مخلص کیمیای سعادت(قسمت آخر)
رکن چهارم از ارکان مسلمانی در منجیات است و این هم مشتمل بر ده اصل است
اصل اول در توبه است:
و توبه بدایتِ راه سالکان است و رسول ـ ص ـ فرمود: هیچ آدمی نیست که نه گناهکار است و لیکن بهترین گناهکاران تائبانند.
حقیقت توبه آن است که به نور ایمان ببینی که گناه، چون زهر قاتل است و چون بدانی زهرخورده ای بترسی و انگشت به گلو فرو بری تا قی کنی. پس نفسِ توبه پشیمانی است و اصل وی نور معرفت ایمان و فرع آن بَدَل کردن احوال و جوارح از معصیت به اطاعت.
و خدا روز قیامت را روز "تغابن" خواند است که کسی از غبن خالی نباشد .آن که طاعت نکرد تا چرا نکرد و آن که کرد تا چرا بیشتر نکرد.
توبة دلی که زنگار به باطن وی نفوذ کرده، از زبان فراتر نرود . اما رسول ـ ص ـ گفت بنده باشد که به سبب گناه به بهشت اندر شود . گفتند چگونه؟ گفت گناهی بکند و از آن پشیمان شود و به گونه ای که در نفس او بماند و در خبر است که گناهان سه دسته اند: یکی شرک است که آمرزیده نشود. دوم گناهانی که نسبت به خدا مرتکب می شویم که قابل آمرزش است و سوم مظالم نسبت به بندگان، که فرو گذاشته نشوند. خداوند می فرماید اگر از کبائر دست بدارید از صغایر در می گذرم: "ان تَجتَنبوا کبائرُ نُکَفّر عَنکُم سیئاتکُم " و صغیره به اصرار و تکرار، کبیره گردد و کبیره به استغفار صغیر و پیامبر ـ ص ـ گفت طاعت معصیت را بشوید چنان که صابون جامة شوخ را.
صغیره را نباید خُرد داشت که آن به سبب الفت گرفتن با گناه باشد و در خبرست که مومن گناه خود چون کوه بیند و منافق چون مگس و اگر به گناه شاد شود که فلان را بفریفتم یا زدم یا دشنام دادم و امثال این، گناهش بزرگ تر شود و آن که گناه به آشکار کند و اگر عالِم بود، گناه کوچک او بزرگ محسوب شود . گناه علما یکی، هزارست و طاعتشان یکی به هزار. چون نیک و بد آن ها مورد اقتدای خلق قرار می گیرد.[1]
و اصل توبه پشیمانی است و علامتش آن که حلاوتِ گناه از دل برود و عملاً به جبران گناهان گذشته در حق خدا و خلق بپردازد.
و اگر گناهی کردی در دل توبه کن و طهارتی نیکو و سپس دو رکعت نماز کن تا کار بر تو سهل شود و تاخیر کردن در توبه و امروز و فردا کردن برای توبه نکردن است و درخت معاصی هر روز قوی تر و قدرت ما بر کنترل آن هر روز کمتر می شود و گروهی توبه نمی کنند چون لذت دنیا نقد است و وعده بهشت نسیه و باید به خود بگویند هر لحظه ممکن است بمیری و آن نسیه نقد گردد و این نقد از کف برود.
اصل دوم در شُکر و صبر است:
در خبر است که صبر نیمی از ایمان است و خداوند فرموده با صابرین است:" ان الله مع الصابرین". حقیقت صبر آن است که به باعثِ[2] تقوای دینی و عاقبت بینی، از شهوت و گناهی نقد پرهیز کنی و ثبات بر کارزار با هوای نفسِ همان صبر است پس معنی صبر پای داشتنِ باعثِ دین است اندر مقابلة باعثِ هوا و کرام الکاتبین دو فرشته ای هستند که یکی بر عاقبت بینی آدمی یاری می رساند و دیگری بر ثبات قدم و صبر او در مخالفت هوا و این همان جهاد با نفس است.
نیمة دشوارتر ایمان، صبر بر محنت است و نیمه آسان ترش شکر بر نعمت است و صبر از دو جنس باید: از شهوت و ازخشم . و روزه صبر از شهوت است لذا روزه یک نیمه صبر است و صبر باید هم در محنت باشد و هم در عافیت و صبر در عافیت مشکل تر است به سبب غفلت و صبر اندر نعمت آن بود که دل در آن نعمت ننهد و بداند که عاریت است بلکه خود آن نعمت نداند.
صبر از معصیت از همه دشوارتر و درجه صدیقان است و فضیلتِ صبر به اندوه و گریه فوت نشود بلکه به بانگ کردن و جامه دریدن و شکایت کردن زایل شود که پیامبر بر مرگ فرزندش ابراهیم بگریست و گفت این از رحمت است و گفته اند صبرِ جمیل آن بود که صاحب مصیبت از دیگران باز شناخته نشود.
و رسول ـ ص ـ گفت درجه آن که طعام خورد و شاکر باشد همچون درجه آن است که روزه دارد و صابر باشد. و قلیلی از بندگان خدا شکورند.
و موجدِ شکر هم معجون علم و عمل است و علمِ شکر آن است که تمام نعمت ها را از او بدانی نه غیر او و معنی "الحمدالله" این باشد و حال شکر آن است که از اِنعام خداوند شاد باشد بدان سبب که به واسطة این انعام بهتر خدمتِ او کند و شبلی گفت شکر آن است که نعمت را نبینی، منعم را ببینی و اما عمل شکر آن است که به دل، خیر و نعمت را برای همه بخواهی و به زبان، حمد گویی و غرض سلف از پرسش حالِ یکدیگر، آن بود تا جواب به "الحمدالله" بشنود تا گوینده و پرسنده در ثواب آن حمد شریک شوند و شکر حقیقی نعمت آن است که به واسطة آن به خدا نزدیک تر شوی و اگر نعمتی تو را از خدا دورتر داند، کفران نعمت کرده باشی و فی الجمله شکر هر نعمتی آنست که آن را در راه صحیح مصرف نمایی.
و تقصیرِ[3] خلق در شکر، از جهل است و این که نعمت های عام- نظیر آب و هوا و نور خورشید- نعمت نداند یا نعمت های خاص نظیر بینایی و چشایی و جمالِ خود را، قدر نداند . باید از ایشان بپرسی که آیا خواهی که احوالت با فلان کس دیگر عوض کنند؟ و اکثر مردم بدین رضا ندهند که جای دیگری باشند. و بر بلا هم باید شکر کرد که بلا کفارت گناه است و عقوبتی است در دنیا که از عقوبت آخرت می کاهد و هیچ بلا نبود که در آن تأدیبی از حق تعالی نیست.
اصل سوم در خوف و رجاست:
و بدان که خوف چون تازیانه است که سالک را از عقب می راند به پیش و رجاء، چون زمام[4] است که او را از جلو می کشاند به پیش.
اما هر چشمداشتی رجا نیست. آن کس که تخم نیک در زمینِ نرم افکند و خار و گیاه پاک کند و آب دهد و چشم داشته باشد که خدا محصولش را از صاعقه و آفت نگه دارد، این را رجاء گویند اما اگر تخم پوسیده در زمینِ سخت افکند و خار و گیاه پاک نکند و آب بدهد، این چشمداشت را غرور و حماقت گویند. همچنین آن کس که تخم ایمان از صحرای دل نهد و سینه از خار اخلاق بد پاک کند و با طاعت، درخت ایمان آب دهد و چشم دارد از خدای تعالی تا او را از وسوسه شیطان نگه دارد و ایمان به سلامت دارد، این را امید و رجاء گویند اما آن که ایمان نداشت و سینة پر کینه داشت و طاعت نداشت ، چشم داشتنِ رحمت او را، حماقت بود.
و خداوند فرموده از مرحمت من نومید مشوید :"لا تقنطو من رحمه الله" و دوزخ برای ترساندن شماست:" ذلک یخوف الله به عباده" و در خبر است که خدای تعالی بر خود نبشته است که رحمت او بر خشم او غلبه دارد و خداوند بر بنده اش رحیم تر از مادر است بر فرزند و گفت خدای تعالی را صد رحمت است که در این دنیا یک رحمت بیش ظاهر نشده و نود و نه نهاده است قیامت را . و گفت در قیامت خداوند می فرماید هر کس را که به مثقال ذره ای در دل او خیر است از دوزخ بیرون آورید و بدان چنین اخبار بسیار است و این شفای آن کس است که خوف بر وی غالب بود اما با این همه عده ای از مومنان به دوزخ خواهند شد [5] و آخرین نفرشان پس از هفت هزار سال بیرون آید و اگر از همه خلق ، یک نفر بیش به دوزخ نرود، شرط حزم و احتیاط آن باشد که خود گمان بری و در جمله باید که خوف و رجا معتدل بود؛ چنان که عمر ـ رض ـ گفت : اگر مُنادی کنند که در بهشت کسی نخواهد شد مگر یک کس، امید برم که آن من باشم و اگر گویند در دوزخ کسی نخواهد شد جز یک تن، ترسم که آن من باشم.
و اما فضیلت خوف: هیچ چیز شهوت را چنان نسوزد که خوف و تقوی، ثمرة خوف باشد و رسول ـ ص ـ گفت: هر که از خدای ترسد، همه چیزی از او ترسد و هر که از خدای نترسد، وی را به همه چیز بترسانند و حنظله گوید: نزد رسول ـ ص ـ بودم که ما را پند می داد و آب از چشم ها روان گشت و به خانه آمدم و با اهل در حدیث دنیا فرو افتادیم. پس مرا از سخنان رسول ـ ص ـ یاد آمدند و فریاد زدم آه حنظله منافق شد و حکایت به رسول ـ ص ـ رسید گفت: حنظله اگر بر آن که پیش ما یافتی می ماندی، فرشتگان با تو مصافحه می کردند و لکن حنظله! ساعتی و ساعتی. یعنی هر ساعتی را حالی است.
و حقیقت خوف، عفّت است و ورع و تقوی و صدق. و خوفِ محمود، معتدل است و نباید به نومیدی برسد. خوف را در نفسِ خویش کمالی نیست، مانند توحید و معرفت و محبت که صفات خداوندند که خوف، بی جهل و بی عجز متصور نباشد. باید از عاقبت بی خبر باشی و عاجز باشی تا صفتِ خوف یابی و خداوند از این منزه است و همچنین خوف نباید چندان ضعیف باشد که کار نکند و فی الجمله تازیانه ای است که باید درد داشته باشد تا حدی که سالک را در راه دارد.
و خوف به سبب جلالِ حق تعالی، تمام و کامل تر است از خوف به سبب گناه خویش و خوفِ پیامبران از جلال حق تعالی و خوف سابق است چنان که داود را فرمود از من چنان بترس که از یک شیر غران می ترسی[6] و رسول ـ ص ـ گفت: سعید در قضاءِ ازلی ، سعید و شقی در قضاءِ ازلی شقی و خوف انبیاء، خوفِ سابق است[7].
و خوفِ خاتمت آن باشد که آدمی به مسلمانی نمیرد که حالِ دل گردان است و معلوم نیست دل ما هنگام مرگ به چه گشته باشد و سهل تستری گوید صدیقان در هر نفسی از سوء خاتمت می ترسند.
و یکی از اسباب سوءِ خاتمت، وارد شدن در بحث های کلامی است و از این رو رسول-ص- فرمود "علیکم بدین العجائز" و "اکثر اهل الجنه البله". پس باید به هر چه در قرآن و خبر است ایمان آورد هر چه بداند قبول کند و هر چه نداند، تسلیم کند و به جمله ایمان آورد.[8]
و انبیاء از مکر الهی ایمن نباشند چنان که رسول-ص- در روز بدر گفت بار خدایا اگر این مسلمانان هلاک شوند کسی نماند که تو را پرستد. صدیق گفت: مگر خداوند تو را وعده نصرت نداده از چه ترسی؟ و مقام صدیق، اعتماد بود بر وعده کرم الهی و مقام رسول ـ ص ـ خوف بود از مکر و این کامل تر باشد و از این رو صدیق مرغی دیدی و گفتی کاش من تو بودمی و بوذر گفتی کاش درختی بودمی و عطاء سلمی می ترسید مسخ شود و احمد حنبل گوید بابی از خوف بر من گشاده شد و بترسیدم چنان که از عقل نزدیک بود جدا شوم و گفتم خدایا به قدر طاقت این باب را بگشا[9] و حسن بصری سال های بسیار نخندید که از مکر خدا ایمن نبود.
اصل چهارم در فقر و زهد است:
کسی را که بود از خود نیست، فقیر است و از این فرمود: "واللهُ الغنی و انتم الفقرا" و اما فقیر، در سلک اهل تصوف کسی است که صفتِ فقرِ خود، به حقیقت دانسته باشد و رسول-ص- گفت: آخرین پیامبری که در بهشت شود سلیمان و آخرین صحابه ای که در بهشت شود عبدالرّحمن عرف است به سبب توانگریشان.
فضیلت فقر، صبر است و فضیلت توانگری، شکر و اما، درویشِ صابر، فاضل تر است از توانگرِ شاکر و این از آن است که ذکر خدا در دل رنجور و دردمند، اثرگذارتر است. اما توانگر شاکر از درویشِ حریص افضل است.
و درویش اگر عطایی می ستاند نباید از محلِ شُبهت باشد و نباید بیش از نیاز بستاند و اگر بداند که کسی از سر ریا و از ترس ملامت خلق، مجبور به عطا شده، از او نستاند و سوال حرام است الا به ضرورت و رسول ـ ص ـ گفت سوال از فواحش[10] است و فواحش جز به ضرورت، حلال نشود و اگر سوال کند تا بوریا[11] به زیلو تبدیل کند این از زمرة تجمل است و روا نباشد.
و زهد آن است که دنیا را به آخرت بفروشی و اما نزد عارفان بهشت را نیز قدری نیست همچنان که دنیا را. زیرا که بهشت هم نصیب شهوت چشم و فرج و شکم است و از دنیا و آخرت، جز معرفت و مشاهدت حق تعالی نخواهد و عارف با دنیا کاری ندارد؛ نه به جنگ و نه به صلح. که هر چه که دشمن داری و هم بدان مشغولی، چنان است که آن کس را که دوست داری و کمال در آن است که از غیر حق فارغ باشی. [12]
و رسول ـ ص ـ گفت: چرا جمع می کنید مالی که به خوردن آن نخواهید رسید و چرا بنایی همی کنید که مسکن شما آن نخواهد بود؟ و گفت هر که را "لا الله الا الله" به سلامت آورد و به دنیا نیامیزد، بهشت وی راست، که قومی باشند که سخن ایشان سخن پیامبران بود و کردار ایشان کردار جباران. هر که را لا الله الا الله بیاورد و این (دنیا طلبی) در وی نبود، جای وی در بهشت است. و گفت هر که چهل روز در دنیا زاهد شود، خدای تعالی درِ حکمت بر دل وی بگشاید و زبانش بدان گویا گرداند و از دنیا وی را به سلامت به دارالسلام برد و عمر گفت ـ رض ـ به خدای قسم که رسول ـ ص ـ چند سال در نبوت بود که اهل وی بامداد سیر بودند و شامگاه گرسنه و چون یک شبی بر گلیمی چهار تو خُفت که نرم تر بود، گفت دوش مرا نرمی این، از نمازِ شب باز داشت و همچنان دو تو بیش مکنید، به خدا جامه وی شستند و چون بلال بانگ نماز کرد جامه دیگر نداشت و تا جامه خشک نشدی بیرون نتوانستی آمدن.
و بدان که زهد سه درجه است:
اول آن که دست از دنیا بدارد ولی دل به دنیا می نگرد و این مُتزهّدست[13] دویم آن که دل هم به دنیا نمی نگرد ولی زهدورزی خویش بیند و سوم آن که زُهدِ خویش هم نبیند و به چشم او نیاید چنان که بایزید گفت دنیا نه چیزی است که لایق زهد ورزیدن باشد. ابوسلیمان دارانی گفت: زهد به نزدیک ما آن است که هر چه تو را از خدای تعالی مشغول کند، ترک کنی ولو نکاح و سفر و نوشتنِ حدیث.
خوردن نان گندم پخته سالک را از زهد بیرون می کند و عیسی- ع - گفت گردِ گندم نگردید که به شُکرِ آن قیام نتوانید کرد و اصلِ زهد آن است که بیش از رفعِ گرسنگی نخوری و نباید قوتِ بیش از یک سال نگاه داشت که باز زهد فوت شود چرا که زاهد نباید امیدِ عمر بیش از یک سال داشته باشد و نان خورشِ[14] کمترین، سرکه و تره است و میانه، آنچه از روغن کنند و مَهین، گوشت که در هفته نباید بیش از دو بار خورده شود تا از درجه زهد بیرون نشود و باید روزی یک بار بیش غذا نخورد و اگر دو روز یک بار باشد بهتر؛ اما خوردن روزی دوبار زهد نباشد[15].
و داشتن دو جامه از زهد باشد و بهتر است که پلاس(موئین) باشد و میانه، پشم و اعلی، پنبة درشت و اگر نرم و باریک باشد، زهد نباشد و رسول ـ ص ـ عایشه را گفت هیچ جامه بیرون مکن تا پاره[16] ننهی بر آن و علی ـرض ـ گفت خدای تعالی عهد گرفت از ائمه تا جامة ایشان، کمترینِ مردمان بود تا توانگر بدو اقتدا کند و درویش دل شکسته نباشد.
و مقصود از مسکن، بازداشتن از گرما و سرماست و رسول ـ ص ـ گفت: هر بنایی که بنده کند به قیامت، وبالِ او شود الا که او را از سرما و گرما نگه دارد.
و کمترین، آن است که به گوشة مسجد یا رباطی قانع باشد و بیشتر آن که حجره ای داشته باشد به مالکیت یا اجارت که نقش و نگار نداشته و اگر سقف بیش از شش گز باشد و به گچ اندود گردد، از زهد بیفتاد[17] و گفته اند اول چیزی که پس از رسول ـ ص ـ در طولِ امل پدید آمد، بنا کردن به گچ بود و درز جامه باز نوشتن[18] و در اثرست[19] که چون بنا از شش گز زیادت، بالا باشد ، فرشته ای از آسمان منادی کند ای فاسق کجا می آیی به جانب آسمان، که باید به جانب گور روی.
و از اسباب منزل، عیسی شانه ای و کوزه ای داشت و چون دید کسی با دست آب می خورد و با انگشتان محاسن شانه می کند، هر دو را بیانداخت و این درجه اعلی زهد است و میانه آن است که از اسباب مهم یک عدد از هر چیز داشته باشد؛ از چوب یا سفال و اگر از مس یا برنج باشد، از زهد خارج شود و شبی برای پیامبر زر آورده بودند همه را قسمت کرد جز شش دینار و خوابش نمی برد که نکند فرمان یابد (وفات کند) و آن شش دینار با او بمانَد پس آن را هم قسمت کرد و خوش خفت.[20]
و اما در نکاح، زهد نباشد که رسول ـ ص ـ نُه زن داشت و علی ـ رض ـ چهار زن و نُه سریّت (کنیز) ولی اگر نکاح کسی را از خدای تعالی باز دارد ناکردنش اولی و اگر شهوت غالب شود زنی خواهد که با جمال نباشد و شهوت نِشان باشد نه شهوت انگیز.
و بالاخره جاه و مال به قدر حاجت تریاق است و از دنیا نیست ، بلکه هر چه لابدِ دین است ( یعنی برای نگاه داشتن دین ضرورت دارد)، هم از دین است و خداوند به ابراهیم ـ ع ـ گفت هر چه بدان حاجت بود، از دنیا نبود.
اصل پنجم در صدق و اخلاص است:
بدان که بی اخلاص همه رنج ضایع است و اخلاص و صدق جز در نیت نباشد . روح همه اعمال نیت است و رسول ـ ص ـ گفت : خدای تعالی به دل و کردار شما نگرد و گفت که کار به نیت باشد و گفت بنده بسیار کردارهای نیکو کند و خدای تعالی گوید از صحیفة وی بیفکنید که نه برای من کرده است اما گوید فلان عمل و فلان عمل وی را بنویسید گویند خدایا وی این نکرده است. گوید نیت این کرده است و رسول ـ ص ـ گفت "نیت المومن خیر من عمله" و مردمان چنان پندارند که نیت برای عمل می باید و حقیقت آن است که عمل برای نیت می باید چرا که مقصود، گردشِ(تحول) دل است که سعادت و شقاوت آدمی بدان است و تن اگر چه در میان است تَبَع است؛ همچون اشتر، اگر چه حج بی وی نیست ولی حاجی وی نیست[21] و گردشِ دل یک چیز بیش نیست و آن روی آوردن از دنیا به آخرت و از دنیا و آخرت به حق تعالی باشد پس مقصود از همه اعمال، گردشِ دل است . از سجود، نه مقصود آن است که پیشانی از هوا به زمین رسد، بل آن صفت از تکبر به تواضع بگردد [22] و مقصود از الله اکبر آن که دل از تعظیم خویش به تعظیم خدای تعالی بگردد و عمل برای تاکید نیت است.
و اگر کسی گوید غیبت کنم برای شادی دلِ کسی یا مسجد درست کنم از مالی حرام و نیت من خیر باشد، نداند که قصدِ خیر کردن به شر ، خود شر باشد پس معصیت به نیت، خیر نگردد. و بدان که نیت به زبان راست نیاید بلکه به دل راست آید و نشان آن این باشد که تقاضا و باعِثی[23] از درون به اجابت آن الحاح کند.
هر چه در ذمّ ریا آورده ایم همه در اخلاص است . اگر متقاضی و باعث، یکی باشد آن را خالص گویند[24] و چون دو باشد، اخلاص نبود . مثل آن که روزه دارد برای حق تعالی ولی تندرستی هم مقصود وی باشد یا حج کند تا سیاحت یا تجارت هم کرده باشد یا علم آموزد تا اسباب زندگی یابد یا به عیادت بیمار رود تا چون بیمار شد به عیادتش آیند. و اخلاص آن بود که نفس را از آن نصیبی نباشد و برای خدای تعالی باشد و بس و اخلاص به غایت دشوار بود تا آنجا که گفته اند اگر همه عمر یک قدم به اخلاص برداری، امید نجات باشد پس علاجِ این باشد که دوستی حق تعالی در درون غالب آید تا عاشق گردد که اخلاص، صفتِ عاشق باشد. و اخلاص در هیچ کار سخت تر از آن نباشد که روی با خلق داشته باشی مثلاً در مجلس و درس و روایت حدیث. پیری گفته سی سال نماز در صف پیشین خوانده بودم. روزی دیر رسیدم و در صف باز پسین بماندم و از مردم خجالت کشیدم که گویند دیر آمده است و دانستم سی سال است که اخلاص نداشته ام و باید که نظر همة خلق و نظر ستوری نزد مومن برابر باشد تا از ریا خالی گردد.
اما ناخالصی و آمیختگی نیت، همیشه از ثواب خالی نیست. اگر نیتِ تقرب و عبادت مغلوب باشد سبب عقوبت باشد و اگر غالب باشد خالی از ثواب نباشد.
و بدان که صدق به اخلاص نزدیک است و هر که به کمال آن رسد، صدیق باشد و صدق، اول در زبان است که دروغ نگوید نه در خبر و نه در وعده ؛ مگر به مصلحتی بزرگ تر و دوم در نیت است که تقرب به خداوند باشد.
اصل ششم در مراقبه و محاسبه نفس است:
مقام اول مُشارطت است که پس از نماز خود با شرط می کنی تا 24 ساعت آینده را به نحوی بگذرانی که غَبنی در کارت نباشد و مقاوم دوم پاسبانی و مراقبت است که اگر غفلت کنی، نفس به سرِ طبع خود -که کاهلی و شهوت رانی است -بر می گردد و اصل مراقبت این است که به خود بگوید خدا هر لحظه مراقب اوست:" الم یعلم بان الله یری" نمی دانی که خدا ترا می بیند؟ و رسول ـ ص ـ گفت خدای را چنان پرست که تو وی را می بینی و اگر نتوانی، باری بدان که وی تو را می بیند. مقام سوم، محاسبه به هنگام خفتن است که جملة روز را چه کردی؟ و در محاسبه آری سود و زیان و سرمایه ات را و بدان که سرمایه، فرائض است و سود، نوافل و زیان، معاصی و مقام چهارم معاقبت یعنی عقوبت نفس بر تقصیر است. مثلاً اگر چیزی به شُبهت خورده باشد، او را با گرسنگی عقوبت کنی و مقام پنجم مجاهدت و کوشش در مخالفت نفس است مقام ششم مُعاتبه(عتاب) و توبیخ دائمی نفس نسبت به سوء عاقبت است.
اصل هفتم در تفکر است:
بدان که رسول ـ ص ـ یک ساعت تفکر را فضل داده بر یک سال عبادت: " تفکر ساعه خیر من عباده سَنَه" و گفت در آفریده های وی تفکر کنید نه در خودِ وی و حقیقت تفکر، طلب علم است و از جمعِ بین دو علم، علمِ سوم زایَد الی غیر النهایه چنان که از تلاقی نر و ماده، بچه زاید و تفکر دینی، اندیشیدن در رابطه و معاملتِ بین خدای و بنده است. پس باید بنده در خود و خدای خود تفکر کند و در خود بیندیشد تا صفات مکروه او چیست؛ در سه مرحله:
ابتدا بداند کدام صفات مکروه است و دوم آن که خودِ او به آن صفت هست یا نه و سوم چگونه از آن خلاص شود؟ پس هر بامداد در خود بنگرد که چگونه امروز از معاصیِ جوارح، مانند زبان و دست پرهیز کنم، چگونه به خلق، آسایش رسانم و سپس بنگرد چگونه از خبائثِ باطن و مهلکات مثل بخل و کبر و عسجب و ریا و حسد و طمع و شَرَه طعام و شره سخن و دوستی مال و جان بگریزد و در منجیات هم بیاندیشد که چگونه صبر و شکر و خوف و رضا و اخلاص و خُلق خوش و توبه پیش ببرد و هر بنده ای باید جریده و نوشته ای داشته باشد که این صفات بر وی نبشته باشد چون از معالجه فارغ شود بر او خط بکشد وبه دیگری مشغول شود.[25]
اما تفکر در ذات خداوند، در طاقت عوام نیست ولی صدیقان و بزرگان را طاقتِ نظر باشد ولی نه بردوام و دشواری تفکر در ذات وی نه از پوشیدگی اوست، بلکه از فرط ظهور و روشنی و چنانچه نگریستن مدام در چشمة آفتاب، خطر نابینایی دارد، نگریستن مدام در ذات حق تعالی، خطر بی عقلی و سرگردانی دارد پس آنچه بزرگان از ذات خداوند دانند، حق ندارند همه بر عوام ظاهر کنند الا به لفظی که به فهم خلق نزدیک باشد.[26]
اما تفکر در خلقت موجودات و عجایبی که عجیب ترینش خود بشر است، رواست که چگونه از نطفه آفریده شده و اندام ها از آن ایجاد شده اند و در عجایب اسکلت بدن که 1248 استخوان دارد و ترکیب آن و ساختمان هفت لایه چشم و خلقت 527 عضله به اشکال مختلف و سلسله عصبی و این که حواس ظاهره و باطنی مثل چشم و گوش چگونه کار می کنند و این که چگونه بر قطره ای آب[27]، این همه نقش در ظاهر و باطن پدید آورده و این عجایب یک از صد هزار است.
آیت دیگر زمین و موجودات آن است. در تغییر فصول و تنوع گل و گیاهان و عجایب کوه ها و فواید میوه ها تامل کن و معادن زیر زمین و انواع جانورانِ پرنده و خزنده و درنده و عجایب حشراتی چون مورچه و عنکبوت و زنبور که همه به زبان حال، تسبیح خدا می گویند و عجایب دریا و جانوران آن، هر یک به شکلی و بر طبعی متفاوت. و عجایب هوا از باد و باران و رعد و برق و عجایب آسمان و ستارگان و افلاک و این که آفتاب 160 برابر زمین است و به دلیل بعد مسافت است که خُرد می نماید و قس علی هذا.
اصل هشتم در توحید و توکل است:
بدان که خدای گفت هر که را بر وی توکل کند، بسنده است : "وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی الله، فهُوَ حَسبَهُ " و گفت نه خدا بسنده است بندة خود را؟: " َاَلیسَ اللهَ بِکاف عَبدَهُ؟"
و بدان که توکل، حالت دل است و ثمرة ایمان. و آن ایمان به توحید و ایمان به رحمت اوست. و توحید عوام آن است که به تقلید اعتقاد دارند و توحید متکلمین آن که به دل اعتقاد دارند و توحید عارفان آن که به عینه و مشاهده بیند که همه فعل ها، فعل اوست و این نه چون اعتقاد عامی و متکلم بود که به حیلتِ[28] تقلید یا حیلتِ دلیل بر دل افکنند بل مشاهده به واسطة شرحِ دل بود و از آن بالاتر- و در مقام چهارم- کسی است که جز حق نبیند و خود را نیز فراموش کند و این مقام به توکل هم نیاز ندارد. مقام عامی و متکلم و عارف، در سه مرتبة نخست، محتاج توکل است؛ اما در مقام چهارم کسی نمانده تا توکل کند یا نکند و شرحِ این دشوار است و بدان مقامی است در معرفت که هر چه در وجود است یک چیز است نه از وجهی از همه وجوه و تا کسی نداند معنی "ان اللهَ خَلَقَ آدمَ علی صورتِهِ"، چه باشد؟ این سخن را فهم نکند و سخن کوتاه کردن از این اولی تر که سلسلة دیوانگان را بجنباند و کسی طاقت فهم این ندارد.[29] و حدیث مناسبتِ صورت آدم با حق تعالی شرح کردن مشکل است که افهامِ خلق طاقت آن ندارد . بعضی به تشبیه افتاده اند که پنداشته اند از صورت، فقط صورت ظاهر است و بعضی به حلول و اتحاد و فهم آن دشوار بوده.
و اما نسبت توحیدِ افعالی با اختیار انسان چیست؟
توحید در فعل، آن است که بدانی آنچه را فعلِ اختیاری می نامی، حکمِ عقل است که خیرِ تو در این است و عقل نیز مُضطرّ[30] است که تابع خیر باشد و تشخیص عقل- به ضرورت- به اراده منتقل می شود و بدان که حلقه و سلسلة اسباب بسیارست و قدرت و اراده یکی از حلقه های آن سلسله است و از این جا گمان بَرَد که اختیار دارد در حالی که انسان فقط محل و راه گذرِ و قدرت و اختیار است و قدرت و اختیار آدمی به اسبابی دیگر تعلق دارد که نه به دست وی بود پس انسان در نفسِ اختیار خود مضطر است . اما اگر چنین است ثواب و عقاب برای چیست؟ نه برای آن است که تو کار زشتی کردی و او با تو خشم گرفت و به انتقام عقوبت کند؛ بل نتیجه ی طبیعی کار توست چنان که آتش می سوزاند. رسول ـ ص ـ گفت:" الغَضَبُ قِطعَه مِن النِار" و هم چنان آتش دوزخ را، نور مومن خاموش کند . "جِر یا مومنُ فانّ نورَکَ اَطفَاَ ناری" ( ای مومن بگذر که نور تو مرا خاموش کرد ) ناری که ما می شناسیم ز نور خاموش نمی شود. نار شهوت و غضب هم به نور عقل به هزیمت شود پس آتش دوزخ نه از جنس آتش این جهان که از جنس آتش شهوت و غضب باشد و به واقع دوزخ همجنس خود را به خود می کشد چنان که مغناطیس آهن را و هیچ خشم و انتقام در میان نه. و شریعت و فرستادن رسل برای آن است که خلق را به سلسله و زنجیر به قهر به بهشت آورند و سخن پیامبران یکی از حلقه های سلسلة جباری خداوند است و اگر گویی چرا در خبر است که شقی از بطن مادر شقی و سعید از بطن مادر سعید است، گویم یک نشان شقی آن است که این سخن در دل وی فکند تا سعید نشود و این حکم از جمله از اسباب شقاوت اوست.[31]
و حقیقت توکل آرام گرفتن دل، به اعتماد حق تعالی و فضل اوست و اصل توکل آن است که ایمان داشته باشد به عدل و حکمت و فضل و رحمت خدا که داند هر چه می کند چنان می باید. پس در این معنی میان عذاب و نعمت فرق نکند و معنی توکل این نیست که کسب نکند و اگر بیمار شود، دارو نکند که این هم خلاف شرع است و توکل خلاف شرع نیست و توکل به این معنی نیست که از اسبابِ قطعی صرف نظر کنی چنان که دست به طعام نبری تا خدا سیرت کند یا نکاح نکنی تا خدا فرزندت دهد و این توکل نیست که حماقت است. توکل در اسبابِ قطعی، به عمل نیست بلکه به علم و حال است که بدانی بی اراده خدا، اسباب قطعی هم اثر نمی کند ولی دست از اسباب قطعی برنداری و در عین حال، اسبابِ غیر قطعی مثلِ فال و افسون را باید اسقاط کرد.[32] پس توکّل در روزی بدان بود که از راهِ اسباب برنخیزد ولی روزی از اسباب نداند از مُسبّب الاسباب داند و علامتِ توکل آن است که اعتمادش بر سرمایه نباشد چنان که اگر بدزدند دلِ وی نگردد[33] و نومید نشود و عمر ـ رض ـ گفت باک ندارم که بامداد درویش برخیزم یا توانگر، اگر ندانم خیرم در کدام است. و بداند که بیم درویشی، تلقین شیطان بود: " الشّیطان یُعدّکم الفقر" اما توکلِ عیال وار (مُعیل) توکلِ مُکتَسَب است و بی کسب راست نیاید چون عیال را بر گرسنگی نتوان داشت.
بدان که هر که ذخیرة یک ساله نهاد از توکل بیفتاد که اسبابِ خفی رها کرد و اعتماد بر اسبابِ ظاهر کرد و اما توکل به ذخیره 40 روز باطل نشود اما این حکمِ مردِ تنهاست و انسان مُعیل با ذخیره یک ساله همچنان متوکل باشد. و اگر قفل بر در نهی تا دزد در نیاید، ناقضِ توکل نیست به شرطی که توکل به قفل نکنی و به زبان حال بگویی خدایا قفل نهادم تا سنتِ تو را موافقت کنم. و اگر دزد آمد، راضی به قضای الهی باشی و اگر به دزد نفرین کنی، توکل باطل شود. و حتی باید بر دزد شفقت آرد که بر وی معصیتی رفته و شکر کند که وی مظلوم است و ظالم نیست و نقصان در مال افتاد نه در دین.
و رسول - ص- گفت با توکل زانوی اشتر ببند و گفت هیچ بیماری نیست که دارو ندارد و باید دارو به کار بَرَد و حتی توصیه به حجامت می کرد ولی اگر بدانی که دارو علاج نکند نخوردن آن فاضل تر است یا بخواهد بیماری، کفارتِ گناه او شود و گفته اند نباید مومن چهل روز خالی باشد از مرض یا بیماری یا زیانی و رسول ـ ص ـ گفت که به جایی که وباست مروید و چون آنجا باشید از آن مگریزید و نهی از بیرون آمدن از آن است تا بیماری شایع نشود و شرط دیگرِ توکل، صبر بر بیماری و گله ناکردن است.[34]
اصل نهم در محبّت است و رضا:
بدان که غایتِ کمالِ بنده، در غلبة دوستیِ حق تعالی است و حقیقتِ محبت چنان دشوار است که گروهی از متکلمان انکار کرده اند و گفته اند که محبت کسی که از جنس تو نیست[35]، نتوان و تنها می توان از او فرمان برد اما خدایتعالی خود گوید: " یحبهم و یحبونه" و در خبرست که ملک الموت جان خلیل می ستاند خلیل-ع- وی را گفت هرگز دیدی خلیل جان خلیل بستاند؟ وحی آمد که هرگز دیدی که خلیل دیدار خلیل را کاره[36] بود؟ گفت اکنون جان بر گیر که رضا دادم. و بدان همه نیکویی ها و حسنه ها از خداست اگر چه به واسطه و وکالت دیگران انجام گیرد که خدای تعالی بر دل آن ها موکلی بفرستد که نیکی کن و در زبور است که کیست ظالم تر از آن که مرا به بهشت و دوزخ پرستد. اگر بهشت و دوزخ نیافریدمی ، مستحق طاعت نبودی؟
و معرفت علم، از لذت محسوسات و شهوات قوی تر باشد و معرفت حق تعالی از همة معرفت ها خوش تر است و به همین دلیل ، عارفان همیشه در بهشتی باشند که "عرضها کَعَرَضِ من السماوت و الارض" بلکه بیشتر. و لذت مشاهده، از لذت معرفت هم بیشتر است چه دیدار، عبارت است از کمال ادراک و رسول گفت: "ان الله یَتَجَلّیَ لِلنّاسِ عامّه ولاَبی بَکرٍ خاصه": خداوند بر مردم به طور عموم تجلی می کند و بر بوبکر به شکل خاص. و اما چشمِ آخرت نه چون چشم دنیا بود در عین حال چشم را هم در آن نصیبی است[37]. لذت دیدار لذتی است که لذت بهشت در آن فراموش شود چنان که شهوت کودک و لذت او در چیزی است و لذت نوجوان در چیز دیگر و لذت هر سنی چیزی است که پیش از آن نبوده است و یکی شهوت مال به هیچ ندهد و آن دیگر شهوت جاه به هیچ عوض نکند.
و علاجِ کاشتن تخم محبت در دل، اول در معرفت است که محبت ثمرة معرفت است و هر که محبت طلب کند جز از طریق معرفت، طلبِ محال می کند [38] و علامت محبت آن است که از خدای سیر نمی شود و خدای تعالی بر دل او همیشه تازه است و قرآن و رسولِ وی را، دوستی قوی شد. همه خلق را دوست دارد، زیرا که همه بندگان وی اند بلکه همه موجودات را دوست دارد که همه آفریده اویند و علامت دیگر آن که به مناجات و خلوت مشتاق است و عبادت بر وی آسان شود.
و بدان رضا به قضای الهی بالاترین مقامات است و هیچ مقام وراءِ آن نیست و این رضا ثمرة محبت است اما آن که گفته اند دعا خلاف رضاست، خطا باشد که رسول ـ ص ـ گفت دعا، مُخّ عبارت است.
و بالاخره اصل دهم در یاد کردن مرگ است:
رسول-ص- گفت:"کَفی بالموتِ وعظا" : مرگ برای پند خلق کافی است. و دلیل اصلی یاد نکردن از مرگ، طولِ اَمَل[39] است و گفت آدمی هر چه پیرتر شود،حرص مال و عمر، او را فزونی می گیرد.
و عذاب قبر کافر آن بود که نود و نه اژدها، که هریک نه سر دارند، بر او می گمارند تا روز قیامت و گور منزل اول است که اگر این نخستین منزل، آسان باشد،پس از آن ،آسانی افزون گردد و اگر صعب باشد، پس از آن کار صعب تر و سخت ترگردد.
و ارتباط با مردگان در خواب و از طریق لوح محفوظ- که صورت همة چیزها در اوست- ممکن باشد.
منبع این تحقیق:
کیمیای سعادت. به تصحیح احمد آرام. چاپ چهارم. کتابفروشی مرکزی. 1352
غزالی نامه . جلال الدین همایی.
[1] اگر سخن غزالی به دل می نشیند و تاثیر گذار است و اگر با موشکافی یک روانشناس و روانکاو فوق العاده ماهر ، ترفندهای نفس و مکانیسم های روانی مورد استفاده او ا فاش می کند، همه از آن است که خود این راه را رفته و در اعماق وجود خود به عنوان یک بشر سیر کرده و زوایای تاریک وجود خود را شناخته است
[2] باعث: انگیزه
[3] تقصیر: کوتاهی
[4] زمام: مهار کننده اسب. لگام
[5] در آسیب شناسی تصوف زهد باید گفته شود که خوف از دوزخ و خشم خدا چنان بر این نحوة تفکر سایه انداخته که به هر لذتی حلال و مباحی هم با بدبینی نظر می کند و هر آب خوشی را که از گلوی آدم بخواهد پائین رود، به اکراه می نگرد و خود این رویکرد موجب به هم خوردن تعادل روحی و روانی و بروز بسیاری ناهنجاری های روانی می گردد که در زمان غزالی شناخته شده، نبوده است. تصوف زهد تا آنجا که به اخلاق و معنویت در مقابل دنیاپرستی و مادی گرایی تاکید می کند در خدمت بهداشت روانی بشر است ولی از آنجا که خشم خداوند و خوف از او را چنان بزرگ می کند که بر تمام لذت ها سایه می افکند، به حال بهداشت روانی و تعادل وجودی او مضر است، این نقیصه درتصوف عشق جبران می شود و عشق به خدا تا حد زیادی جای ترس و لرز از خشم او را می گیرد. به خداوند نه به چشم یک حاکم زمینی مستبد و بوالهوس که به چشم یک خالق رحمان و رحیم و دوست داشتنی نگریسته می شود.
[6] خدای اشعری لاابالی است و هر چه بکند عین عدل است. غزالی حدیثی را نقل می کند که در آن خدا به حضرت داود می فرماید از من چنان بترس که از شیر درنده ای و همین مضمون را مولوی تکرار کرده است:
ای رفیـــقان راه ها را بست یار آهوی لنگیم و او شــــیر شکار
جز که تسلیم و رضا کو چاره ای در کف شیر نری خونخواره ای؟
[7] ـ این حدیث در بحث جبر و اختیار جای حرف و حدیث فراوانی دارد که اگر سعید و شقی از ازل سعید و شقی بوده اند، پس معنی اختیار و عذاب و عقاب و عدل الهی چه تواند بود؟
[8] ـ روش شناسی خود غزالی که مبتنی بر نوعی شک ستوری بوده با ایمان علی العمیا در تناقض است.
[9] ـ این روایات حکایت از نزدیکی زهد و خوف افراطی با مقوله جنون می کند.
[10] فواحش: گناهان آشکار
[11] بوریا: فرش حصیر
[12] یعنی نه با دنیا می جنگد نه با آن بر سر صلح است ؛چون اساسا بدان وقعی نمی نهد نه نفیا و نه اثباتا.
[13] متزهّد کسی است که به تکلف زهد می ورزد
[14] ـ آنچه با نان خورده می شود.
[15] ـ پیداست که این گونه زهد ورزی درآن زمان که کمبود همت بوده قابل اجرا بوده و طبیعتاً برای امروز جواب نمی دهد.
[16] ـ وصله و پینه کردن
[17] - هر چیز اقتضائات زمانی خود را دارد. چنان که امروزه گچ اندوده کرن، زهد محسوب نمی شود ولی ارتفاع شش متری سقف هم جز در کاخ ها، مطلوب و معمول نیست.
[18] بازنوشتن یعنی دودوزه کردن
[19] در اثرست یعنی در آثار بزرگان آمده است
[20] زهد نزد غزالی یعنی بهره گرفتن حداقلی از دنیا فقط برای آن که نیروی عبادت داشته باشی . بهره گرفتن از این حداقل هم نباید به نیت تلذذ باشد چنان که حس بصری جامة خود را نمی شست و داود طایی آب خنک نمی خورد. در مورد بودا هم آمده است از مال دنیا کاسه ای را برای آب خوردن نگاه داشته وقتی دید جانوران بدون کاسه آب می خورند دست خود را کاسه کرد و کاسه اش را به آب سپرد در مورد حضرت عیسی هم غزالی می گوید شانه ای داشت و کاسه ای دید کسی ریشش را با دست شانه کرد و با کف دست آب نوشید. پس شانه و کاسه هر دو را دور انداخت.
غزالی در باب خوردن می گوید فاصله در وعده خوردن باید از یک تا سه روز یاشد و از پیامبر نقل می کند که به عایشه فرمود دوبار غذا خور ن در یک روز اسراف و یک بار خوردن در دو روز سخت گیری و حد اعتدال یک بار غذا خوردن در روز است و فرمود بدانِ امت من آنانند که نان گندم می خورند و البته این سخت گیریها با مقتضیات انسان امروز به برکت تکنولوژی صاحب نعم بسیار شده، قابل انطباق نیست و با زمانی منطبق است که تنها عده قلیلی امکان خوردن نان گندم را داشته اند.
از نظر غزالی زاهد وقتی می تواند زن بگیرد که بدان مشغول نشود اگر نمی تواند باید از زن گرفتن باید اجتناب کند و در صورت اضطرار به ازدواج با یک زن زشت اکتفا کند.
همچنین زاهد ترجیحاً نباید از خود خانه ای داشته باشد و بهترین نوع زهد زندگی در مسجد است ولی اگر خانه ای هم داشت، سفید کردن و سقف بلندساختن برای آن خروج از جاده زهد است.
و این مبالغه در زهد البته خلاف اعتدال مورد نظر عقل و شرع هم هست چنان که خداوند می فرماید نصیب خود را از دنیا فراموش نکنید و عقل هم محتاج تن سالم است.
[21] یادآور این بیت از سعدی:
خر عیسی گرش به مکه برند، چون بیــاید، هنوز خــر باشد
[22] یادآور این بیت:
سر را که زمین نهی تو در وقت نماز آن را به زمین بنه که در سر داری
[23] باعث: انگیزه
[24] یعنی انگیزه و نیت مقصود، یکی باشد.
[25] بدین ترتیب غزالی به سبک و شیوة نوآورترین روانشناسان معاصر، به عمرِ بشر به عنوان یک پروژه خودشناسی و خودسازی دراز مدت می نگرد که دائماً مشغول عیب یابی و اصلاح خود است.
[26] رازداری و رازپوشی که از آموزه های مهم متصوفه بوده است، نزد غزالی هم مهم انگاشته می شود.
[27] مقصود نطفة موجودات است.
[28] حیلت: چاره اندیشی. وسیله
[29] در اینجا غزالی آشکارا به نظریات وحدت وجودی و دعاوی انالحقی نزدیک می شود ولی چون می داند فهم آن دشوار و موجب سوءِ تفاهم است، در این باب تفصیل نمی دهد.
[30] مضطر: مجبور
[31] غزالی در بحث جبر و اختیار که یک بحث کاملاً کلامی است ورود مبسوط و موفق و قابل تاملی می کند. در کتاب "توحید و توکل" می گوید انسان "مجبور" است به این معنی که همه عناصر منتهی به فعل خود را در اختیار ندارد و "مختار" است به این معنی که محل اراده ای است که پس از حکم عقل در وی حادث می شود. لذا آدمی مجبور است مختار باشد . سوزاندن آتش جبر محض است و آتش در سوزاندنش فاعلیت مختارانه ای ندارد. فعل باری اختیار محض است و فعل آدمی منزلتی بینابینی دارد. باشد یعنی بین خیر و شر اختیار کند.
حضور عقل و اراده به عنوان آخرین حلقه زنجیرة علیت ها باعث می شود از اختیار سخن بگوئیم وگرنه خود آن عقل و اراده هم مسبوق به عوامل و عللی است که در اختیار انسان نیست. در واقع اگر نخواهیم بگوئیم انسان به تسامح از اختیار سخن می گوید، باید بگوئیم منظورمان از اختیار و نحوة استعمال این واژه در ذهن و زبان بشر به فعل ما منجر می شود.
سروش در کتاب" قصه ارباب معرفت "ضمن تحسین رویکرد غزالی به مسئله جبر و اختیار ، آن را موضعی فراتر از اشعری گری و اعتزال به حساب آورده ولی ملاحظاتی هم نسبت به آن دارد. او می گوید همه افعال اعم از جبری و اختیاری، معلولند نه بی علت و بر خلاف رای غزالی اختیاری بودن فعلی، به معنی بی علت بودن آن نیست . بلکه آن چیزی که مقوم وصفِ "اختیار" برای فعلی می گردد، رضایت فاعل آن فعل نسبت به انجام آن است.
به نظر می رسد موضع سروش خللی در استدلال غزالی ایجاد نمی کند بلکه آن را دقیق تر می کند. رضایت فاعل در نظریة سروش، مساوی حکم عقل به اعمال اراده، در نظریه غزالی است. مثال سروش هم جالب است او می گوید اگر کسی به زور شما را مجبور به انجام کاری کند، فعل شما مختارانه نیست و در عین آن که آن را به حکم عقل و اراده تان جاری ساخته اید . این فعل زمانی اختیاری است که شما به طیب خاطر و رضایت باطن آن کار را انجام دهید. باز به نظر می رسد جدال صبغه ای لفظی دارد چرا که می توان گفت از شما چیزی به زور ستانده می شود و در عین حال شما بدان اجبار رضایت می دهید.
غزالی در احیا می گوید ما تفاوت جبر و اختیار را با وجدانمان درک می کنیم. همین مضمون را مولانا در دفتر اول به نظم کشیده است:
گر نباشد فعلِ خَلق اندر میان پس مگو کس را چرا کردی چنان
یک مثال ای دل پی فرقی بیار تا بدانی جبر را از اختیار
دست کان لرزان بود از ارتعاش و آنکه دستی تو بلرزانی ز جاش؛
هر دو جُنبش آفریدهی حق شناس لیک نتوان کرد این با آن قیاس
زان پشیمانی که لرزانیدیَش مرتعش را کی پشیمان دیدیَش؟
در اینجا هم مولانا و هم غزالی" اختیار" را به معنای روانشناسانه و زبانشناسانه اش "احساس اختیار" معنی می کنند . یعنی اختیار همان چیزی است که ذهن من آن را حس می کند و زبان من آن را القا می کند . به قول ویتگنشتاین معنای هر واژه را نحوة استعمال آن در زبان تعیین می کند.
از منظر تحلیلی (چه روانشناسانه و چه زبانشناسانه ) معنای هر واژه را سیاق و نحوة استعمال آن تعیین می کند . لذا در بحث جبر و اختیار هم باید دقت کرد که از این واژه ها دقیقاً چه معنایی را مراد می کنیم تا دچار مغالطات مبتنی بر اشتراک لفظ و افتراق معنا نگردیم.
در بحثی که غزالی و مولانا مطرح می کنند بین رعشه ناشی از الزایمر و تقلید این حرکت نزد یک آدم سالم، تفاوتی است که از دل این تفاوت معنای جبر و اختیار را می فهمیم. اما اگر بحث را به سیاق و context علت و معلولی ببریم، همین معنا از همین واژه ها مستفاد نمی شود.
به عبارتی طولانی شدن و بی نتیجه شدن دعوای جبر و اختیار عمدتاً به دلیل نداشتن درک و زبان مشترک از این واژه ها بوده است . ما به معنای علی و علمی البته مجبوریم ولی به معنای روانشناسانه و حسی مختاریم. بحث "اختیار "زمانی مطرح می شود و موضوعیت می یابد که بتوانیم در ذهن و زبان، فعل خواستن را صرف کنیم.
[32] غزالی در این سخنان بین توسل به اسباب قطعی که عادتا و تجربتا به نتیجة مورد نظر ختم می شوند و توسل به اسباب غیر قطعی مثل جادو و جنبل، قائل به تمایز است. اولی با توکل منافات ندارد و دومی دارد. در مورد اسباب قطعی هم ضمنِ استفاده عملی از اسباب، باید در دل خودت تاثیر نهایی آن ها را به حساب ارادة حق تعالی گذاری. بدینسان غزالی، حساب خود را از توکل عامیانة شایع بین متصوفة پیشین -که عطالت و بطالت را به حساب توکل می گذاشتند- جدا می کند. تصوف غزالی به این معنا عالمانه و عقل مدار است.
[33] یعنی ناراحت نشود
[34] غزالی در باب توکل می گوید اگر کسی برای پرداختن به عبادت بیکار بماند جایز است ولی اگر کار کند و از بهره اش به دیگری یاری رساند بهتر است. توکل یعنی این که بدانی خدا رزاق است و وعید شیطان به فقر را باور نکنی. امام مسجدی از یکی پرسید از کجا می خوری؟ جواب داد بگذار اول نمازی را که پشت سرت خواندم؛ اعاده کنم پس آنگه پاسخت گویم. اما آیا همین خدای رزاق به کسب و کار و تلاش هم دستور نداده؟ غزالی می گوید دنبال کسب بودن برای مؤمنان قبیح و برای علما قبیح تر است. البته تکیه بر اسباب مقطوع رواست چنان که می توان از دیوار شکسته احتراز کرد و از مار و کژدم گریخت ولی صبر کردن بر محنت و آزار آن ها و تحمل کردن ماجورتر است. انسان اهل توکل قفل بردر خانه اش نمی زند و اگر گرفتار دزدان شد، بیش از آن که از بابت مال از دست رفته اش ناراحت باشد از این ناراحت می شود که دزدی در میان مسلمین وجود دارد.
مداوا با داروهای مقطوع و مظنون الاثر با توکل منافاتی ندارد ولی البته کسانی از صالحان هستند که ترک معالجه می کنند تا اجر صبر بر بیماری بگیرند و صالحان پیشین معتقد بودند اگر تا چهل روز کسی بلایی نرسد، باید بترسد. چنان که عمار یاسر همسری گزید که چون بیمار نمی شد او را طلاق داد.
نکته مهم این است که خداوند به کسی تکلیف لایطاق نکرده است اما حدود و ثغور این تکلیف وابسته به زمان و مکان هم هست. چه بسا تکلیفی که برای گذشتگان لایطاق نبوده و برای مردم روزگار ما لایطاق است. مثلاً امروزه نان گندم خوردن دلالت بر رفاه طلبی و افزون خواهی ندارد ولی در گذشته چنین بوده است. مسلما این تفکر زاهدانه با آنچه امروز پیشرفت و تکنولوِی خوانده می شود، منافات دارد زیرا زاهد به حداقلی از علوم و تکنولوژی بسنده می کند و طومار علم تجربی و صنعت را در می نوردد و این نقطه نظر را تقویت می کند که علت عقب ماندگی مسلمین همین نحوه تفکر است. سنت گرایانی نظیر نصر و شوان هم موضعی ضد تکنولوژی دارند.
[35] یعنی محبت به خدا ممکن نیست چون از جنس بشر نیست
[36] کاره: کراهت کننده
[37] در این جا غزالی نظریه اش راجع با امکان رویت خداوند در قیامت که اشاعره آن را به چشم سر می دانند، بیان می کند. غزالی می گوید به چشم سر نیست اما چشم سر را هم در آن نصیبی است.
[38] شاید مولوی متاثر از غزالیست که می گوید: این محبت هم نتیجة دانش است کی گزافه بر چنین تخنی نشست
[39] طول امل : آرزوهای دور و دراز
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۰۲ ساعت 21:40 توسط محمد امین مروتی
|