مخلص منطق الطیر
مخلص منطق الطیر
قبل از عطار، ابن سینا و غزالی هم رساله طیر داشته اند ولی عطار این منظومه را به وجهی سامان داده که مبدأ و مقصد و مخلص سلوک و طریقت و عرفان را- از زبان پرندگان مختلف- در آن گنجانده است. عطار، زمانی که مولانا و پدرش را می بیند، نسخه ای هم از منطق الطیر به مولانا می دهد که تاثیرش در جای جای مثنوی مشهود است.
منطق الطیر از آنجا آغاز می شود که سیمرغ، هدهد را به عنوان سفیر خود به میان مرغان می فرستد تا آن ها را به سوی او بخواند و دلالت کند. هدهد رسول و پیک و نامه سیمرغ به اهل جهان است که بکوشید تا خود را به حریم قدس و قافِ عزّت برسانید. مرغان با وجود پیدا کردن شور و شق به دیدار سیمرغ، زمانی که از مشکلات راه باخبر می شوند، شروع به عذر آوردن می کنند.
بلبل می گوید نمی توان گل را رها کند ، کبک وابسته به گوهرهای کوهستان است، طاووس سودای بهشت گمشده ای را دارد که از آن رانده شده، گنجشک حقارت و کوچکی خود را بهانه می کند، بطّ به پاکی و طهارت( وابستگی به آب) و زهد خود وابسته است. جغد از موضع یک منکر، اصل داستان سیمرغ را باور ندارد و خرابة خود را بهترین مأوا و مسکن می داند.
وابستگی های مختلف دنیوی و زودگذر، پای همت پرندگان را بسته و هدهد این وابستگی ها و دلبستگی ها را نقد می کند و آن ها را به خروج از چاه ظلمانی نفس و رسیدن در زندگی حقیقی و عیش دائم دعوت می کند و در نتیجه این سخنان، عده ای مجاب می شوند. اما سلسلة بهانه ها تمامی ندارد که به "بدان مقصد عالی نتوانیم رسید". ولی هدهد از انعام و عنایت و هدایت سیمرغ سخن می گوید. مرغی می گوید که من از لوم لائم ( ملامت سرزنش گر) می ترسم که در اینجا عطار قصه ملامتی گری شیخ صنعان را روایت می کند که از برجسته ترین فرازهای منطق الطیر است. دیگری از آلودگی به گناه و روی سیاه و نومیدی می گوید و هدهد از باز بودن درِ توبه و معصیت نومید شدن و سبقت رحمت او بر خشم وی.
بالاخره مرغان راه می افتند و ابتدا از قلت رهروان این طریق تعجب می کنند . هدهد می گوید فقط بندگان خاص خدا را به این طریق راه می دهند:" راه عشق است این، رهِ حمّام نیست".
قلت رهروان راه حق، سوالی است که برای بایزید هم پیش آمده بود و جواب شنیده بود که هر کسی را به بارگاه شاهی راه نیست:
هاتفی گفتش که ای حیران راه هرکسی را راه ندهد پادشاه
سال ها بردند مردان انتظار تا یکی را بار بود، از صد هزار
مرغان باز از دو دلگی شان و اسارت نفسانی سخن می گویند . هدهد پاسخ می دهد که پیامبران برای درمان این تردید و یک دله کردن مردمان در طریق حق، آمده اند و چنانچه سالک از دست نفس خود را خلاص نکند، تا پای گور با او خواهد بود. چنان که آن گورکن گفت این سگِ نفس من هفتاد سال است که گور آدمیان می کند ولی خود نمی میرد. دیگری از مزاحمت های شیطان می گوید که حضور قلب را از او گرفته . هدهد می گوید ابلیس، تلبیسات نفسانی خود توست و ابلیس، حاصل و مولودِ روی کردن تو در دنیاست و ابلیس می گوید اگر از دنیای من دست بردارید من هم از دینتان دست بر می دارم:
گلخن دنیا که زندان آمده است سر به سر اقطاعِ شیطان آمده است
هر که بیرون شد از اقطاعم تمام نیست بــا او هیچ کارم، والسلام
مرغ دیگر می گوید دست خالی که نمی شود رفت. هد هد می گوید تنها چیزی که در بارگاه سیمرغ نیست، فقر و نیاز است که بی نیاز، نیاز را دوست دارد. پس باید نیاز یه درگاه او ببریم. دیگری می پرسد این راه چند فرسنگ است و از چه مقاماتی باید گذشت و از اینجاست که هدهد به شرح هفت وادی و هفت شهر عشق می پردازد و آن هفت وادی عبارتند از طلب و عشق و معرفت و استغنا و توحید و حیرت و فنا.
طلب حاصل معرفت است و معرفت آن نبأ عظیمی و خبر مهمی است که امثال هدهد به مردمان می دهند که چه غافل نشسته اید از سعادت و حیات حقیقی. و این خبر است که تو را از عالم کثرت و وضع موجود دل زده می کند و شوق رسیدن به وضع مطلوب و دیدار دوست را در دل و جانت شعله ور و زنده می گرداند.
تقسیم بندی این مقامات در آثار صوفیه به اشکال گوناگون آمده است اما کمابیش همه در این امر متفقند که وادی اول توبه و طلب و وادی آخر حیرت و فناست .
طلب یعنی دل بریدن از وضع موجود به شوق مطلوب. طلب همان خواستن با دل و جان است و علامت آن هدفمند شدن و شور و شوق ناشی از داشتن یک هدف والا و مهم تر از همه حرکت و عمل است. بی عملی از ادعای دروغین طلب خبر می دهد. مولانا می گوید:
این طلب کاری مبارک جنبشی است این طلب در راه حق، مانع کشی است
تو به هر حالی که باشی می طلب آب می جو، دائماً ای خشک لب
خشکی لب هست پیغامی زِ آب کاو به مات آرد یقین در اضطراب
در وادی حیرت سالک گم می شود و زبانش کل:
گر ازو پرسند هستی یا نه ای؟، سربلند عالمی؟ پستی؟ که ای؟
گوید اصلاً من ندانم چیز من وین "ندانم" هم ندانم نیز من
عارفم اما ندارم معرفت بی صفت گشتم ، نگشتم بی صفت
حق این است که تفکیک دقیق بین وادی عشق و فقر و حیرت و رضا و فنا مشکل است در همه این مقامات سالک از خود بی خبر است و از قید نفس رهیده و این تمام ماجراست. عاشق هوش از سرش پریده و بد و نیک را در نمی یابد لذا حیران و فانی هم هست و تمام ذرات وجودش راضی به رضای پروردگار هم هست و البته این حاصل معرفت و شناخت است که طلب را بیدار می کند و دل از دنیا می کند و از آن استغنا پیدا می کند. لذا هفت مرحله را می توان به سه مرحله معرفت و طلب و عشق (و حیرت) فرو کاست. "معرفت" آگاهی نخستین است که هدهد می دهد. "طلب" انگیزه ای است است که از این معرفت حاصل می شود و موجب قدم در راه نهادن می شود و "عشق و حیرت" مقصد و مقصود نهایی سلوک و زندگی است.
شاید سخن گفتن از هفت وادی به واسطه تقدس عدد هفت در فرهنگ ملل باشد و گرنه بایزید گفت دو قدم بیش نیست. غایب شو از خود تا رسی به خدا یا یک قدم بر خود نه و آن گاه رسیدی به الله. اصل مطلب از خود رها شدن است:
اصل مطلب چیست از خود وا شدن مثل برگ غنچه در خود تا شدن(احمد عزیزی)
مرغان به راه می افتند و تعداد زیادی در میانه راه می مانند عده ای تاب نمی آوردند و می میرند و عده ای هم متوقف شدند اما نباید در هیچ موقفی، توقف کرد. به قول شبستری:
کسی برسر وحدت گشت واقف که واقف او نشد اندر مواقف
و نظامی:
هر چه در این راه نشانت دهند گر نستانی به از آنت دهند
عطار می گوید:
باز بعضی در عجایب های راه باز استادند هم بر جایگاه
تا این که سی مرغ به مقصد رسیدند:
زان همه مرغ اندکی آنجا رسید از هزاران کس، یکی آنجا رسید
عالمی پُر مرغ می بردند راه بیش نرسیدند، سی آن جایگاه
پیک سیمرغ می آید که اینجا به چه کار آمده اید:
جمله گفتند آمدیم این جایگاه تا بود سیمرغ ما را پادشاه
مدتی شد تا در این راه آمدیم از هزاران سی به درگاه آمدیم
و جواب می شنوند اینجا بارگاه استغنا ست و سیمرغ به شما نیازی ندارد به دیار خود برگردید و گرنه باد فنا می روید و خاکستر می شوید. گفتند ما هم به همین اشتیاق آمده ایم و پروانه را چه بیم از آتش؟ پس آن ها را به مسند عزت نشاندند و مرغان دیدند که در رقعه ای احوال آنان از ابتدای سفر ثبت شده و عشق و نیاز آنان هم از عنایت سیمرغ بوده و با نهایت حیرت در یافتند سیمرغی در کار نیست جز خودشان که سی مرغ بودند و خود را در سیمرغ یکی یافتند و حیران شدند که این چگونه ممکن است و جواب شنیدند که به مرحله آئینگی رسیده اید و خود را در او می بینید:
چون نگه کردند این سیمرغ زود بی شک این سی مرغ، آن سیمرغ بود
هر که آید خویشتن بیند در او جان و تن، هم جان و تن بیند در او
چون شما سی مرغ اینجا آمدید سی در این آیینه پیدا آمدید
و اگر چهل مرغ بودید مرا چهل می دیدید. پس در خود ننگرید تا به وادی ذات و صفات من در رسید:
ما به سیمرغی بسی اولی تریم زان که سیمرغِ حقیقی گوهریم
یعنی وقتی آن سیمرغ به گوهر حقیقی سیمرغ رسیدند، سزاوار تبدل و تحول به سیمرغ شدن گشتند. پس در آن گوهر گم شدند و به مقام فنا رسیدند.
14/ 9/ 92