مخلص "کیمیای سعادت" 1

مقدمه:

کیمیای سعادت را مدت ها بود در برنامة مطالعاتی ام گذاشته بودم ولی حجم زیاد کتاب و اشتغالات مطالعاتی دیگرم، مجال آن را فراهم نمی کرد. راستش با این کتاب یک عُلقة عاطفی هم دارم. کتاب یادگار پدرم است که آن را چهل سال پیش خریده بود و همیشه آن را در میان کتاب هایش می دیدم که مرا به خواندن خود دعوت می کرد. هرچند مطالعة این کتاب گرانسنگ بعد از چهل سال، خیلی وقتم را گرفت؛ اما واقعا چنان گیرا و گویا و پر ارزشش یافتم که به حال خود متاسفم که چرا  به چشمک ها و دلبری هایش -از خلال کتاب های دیگر- خیلی دیر جواب دادم.

این نوشته خلاصه ای از کیمیای سعادت است که کوشیده ام زیبایی نثر سره غزالی و سبک بیان او در آن حفظ شود. مع الوصف جز مطالبی که داخل گیومه ( بند) آمده بقیه مطالب نقل مستقیم کلام وی نیست چنان که تاکیدات نیز از نگارنده است. 

فقه باطن و سبب نگارش کتاب:

بی شک مهمترین اثر غزالی"احیاء العلوم" و "کیمیای سعادت"( خلاصة فارسی احیاء) است. غزالی این دو کتاب را در زمانی نوشته که گوهر و جوهر اخلاقی دین مورد غفلت قرار گرفته و حب مال و جاه و شهوت با کمک حیل شرعی در دل انسان ها و خاصه مدعیان دین نشسته و او به عنوان یک مُجدّد و احیاء گر احساس تکلیف می کند تا بگوید اصل و اساس دین چه بوده است و امروز چه بر سر آن آمده . مطالعه این کتاب ما را متوجه می سازد که چقدر خود ما هم غرق در امور دنیوی و نفسانی شده ایم و در همان موقعیتی قرار داریم که مردم زمانة غزالی قرار داشتند . از همین رو خواندن و تامل در این کتاب به حق می تواند همان کیمیای گمشده ای باشد که احساس خوشبختی و سعادت را نزد انسان امروزی کمرنگ کرده . هر چند کیمیای سعادت در قرن پنج هجری نوشته شده ولی کماکان سخنان بسیاری برای گفتن به ما دارد.

غزالی به فقه باطن در مقابل فقه ظاهر بها می دهد و می گوید در صدر اسلام واژة فقه، بر تصفیه نفس و تقوی دلالت داشت ولی امروزه نوعی مشغول شدن به فروع دنیوی جای آن را گرفته و حتی به علم حیل شرعی تبدیل شده . مثلاً قاضی ابویوسف یعقوب- شاگرد بوحنیفه و فقیه بزرگ قرن دوم- برای گریختن از زکات، اموالش را در پایان هر سال برای مدت کوتاهی به زنش می داد و سپس آن را پس می گرفت یا کسانی با زن چندان بدرفتاری می شود تا مهرش را آزاد کند .

به نظر غزالی اصول دین، کتاب خدا و سنت رسول و سلف صالح است ولی فروع توسعه این اصول، به مدد قیاسات عقلی است که به مصالح دنیا و مصالح آخرت می پردازد و فقهای روزگار ما عمدتاً به مصالح دنیا پرداخته اند . یعنی از واجب عینی که اصلاح نفس است به واجب کفایی که تمشیت امور دنیوی است در افتاده اند و فقه دین را به فقه دنیا فروخته اند.

فقیه به ظاهر اعمال توجه دارد به ظاهر نماز و حج و زکات. چرا که دل، از دسترس فقه خارج است. فقها به اخلاق و اخلاص و توکل و پرهیز از ریا که نجات و هلاکشان بدان است نمی پردازند و به فروعی که ممکن است مدت ها بدان نیاز نداشته باشند، مشتغلند. از نظر غزالی فقه دنیا باید خادمِ فقه دین باشد . فقه برای کمال نفسانی لازم است ولی کافی نیست . فقه دنیا، در بند ظاهر است و فقه دین در بند باطن . از نظر فقیه و فقه مهم ترین چیز ظاهر دینی افراد است زیرا فقیه بر جوارح ولایت دارد ولی بر دل و ذهن اشخاص سلطه ندارد و تصفیه دل، کار فقه نیست. در فقه بیان شهادتین به زبان برای مسلمان شدن کافی است ولی در اخلاق چنین نیست.

فقیه به دنبال تکلیف و رفع تکلیف است نه خودسازی و انسان سازی که مقصد و مقصود نهایی دین است و شریعت تنها وسیله ای در خدمت آن. مقصد و مقصود بعثت، تتمیم مکارم اخلاق است که البته به شریعت نیاز دارد ولی تنها با آن حاصل نمی شود. فقها بالاصاله و ابتدائاً ، احکام عبادات ظاهری مربوط به جوارح را بیان می کنند اما از نظر غزالی، فقه تنها قدم اول و کمترین قدم سالک است. فقیه به انجام عبادت توسط مردمان اهتمام دارد ولی نه به کیفیت آن.

 

کیمیای سعادت را می توان مدرسه زندگی و اخلاق دانست. از ویژگی های آموزه های غزالی، موشکافیِ طبقه بندی شده و سیستماتیک و روشمند در شناخت فضائل و رذائل اخلاقی است که تعریف هر یک کدام است، چگونه پدید می آیند و چگونه می توان آن ها را تقویت یا تضعیف کرد؟ به خصوص بحث های دقیق در نحوة برخورد با این صفات، کار غزالی را از هر حیث منحصر به فرد می سازد و این که گفته اند اگر قرار بود پس از پیامبر ، رسولی آید آن غزالی بود بی دلیل نبوده است . او با مهارتی کم نظیر دست نفسانیت را می خواند  و مکاری ها و آب زیرکاهی های او را رو می کند. چنان انسان را زیر ذرّه بین خودشناسی می برد و چنان نور در زوایای روحش می تاباند و چنان راه را برنفسانیت می بندد که از هیچ راهی و با هیچ ترفند و مکانیسم روانی نمی تواند خود را پنهان کند و از دست او بگریزد.

نقدها:

جلال الدین همایی در "غزالی نامه" می گوید اکثر مخالفان غزالی حنابله بوده اند از قبیل ابن قیّم و ابن تیمیه و ابن جوزی که از لحاظ مشرب فقهی با او اختلاف داشته اند. ابن جوزی معتقد است که غزالی فقه را به تصوف ارزان فروخته است. از دیگر مخالفانش "شهرزوری" بود که شافعی مذهب بوده .

ایراد آنان به غزالی علاوه بر رویکرد متصوفانه اش ، این بوده که در فلسفه و منطق وارد شده و بخصوص از منطق ستایش کرده. همین طور می گویند در علم حدیث دست نداشته و در بند صحت سلسلة سندِ روایات نبوده. آن ها اعتقادات غزالی را راجع به دنیوی بودن ازدواج، حلّیت سماع و ریاضت و معاد جسمانی را رد کرده اند اما سیوطی و سُبُکی و فخر رازی و ابن عربی و ملا صدرا مقام او را بلند دانسته اند و حتی نقل شده که اگر قرار بود پیامبری پس از محمد ـ ص ـ بیاید آن غزالی می بود و بسیار کسان او را از مجدّدان راس ماته شمرده اند. حدیثی از پیامبر نقل شده است که در هر صد سال یکی از پیروان من دینم را احیا و تجدید می کند و غزالی به حق در احیاءِ علوم دینی، چنین نقش بی بدیلی داشته است.

 

کتاب شامل چهار عنوان و چهار رکن و چهل اصل است:

چهار عنوان ناظر است بر چهار نوع شناخت: شناخت خود، خدا، دنیا و آخرت.

اما " ارکان"، مجموعه اعمال یک مسلمان است که شامل چهار رکن عبادات، معاملات، مهلکات و منجیات است و هر یک از این ارکان ذیل ده اصل و جمعاً چهل اصل تعریف شده اند.

 

عنوان اول در شناخت نفس خویش است

غزالی با این سوال می آغازد که حقیقت انسان چیست و سعادتش در چیست و جواب می دهد حقیقت انسان دل اوست که کارش معرفت خدا و مشاهده جمال اوست. عتاب و خطاب و عقاب خدا با دل است که تن خدمتگزار اوست.

انسان ترکیبی از صفات بهائم ، سباع، شیاطین و فرشتگان را دارد.در انسان قوای شهوت و غضب و نفس و حواس وجود دارند و در بهائم و ددان نیز:

سگ، سمبل خوی ددی و غضب است. خوک، سمبل خوی بهیمی و شهوانی اوست. شیطان سمبل نفس و فریبکاری و فرشته سمبل عقل اوست. انسان با کمک حواس و عقل می تواند به حقیقت وجود خود یا همان دل راه یابد. حس و عقل کمک به شناخت ناسوت می کنند ولی روزنی هم به عالم لاهوت دارند .

صفات بهائم، سباع را در انسان نهاده اند تا انسان با به خدمت در آوردن آن ها کمال یابد و حال آن که اغلب به عکس است و این صفات مخدوم واقع می شوند و عقل را کارگزار خود می سازند.

دل، روح و نفس یک حقیقت اند و آن از "عالم امر" است: " یسئلونک عن الروح قل قل ذلک من امر ربی" ولی از آن جهت که مخلوق و آفریده شده هم است، از "عالم خلق" هم هست.

"کار دل کسب سعادت است . معرفت صید اوست ، حواس دام او و کالبد، مرکَب او.  دل پادشاه شهر وجود است و عقل وزیر و مشاور آن:

"پادشاه دل، چون کار به اسارتِ وزیرِ عقل کند و شهوت و غضب را زیرِ دست و به فرمانِ عقل دارد و عقل را مسخر ایشان نگرداند، کارِ مملکتِ تن، راست بود و راه رسیدن به حضرت الهیت بر وی بُریده نشود و اگر عقل را انیسِ شهوت و غضب گرداند ، مملکت ویران شود و پادشاه بدبخت گردد و هلاک شود."

حواس جاسوسان عقلند و عقل خادم دل.

فرشته عقل، باید سگ غضب و خوک شهوت و طمع را کنترل کند و تلبیس و مکر شیطان نفس را کشف نماید و به پادشاهِ دل مشورت و راهنمایی بدهد تا به قلب سلیم دست یابد؛ که فرموده "فلا ینجو الامن اتی بقلب سلیم".

 شرافت انسان بر بهائم و سِباع به سبب عقل است که شهوت و غضب را کارگزار خود می کند.

 

 و از عجایب دل آن که روزنی دارد به عالم محسوسات و روزنی به عالم ملکوت. مَثَل دل، چون آینه ای است که در برابر لوح محفوظ قرار دارد و لوح محفوظ، خود آینه ای است که صورت همه موجودات در اوست.

روزن به عالم ملکوت در خواب و پس از مرگ، گشوده می شود اما برای عرفا به دلیل ریاضت در عالم بیداری هم این روزن گشوده است. در خواب و مرگ تعلق به محسوسات کاسته می شود یا از بین می برود. عرفا در عالم بیداری هم این تعلق را به حداقل می رسانند تا روزن دلشان بر لوح محفوظ گشوده گردد و ملکوت زمین و آسمان برای آن ها پدیدار شود چنان که به پیامبران و اولیاء الهی عرضه شد.

رسول فرمود: "زُویّت لی الارض فّاریتُ مشارقها و مغاربها" و حق تعالی در مورد ابراهیم فرمود" "و کذلک نُری ابراهیمَ ملکوت السماوات و الارض".

 دل به ریاضت و مجاهدت صافی می شود و از عداوت خلق و شهوت دنیا و اشتغال به محسوسات و راه صوفیان این است که راه نبوت است در حالی که تحصیل علم به تعلم، طریق علماست.

راه نبوت منحصر به انبیا نیست و هر انسانی بر فطرت آفریده شده و می تواند دل را صیقلی گرداند. اما مجاهدت کافی نیست. "پیری راه رفته و پخته" هم لازم است و از آن مهم تر توفیق هم باید رفیق راه شود.[1]

در طریق مجاهدت و ریاضت تن، مسخر دل می شود و از آن بالاتر سایر تن ها هم مسخر دل سالک شود. "چنانچه هیبت وی مثلاً بر شیر افتد ، شیر مطیع و زبون می شود و همت در بیماری بندد، بهتر شود و همت در آن بندد که باران آید، بیاید. اما این تصرف و همت یا معجزه است یا کرامت اگر در کار خیر باشد و سحر است اگر در کار شر باشد."

"علم حجاب راه تواند بود اگر در آن مستغرق و متوقف گردی و عالم اگر خویشتن را خالی کند از علمِ آموخته و دل بردنیا مشغول ندارد، آن علم گذشته وی را حجاب نباشد. عالم اگر پندارد همه، آن است که وی دارد ، این پندار، حجاب وی شود و چون پندارد همه قوم محجوب باشند ، حال اهل جدل و قال پیدا کند."

طعام از معده به جگر می رسد تا همه را به خون بدل کند . چون خون در جگر پخته شود، دُردی به نام سودا از آن باقی می ماند و طحال این سودا را جذب می کند تا کفی از زرداب یا صفرا از آن باقی ماند و این صفرا به وسیله مرارت، جذب می شود . کلیه هم آب را از خون می ستاند تا رقت آن کم شود و قوامش افزون شود و خونِ بی صفرا و سودا و با قوام ، به عروق رسد.

اگر صفرا به دلیل رنجوریِ مرارت، با خون بماند ، یرقان حاصل می شود و اگر طحال رنجور شود، سودا با خون می ماند و شخص سودایی می شود و اگر کلیه را آفتی رسد آب در خون بماند و استسقا پدیدار شود.

 

عنوان دوم در شناخت حق تعالی است

معرفت خدا:

غزالی در تفسیر این حدیث نبوی که می فرماید "من عرف نفسه فقد عرف ربه "می گوید ،شناخت نفس علم و قدرت و رحمت پروردگار را می نمایاند پس معرفت نفس آئینه و کلید معرفت حق سبحانه و تعالی می باشد.

اما خداوند منزه است از آنچه در وهم و خیال بشر آید . چنان که روح یا دل بشر هم بی چون و بی چگونه است. چنانکه حقیقتِ عشق، درد، آواز، طعم و بو بی چون است" آدمی از بی چونی و بی چگونگی دل خویش، بیچونی و بی چگونگی حق تعالی بتواند شناخت. زیرا خداوند انسان را به صورت خود خلق کرده "ان الله خلق آدم علی صورته "اما کلید شناخت افعال خدا نیز معرفت نفس است.

در انسان اول رغبت و ارادت به فعلی پدیدار می شود. سپس دل از راه رگ ها و به واسطه جسمی لطیف که آن را روح می نامیم، این ارادت را به دماغ می رساند چرا که مغز در تسخیر و ولایت دل است.

دماغ، اعصاب دست و انگشت و انگشت، قلم را می جنباند . در مورد خدا هم اول ارادت حق تعالی به عرش و از عرش به کرسی می رسد و واسطه این انتقال، جواهری روحانی بنام فرشته یا روح القدس اند.

دماغ به منزله لوح محفوظ است که نخست صورت اشیاء در آن وجود دارد . فعل خدا به واسطة ملائکه و سپس کواکب ، امهاتِ طبایع عالم سفلی -یعنی حرارت و رطوبت و برودت و یبوست- را می جنبانند و عالم از ترکیب های مختلف این طبایع اصلی حاصل می شود و مثلاً صورت حیوان و نبات و غیر آن در عالم -بر وفق آن صورت که در لوح محفوظ است- پدیدار می شود.

چنان که تو بر دل مستولی شوی و کار دل راست شود، حق تعالی بر عرش استیلا دارد و کار جهان را راست می کند و تدبیر عالم می نماید.

پس شکر کن  آن پادشاهی را که تو را بیافرید و پادشاهی داد و مملکتی بداد بر نمودگار مملکت خویش. و از دل ، عرش تو ساخت و از روح حیوانی که منبع آن دل است اسرافیل تو ساخت و از دماغ، کرسی تو ساخت و از خزانة خیالات، لوح المحفوظ تو ساخت و از چشم و گوش و جملة حواس ، فرشتگان تو ساخت و از قبة دِماغ که منبع اعصاب است آسمان و ستارة تو ساخت و از انگشت و قلم و مداد، طبایعمسخر تو ساخت و تو را یگانه و بی چون و بی چگونه بیافرید و بر همه پادشاه کرد و آنگاه تو را گفت « زنهار از خویشتن و پادشاهی خویشتن غافل نباشی که آنگاه از آفریدگار خود غافل شده باشی که فان الله خلَقَ آدم علی صورته فاعرفنفسکَ یا انسانُ تُعرِفرَبَّکَ» [2]

و بالاترین معرفت ، معرفت حق تعالی است که بی ذکر و متابعت شریعت حاصل نیاید. عبادت تعلق به شهوات را از دل می گسلد و فراغتی برای پیوستن دل به الله حاصل می شود.[3]

 

عنوان سوم در معرفت دنیاست

سبب بودن آدمی در دنیا بر گرفتن زاد است برای آخرت . دنیا بازاری است و منزلی است از منازل راه دین که مسافران از آن توشه می گیرند. در دنیا باید تن خادم دل باشد و بیش از نیاز خود تغذیه نگردد تا درستی دل -که هدف اصلی است- فراموش نگردد.

 پرداختن به دنیا تا آن حد که فراغت برای کار دین فراهم شود، مجاز است پس باید قناعت کرد به قدری از دنیا که فراغت بود بر کار دین.

 

عنوان چهارم در معرفت آخرت است

غزالی علاوه بر بهشت و دوزخ جسمانی، به بهشت و دوزخ روحانی هم عقیده دارد . در باب بهشت روحانی که می  فرماید: اُعِدَت لعبادی الصالحین ما لا عین رات"

ارواح انسان و حقیقت مرگ:

در باب حقیقت مرگ می گوید آدمی دو روح دارد: حیوانی و انسانی.

روح حیوانی او با حیوانات مشترک است و جسمی لطیف و تصفیه شده است که در قلب صنوبری مستقر است. قلب صنوبری محتاج غذاست و پس از تغذیه، روح حیوانی قوت می گیرد و از طریق سرخرگ ها به جوارح و اعضا می رسد و آن ها قوة حس و حرکت ایجاد می کند. این روح اول به دماغ یعنی مغز می رسد و در آن جا خنک و معتدل می شود و پس از آن چشم بینا و گوش شنوا می شود و حواس می توانند کار خود را انجام دهند . این روح تا زمانی می تواند کار خود را صحیح انجام دهد که تعادلش حفظ شود و مثلاً تحت تأثیر برودت و حرارت، مزاجش نامعتدل و نا متعادل نشود. در صورت تبدل مزاج، قوای حسی و حرکتی دیگر نمی توانند کارشان را به درستی انجام دهند و در واقع مرگ جسمانی به معنی خروج روح جسمانی از مدار اعتدال و شروع اختلال در کار اعضا و جوارح است. اما پس از مرگ روح جسمانی، روح انسانی کماکان وجود دارد. این روح انسانی همان دل است که جسمانی نیست و عارفِ خداوند می تواند بود . روح انسانی از روح جسمانی به عنوان آلت و وسیله استفاده می کند و پس از مرگ و تباهیِ روح جسمانی، بی مَرکَب می شود ولی البته نمی میرد و پابرجاست. و حقیقت انسان قالب او نیست چه این قالب از زمان کودکی تاکنون بارها تغییر کرده ولی حقیقت او کماکان برقرار است.

روح حیوانی حاصلِ بخارِ لطیف اخلاط چهارگانه است که شامل آب و خاک و هوا و آتش است که خود، حاصل سردی و گرمی و خشکی و رطوبت اند. کار طبیب اعتدال این مزاج هاست و اعتدال روح انسانی، به ریاضت و اخلاق حاصل می شود.

غزالی در ادامه می گوید:

و یک نکته دیگر هست که رخصت گفتن آن ندارم و باید به مجاهده بدان برسی که طاقت سماع آن نداری و آن در قرآن و اخبار نیامده و به همین سبب خداوند انبیا را فرموده کلمه الناس علی قدر عقولهم.

معنای حشر و نشر :

و چنان که معنای مرگ ستاندن  قالب جسمانی از آدم است، معنای حشر و نشر و بعث هم اعاده قالب به اوست و البته لزومی ندارد این قالب، همان قالب پیشین باشد چه حقیقت انسان با تغییر قالب، تغییر نمی کند و قالب جز آلت فعل و حس نیست . غزالی قول فقها و متکلمین را -که به معدوم شدن جان انسانی قائلند- رد می کند و از قرآن و حدیث شاهدی  می آورد که فرمود و لا تحسبن الذین . . . و در جنگ بدر خطاب به کشتگان از کفار فرمود اکنون به حقیقت وعده و عیدهای من رسیدید؟ صحابه پرسیدند مگر آنها قول تو می شنوند؟ فرمود بلی و لکن قدرت جواب دادن ندارند.

در اینجا غزالی از تأثیر بریدن از محسوسات، در کشف عواملی سخن می گوید که انسان فقط پس از مرگ بدان ها راه دارد. کسانی که در ذکر خدای مستغرق شوند چنان از جسم و محسوسات غایب شوند که گویی مرده اند و در واقع از این رهگذر است که احوال عوالم پس از مرگ برایشان مکشوف شود.

عذاب قبر :

در معنی عذاب قبر هم می گوید این عذاب هم جسمانی است و روحانی. جسمانی را همگان بدانند و عذاب روحانی حاصل مفارقت از دلبستگی های دنیا، از زن و بچه و مال و شهرت و از آن قبیل است و اژدهای گور در درون جان است و به عدد صفات مذموم هر کس، سر دارد و او را از درون می گزد و به حقیقت هر کس عذاب خود با خود به قبر می برد و به همین سبب خدا فرمود:"کلّا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم" و به همین سبب پیامبر فرمود دوزخ به کافران محیط است و نفرمود محیط خواهد بود: "و انّ جهنم لمحیطه بالکافرین"

و عذاب قبر را به چشم سر نتوان دید؛ مگر مرده باشی یا به سبب ریاضت و فراغت از دنیا آن را توانی دید.

غزالی در اینجا یک بحث مهم معرفت شناسی می کند که "وجود" یعنی "یافته". او به درکی پدیدار شناسانه از وجود شناسی می رسد:

"و معنی موجود،"یافته" بود و معنی معدوم، "نایافته" بود و هر چه یافتة تو شد و در خواب تو آن را می بینی، آن موجود است در حق تو. اگر چه هیچکس دیگر آن را نتواند دید و هر چه تو آن را نمی بینی ، نایافته و ناموجودِ توست اگر چه همه خلق آن را می بینند. عذاب قبر را هم مرده می یابد و برای او موجود است؛ ولی زنده در نمی یابد و برای او موجود نیست.

هر چه هم در خواب می بینیم موجود است الا اینکه چون از خواب بیدار می شویم آن را با عالم بیداری مقایسه می کنیم و بدان عنوانِ خیال می دهیم ولی برای مرده بیدار شدنی در کار نیست و همان را که می بیند برایش تداوم وجودی پیدا می کند و چون میزان عذاب قبر متناسب با میزان دلبستگی انسان به دنیاست، برای آنان که به دنیا دلبسته نیستند، عذابی نیست بلکه مرگ را در آغوش می گیرند و این که عذاب کافر، دائمی است به سبب آن است که خدا را هیچ دوست ندارد و این خلود با آن دلبستگی معنا پیدا می کند. تنها کسی از عذاب القبر رسته است که با دنیا علاقتی وی را نبود؛ الا به ضرورت و داشتن و نداشتن تعلقات برایش علی السویه باشد.

بهشت و عذاب دوزخ:

آتش روحانی  دوزخ بر قلوب اثر می کند نه کالبدها چنانچه فرمود: "نارالله موقده التی تطلع علی الافئده"

علت این که دین بر آتش جسمانی بیشتر تاکید کرده، آن بوده که مردم آن را فهم کنند چنان که اگر به کودک بگویی اگر درس نخوانی، پدرت ناراحت می شود در او اثر ندارد ولی اگر بگویی اگر درس نخوانی گوشمالت می دهند آن را بهتر می فهمد.

آنچه علما از وجه سماع و تعلیم، در وصف بهشت و دوزخ جسمانی گفته اند صحیح است ولی اگر به ریاضت و مجاهده در کار می شدند بهشت و دوزخ روحانی را هم می یافتند.

اگر کسی در نفی آخرت مصر باشد و بگوید این 124 هزار پیغمبر به غلط رفته اند، مزاجش تباه شده و عقلش را از دست داده ولی اگر ظن نادرستی در آن مواعید داشته باشد، عقل حکم می کند چون خطر عظیمی همانند عذاب جاودان او را تهدید می کند، راه شرع فراپیش گیرد چنان که اگر بیماری خطرناکی داشته باشی و دعانویس بگوید پولی بده تا معالجه ات کنم رنج اندک بر خود می نهد باشد که از رنج بزرگتر خلاص شود و چنانچه گرسنه باشی و تو را گویند که این لقمه سمی باشد، از آن احتزاز می کنی باشد که جانت را از دست دهی و عقل حکم می کند گرسنه بمانی و جانت را حفظ کنی.

ارکان بندگی:

و اکنون چون معرفت خود و خدا و دنیا و آخرت شناختی و بدانستی که سعادت تو در بندگی وی است بدان که بندگی به چهار ربع حاصل شود اول عبادات، دوم حسن معامله در زندگی با مردم ، سوم دوری از مهلکات  و چهارم آراستن خود به صفات پسندیده و منجیات.

 



[1] غزالی در باب مقدمات مجاهده و سلوک می گوید سالک باید دستش را به شیخی کار آزموده و راه رفته بدهد و هر چه او می گوید بکند که خطای شیخ از ثواب خود او برایش مفیدتر است و شیخ باید سالک را در چهار بخش کم خوابی، گرسنگی، خلوت و خاموشی تحت مراقبت بگیرد تا کم کم صفای دل به سالک بر گردد و به تدریج بیاموزد چگونه بر خواطر واردات ذهنی و قلبی خود تسلط پیدا کند.

 

[2] غزالی در نقد فلاسفه و طبیعیون و منجمین که کارها با طبایع و نجوم حوالت می کنند می گوید آنها مثل مورچه ای که روی کاغذ راه می رود و نوشتن قلم و سیاه شدن کاغذ را می بیند، این نگارش را به قلم نسبت می دهد و این تفکر طبیعیون است که فقط تحرک نهایی را ملاک قرار می دهند . مورچه دوم که دورتر را می بیند نقش را به نقاش نسبت می دهد و او مثل منجم است که طبایع را مسخر کواکب می داند ولی ندانست کواکب مسخر فرشتگانند.

طبیعی و منجم قسمتی از ماجرا را دیده اند و درست هم گزارش کرده اند . آن ها در میانة اسباب الهی قرار دارند و به همین علت طب و نجوم درست است و کار می کند ولی آنها کل ماجرا را ندیده اند. و حال آنها به حال کسانی می ماند که اعضا فیلی را در خانه ای تاریک لمس کرده بودند و حقیقت فیل را به همان عضوی که لمس کرده بودند، تقلیل می دادند.

تمثیل های "مورچه و کاغذ" و "فیل در خانة تاریک" بعدها به خوبی مورد استفادة مولوی قرار می گیرد.

غزالی می گوید منجم و طبیعی مفتون امور آفِل شدند و ابراهیم وار "لااحب الافلین" نگفتند و اما معنی " الله اکبر" آن است که خدا بزرگتر از قیاسات عقلی بشر است.

[3] غزالی ضمن ارج نهادن به تصوف به عنوان منهاج برتر دینی، از تظاهر به شریعت ستیزی و تحقیر علم و بیکارگی و شطاحی های صوفیان زمانه اش به شدت شکایت دارد . صوفی نباید از جادة عقل و شریعت خارج شود، لفاظی و شطاحی پیشه کند و از تصوف به شکل و شمایل خاص بسنده کند.