500 روز از تابستان فیلم خوبی است. مضمون اصلی فیلم نگاه ساده و صمیمی قهرمان زن فیلم به مقوله عشق است.او به عشق های رمانتیک باور ندارد و تحت تاثیر نگاه متعارف به مقوله عشق نیست. تابع حس و عواطف شخصی خود است و این نکاه را به دوست پسرش -که در یک شرکت تولید کارت پستال کار می کند- هم انتقال می دهد به گونه ای که او هم به دلیل مخالفت با پیغام های مناسبتی و خالی از حقیقت نوشته شده در کارت پستال ها کارش را از دست می دهد. این فیلم به خاطر آشنایی زدایی از مقوله عشق در خور تامل است. چند تا نقد و بررسی مربوط بدان را از سایت های اینترنتی گرفتم که برای آشنایی بیشتر تقدیمتان می کنم: نقد اول: 500 Days Of Summer بازيگران: جوزف گوردون لويت، زوئي دشانل، جئوفري آرند، ريچل باستن، متيو گري گابلر کارگردان: مارک وب خلاصه داستان: سامر (زوئي دشانل)، زن جوان و زيبا و باهوشي است که از همان بدو ورودش به دفتر کار تام (جوزف گوردون لويت) توجه اين مرد جوان را معطوف خود کرده است. تام مي پندارد که سامر مظهر همان عشق حقيقي ازلي است که او در روياهاي خودش در طلب آن بوده است. اما سامر هيچ اعتقادي به «عشق» و «عاشقي» ندارد و با اين وجود از تام خوش اش مي آيد و رابطه اي را با وي آغاز مي کند. تام مي داند که هيچ مرد ديگري در زندگي سامر وجود ندارد و اين دختر به وي علاقه مند است اما نمي داند که چرا اين دختر تمايلي به ازدواج ندارد.... شايد مايه هاي اصلي داستانيِ فيلم 500 روز سامر خيلي تر و تازه نباشد اما قطعاً ساختار روايي اين فيلم براي تماشاگردان عادت کرده به فيلم هاي روايي تک خطي، کاملاً تر و تازه به نظر مي رسد. مارک وب، کارگردان تازه کار 500 روز سامر، نظم روايي قصه اش را کاملاً برهم زده است. فيلم به جاي پيگيري رابطه تام و سامر از روز اول تا روز500، از روز مثلا 22 شروع مي کند و به روز 498 مي رود به به روز 10 باز مي گردد و ... در آغاز فيلم، اين ترفند ساختاري شک و ترديدهايي در ذهن تماشاگر ايجاد مي کند؛ آيا اين ترفند ساختاري شک و ترديدهايي در ذهن تماشاگر ايجاد مي کند؛ آيا اين ترفند براي بيان همان قصه قديمي در يک قالب تازه نيست؟ اما ديري نمي گذرد که پي مي بريم فيلمساز با تکه تکه کردنِ خط داستاني و برهم زدن نظم روايي کلاسيک آن و چيدن اين تکه ها به صورت پس و پيش در کنار هم، قصدِ تحليل دقيق تر رابطه محوري قصه اش را دارد. و اتفاقاً ارزش فيلم در همين نکته است؛ برهم زدن نظم زماني قصه نه از سر تفنن و ايجاد تر و تازگي مصنوعي که از براي تحليل و شناخت هر چه بيشتر رابطه دو کاراکتر محوري قصه. نقد دوم: ترفند ساختاري به کار رفته در فيلم 500 روز سامر شايد در نگاه اول غيرمتعارف به نظر برسد اما با کمي توجه و دقت مي توان پي برد که چنين ساختاري با ساز و کارهاي «خاطره» نزديکي و قرابت بيشتري دارد. ما هر زمان که به خاطرات خود از يک رابطه قديمي رجوع مي کنيم – رابطه با يک دوست قديمي، و ..- معمولاً صحنه هاي گوناگوني از اين رابطه، بي هيچ نظم زماني خاصي، در ذهن مان پشت سر هم نقش مي بندد؛ شبي که در شب هاي جشنواره با هم مي ديديم. شبي که مي دانستم خانه است و زنگ مي زدم اما در را باز نمي کرد، سفر شمال و ... فيلم 500 روز سامر نيز در قالب چنين ساختاري، راوي رابطه دو شخصيت محوري قصه اش است. فيلم بيش از آن که درباره مقصد باشد درباره سفر است؛ سفري که تام قدم به آن نهاده است. ما گرچه از همان آغاز فيلم مي دانيم که مقصد و غايت سفر کجاست اما بيشتر چگونگي رسيدن به مقصد است که برايمان جالب است. فيلم ما را درگير لذت ها، شادي ها، گيجي ها و غم هايي مي کند که تام در رابطه اش با سامر احساس مي کند. سامر تام را دوست دارد اما اين زن آدم خودش است و نمي خواهد به ملکيت کس ديگري درآيد. تام تدريجاً پي به اين واقعيت مي برد و احتمالاً اوج فيلم همان صحنه اي است که تام و سامر روي نيمکت يک پارک نشسته اند و سامر طبق معمول هميشگي خود دارد صادقانه حرف مي زند. ما در اين صحنه، با تماشاي چهره تام، که کوچک ترين حرکتي در آن ديده نمي شود، پي به عمق احساسات و انديشه هايش درباره سامر مي بريم؛ تام عاقبت پي مي برد که به هيچ ترتيبي نمي تواند بر روي شکاف احساسي و فکري خودش با سامر پل بزند. يکي از جذابيت هاي حاشيه اي فيلم، تماشاي بناهاي زيبا و هنري لس آنجلس است. تام که به معماري علاقه دارد ترتيبي مي دهد که مجموعه اي از بناهاي ارزشمند لس آنجلس را به سامر نشان دهد. در کمتر فيلمي از سينماي هاليوود شاهد بوده ايم که شخصيت هاي اصلي فيلم راجع به معماري، زيبايي و هنر حرف بزنند. 500 روز سامر از اين حيث يک استثناست. در صحنه اي از فيلم، تام و سامر را در حال تماشاي فيلم فارغ التحصيلِ مايک نيکولز مي بينيم. فارغ التحصيل هم مثل 500 روز سامر تصاوير و صحنه هاي زيبايي از شهر لس آنجلس ارايه کرده بود و اشاره به فيلم نيکولز در واقع اداي ديني است از جانب مارک وبر. فيلم 500 روز سامر بدون بازي خوب جوزف گوردون لويت در نقش تام و همين طور بازي خوب زوئي دشانل در نقش سامر، نمي توانست اين چنين موفق از کار درآيد. جوزف گوردون لويت بازيگري است که به بازي کردن در نقش هاي غيرمعمولي يا حداقل نقش هاي متفاوت مشهور است. لويت که سابقه بازي در هالووين و Brick را در پيشينه حرفه اي خود دارد، يک جورايي آدم را به ياد تام هنکس مي اندازد. لويت در فيلم 500 روز سامر کاملاً توفيق يافته کاراکتري را تجسم ببخشد که به اندازه کافي قدرتمند هست که سزاوار برخورداري از عشق باشد و در عين حال به اندازه کافي ضعيف هست که در معرض آسيب روحي و احساسي قرار بگيرد. جداي از بازي هاي خوب لويت و دسچنل، بايد به شيوه کارگرداني آکنده از انرژي مارک وب نيز اشاره کرد. نقد سوم: 500 روز سامر با شرکت زوئي دشانل، در نقش سامر داستان عشق است از ديدگاه يکجانبه يک عاشق، که رفتار دوستانه و صميمي دختر زيباي همکار اداري را به اشتباه نشانه علاقه او به خودش تعبير مي کند، و سرانجام دلش شکسته مي شود وقتي رابطه به پايان مي رسد. پايان غم انگيز فيلم از اسم فيلم معلوم است چون پاياني است براي رابطه. داستان در فيلم مثل خاطرات عاشق، پراکنده و بدون ترتيب زماني بازگو مي شود. پانصد روز سامر از آن اسمهاست که به فارسي بي معني مي شود... چون معني دوگانه دارد. سامر يعني تابستان، که داغ است و تفنده و پرجوشش... ولي کلافه کننده و وقتي مي گوئي 500 روز تابستان، شگفت انگيز است چون تابستان که 500 روز ندارد، اما سامر اسم دختر قهرمان داستان است. که در فيلم 500 روز سامر، داستان عشق او و مرد جواني را داريم از ديد اين مرد جوان... فيلم از اين نظر غيرمتعارف است که خلاف انتظار تماشاگر جلو مي رود، هر چند که بيشتر صحنه ها و تصاوير آن، فرقي با فيلمهاي کمدي عشق متعارف ندارد.. نقش دختر را زوئي دشانل بازي مي کند هنرپيشه و خواننده اي که هم در سينماي غيرمتعارف و هم در موسيقي غيرمتعارف اين روزها خيلي گل کرده است. فيلم کار اول مارک وب، کارگرداني است که در ساختن ويديو کليپ تجربه دارد.کمدي رومانتيک 500 روز سامر داستان آشنائي مرد جواني است با دختر زيبائي که از او بدش نمي آيد اما زياد هم عاشق او نيست. جوزف گوردن لويت، بازيگر نقش تام، راوي داستان، مي گويد فيلم، خاطرات اين مرد جوان است از اين عشق. آشنائي آنها و عشق تام به سامر 500 روز به طول مي انجامد، هر چند معني عشق براي شخصيت سامر معلوم نيست. زوئي دشانل مي گويد شخصيت سامر دختري است که واقعا نمي داند عشق چيست و به خودش اجازه نمي دهد که دل ببندد به چيزي که ممکن است خيالي باشد. مرد عاشق، به خودفريبي دچار است و پيام هاي صريح زن را که عشق او را تلويحا رد مي کند، نمي بيند. جوزف گوردون له ويت مي گويد اين مرد جوان به تصور کليشه اي از عشق دل بسته و تعريفي از خودش ندارد اما در موقعيتي قرار مي گيرد که انتظارش با واقعيت، تلاقي پيدا مي کند و دلش مي شکند. او مي گويد اين يک کمدي عاشقانه است که برخلاف فرمول معمول فيلمهاي هاليوودي، تماشاگر را با تصويري کاذب، فريب نمي دهد. گوردون له ويت در صحنه اي از فيلم از خوشحالي در خيال خودش به رقص در مي آيد. کارگردان مارک وير مي گويد صحنه را طور ديگري هم طرح کرده بود که گوردون له ويت مجبور نباشد برصد اما او گفت البته که مي خواهد برقصد. گوردون له ويت هم مي گويد گفتم مگر شوخي داري.. چون بازيگر است و با موسيقي سروکار ندارد، شايد ديگر فرصت پيدا نمي کرد که رقص خودش را نشان بدهد. منتقدها رابطه اي که روي پرده بين دو بازيگر به وجود آمده، ستايش کرده اند. مارک وب، کارگردان، مي گويد نمي شود آ و ب را کنار هم گذاشت بلکه بايد پويائي، يا کشش يا ترکيب آنها را در فيلم گذاشت پويائي رومانتيک بين آنها، محور قصه است. اما شبيه اين فيلم زياد ديده شده است. يعني کمدي عشقي با موسيقي راک غيرمتعارف؟ آدم ياد Garden State مي افتد که حتي البوم ترانه هاش هم بيرون آمد. آدم به اين صحنه ها که نگاه مي کند، ياد دهها فيلم ديگر مي افتد از سينماگران جوان و اهل حال، با شرکت هنرپيشه هاي جوان و اهل حال، در باره مردها و زنهاي جواني که عشق مشترک شان به يک گروه راک اهل حال، باعث آشنائي و ازدواج آنها مي شود... و شايد جذابيت فيلم «500 روز سامر» هم در اين باشد که با همين فرمول که گفتي، بازي کرده، يعني خلاف جهت آب شنا کرده و به همين سبب، فضاي آن آشناست در حاليکه مفهوم متفاوتي دارد. به قول رنه رادريگز، منتقد ميامي هرالد، فيلمي است که روي پرده، با تصور قبلي تماشاگر کاملا متفاوت است، فيلمي است خنده دار و در عين حال غمگين، سرخوش ولي دلتنگ، و همچنين وجدآور. خانم رادريگز مي گويد اين کمدي عشقي است که اصلا فکر سينماي کمدي عشقي را که تکراري و خسته کننده شده، از نو، تازه و گيرا مي سازد، و يادآور مي شود که کمدي عشقي تا چه اندازه مي تواند تاثير گذار باشد و انتقال دهنده باشد. پيتر تراورس در رولينگ استون نوشته اين فيلم، نوع ديگري از داستان عاشقانه است که چيزي از دل تماشاگر مي کندو مي برد در اين داستان، تام، شخصيت مرد جوان، نقشي را دارد که معمولا دخترهاي جوان در فيلمهاي رومانتيک دارند، يعني اوست که عاشق است و اوست که به خاطر اين عشق، خودفريب شده و حرفها و اشارات طرف مقابل را يا غلط متوجه مي شود يا خيالي تعبير مي کند. شغل اين جوان در فيلم نويسندگي کارتهاي تبريک است و اين دختر، با بازي زوئي دشانل، آنجا کارآموز مي شود. جذابيت و ابهام رابطه آنها در اين است که دختر از اين جوان بدش نمي آيد اما با او وقت مي گذراند تا عشق اصلي اش را پيدا کند و طبيعي است که در پايان اين فيلم، دل اين جوان شکسته مي شود.. داستان براي سناريست فيلم، اسکات نوستاتر Scott Neustadter اتفاق افتاده که عاشق دختري مي شود که مي گفت دوست پسر دائمي نمي خواهد و آنا عاشق او شد و دنبالش بود تا اينکه دختر رابطه اش را قطع کرد. فيلم خيلي غمگيني است، به خصوص که از ديد مرد جوان بازگو مي شود. ولي اين داستان دلتنگ کننده تر و غم انگيزتر به گوش مي رسد، ولي در فيلم اين قدر سنگين و سخت نيست. مثلا اينکه سامر عاشق اين جوان نيست، هر چند معلوم است، اما زياد برجسته ي شود و تماشاگر حتي از اسم فيلم هم مي تواند حدس بزند که روزگار تام با سامر، پاياني مشخص دارد. اما ساختار فيلم خطي نيست، يعني تام در خاطراتش بين روزهاي مختلف پس و پيش مي پرد، و ما شاهد اين هستيم که رابطه آنها، هم گل مي کند و مي شکفد، و هم مي پژمرد و فرو مي ريزد... و اين ساختار، لحن تلخ و شيريني به فيلم مي دهد. به قول راجر ايبرت منتقد شيکاگو سان تايمز، وقتي ما به رابطه هاي عشقي شکست خورده گذشته خود فکر مي کنيم، هيچوقت ماجراها را به ترتيب تاريخي به ياد نمي آورديم بلکه در مغزمان بين لحظه هاي سرخوشي و دلتنگي، اميد و ياس، مي پريم... معمولا مردم مي گويند داستان را از اولش بگو، ولي آدم وقتي خودش اول يک داستان عشقي قرار دارد، نمي داند که آنجا اول داستان است، و فيلم 500 روز سامر هم همينطور است، از روز 488 شروع مي شود. هر دوره اي فيلم عشقي خاص خودش را دارد. مثلا دهه 1970 را فيلم وودي آلن، اني هال، تعريف مي کرد و از نظر اوئن گليبرمن، فيلم «500 روز سامر»، مي تواند همان کار اني هال وودي آلن را بکند براي نسل بيست و چندساله امروز، و او را تشبيه کرده به وس اندرسن، کارگردان نسل جوان، ولي با اين فرق که وس اندرسن، کارگردان فيلمهائي مثل راشمور و دارجيلينگ ليميتد، از هوش و ابتکارش براي برتري پسامدرن استفاده مي کند در حاليکه کارگردان 500 روز سامر، مارک وب، از هوش و ابتکاري در خدمت انسانيت استفاده کرده... شخصيت تام يک شاعر کارتهاي تبريک است ولي درس معماري خوانده و مناظري از شهر لس انجلس به سامر نشان مي دهد که تماشاگر در فيلمهاي ديگر نديده است. اما انتقادي که از فيلم شده، ابهام شخصيت سامر است، براي اينکه تام هيچوقت او را به درستي نمي شناسد، تماشاگر هم بيشتر از آنچه تام از سامر مي داند، نمي داند. از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد ۵۰۰ روز سامر ۱۷ اوت ۲۰۰۹ (ایالات متحده) مدت زمان ۹۵ دقیقه کشور آمریکا زبان انگلیسی بودجه ۷٫۵ میلیون دلار[۱] فروش ۶۰،۷۲۲،۷۳۴ دلار[۲] ۵۰۰ روزِ سامر (به انگلیسی: n500 Days of Summer)‏ فیلمی رومانتیک کمدی درام محصول سال ۲۰۰۹ است. داستان آن توسط اسکات نویشتاتر و مایکل اچ. وبر نوشته، توسط مارک وب کارگردانی و توسط مارک واترز تولید شده است. در این فیلم جوزف گوردون لویت و زو دشانل نقش‌های اصلی را بر عهده داشتند. فیلم از ساختار روایت غیر خطی استفاده کرده، با داستانی تکیه بر شخصیت مرد و حافظهٔ او که به گذشته بازمی‌گردد و شکست‌های خود را بررسی می‌کند.[۳] عکاسی اصلی آن در آوریل ۲۰۰۸ در لس‌آنجلس، کالیفرنیا آغاز شد. فیلم به موفقیتی گسترده و تحسین بسیاری از سوی منتقدان روبرو شد و با درآمد بیش از ۶۰ میلیون دلار به صورت جهانی، با بودجه ۷٫۵ میلیون دلار موفقیت فروش بسیار خوبی نیز داشت. بسیاری از منتقدان فیلم را به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های سال ۲۰۰۹ انتخاب کردند.[۴][۵] فیلم در ساختار روایت پست مدرن غیرخطی ارائه شده است، بدین معنی که داستان به روزهای مختلف آشنایی و کارهای تام و سامر در ۵۰۰ روز ارتباطشان می‌پردازد؛ این خلاصه یک نسخه خطی از حوادث فیلم است. در شروع فیلم، راوی اعلام می‌کند که، "پیش از اینکه فیلم را ببنیدید، باید بدانید که این یک فیلم عاشقانه نیست". داستان فیلم از یکی از روزهای پایانی فیلم، روز ۴۸۸ شروع می‌شود و یکباره همه چیز به روز اول بازمیگردد. داستان اصلی از تاریخ ۸ ژانویه هنگامی که تام هانسن (جوزف گوردون-لویت) با سامر فین (Summer) (زویی دشانل)، (سامر به معنی تابستان است) دستیار جدید رئیسش (کلارک گرگ) در دفتر دیدار می‌کند شروع می‌شود. تام به عنوان یک معمار آموزش دیده، اما به عنوان یک نویسنده در شرکت کارت پستال لس آنجلس کار می‌کند. پس از یک شب موسیقی که تام همراه با دوستش مکنزی (جفری آرند) و سامر سپری می‌کند، مکنزی در حالی که مست است اذعان می‌کند که تام به سامر علاقه‌مند است. سامر و تام شروع به آغاز دوستی می‌کنند، اما سامر به عشق حقیقی اعتقاد ندارد و به تام می‌گوید که هیچ وقت نمی‌خواهد دوست پسر داشته باشد. تام به سامر بهترین نقطه مورد علاقه‌اش را در شهر را نشان می‌دهد و مدت زیادی را با سامر سپری می‌کند اما سامر همیشه به همین جمله که آنها فقط دوست هستند و به عشق واقعی اعتقاد ندارد بسنده می‌کند. سرانجام در روز ۲۹۰ تام و سامر فیلم فارغ‌التحصیل را می‌بینند و به رابطه‌شان پایان می‌دهند. سامر از شرکت خارج می‌شود و تام در افسردگی باقی می‌ماند. چندین ماه بعد، تام، سامر را در راهش به سوی مجلس عروسی می‌بیند و دوباره با یکدیگر یکجا می‌شوند، در مجلس عروسی شرکت می‌کنند و سامر او را به یک مهمانی در خانه‌اش دعوت می‌کند. در روز مهمانی هنگام وارد شدن تام به منزل سامر، دو دید تام به مهمانی دیده می‌شود. یکی دید غیرواقعی و چیزی است که او انتظارش را داشت و دیگری دید واقعی و چیزی که او انتظار آنرا نداشت. تام حلقه نامزدی را در دست سامر می‌بیند و به افسردگی‌اش افزوده می‌شود. بعدها تام با مشورت دوستان و خواهرش (کلی مورتز) بهتر می‌شود. از شرکت کارت پستال خارج می‌شود و به حرفه اصلی‌اش، معماری روی می‌آورد. روزهای سپری می‌شوند و به روز ۴۸۸ (اولین روز فیلم) می‌رسد، سامر، تام را در نقطهٔ مورد علاقه‌اش در شهر که قبلاً به او نشان داده بود می‌بیند و آنها حرف می‌زنند. تام از سامر در مورد نحوه رفتار او می‌پرسد، اینکه چرا با اینکه به عشق اعتقاد نداشته او را اینطور رها کرده و بعداً نامزد فرد دیگری می‌شود. سامر توضیح می‌دهد که با وجود اینکه تام در مورد عشق واقعی درست می‌گفت اما در مورد او اشتباه فکر می‌کرد. او گفت که در مورد تام هیچ وقت مطمئن نبوده و به همین خاطر یکباره همه چیز تغییر می‌کند. چند روز بعد در ۲۳ مه، روز چهارشنبه، تام می‌خواهد برای پستی در زمینه معماری مصاحبه‌ای انجام دهد که در جایی که نشسته، دختر دیگری (مینکا کلی) نیز برای همان پست انتظار می‌کشد. آنها صحبت می‌کنند و تام پیش از وارد شدن برای مصاحبه، از او می‌خواهد که با هم قهوه‌ای بنوشند، دختر اول قبول نمی‌کند اما بعد از لحظه‌ای دوباره تجدید تصمیم کرده و قبول می‌کند. هنگامی که تام نام او را جویا می‌شود، او می‌گوید نامش آتم (Autumn)است (آتم به معنی پاییز است) و داستان در همینجا ختم می‌شود.