگرش شکر. نیمة دشوارتر ایمان، صبر بر محنت و نیمه آسان ترش شکر بر نعمت است .
يكي از عوارض و شگردهاي نفسانيت، ناشكري و ناسپاسي است. براي برای تقویت حس سپاس گزاری اولا بايد بدانيم زندگي ما، فرصتي يگانه و تكــرار ناشدني و بيبديل است. تأمل در ميزان و احتمال وجود و عدم ما، تأملي مفيد در جهت كاهش چسبندگي و درجهت تضعيف نفسانيت است. احتمال لقاح بين آن تخمك و اسپرم معيني كه ما حاصل آنيم، چيزي حدود يك به رقمي با بيست صفر و بلكه بيشتر است ولي ما قدر جان نميدانيم، فقط بدان سبب كه بقول مولوي ، خداوند آنرا به رايگان به ما داده است:
قدر جان زان می ندانی ای فلان که بدادت حق به بخشش رایگان
همة ما 90% امكانات خوب زيستن را داريم و به بهــانه نداشتن آن 10 % باقيمانده ، بد زندگي ميكنيم ولی اگر نتوانيم از اين 90 % استفاده كنيم، طبیعتا از آن 10% هم نخواهيم توانست استفاده نماییم.
اولین کلاممان در هر رکعت نماز، حمد و سپاسِ پروردگار است و البته که این تاکید بر حمد دلیلی داشته است.
در تئاتر زندگی:
اگر زندگي را مثل نمايشنامه اي تصور كنيم و خود را آدم هاي اين نمايش، مهم نيست چه كسي چه نقشي دارد. مهم اين است كه آن نقشي را كه به ما داده اند، به بهترين شكل ممكن ايفا كنيم و در اين كار ، از وجود خود كم نگذاريم. اين مي شود يك زندگي خوب در محدودة امكاناتي كه داريم ؛ فارغ از اين كه ميزان اين امكانات چقدر است. مطمئنم اين نوع تفكر باعث خواهد شد زندگي بهتري داشته باشيم . در واقع مهم اين نيست چه داري مهم اين است كه آيا از داشته هايت به بهترين شكل ممكن استفاده مي كني؟ به قول انگلیسی ها "Do your best" یعنی حداکثر تلاشت را بکن.
زندگي عرصه ي يكتاي هنرمندي ماست/ هر كسي نغمه ي خود خواند و برفت /خنك آن نغمه كه مردم نبرندش زِ ياد
اصلاح اجتماعی:
انسان معنوی مُصلح است. هم در زمینة اصلاح خود و هم در باب اصلاح جامعه. او نمی تواند به بهانة معنویت نسبت به سرنوشت همنوعان وهموطنانش بی تفاوت باشد. عرفان جامعه گریز با معنویت زاویه پیدا می کند. مگر می شود که نیت اصلاح منحصر به تحول شخصی باشد و از تحول اجتماعی غفلت کند؟ مگر می شود انسان نسبت به سرنوشت دردناک ملت هایی که گرفتار سوءِ سیاست و استبداد هستند، بی تفاوت باشد و مدعی اخلاق و انسان دوستی و معنویت باشد؟ نمی توان بی خیال سرنوشت میلیون ها انسانی نشد که با فقر و ستم و بی عدالتی دست و پنجه نرم می کنند. انسان اهل معنا از اخبار جهان بی خبر نیست. با هر گامی که در هر نقطة دنیا در جهت احقاق حقی برداشته می شود، شاد می شود و با هر قدمی که در جهت پایمال کردن حقوق اساسی و الهی انسان ها برداشته می شود، دلگیر. او نمی تواند به گرسنگی بچه ها و انواع مصائبی که به سائقة جهل و زور بر همنوعان اش می رود، بی تفاوت باشد. رخِ بینوایان رویِ او را هم زرد می کند.
در این دنیا دو جور بشر داریم: عده اي كه از قِبَلِ زندگي و وجودشان ،دنيا به مكان بهتري براي زيستن تبديل مي شود و خلق از وجودشان در آسايش و آرامش بيشتري مي افتد و عده اي كه نبودنشان به از بودنشان است و بر سر اين سفره ی دنيا كه با هم نشسته ايم ، براي خود رسالتي نمي شناسند و كاري ندارند جز آن كه زندگي را به كام آن ديگري كه بغل دستشان نشسته، تلخ كنند و هر لقمه اي از سفره ی اين زندگي را كوفت خود و ديگران نمايند. ما در کدام گروه قرار داریم؟
من و تو بايد در درجه ي اول مواظب باشيم كه آزارمان به كسي نرسد و دست كسي از ظلممان به آسمان بلند نشود.[6] اگر مراقب خودمان باشيم، شايد بتوانيم براي ديگران هم يك الگوي عملي و غير زباني باشيم.[7] البته نهي از منكر مُشفقانه هم كار ساز است ولي اگر خيلي كار ساز هم نبود ، بر من و تو حرجي نيست. ما بايد بياموزيم و آويزه ي گوش كنيم اين دعاي حكمت آميز را كه:" خدايا به من قدرتي ده ، تا آنچه را که مي توانم تغيير دهم ،تغییر دهم و صبر و طاقتي تا آنچه را که نمي توانم تغيير دهم ، تحمل كنم و درايتي تا اين دو را از هم تميز و تشخيص دهم تا بيهوده بر سر تغيير آنچه در حيطه قدرتم نيست پاي نفشارم و خود را و ديگران را در عذاب و تهلكه نيندازم. انگليسي ها می گويند اگر مسئله اي هست ، راه حلي هم هست ولي اگر راه حلي نبود پس مسئله اي نيست كه بخواهي غصه اش را بخوري:
If there is a problem then there is a solution. If there is no solution then it is no problem.
کنش به جای واکنش:
مخالفت خواني و لجبازي، از شگردهاي نفسانيت است. سعي كنيد اعمالتان كيفيت كنش داشته باشد و از اقتضائات دروني خودتان صادر شود نه اينكه نوعي واكنش به رفتار و گفتار ديگران باشد. اگر اعمال ، كيفيت واكنش داشته باشد ، سر رشته كارها و مهار امور، از دست ما خارج ميشود و ما به نوعي آلت دست عوامل بيروني ميشويم . ولي آن كس كه فارغ از اعمال ديگران،آن كاري را ، كه عقل و فكرش بدان فتوا ميدهد انجام ميدهد و در دام و چرخهيِ عمل و عكس العمل گرفتار نميشود، انرژي هاي روانيش در برخورد و واكنش به ديگران ، هدرنميرود.
نگاه قدسی:
سپهری می گوید: "بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است"
کمال انسان در پیدا کردن چشم های عاشقی است که همه چیز را نه تنها خوب و زیبا که مقدس و الهی ببیند . اگر همه چیز را جلوه و آیت الهی بدانیم، چشم دیگری به دنیا باز می کنیم و تولدی دیگر می یابیم. از چشم رحمت خدا در دنیا بنگریم. چشم هایی که از غبار عادت و دانش( آموخته های تجربه نشده و القایی) شسته شده و جور دیگر می بیند. تا بتوانیم به همه موجودات سلام کنیم:
سلام ای همه وجود ، ای همه موجودات ، ای آیات الهی. حاصل این نگاه، آرامش و عشق و شادمانگی است.
" جـهـان قـــرآن مــصـوّر اســت/ و آيــــه هــا در آن بــه جــای اين كه بنشينند، ايستاده اند/ درخـت يك مـفهوم است/ دريــــا يك مـفهوم است/ جـنگل و خــاک و ابــر/ خـورشيد و مــاه و گــياه/ با چـشمهای عـاشـق / بيا/ تا جـهان را تـلاوت كنيم! (سلمان هراتي) "
کار و اشتغال:
حدود یک سوم عمر ما در محل کار می گذرد و در تمام این مدت به ساعت می نگریم که این دقایق و ساعات کی تمام می شوند. مراقبه بر حُسن انجام وظایف و خلاقیتِ مبتنی برتفکر و اندیشه، به جایِ سر هم بندی کار و تعجیل برای پایان ساعت کار و انجام امور بر حسب عادت و ساعت، چیزی جز از دست دادن زمان و عمر و حرام کردن حقوقی که می گیریم، نیست که برکت را هم از زندگی می برد. انسان های مسئول و خلاق و درست کار، علاوه بر احساس رضایت و خسته نشدن از کار، به لحاظ کسب ثروت هم موفق ترند. چرا که همه کس به کار و خلاقیت آن ها نیازمند است.
سکوت و قضاوت نکردن:
مولوي در باره حكمت سكوت عرفا ، بسيار سخن گفته است . او ميگويد اگر ارزش و فضيلتي كسب كردي ، با نمايش ، آن را به هدر نده و آن را در زبان ، خرج نكن تا آن فضيلت در دلت اثر كند و اين يك راهكار بسيار مؤثر در تحول است . ممكن است پيروزي كوچكي بر نفسانيت كسب كرده باشي ولي به محض آنكه از اين غلبه ، مغرور شدي ، دوباره مغلوب نفس گشتهاي . در واقع انسان هر لحظه در امتحاني ديگر است و اگر با اولين نمره قبولي احساس پيروزي كرد شكست را پذيرفته است و به قول مولانا ، خود را با كم ترين و آسان ترين امتحان و سختي ، معامله كرده است :
گر تو نقدي يافتي ، مگشــا دهــان هست در رَه ، سنگ هاي امتحــان
امتحان بـر امتحان است ، ا ي پسر هين به كمتر امتحان ، خود را مَخَر
اين سخن، در سينه، دَخل مغزهاست در خموشي، مغز جان را، صد نَماست
چون بيامد در زبان ، شد خرج ، مغـز خرج ، كـم كن ، تا بمــاند مَغـزِ نَغز
بايزيد ميگويد: « چراغي روشن تر از خاموشي نديدم. يك راهكار فــوق العاده كه كـار بستش ره گشاست این است که
خوبي هاي پنهاني انجام دهيم ولي ردي از خود بر جاي نگذاريم. ذوالنون مصري گفت : « هيچ چيز نديدم ، سخت تر از اخلاص در خلوت .»
نظم و انضباط:
یک جنبة مهم و مکمل برنامه ریزی، منظم بودن در همه چیز است. برای کارهای شخصی مثل استحمام و تماشای تلویزیون و کارهای متفرقة دیگر باید ساعات و اوقات معینی در هفته اختصاص دهیم. باری به هر جهت و بی برنامه، کانال های تلویزیونی را – که تعدادشان دارد از شمار خارج می شود- عوض نکنیم. برای آراستن ظاهرمان و محیطی که در آن زندگی می کنیم، فکر و برنامه داشته باشیم. کاری نکنیم که بی نظمی برایمان عادی شود. نکند نظم و بی نظمی برایمان بی تفاوت شود که این موجب بی تفاوتی و سردی تدریجی مان نسبت به زندگی می شود. باید به همه چیز زندگی اهمیت دهیم و آن را جدی بگیریم تا خورة بی تفاوتی و بی خیالی به جان زندگی مان نیفتد. آراستگی و نظم محیط، تاثیر روانی به سزایی در آراستگی و هارمونی روح و روانمان دارد.
ارزیابی کارنامه روزانه:
اگر فقط روزي يك ربع ساعت در خلوت و تنهايي "به چشمهاي زندگي خود خيره شويم."[8] در واقعيت وجود خود تأمل كنيم و فارغ از ماسكهايي كه در طول روز بر چهره داشتهايم، با خود خلوت كنيم. به خود فرصت دهيم شبي فقط يك ربع ساعت عميقاً و واقعاً خودمان باشيم تا روزمرگي و عادت، به يك ماشين تبديلمان نكند. اين يك ربع ساعت براي تازه كردن عهد و پيمانمان با خودمان و غفلت نكردن از زندگي و رها نكردن آن به حال خود، حداقل فرصتي است كه ميتوانيم به خود دهيم تا يادمان نرود كه بايد دنبال چيز بهتري در زندگي مان باشيم. زندگي روزانه خود را شب به قضاوت بنشينيم و ببينيم كارنامه اعمال روزانهمان در مجموع مثبت بود يا منفي. به بهتر شدن دنيا كمك كرديم يا آن را بدتر كرديم. امواج مثبت به اطرافمان فرستاديم يا منفي و كجاها ميتوانستيم بهتر عمل كنيم و نكرديم. همین طور با نوشتن خلاصه ای از اعمال روزانه می توانیم مراقبه نسبت به خود را افزایش دهیم و با مطالعه و مرور کارنامه خود در فواصل معین زمانی، خود را بهتر بشناسیم و بر روند تحول خود نظارت کنیم.
مرگ آگاهي :
تأمل در اندازه و ابعاد و وزن وجودمان نيز ، حقارت و ناچيزي نفس را موكد ميسازد و او را سرجاي خود مينشاند . بدين بيانديش كه نسبت به كل كائنات،چقدر وجود داري و آيا عرض اندام كردن و قيافه گرفتنت ، هيچ تناسبي با اندازهي وجودت دارد . توكه در شهري از شهرهاي كشوري بنــام ايــران و قارهاي بنام آسيا و كرهاي به نام زمين، زندگي ميكني كه خود اين كره ، يك ميليون بار كوچك تر از خورشيد است و كل خورشيد و منظومه شمسي جزئي از يك كهكشان و اين كهكشان جزئي از كائنات و . . . آن قدر بيانديش و تأمل كن تا به كنه اين واقعيت پي ببري كه تو همان قدر وجود داري كه يك سنگ ، يك گياه و يك مورچه و يك مگس . همه ما در چشم طبيعت واحدهاي مساوي بيولوژيكيم .
در آسمان شب چنان بنگر و چندان بنگر تا كوچك و كوچك و كوچكتر شوي و آن قدر در بحرش فرو رو و غوطه بخور كه احساس قطره بودن در دريا را پيدا كني.
به قول خيام :
آمد شدنِ تو اندر اين دنيا ، چيست ؟ آمــد مگسي پــديــد و ناپيدا شـد
و همين خيام ميگويد اگر ميخواهي بداني دنيا پس از تو چگونه خواهد بود ، بنگر كه پس از رفتن ديگران چگونه است . به كوه و در و دشت و اين كهنه رباط دنيا بيانديش كه عروس هزاران هزار داماد بوده و همين كوهي كه تو ميبيني چه شاهان و اميران و سلسله ها را كه نديده است:
اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود ني نــام زِمــا و ني نشان خواهد بــود
زين پيش نبــوديم و نَبـُـد هيچ خِلَل زين پس كه نباشيم ، همان خواهد بود
و سعدي :
باري نظر به خاك عــزيزان رفته كن تا مُجمــَل وجــود بينــي ، مفصّلـي
و نظامي :
يكي مــرغ بر كــوه بنشست و خــاست بر آن كُه چه افزود و زان كُه چه كاست؟
تــو آن مــرغي و اين جهان ، كـــوه تو چــو رفتي ، جهــان را چه انــدوه تو ؟
و ما چنان خود خواهيم كه هنگام مرگ هم ، دست از سر هويت پر مدعا و پر هياهوي خــود بــرنميداريم و ميخواهيم كه به خاك سپردن و مراسم مرگمان هم با شكوه و پر طمطراق باشد . پیامبر می فرماید:"کفی بالموت وعظا" یعنی مرگ برای موعظة انسان کفایت می کند. اين كه گفتهاند در هنگام غرور و يأس به گورستان و بيمارستان برويد ناظر به همين معناست . «دون خوان » هم مرگ را بهترين مشاور و مشورت دهنده به زندگي ميداند.
ترکیب(mixing) نیچه و دلوز و حافظ
لکان و فروید برای انسان سالم تعریفی دارند و در واقع برای او قائل به هویتی هستند. نزد فروید این "من" است که باید بین غریزه (کودک وجود) از سویی و فرهنگ و جامعه (والد) از سوی دیگر تعادل برقرار کند. اما هدف در روانکاوی لکان، تن دادن کودک خودشیفته و نارسیست و والدِ مقیم در حوزة "امر واقع" به مدیریت شدن توسط "نام پدر" و بخش سمبولیک وجود است که مبین تصعید متمدنانة تمنیّات بی مهار کودک و تحکّمات مستبدانة والد به ساحت "قانون" است.
دلوز اما با هویت و هویت سازی سر سازگاری ندارد و در یک پروسة بی پایان از بت شکنیِ هویت ها، هویتی سیار و سیال و ناتمام و هزار گستره را سامان می دهد که نه آغازی دارد و نه پایانی. ازلی و ابدی است. در واقع دانسان یک سفر بی آغاز و انجام و بی مبدا و مقصد است.
عارف زمینی عاشق، در پی تبدیل شدن به انسان کاملِ ایستا هم نیست و هزار گستره داشتن و ناتمامی و در عین حال گمنامی را بدان ترجیح می دهد. انسانی که در جستجوی خود و برای شناخت خود و دنیایش دائما کلنگ اکتشاف می زند و در پی کشف گستره ها و لایه های نامحدود و بی انتهای وجود خویش است. بی مرز و بی مرکز است. مرکزش در هیچ جا و محیطش در همه جاست. خودمحور و من محور نیست. بی محور و بی مرکز است. به تعبیر مولانا معدوم است. عدم است. "هستِ نیست نما"ست. ساختار ریزومی و اینترنتی دارد. بی هویتی همان داشتن هویت سیار و سیّال است. هویت غیر متعیّن ، باز، گشوده و گُشاده خود را عبارت از اوصاف معین و تصاویر قاب گرفته نمی داند. او از گمنامی و "هیچ بودن" بیشتر از شهرت و "چیزی بودن" لذت می برد. ذهن او مانند آینه به تصویر معین و خاصی نمی چسبد بلکه صرفا ناظر تصاویر آینده و رونده است. او روایت و قرائت خود را از دنیا و مافیها دارد و در پی تحقق فانتزی و رویای شخصی خویش است. انسانی که با کشف توانایی هایش، به سوی تحقق خود پیش می رود. به سوی بالفعل کردن تمامیت وجودش. کمال انسان در یگانه شدنش است؛ همان گونه که یگانگی خدا، او را جامع کمالات گردانیده.
هر کس می تواند داستان آدم و عالم را به روایت خود بنویسد. هر کس می تواند روایت و رویای شخصی خود را داشته باشد. مهم این است روایت خود را مطلق نکند. آن را به متاروایت و کلان روایت تبدیل ننماید. به خصوص مهم این است که پایان داستان خود را هم نبندد و باز بگذارد و به خود امکان دخل و تصرف مداوم در متن و پایان بندی مکرر داستان خود را هم بدهد.
انقباض وجودي حد زدن و محصور كردن خود در مرز و حصاري خودساخته است و انبساط و توسعه نوعي زدودن مرزها و تعامل و تداخل با وجود كه همان وحدت وجود است.
كسي كه انقباض وجودي دارد، ميخواهد از داراييهايش (داراييهاي كاذب و اعتباري كه آنها را عبارت از خود و مساوي خود قرار داده) در مقابل تهديد و خطر خيالي يا واقعي ديگران دفاع كند و به ناچار هميشه موضع دفاع و حمله دارد و قادر به ترك سنگر هويتي خود نيست. انگار هميشه حامل جنس قاچاقي است كه بايد از ديگران قايم كند و خوب ميدانيم که اين ترس دائمي با روحيه و روان آدم چه ميكند و چه بلايي سر او ميآورد و چقدر انرژي و توش و توانش را هدر ميدهد و چگونه فرسودهاش ميكند. فرسايشي تدريجي به بهاي نگهباني از يك گنج توهمي و خيالي.
انسان بی هویتِ هزارگستره بی تکلف و راحت و منبسط و باز و سبک و ساده و شاد و خندان و صمیمی و مهربان است. حتی دنبال عارف شدن و کامل بودن هم نمی گردد. هدف های کوچک، در دسترس و گام به گام او را به مقصد می رساند. نمی خواهد کامل باشد، معلم باشد، رهبر باشد، مرید داشته باشد. هویت پویا دارد نه ایستا. دائما در حال تجربه کردن در عالم گمنامی است. می خواهد ساده و صمیمی و باز و گشاده آغوش و گشوده ذهن باشد. به روی هر تجربة جدیدی آغوش می گشاید. زندانی عقیده اش نمی شود. رندانه رنگ هیچ تعلقی نمی پذیرد. دنیا را سیاحت و تجربه می کند تا دائما و لاینقطع بیاموزد و تجربه کند. زندگی و کامل زیستن برای او اصل است نه اسم و رسم داشتن و نام و نشان پیدا کردن. این مشخصاتِ "ابرمن" نیچه هم هست که نزدِ دلوز هم اعتبار پیدا کرده و به " انسان هزارگستره و هزار لایه" تبدیل شده. این انسان از گمنامی و کولی وار زیستن و هزار گستره بودن و سیال بودن و در هیچ قالبی نگنجیدن، از غیر قابل پیش بینی بودن و نو شدن مستمر و دگرگونیِ دائمی است که لذت می برد. در فرهنگ خودمان هم حافظ قرن ها قبل از نیچه و دلوز، گفتمان مشابهی را نمایندگی می کند. "ابرمنِ" نیچه نزد حافظ، "پیر مغان" نام دارد که مدرس آزادگی و عدم تعلق و گشادگی و مروت و مدارا و عاشقی است. انسان دریادلی که از افق های وسیع و باز در همه چیز و همه کس می نگرد و از هیچ کس چیزی به دل نمی گیرد. انسان نوشونده ای كه هر لحظه نو می شود و با گذشت ایام کهنه و كهنه تر نمی شود. همان نقدي كه حافظ به زهد و زاهد دارد، نيچه به كشيش و مسيحيت دارد.
حافظ "انسان تك ساحتي" را بر نمي تابد و مانند "ژيل دلوز"، "جسم هزار گسترة" بشري را ارج مي نهد و نيچه وار نوعي عارف خاكي و زمينيِ شاد و خندان و رقصنده را الگو مي سازد. تفاوت نيچه و دلوز با حافظ اين است كه زبان آن ها متناسب با فرهنگشان، صبغة مادي تري دارد در حالي كه زبانِ حافظ متناسب با فرهنگ عرفاني سرزمينش، عارفانه تر است و البته اين تفاوت واژگاني، چيزي از وحدت اساسي و اشتراك مضامينِ رويكرد شرقي حافظ و خيام از سويي و رويكرد غربي نيچه و دلوز از سوي ديگر، نمي كاهد. هر دو رويكرد، ماديت و معنويت را به يك اندازه پاس مي دارند. پس يكي از مهمترين مشخصه هاي رند نزد حافظ و خيام، آزادگي او نسبت به فرقه هاي موجود و وفاداري به مجموعة همة ساحت هاي انساني و حذف نكردن يك ساحت وجودي، به قيمت وفادار ماندن به ساير ساحت هاي وجودي است. منازعة حافظ با زاهد، از رويكرد تك ساحتي و در عين حال دروغين و رياكارانة زاهد بر مي خيزد. در واقع حافظ، از سويي نقدي اخلاقي و روانشناسانه به زهد ريايي دارد و از سوي ديگر، نقدي فلسفي و زيربنايي هم به فلسفة زهد- از نوع راستين آن- و به اعراض از نعمت هاي دنيوي دارد. نيچه نيز همين نقد دوگانه را به زهد مسيحي دارد. خیام و اپیکور و نیچه، هر سه شادخوارانِ اهل زمینند ولی عارف نیستند. اما حافظ مفهوم عشق را از سنت متصوفه می گیرد و به شادخواری زمینی ضمیمه می کند تا نوعی تقدس هم به رویکردِ زمینیش بدهد. او آسمان را رقیب زمین و در مقابل آن نمی نهد، بلکه با تجمیعِ شادی عارفانة مولانا و شادی زمینی خیام، مکتب رندی اش را به کمال می رساند تا شادی را به زمین یا آسمان تقلیل ندهد. در واقع حافظ به "حکمت شادان" نیچه و خیام، ابعاد جدیدی می دهد.
3دی 92
[1] عقل تو قسمت شده بر صد مهمّ بــر هـــــزاران آرزو و طــمّ و رم
جمع باید کــرد اجزا را به عشق تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
[2][2] طبعا برنامه ریزی ماهانه تنوع بیشتری دارد.
[3] رجوع شود به مقالة "یک راهکار مهم برای تغییر(طبیعی بودن یا وانهادگی)"
[4] ـ لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ (آل عمران ـ ٩٢) هرگز به نيكوكارى نخواهيد رسيد تا از آنچه دوست داريد انفاق كنيد و از هر چه انفاق كنيد قطعا خدا بدان داناست
[5] . مردم بالادست آب را خوب می فهمند/ گل نکردندش/ما نیز آب را گل نکنیم...(سهراب سپهری)
[6] . ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها برخداست (سعدی)
[7] .کونوا دعاه الناس باعمالکم: مردم را با عملتان دعوت کنید. (امام جعفر صادق ع )
[8] . این تعابیر را از فروغ فرخزاد وام کرده ام.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۰۹ ساعت 20:54 توسط محمد امین مروتی
|