رکن سوم کتاب کیمیای سعادت در مهلکات یعنی عقبات راه دین است که آن هم مشتمل بر ده اصل

 

اصل اول در ریاضت نفس و طهارت از خوی بد:

رسول-ص- فرمود: مرا فرستاده اند تا محاسن اخلاق را تمام کنم و از او پرسیدند دین چیست؟ گفت خُلق نیکو.

غزالی مانند ارسطو، "اصل اعتدال" را راهنمای خود می کند و می گوید بین بسیار دانی و حماقت، تدبیر و علم است و بین تهور و ترس ، شجاعت و بین شهوت و سستی، عفت و این که غضب و شهوت باید تابع عدل و دین و عقل باشد.

و چاره علاج هر خوی بد به مخالفت آن عمل کردن است ولو به تکلف . چنان که علاج متکبر آن است که تواضع کند، ولو به سختی و به تکلف؛ تا رفته رفته در دل و طبع او جای گیرد و اگر چه اعمال، به جوارح مربوط است ولی غایت، گردشِ دل و تحول آن است . کتابت، صفت دل است ولیکن فعلِ آن به انگشت است و اگر کسی خواهد که خطش نکو شود، تدبیر آن بود که به تکلف خط نویسد تا اندرون وی، نقشِ خط نیکو بپذیرد و تکلف برخیزد. همچنین است اعمال نیک کردن به تکلف تا رفته رفته دل بدان ها بگردد و تکلف برخیزد و ترازوی تعادلِ مزاج، طب است و ترازوی تعادل دل ، شرع. [1]

دل سالم و سلیم، فطرتاً خدای تعالی را از هر چیز بیشتر دوست دارد و اجرای فرمان خدا بر او آسان و لذتبخش است چنان که پیامبر-ص- گفت: نماز نور چشم من است.

اما عیوب خود به چهار طریق بتوان دانستن:

اول شنیدن از پیری پخته و راه رفته. دوم از دوستی مشفق که آینه او باشد. سوم شنودن از دشمن که چشمش همه بر عیب افتد و هر چند در آن مبالغه کند لیکن سخن وی از راست خالی نبود و چهارم دیدن عیوب دیگران و تطبیق دادن آن به خود.

 و تادیب نفس مانند از شیر گرفتن کودک است که ابتدا بر او دشوار بود ولی پس از آن، چنان شود که به زور هم شیر نخورد.

و علامت خوی نیکو آن است که مومن از همه کس نومید و ایمن است مگر حق تعالی و منافق از همه کس ترسان بود و امید دارد مگر حق تعالی و خوی نیک قرین صبر و شفقت است چنان که رسول را می رنجاندند و دندان می شکستند و او طلب رحمت برایشان می کرد که نمی دانند و ابراهیم ادهم را کسی نمی شناخت و سر او بشکست ابراهیم او را دعا کرد گفتند چرا؟ گفت مرا به سبب فضل او ثوابی حاصل آمد ، نخواستم که نصیب من از وی نکویی بود و نصیب وی از من بدی.

و در پرورش و تادیب کودکان باید نخست او را از قرین بد حفظ کنی و از جامه نکو و آراستن خود و پرخوری، نهی کنی و قرآن و حدیث و حکایات پارسایان بیاموزی نه اشعار عاشقانه و چون هفت ساله شد نماز بیاموزی در دوازده سالگی اگر نکند، تادیب کنی و دزدی و حرام خوردن و دروغ گفتن در پیش چشم او زشت کنی.

و چون دوستی دنیا بر غالب علماء دنیا غالب شده خلق از سعادت خویش باز مانده است و چون ایشان در طلب دنیا باشند، خلق را به آخرت چون خوانند و دنیا و آخرت چون مشرق و مغرب است که به هر کدام که نزدیک تر شود از آن دیگر دورتر می شود.

و سالک باید بداند مال و جاه و جدل و معصیت حجابند؛ خاصه لقمه حرام و سپس پیری را بیابد که بی پیر راه رفتن راست نیابد، که راه پوشیده است و راه شیطانِ به راه حق آمیخته است و راه حق یکی است و راه باطل هزار و چون پیر بدست آورد، کار خویش جمله با وی بگذارد. . . و بداند که منفعت وی در خطای پیر بیش از آن است که در صواب خویش و هر چه از پیر بشنود که وجه آن نداند، باید از قصه موسی و خضر یاد آورد که آن حکایت برای پیر و مرید است و سپس پیر، مرید را در حصار می کند که چهار دیوار دارد: خلوت، خاموشی، گرسنگی و بی خوابی . اکنون چون زمین خالی کرد و دل از دنیا فارغ کرد،تخم پاشیدن گیرد و تخم، ذکر حق تعالی است و در زاویه بنشیند و الله الله می گوید بر دوام و بر دل و زبان تا آنگاه که زبان خاموش شود و به دل همی گوید بر دوام. آنگاه دل نیز از گفتن باز ایستد و معنی ذکر بر دل غالب شود و آن معنی بی تکلف در دل مستولی و متمکن گردد بلکه چنان عاشق گردد که دل را به تکلف هم از آن نتوان بازداشت و چون دل از خار وسواس دنیا خالی کرد و تخم ذکر در او کاشت ، هیچ نماند که به اختیار تعلق دارد. و اختیار تا این جا بود پس از این منتظر همی باشد تا چه پیدا آید و از این جا احوال مریدان متفاوت گردد. بعضی دچار خیالات شوند ولی عده ای جواهرِ ملائکه و انبیا را به صورتهای نیکو می بینند و شرح احوال دیگر بی فایده است چرا که در دل سالک ایجاد انتظار می کند و خود حجاب می شود و این مقدار بدان سبب گفتم که بیشتر علما این را منکرند و هر چه از تعلم عادتی اندر گذشت، باور نکنند.

 

اصل دوم در علاج شهوت و شره[2] است:

بدان که منبع همه شهوت ها معده است و آدم به سبب این شهوت از بهشت افتاد و چون شکم سیر شد، شهوت فرج، جنبیدن گیرد و شهوت فرج، نیازمند شره مال و شره مال، نیازمند شره جاه است و جاه نیازمند خصومت با مردم و حسد و کبر و ریا با آنان است.

و رسول-ص- فرمود: خورش منافق هفت برابر مومن است و فایده گرسنگی رقت قلب و روشن شدن آن است که باب رحمت و معرفت را می گشاید . سیری غفلت می آورد و عایشه رضی الله عنها می گوید اول بدعتی که پس از رسول ـ علیه السلام ـ پدید آمد سیری بود که چون قوم سیر شدند ، نفس ایشان سرکشی کردن گرفت. فایده دیگر گرسنگی کم شدن خواب است و فایده دیگر تندرستی است و بایستی طعام را به تدریج اندک کرد و نه به ناگهان که طاقت آن ندارد و پیامبر-ص- فرمود ثلث معده برای طعام و ثلث آن برای شراب و ثلث برای نفس باید باشد و رسول الله بیش از ده لقمه نخوردی و خلاصه باید پیش از سیر شدن دست از طعام بدارید و طعام نخورد تا گرسنه نباشد و علامت گرسنگی آن است که بر نان، بی نان خورش راغب بُود و رسول-ص- فرمود به عایشه که دو بار در روز خوردن اسراف بود.[3]

غزالی می گوید سالک باید چندان خورد که معده گران نشود و حس گرسنگی هم غالب نیاید که هر دو شاغل است از راه و علاج شهوت فرج، روزه داشتن است اگر نتواند نکاح کردن و رسول (ص) را روزی چشم بر زنی نیکو افتاد بازگشت و به خانه شده با اهل صحبت کرد[4] و غسل کرد و بیرون آمد و گفت هر که را زنی پیش آید و دچار شهوت شود با اهل خویش صحبت کند. که آنچه با اهل شماست، همچنان است که با آن زن بیگانه.[5]

 

اصل سوم در شره سخن است:

و زبان نایب عقل است و همه وجود در ولایت اوست و رسول-ص- فرمود : "مَن صُمت نَجا" هر که خاموش بایستاد برست . از آنک آفت زبان بسیار است و رسول-ص- فرمود خنک آن کس را که بند از کیسه گرفت و بر سر زبان نهاد و راجح آن بود که سخنی که در آن منفعتی نباشد، گفته نشود تا چه رسد به گفتن سخنان باطل و گناه آلود یا جدل کردن که آتش تکبر و خشم و رعونت و سبعیت را دامن زند و رسول-ص- فرمود کفارت هر لجاجی که با کس کنی دو رکعت نماز است و مالک بن انس گوید جدل از دین نیست و اگر مُبتدعی بوده، سلف از آیات و اخبار با وی سخن گفته اند بی لجاج و تطویل و چون سود نداشته اعراض کرده اند.[6]

و آفت دیگر زبان فحش گفتن است که رسول-ص- فرمود بهشت حرام است بر کسی که فحش گوید و آفت دیگر لعنت کردن است بر سُتور و مردم و اشیاء و روزی ابوبکر چیزی را لعنت کرد. پیامبر-ص- بشنید و گفت یا ابوبکر! صدیق و لعنت؟ گفت توبه کردم و بنده ای آزاد کرد کفارتآن را. لعنت بر ظالمان و فاسقان بدون ذکر نام ایراد ندارد و نیز بر کسی که داند بر کفر مرده، مانند فرعون و بوجهل اشکال ندارد. در مورد یزید هم لعنت بر شخص او روا نیست مگر آن که بگویی لعنت بر کشندة حسین اگر بمرد پیش از توبه و آفت دیگر زبان، گفتنِ شعر است به هجو یا مدح که دروغ باشد. ولی مزاحِ اندک، شرط نیک خویی است به شرط آن که بسیار نگردد و آفت دیگر استهزا و تمسخر باشد و آفات دیگر دروغ و غیبت و نمامی و سوگند دروغ باشد.

اما دروغ مصلحت آمیز مثلاً برای نجات مسلمانی  از چنگ ظالمی واجب است و رسول-ص- اندر دروغ رخصت داده است سه جای: اندر حرب با خصم، در صلح دادن بین دو تن که سخن نیکو گویی از قول ایشان ولو نگفته باشند و هر که دو زن دارد هر یک را گوید تو را دوست دارم و اگر خبر می گوید[7] یا جواب مسئله ای را بدهد که از آن خبر ندارد این حرام است.

و پیامبر-ص- فرمود ایمان مردم تمام نشود تا آنگاه که خلق را آن پسندد که خود را. و عیسی علیه السلام همی گوید از کبائر آن است که حق تعالی را به گواهی خواند به دروغ که خدای داند که چنین است و چنان نباشد.

و آفت دیگر غیبت است که رسول-ص- فرمود از زنا بدتر است که توبه از زنا بپذیرند و از غیبت نپذیرند تا آن کس بحل نکند و خداوند فرمود که مانند خوردن گوشت برادر خویش است.

سخن چینی:

سخن چینی به معنی فضولی و جمع آوری خبر و انتقال آن بوده است که به غیبت منجر می شود.

و اگر که وصفِ راستکسی را گویی که از آن کاره باشد و او را بد آید ، باز غیبت است و این که گروهی گفته اند که اگر معصیتی را حکایت کنی ، غیبت نباشد چون در دین هم مذموم است، درست نیست و چون اندر گفتن فایده ای نباشد، نباید گفت. و باید در پیش غیبت کننده نگوید "سبحان الله چه عجب"، تا آن کس تشویق شود.

و بدان غیبت کردن به دل، همچنان حرام است که به زبان و غیبت به دل آن باشد که گمان بد، بری به کسی اما خاطری که بی اختیار به ذهن آید و تو آن را کاره باشی، بدان مأخوذ نباشی[8] و رسول-ص- فرمود مومن از گمان بد خالی نباشد و لیکن سلامت وی آن بود تا بتواند احتمالِ نیکو کند[9] و رسول-ص- فرمود غیبت، حسنات بنده را نابود کند چنان که آتش، هیزم را و علاج غیبت آن بود که به خود گوید هیچکس بی عیب نیست و هیچ عیب بدتر از خوردن گوشت مردار نیست و اگر از سر خشم غیبت کنی ، بدان که حماقت آن است که کسی خود را به دوزخ برد به سبب خشم و اگر برای کبرشیدن خود باشد یا جلب رضایت دیگران یا حسد، باید عذاب آخرت فرا چشم دارد و حتی بهتر است در بیان حقیقتی چون کوری، نابینا را بصیر[10] و چشم پوشیده گوئیم تا این که کور و نابینا بنامیم.

و اما غیبتِ سلطان ظالم و کسی که فسق به آشکار کند و مبتدع، غیبت نبود چرا که ناگفتن آن به دین ضرر می رساند و کفارت غیبت آن است که به تواضع  و پشیمانی از وی بحلی و عفو خواهد و اگر نکند بر وی ثنا کند و مراعات کند تا دل او خوش شود و بحل کند[11].

و حق تعالی سخن چین را "حماله الحطب " لقب کرده و در خبر است که در بنی اسرائیل قحطی آمد  و موسی ـ علیه السلام ـ به نماز استسقا شد و باران نیامد وحی آمد که دعا ء شما از آن اجابت نمی کنم که نمّامی میان شما هست. گفت آن کیست تا او را بیرون کنم؟ حق تعالی گفت نمام را دشمن می دارم. خود نمامی کنم؟ پس موسی فرمود همه از نمامی توبه کردند و باران آمد.

در برابر نمام چه باید کرد؟ اول آن که باور نکند. چه نمام فاسق است و حق تعالی گفته است قول فاسق نشنوید. دوم او را نصیحت کند. سوم به نمام شونده، گمان بد نبرد و در کار او تجسس نکند و حکیمی را کسی گفت که فلان تو را چنین گفته است گفت برادری را در دل من ناخوش کردی و خود را در مَظانّ فسق قرار دادی.[12]

و در مقابل مدح دیگران، نباید دچار عُجب شد و باید بدانی که چنان که خود می دانی عیب تو نمی دانند و علی - رض- به پاسخ کسی که او را به دروغ مدح کرد گفت کمتر از آنم که بر زبان داری و بیش تر از آن که در دل.

 

اصل چهارم در خشم و حقد و حسد است:

بدان که اصل خشم، از آتش است و نَسَب به شیطان می برد و چون خالی شدن از خشم ممکن نیست، فرو خوردن آن توصیه شده. خشم نیز چون شهوت، سلاحی است که باید به اشارت عقل و دین از آن استفاده شود و عایشه رض- روزی خشمگین شد رسول ـ ص ـ گفت: شیطان آمد. گفت: و تو را شیطا ن نیست؟ گفت هست و لیکن زیردست من شد و جز به خیر نفرماید. و غلبه توحید، خشم را بپوشاند و دوستی خدای تعالی خشم بپوشاند. چون آدمیان را در فعل خود، مختار نمی یابی و می دانی که خلق مُضطرّند در آن چه بر ایشان می رود.

زنی مالک دینار را مرائی[13] گفت: گفت مرا هیچ کس نشناخت مگر تو و یکی شعبی را سخنی گفت: اگر راست می گویی حق تعالی مرا بیامرزد و اگر دروغ می گویی حق تعالی تو را بیامرزد.

و سبب خشم یا کبر است یا عُجب یا مزاح و شوخی یا زیاده طلبی. و شیطان خشم را که خوی سگان است شجاعت و مردانگی نام می کند و حلم را که اخلاق پیامبران است بی حمیتی و ناکسی می نامد و خشم صفت کردان و ترکان و عرب و کسانی است که با سباع و بهائم نزدیک ترند[14] و علاج خشم آن است که از حلاوت علم و مرارت صبر، ترکیب کند چنان که از حلاوت انگبین و مرارت سرکه، سرکنگبین ایجاد می شود که تسکین دهنده است و علاج همة اخلاق زشت، معجون علم و عمل است. علم به آیات و اخبار و عمل آن که به هنگام خشم، به زبان بگوید "اعوذ بالله من شیطان الرجیم" و سنت آن است که اگر بر پای بود بنشیند و اگر نشسته باشد به پهلو افتد و به آب سرد طهارت کند و سجود کند و روی بر خاک نهد تا به یاد آورد که از خاک است و بنده باید زبان را عادت با لفظی دهد که بس زشت نباشد و در وقت خشم آن گوید تا فحش نرود بر زبانش؛ مثل ناکس و بی وفا و بی نوا و امثال این و رسول ـ ص ـ فرمود بهترین شما کسی است که دیر خشمگین شود و زود خشنود شود و بدترین شما آن که زود خشمگین و دیر خشنود.

و بدان حقد و کین فرزند خشم است و حتی اگر بر ظالمِ خویشتن، دعای بد کردی، حق خویش باطل کنی.

و بدان که از خشم، حقد و از حقد، حسد خیزد و حسد آن بود که کسی را نعمتی رسد و تو آن را کاره[15] باشی و زوال آن بخواهی لیکن اگر زوال آن نخواهد و خود را مثل آن خواهد و آن نعمت را کاره نباشد، آن را غبطت و منافسه گویند که در کار دینی محمود باشد و کراهیت نعمت دیگران روا نیست مگر نعمتی که به ظالمی و فاسقی رسد که آلت فساد ظلم وی باشد که به حقیقت آرزوی نابودن ظلم و فسق است نه زوال نعمت و نشانش آن بود که اگر آن ظالم و فاسق توبه کند، کراهیت در طبع او نماند و دوام نعمتش خواهد و علاج حسد هم معجون علم و عمل است اما علم آن است که بداند که خود از حسد دائما در غم و عذاب است در حالی که خصم از حسد او هیچ زیان ندارد الا که خود در زیان است از آن حسد و بداند که آن نعمت به تقدیر الهی است پس حسد، عذاب حاسد است به نقد در دنیا و در آخرت بیشتر. اما علاج عملی حسد آن است که به خلاف نفس عمل کند و هیچ علاج  چنان نبود که اندر غیبتِ وی ثنایش گوید و شیطان گوید اگر ثنا کنی به حساب عجز تو می نهند و تو مخیّری که فرمان الله بری یا ابلیس و بدان که این دارو عظیم نافع است گرچه تلخ است.

 

اصل پنجم در دوستی دنیاست:

بدان که رسول ـ ص ـ گفت : دوستی دنیا، راس همة مصیبت هاست و مَثَل آن چون زنی نابکار است که از مرد به مرد، همی گردد و به مثال جادوگران آدمی را جادو همی کند و رسول-ص- گفت: هر که دنیا دوست دارد ، آخرت به زیان دارد و آنچه نماند، اختیار کند بر آنچه بماند و فرمود: پس از من دنیا روی به شما نهد و دین شما بخورد، چنان که آتش هیزم خورد.

و عیسی ـ ع ـ گفت: دنیا را به خدایی مگیرید تا شما را به بندگی نگیرد و گفت چنان که آب و آتش اندر یک جای قرار نگیرد، دوستی دنیا و آخرت اندر یک دل جمع نیاید.

 

اصل ششم در بخل است:

جمع آوری مال عقبه سختی است. اندر نایافتِ وی، صبر نیست و اندر یافتِ وی سلامت نیست. اگر نباشد، درویش است که از وی بیمِ کفر است و اگر باشد، توانگری است که در وی خطر بَطَر[16] است و رسول-ص- گفت: آدمی همه گوید مال من مال من. چیست تو را از مال، جز آن که بخوری و نیست کنی یا بپوشی و پاره کنی یا به صدقه دهی و جاودانه بگذاری؟[17]

و رسول ـ ص ـ فرمود مال، تا دم مرگ انسان با اوست و اهل و عیال تا لب گور. تنها کردار اوست که تا قیامت به او وفادار است

اما فقر هم راهی است که شیطان از آن در قلب وارد می شود و از این روی رسول ـ ص ـ گفت که کادَ الفقرُ اَن یَکونَ کفراً.

انسان برای عبادت آفریده شده است که لبابِ آن ذکر و فکر است و مالنباید انسان را از چیزی که برایش آفریده شده باز دارد اما مال که در خدمت عبادت بود و به کار حج و غزا و تندرستی و عقلِ سالم آید، به قدر کفایت، لازم است و قدر کفایت که برای فراغت عبادت بود، عین عبادت بود و از جمله دین بود و از جمله دنیا نباشد و این در نیت و اندیشه بگردد تا قبله دل چه بود. اگر قبله دل، فراغت راه آخرت بود، قدر کفایت زادِ راه بود و هم از راه بود. پس قدر کفایت از مال تریاق است و زیادت از آن زهر.

و مال اگر در راه صدقه یا سخاوت و مهمان نوازی باشد یا دستمزد خدمتگاران باشد تا تو برای فکر و ذکر فراغت یابی، همه در راه دین است. اما آفات مال آن است که در راه معصیت و فسق خرج شود و سرّ و لباب همه عبادات آن است که ذکر خدا بر دل مستولی گردد و چنان به وی انس گیرد که از جز وی مستغنی گردد . و علاج همة بیماری های دل از جمله حرص و طمع، معجونی است از تلخی صبر و شیرینی علم و دشواری عمل و شیطان وعدة فقر به فردا می دهد: " الشیطان یعدکم الفقر"، تا تو را را از بیم رنج درویشی فردا، امروز به نقد در رنج دارد.  باشد که خود فردا نیاید و اگر آید رنج آن بیش از رنجی نباشد که امروز خود را به نقد اندر آن فکنده ای و بدان آن کس را که تقوی پیشه کند، مخرجی است از رزق که بدان نیاندیشیده باشد و من یتقَ اللهَ یجعل لَهُ مخرجاً و یرزُقهُ مِن حیثُ لا یحتسب.

و رسول ـ ص ـ گفت در کسی نگرید در دنیا، که دون شما باشد ولی ابلیس در دنیا کسی را فراپیش می دارد که توانگر از تو بود و در دین آن را که کم از تو بود. و سعادت تو اندر عکسِ این بود که باید اندر دین، متقیان را بنگری تا خویشتن مقصر یابی و در دنیا، دراویش را بنگری تا خویشتن توانگر یابی.

و بدان فضیلت فقر ، قناعت است و فضیلت مال سخاوت، سخاوت آن است که بدهی از آنچه بدان محتاج نیستی. اما ایثار آن است که بدهی چیزی را که خود بدان محتاجی و کمال سخاوت، ایثار است و کمال بخل آن که از خود هم دریغ دارد تا بیمار شود.

و سخی آن بود که دادن، بر وی دشوار نبود و اگر به تکلف دهد، سخی نبود و سخی آن باشد که بی غرض بدهد و ثنا و شکر، طمع ندارد.

و چون سبب بخل، شهوت است، علاج آن به قناعت توان کرد و از دلایل بخل ، جمع آوری مال برای اولاد است و باید بداند که اگر فرزند صالح و مطیع حق تعالی باشد، او را کفایت کند و اگر توانگری، تقدیر وی باشد بدو می رسد و اگر تقدیر او نباشد ، میراث را هم ضایع کنند.

 و اگر ریا در سخاوت، علاج بخل باشد رواست؛ چرا که ریا، تنها در عبادت حرام است و در سخاوت حرام نباشد و این مانند از شیر گرفتن کودکان است با دادن چیزی که او دوست دارد و این طریق نیکی است اندر علاج خبائث اخلاق؛ که صفتی بر صفتی مسلط بکند تا از نخستین برهد و این چنان باشد که خون از جامه به بول شوید نه به آب و سپس به آب شوید. پس بخیل را نرسد که اعتراض کند که فلان به ریا خرج می کند؛ که خرج به ریا نیکوتر از بخل بی ریا. علاج ریا دادن به تکلف است تا آنگاه که طبع گردد.

 

اصل هفتم در علاج حب جاه و حشمت است:

ایوب ـ ع ـ گفت: نشان صدق آن بود که نخواهد هیچکس وی را شناسد و احتشام یعنی بخواهی مردم در تو اعتقاد نیکو کنند . معنی مال، ملک اعیان است و معنی جاه، ملک دل های مردمان است و در طبع هر کس، اندیشه "انا ربکم الاعلی" اندرست و اما قدر کفایت از جاه، مذموم نیست آنقدر که سلامت دین و و دنیا در آن بود و بیش از آن نخواهد که به حقیقت مال و جاه را دوست نداشته باشد؛ بلکه فراغت کار دین را دوست داشته باشد. لیکن کسی که جاه چنان دوست دارد که اندیشه وی به اعتقاد نیکویِ خلق در وی، مستغرق شود، بیمار است و علاج باید کند.

علاج علمی آن است که آفات جاه و خاصه ناپایداری آن بشناسد و علاج عملی آن که از جاه بگریزد و جایی رود که او را نشناسند[18] علاج دیگر سپردن راه ملامت است مثل آن که شرابی به رنگ خمری خورد تا پندارد خمر است.

 و اگر کسی ترا مذمت کرد، رنجوری و در خشم شدن همه از جهل است چه اگر راست گفته باشد فرشته است و اگر به عمد دروغ گفته باشد شیطان و اگر از سر جهل دروغ گفته باشد ابله.

البته عمل کردن به توصیه های غزالی خاصه برای امروز بسیار مشکل است ولی تحرک نسبی در جهت آن ها برای وانفسای کمیت زدگی و شتابزدگی امروز هم کارساز است.

 

اصل هشتم در علاج ریا در عبادت است:

البته عمل کردن به توصیه های غزالی خاصه برای امروز بسیار مشکل است ولی حرکت نسبی در جهت آن ها برای معالجة کمیت زدگی و شتابزدگی امروز هم کارساز است.

چون مقصود از عبادت ،جلب اعتقاد مردمان به خود باشد، پرستیدن خلق باشد و اگر مقصود، هم عبادت حق تعالی و هم جذب اعتقاد مردمان باشد، شرک باشد و رسول الله ریا را شرکِ کهین خواند. "فُضَیل" گوید: زمانی بدانچه می کردند ریا می کرد و امروز بدان چه نمی کنند ریا می کنند. "قتاده" گوید چون بنده ریا کند، خدای تعالی گوید بنگرید که بندة من مرا چگونه استهزاء می کند و نشان مرائی[19] آن است که چون تنها بود، کاهل بود و چون مردمان را بیند، به نشاط بود.

ریاکار نزدیکی خلق را دوست تر دارد از نزدیکی خالق و البته ریا درجات دارد و ریا در اصل ایمان بدتر است از ریا در عبادت و ریا در اصل عبادت بدتر از ریا در سنت و نافله و ریایی که بدان معصیتی کنند، بدتر از ریایی است بدان متاع دنیا کسب کند.

آن کس که در میان مردمان، نماز شب کند و اگر تنها باشد، نکند، ریایش آشکار است و پوشیده تر آن است که هر شب نماز کند؛ ولی اگر کسی حاضر باشد، به نشاط تر نماز کند. اما پوشیده تر آن است که هر شب نماز کند و وقتی مردمان اتفاقاً بدانند به صفت او، شاد شود و این علامت ریای پنهان باشد و پنهان تر آن که از دانستن مردم هم شاد نشود ولی توقع داشته باشد احترامش کنند و به همین دلیل عبادت خالص و نیالوده به ریا بسیار دشوار است که تنها معامله با خدا کنی و نه با خلق او.[20]

و علاج ریا دشوار است به سبب آن که از کودکی بدان عادت کرده ایم و هیچ کس از این بیماری خالی نباشد و علاج آن علم است و عمل:

و علم آن است که به خود گوید شرط عقل نیست که نزدیکی به خلق را به نزدیکی به خدا ترجیح دهی و همچنین باید بداند که به ریا نمی تواند همه را راضی نگاه دارد و علاج عملی آن است که خیرات و طاعات خود نهان دارد همچنان که کسی فواحش و معاصی خود پنهان می دارد تا لذت اخلاص به درجه ای رسد که اگر خلق هم ببینند، وی خود از خلق غافل باشد.

و دفع ریا به مقدار قوة کراهیت باشد و قوة کراهیت به مقدار قوه معرفت و قوه معرفت به مقدار قوه ایمان و وظیفه مومن همین کراهیت است و تازه پس از همة این ها هم ممکن است وسوسة ریا کماکان در دل بماند اما بدان مأخوذ نباشی که آن  از طبع آدمی است.

 و یکی از حیله های شیطان مشغول کردن انسان است به مجادله با خود تا لذت مناجات ببَرد و بهتر آن است که بدو التفات هم نکنی تا دست از تو بدارد و از تو نومید گردد.

اگر کسی از ریا ایمن باشد و برای تشویق دیگران کاری نظیر انفاق کند، فاضل تر آن است که اظهار کند ولی اگر شهوت ریا جنبش کند، پوشیدن اولی تر و علامت آن چنین است که اگر دیگری همان کار را کرد ، به همان اندازه شاد گردد.

اما تلبیس دیگر شیطان آن است که به تو گوید از ترس ریایت از عبادت بداری و بدان بنده را به اخلاص در عبادت فرموده اند نه دست شستن از خود عبادت که اخلاص به واسطة عبادت حاصل است اما در مورد قضا و ولایت و خلافت اگر در خود ایمنی نبیند از ریا، بهتر است دست از آن بدارد و اگر در ابتدا مطمئن نباشد که به عدل کار کند یا نه، باز بهتر است بدان نزدیک نشود چرا که غالباً نفس تا وقتی به جایی نرسیده وعده عدل می دهد و چون به ولایت رسد، بگردد و چون از پیش تردد همی نماید غالب آن بود که بگردد و حذر اولی تر بود.[21]

و دیگر در نقل احادیث و اخبار هم ممکن است ریا باشد که سلف گفته اند:" «حدثنا»، بابی است از ابواب دنیا که مرا در پیشگاه نشانید.[22]" ابراهیم تیمی گوید: چون شهوتِ سخن بینی، خموش باش و چون شهوت خموشی بینی، سخن گوی. و سخن آخر در این باب این است که اگر از سخن او، سودی برای دین باشد ولو آمیخته به ریا ، گفتن و اگر جز ریا و جاه طلبی و مناظره چیزی عاید نگردد ، خموشی اولی. و واعظی که از هدایت خلق به واسطه دیگران چندان شاد نگردد که از هدایت مردمان به دست خویش ، به خود دعوت کرده باشد نه به خدا ولی اگر حاصل کار او تحکیم مبانی دین و ایمان باشد، او را نهی نکنیم از دعوت؛ که نجات صد تن بزرگ تر از نجات یک تن که رسول فرمود خدایتعالی این دین را نصرت کند به قومی که ایشان را از آن نصیبی نباشد.

 

اصل نهم در علاج کبر و عجب:

بدان که کبر و عظمت فقط حق عزّوجلّ را سزد و رسول ـ ص ـ گفت: حلاوت عبادت، تواضع باشد و "ابن المبارک" گوید تواضع آن باشد که هر که به دنیا از تو کمتر باشد، خویش از او فروتر داری و هر که دنیا بیش از تو دارد خود را از وی فزون تر داری و بدان که انسان نخست آبی گندیده است، در آخر مرداری بی مقدار و در میانه حمالی پلید و متکبران را مجلسِ اُنس نباشد[23] و کبر مانع می شود تا حق قبول کنند از دیگران و ابلیس را کبر بدان جایگاه رساند که ملعون ابد گردید. و یکی از اسباب کبر، علم است که رسول ـ ص ـ گفت: آفت علما، بزرگخویشتنی[24] است. و چنین کس را جاهل گفتن اولی تر از آن که عالم؛ چرا که خطرِ کار آخرت را نشناخت و رسول-ص- اسوة فروتنی بود و خدا فرمود: واخفِضجَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِن المومنین. و سبب دیگر تکبر ، عبادت است که پندارد دیگران هلاک شدند و وی آمرزیده است و به همین دلیل عمر ـ رض ـ از دیگران می خواست نشان نفاق او را بی هراس به او گویند و پیامبر ـ ص ـ عالم ترین و متواضع ترین مردمان بود. و سبب دیگر کبر به نسب باشد و رسول ـ ص ـ گفت دو کس در پیش موسی تفاخر همی کردند و یکی تا نُه پدر را برشمرد از مهتران و وحی آمد به موسی که او را بگو هر نُه اندر دوزخ اند و تو دهمِ ایشان. و سبب دیگر کبر، جمال باشد که بیشتر زنان راست و سبب دیگر مال و سبب دیگر قوت جسمی و اسباب دیگر عداوت و حسد و ریا باشد.

اما علاج کبر هم معجون علم و عمل است:

و علم آن است که بداند خداوند او را در حالی که ل"م یکن شیئاً مذکورا" بود، نطفه ای گندیده کرد و بیافرید. پس به چه کبر آوَرَد؟ و سپس در آخرکارِ خود بنگرد که نجاستی شود اندر شکم حشرات زمین و آن کس که در محشر آرزو کند کاش سگ یا خوک می بود وی را چه جای تکبر باشد؟

و علاج عملی آن است که تواضع کند و بدان که یکی از اسرار نماز تواضع است در رکوع و سجود و روی که عزیز است در خاک نهی و در عرب چنان بود که پشت خم ندادندی از تکبر و علامت تکبر آن بود که در خانة خود کار نکند و رسول ـ ص ـ کار بکردی و دیگر آن که بی جامه فاخر بیرون نشود و رسول ستور را علف دادی و گوسفند بدوشیدی  و جامه، پاره بر زدی، با خادمان نان خوردی و به ایشان کمک کردی و ابتدا به سلام کردی.

و آن کس که تکبر به نسب کند باید بداند که نسب حقیقی او از خاک است و نطفه و بداند که کرمی را که از بولِ آدمی خیزد، فضلی نبود بر آن کرمی که از بول اسب خیزد.

و اگر تکبر به جمال کند، بداند که در امعا و احشاء وی چیست که همیشه حمال آن است؟ و آدمی اگر یک روز خود را نشوید همة مَزبَل[25] ها از وی پاکیزه تر باشد و آن گاه جمال وی نه به وی پدید آمده که بدان فخر آورد و زشتی دیگران هم بدیشان نیست تا بر آن عیب کند.

و همه کبرها به چیزی است که بیرون از دست تو باشد و هر چه به تو نبود از تو نبود و عاریت باشد و حتی مسلمان بر کافر نباید کبر ورزد و چه بسا او کافر بمیرد و کافر اسلام آورد و چه بسا کسانی که بر عمر پیش از اسلام آوردن تکبر کرده باشند و ابلیس سال ها عبادت کرد و خاتمتِ وی دانی که چه بود.

و حقیقت عُجب آن است که اگر حق تعالی نعمتی از علم و عبادت و غیر آن بدو داد و از زوال آن هراسان بود که حق تعالی نعمت خود باز گیرد این مُعجِب نباشد ولی اگر گمان برد که این صفات وی است و غافل باشد که نعمت حق تعالی است، معجب باشد. و اگر گویی من استحقاق آن نعمت داشتم گویم این استحقاق از کجا آوردی اگر گویی وی را دوست داشتم گویم این دوستی در دل تو که افکند و این معرفت در دل تو که نهاد پس چون همه از وی است، نباید که عجب تو به خود بود بل که همه به فضل او بود.

و علاج عجب آن است که بدانی هر چه بدان عجب آری، نه به قوت توست که تو تنها راه گذر آنی و عجب به نسب و جمال و قدرت حماقت محض است چه اگر عالم یا عابد گوید علم و عبادت خود حاصل کردم ، خیالِ او را جای هست ولی این دیگر حماقت محض است که پیامبر هم شفیع کسی نخواهد شد که خدا از او راضی نباشد. چنان که از بیماری احتما[26] نکند و همه چیز بخورد به اعتماد آن که پدرش طبیب خوبی است سود ندارد و بیماری باید چنان باشد که طبیب علاج آن تواند کرد.

 

اصل دهم در گمان نیکو بردن بر خویش و غفلت است:

بدان که از هر هزار نفر فقط یکی در حجاب غفلت نیست و از خطر عاقبت، بی خبر نباشد و این بدان دلیل است که علاج غفلت به دست بیمار نیست بل به دست علما و وُعّاظ باشد که اگر حدیث آخرت هم گویند، به سر زبان و بر طریق رسم گویند. لاجرم وعظِ ایشان را منفعت نباشد و حجاب از دیدنِ آخرت شُغلِ حواس است و مشغله شهوات و این جماعت چند دسته اند یا اصلاً به آخرت باور ندارند و می گویند پیامبران برای جاه و جلال خود آن را ساخته اند یا به آخرت شک دارند یا می گویند خدا ارحم الراحمین است و از گناهان ما می گذرد و همه اینان گمراهند.

و گروهی دیگر از گمراهان، خود اهل پندارند مثل علمایی که علم خود را عامل نجات خود می دانند و خود را محتاج عمل نمی دانند و فلاح کسی را بود که خود پاک گردد و نه آن که علمِ پاکی بداند و بیاموزد و آنان که تنها فقه ظاهر بدانند به لطایف الحیل خود را بفریبند و دیگران را و گروهی را وسوسه اندر حروفِ سوره الحمد بود تا از مخارج بیرون آورند و وی را دل با معنی باید داشت تا به وقت "الحمد"، همه شکر گرد به وقت "ایاک نعبد" همه توحید و عجز و به وقت "اهدنا"، همه تضرع ولی او دل با آن دارد که" ایاک" از مخرج بیرون آید و گروهی قرآن به شتاب خوانند و همه همت ایشان آن که ختمی بر شمارند حال آن که باید به وقت "وعید" همه خوف گردند و به وقت "وعد" همه نشاط و به وقت "مثل"، همه عبرت[27] و گروهی همه اعمال ظاهر به جای آورند و روز به مثل هزار رکعت نماز و هزار تسبیح و شب بیدارند و روز به روزه، لیکن مراعات دل نکنند و باطن ایشان پر از کبر و حسد و ریا و عجب و خشم باشد و ندانند خویِ بد همه عبادات را حبطه[28] کند و سرّ همه عبادت ها خلق نیکوست و گروهی از اهل تصوف چون مرقع و سجاده و طامات گرفته باشند، به خود ظنِّ نیکو برند و گروهی تنها به ظاهر تصوف اکتفا کنند و دست از شرع می شویند. چنین قوم کافرند و خون ایشان مباح و گروهی هم تا آنجا روند که صورت نیکوی پیامبران و فرشتگان ببینند و آن گاه غره شوند که همة ملکوت آسمان بر من عرضه کرده اند. حال آن که راه بسیار است و نباید از نفس ایمن شد و اگر بر شیر نتوانی نشست باک مدار؛ آن سگِ غضب در سینه خود را زیر پای آور و اگر بر آب نتوانی رفت و در هوا نتوانی پرید ، باک مدار؛ اگر از وادی دنیا پرستی بگذشتی کار کردی.

 



[1] مولوی این مضمون را به نظم کشیده و گفته:

یک دو گامی رو تکلف ساز خَوش        عشق گیرد گوش تو آنگاه، کَش

("کَش" می تواند هم به معنی "خوش خوشان" باشد و هم می تواند به معنی "کشان کشان" )

 

[2] شره: حرص و طمع

[3] این نحوة غذا خوردن به نظر ما بسیار ریاضت کشانه می رسد از آن جهت است که با نحوة معیشت و اقتصاد آن زمان تناسب داشته وگرنه در زمان ما به دلیل وفور نعمت چه از جهت کمی و چه از جهت کیفی، نقطه تعادل جابه جا شده است چنان که در خبر است که بدترین امت من آن باشند که نان گندم خورند و در گذشته غذایی بهتر از حلوا و عسل و گوشت نمی شناخته اند. در حالی که امروز دیگر کسی نان جو و غیر آن نمی خورد.

[4] صحبت: تماس جنسی

[5] یعنی مصاحبت با همه زنان یک نتیجه دارد و نیاز به تنوع طلبی جنسی نیست.

[6] از نظر غزالی کلام تا آنجا که به دفع شبهات ضد دینی یاری می رساند اشکال ندارد ولی عیب آن از نفعش بیشتر است و انسان را به مجادلات کلامی مشغول و مغرور می کند و از ایمان باز می دارد یا اخلال در ایمان عوام می کند و برای کسی که اهل کلام است، خوف بی ایمان از دنیا رفتن جدی است . غزالی این استنتاجات را نتیجة سلوک عملی خود در کلام می داند و حدیث "اکثر اهل بهشت ابلهانند"، را موید آن می داند. ورود در کلام عین تشکیک در اصول عقاید است ضمن آن که ورود در مجادله عین غفلت از حقیقت و ورود در وادی تعصب و جزم هم هست. چیرگی و فصاحت خصم، اهل کلام را به حسد و بغض و جدال با دیگران دچار می کند. و چیرگی خودشان به غرور و خودستایی شان منجر می شود و هر دو حال به غفلت از جدال با نفس می انجامد.

[7] خبر گفتن یعنی نقل حدیث از پیامبر

[8] یعنی به سبب آن مواخذه نمی شوی

[9] احتمال نیکو کنی یعنی حسن ظن داشته باشی

[10] امروز می گوئیم روشندل

[11] بحل کند:حلال کند

[12] به راستی اگر می شد این مایه از تقوی و حساسیت به اخلاقی و دینی زیستن را در میان مردم رواج داد، جهان گلستان می شد. کیمیای سعادت کلاس اخلاق است و غزالی مدرس آن.

[13] مرائی یعنی ریاکار

[14] مسلما مراد غزالی تفاخر نژادی نیست. ظاهرا مقصود از کرد و عرب و ترک، قبایل کوهستانی و به دور از فرهنگ و تمدن شهری در زمان خودش بوده. فردوسی هم تعابیر مشابهی برای کردها و ترک ها در شاهنامه دارد.

[15] کاره: کراهت کننده

[16] بطر: غرور

[17] یادآور این کلام زیبا از آندره ژید: انسان چیزی جز آن چه می بخشد، ندارد.

[18] این همان کاری که خود غزالی دقیقا عاملِ بدان بود.

[19] مرائی: ریاکار

[20] می بینیم که چگونه تقوای حقیقی غزالی- که نشان از اعتقاد عمیق اش به دستورات دینی و وعده و وعیدهای الهی است- او را در هیئت یک روانشناس متبحر و کار آزموده می نمایاند که در دقایق شناخت بشر چنان پیش می رود که موی از ماست می کشد و تا می تواند چیزی برای شیطان باقی نمی گذارد و همه راه ها را بر نفسانیت می بندد.

 

[21] این احتیاطات شرعی، همواره برای مقامات و مصادر قدرت، مغتنم است و به شدت موضوعیت دارد و اکر رعایت شود، بسیاری از مشکلات را حل تواند کرد.

[22] یعنی به واسطة نقل حدیث، توقع احترام و مقدم داشته شدن دارد.

[23] یعنی در مجالسشان، صفا و صمیمیت نیست.

[24] بزرگخویشتنی، همان خود بزرگ بینی است.

[25] مزبل: زباله دان

[26] احتما: پرهیز

[27] در این عبارات باشکوه و زیبا، غزالی عبادت معطوف به ظاهر و کمیت را بدون توجه به مفهوم و کیفیت آن مورد نقد قرار می دهد که در مثلا در نماز به هنگام الحمد باید یکسره شکر گردی و در مورد قرآن، به جای شمردن تعداد ختم هایت، به معنای آیات متوجه و متذکر باشی.مثلا به هنگام وعده، شاد شوی و به هنگام رسیدن به آیات انذار و وعید، خوفناک.

[28] حَبطه: نابود