گذری و نظری بر شعر و زندگی یدالله بهزاد کرمانشاهی
گذری و نظری بر شعر و زندگی یدالله بهزاد کرمانشاهی
من چـگونه ستایش کنم این زنـده را که مرد؟
من چگونه نوازش کنم این مرده را که زیست؟
شاملو
با شنیدن نام "بهزاد"، هر بار حسرتی در جانم زنده می شود که چرا او را خیلی دیر شناختم و هرگز صفای محضرش را، درک نکردم در حالی که این همه به من نزدیک بود. این مختصر را به جبران آن غفلت و قصور، به یاد خاطره ی او تقدیم می کنم. گاهی آدم ها را از فرط نزدیکیشان نمی بینیم. اما همه ی این دلبستگی ها به آن عزیز فقید نباید باعث شود که به جای "تحلیل "آثار و افکارش صرفاً به "تحلیل" از او بسنده کنیم. کاری که متأسفانه در بسیاری از موارد جای نقد علمی و ادبی را گرفته است.
زندگیش:
در سال 1304 به دنیا آمد و پس از 81 سال عمر پربرکت در 1386 در آغوش خاک غنود. در سال 1326 به دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران راه یافت ولی در سال آخر ، دانشکده را رها کرد . به قول خودش، "دو سه سالی به تباه کردن زندگی در دانشکده ی ادبیات گذراند." پس از آن 27 سال را به تدریس و معلمی گذراند. خودش می گوید عمرش را در راه مدرسه تا خانه طی کرده است:
تا مدرسه راهی است ز کاشانه ی ما ننوشته رهی دگر، به پروانه ی ما
رفت از کف ما، عْمر گرامی به عبث در این ره و شد تمام افسانه ما (گلی بیرنگ)
در 15 سالگی مادر نازنینش را از دست داد . بهزاد قدرشناس مادری است که او را تربیت کرده و سال ها بعد در باره اش چنین می سراید:
رسم و ره مردمی گزیدن آزاده وش از خسان ، بریدن
زین در و گْهر ، هر آن چه دارم تعلیم تو کرد در کنارم
آری "دیده" ست اگر چه از من از توست ولی "چگونه دیدن"
لفظ از من و نکته دانی از توست از بنده بیان، معانی از توست (گلی بیرنگ)
به وزنه برداری و بسکتبال علاقه فراوان داشت و در کار ورزش جدی بود. خوشنویس زبردستی هم بود. ولی در 65 سالگی افسوس می خورد که دستش به فرمان نیست:
جان تو اگر چه بسته با حال خط است دستت شده کوتاه، ز دامان خط است
نه خامه توان دارد و نه دیده فروغ بهزاد بیندیش که پایان خط است (یادگار مهر)
بهزاد هرگز تاهل اختیار نکرد ولی در جای جای آثارش ، رد پای عشقی نافرجام به چشم می خورد. اما خودش (شاید به طنز) گفته بود وقتی متاهل می شوم که شعر را طلاق بگویم و البته هرگز از شعر جدا نشد:
هر مرد کِش به خانه، زنی غمگسار نیست دود غمش سزاست که آن خانه گلخن است
علاوه بر ورزش و شعر و خوشنویسی، اوقاتش را با دوستان خوب و کتاب و مطالعه می گذراند . در غزلی به زبان کردی در این باره گفته است:
هه ر که س خوه شه "بهزاد"له دنیا وه نه صیبیگ یاران و کتاوی خوه ش و من مه یله کتاوم
بهزاد عشق به کتاب را میراث پدر می داند:
شد بر سر کتاب، همه عمر و مال من تا شوق بیکران به کتابش ، به من رسید
آثارش:
از هزاران بیت شعری که سروده است، گزیده ای در دو مجموعه چاپ شده. اولی به نام "گلی بیرنگ" در سال 1381 به انتخاب "دکتر شفیعی کدکنی" و دومی پس از مرگش در سال 1387 به نام "یادگار مهر" . مجموعه ای از سروده های محلی و کردی دارد که هنوز چاپ نشده و تذکره ای دو جلدی از ادبای کرمانشاهی از قاجار تاکنون که آن هم به چاپ نرسیده .
یدالله بهزاد در سال 1337 بود که به عنوان شاعر ، مشهور شد و آن به دنبال چاپ قصیده ای از او در مجله ی یغما بود به نام "دنیا و دانا" که مضمون همیشگی رابطه ی دنیا پرستی و دانایی را با فصاحت و بلاغتی کم نظیر به رشته سخن می کشد. این قصیده با عکس العمل بسیار مثبت شاعر معروف خراسان "فرخ خراسانی" مواجه می شود که طی نامه ی تشویق آمیزی به بهزاد حیرت می کند که چگونه چنین شاعری تا کنون گمنام مانده است و از او می خواهد خود را بیشتر معرفی کند. بهزاد در پاسخ می نویسد:
گفته ای چیست مرا مرتبه در شعر و سخن نیز پرسیده ای از اصل و نژادم ، فرخ
بنده بهزاد : یکی بی هنری نادانم کایزد از علم و هنر ، بهره ندادم، فرخ
کرده با فر جوانی، غم پیری سودا نیک بنگر که چه دادم، چه ستادم، فرخ
لیک با بی هنری ها، هنری هست مرا که یکی پاکدلی، پاک نهادم ، فرخ
فرخ خراسانی هم طی قطعه ای مجذوب شدن دل خود از خراسان به کرمانشاه را به حرکت ماه و خورشید از شرق به غرب تشبیه می کند:
در شعر روی دست "یدالله" نیست دست هر نکته دان، سزد سخن او ز بر کند
زی باختر کشید ز خاور دل مرا زین جذبه است، آن چه که شمس و قمر کند
و ایضاً بهزاد ضمن قطعه دیگری برای فرخ می نویسد:
دل می کشد به بوی توام، سوی خاوران تا دیده کسب نور از آن خاک در کند
حب وطن ولیک جوازش نمی دهد زان رو به اشک حسرت، رخساره تر کند
سبکش:
بهزاد را باید در زمره ی سنت گرایانی طبقه بندی کرد که دستی هم در نوگرایی داشتند. حلقه ی دوستانش گواه صادق این مدعاست. طیفی که از امیری فیروز کوهی و فرخ خراسانی و محمد قهرمان و سایر دوستان خراسانی او آغاز می شود، شهریار و سایه را در بر می گیرد و با حلقه وصلی به نام "دکتر شفیعی کدکنی"، به نوگرایانی چون "اخوان ثالث "مربوط می شود. اگر اخوان و شفیعی را منتهی الیه چپ این حلقه و طیف بدانیم، امیری و فرخ، منتهی الیه راست و سنت گرای آنند. بهزاد در میانه ی این طیف با گرایشی بیشتر به بخش سنتی ایستاده بود. چنان که خود در "گلی بیرنگ" آورده:
غم ها ی کهنه تا بزداید تو را ز دل شعر کهن بخوان و شراب کهن بنوش
وجه مشترک این گروه ، تعلق خاطر به شعر کلاسیک است که حتی در اخوان هم ـ که شهرتش مدیون نوگرایی اوست ـ جلوه ی تام و تمام دارد. در واقع یکی از مرزهای مهم طیف اخوان با طیف شاملو، همین گرایش دسته اول به شعر کهن و اوزان آن است. تعلق خاطر بهزاد به سبک خراسانی و شاعران خراسان، در قصیده ی غرای "خراسانی ها" بازتاب یافته است که مطلع آن چنین است:
دیدم آن مایه محبت ز خراسانی ها که فسون سازی و نیرنگ ز تهرانی ها
بهزاد ضمن علاقه به سبک خراسانی ، دلبسته سبک هندی هم هست و البته گاهی و به ندرت هم سراغ شعر موزون نیمایی هم می رود که این کارهای نو، از موفق ترین اشعار او هم هست. موسوی گرمارودی سبک او را در قصیده عمدتا خراسانی و در غزل ترکیب خراسانی و عراقی می داند و زبان غزل او را نه بسیار نو و نه بسیار کهنه بلکه میانه تلقی می کند .( ویژه نامه ی بهزاد ـ گوهران شماره ی 17)
زبانش:
زبان بهزاد مرکب از واژه ی دیروز و امروز است ولی غالباً او از واژه های دیروزی، استفاده امروزی می کند. در شعر او تعابیر بکر و زیبا فراوان است . آن جا هم که از واژه های دست مالی شده و تکراری استفاده می کند، معانی جدیدی از آن ها استخراج می کند. هر چند که تعابیر مکرر و ملال انگیز مثل "امید نافه گشایی و عقده گشایی به وسیله باد صبا از غنچه ی دل شاعر" و نظایر آن هم در بیان بهزاد یافت می شود، ولی غلبه با تعابیر جدید از واژه های کهن است. مثلا نگاهش به ابروی معشوق را ببینید:
در مُصحَف جمالت، ای آیت نکویی جز اخم تو بر ابرو، خط خطا ندیدم
و به این تعبیر نو از ارتباط قدیمی داغ و لاله:
لاله روی تو یا رب° گلِ داغش ندمد مرهمی گر نهی از مهر، به داغ دل من
و بازسازی رابطه ی قدیمی گل و شبنم:
نمی شوید گلی دامن به اشکم بدین شوریده بختی، شبنمی نیست
و تعبیری زیبا از یخ زدن آب:
باد با برگ زِ سرما سخنی گفت و به جوی آب وحشت زده از زمزمه افتاد ، سحر
و
استخراج معنایی جدید از زبان درازی و پر ادعاییِ شعله و شمع:
چون شعله مدعی ست سراپا زبان و لیک گر دَم زند نسیم، دمی پایدار نیست
رابطه ابر و کوه را به ناشنوایی غرور آمیز کوه تعبیر می کند:
کوه از ابر نهد پنبه ی غفلت در گوش تا کسی را ندهد پاسخ فریاد ، سحر
اما این نوگرایی ها در قطعات نیمایی به اوج می رسد:
در" نشان آشنا" از دفتر "گلی بیرنگ "صدایی می شنود و به خود می گوید لابد آشنایی است که به احوالپرسی آمده وگرنه بیگانه که کاری با ما ندارد ولی چون به در می رسد می بیند باد است که با در مشغول گفتگوست و آن را به صدا در آورده است.
در قطعه ی "حسرت" از "یادگار مهر" خود را شاخه ی خشکی می بیند که تشنه ی افسون گریِ سر انگشتی سبز است که با نوازش و پیوند با این شاخه ی خشک در او جان بدمد.
در "باد نوروزی" که از زیباترین اشعار" یادگار مهر "است، وعده های بهار را باور نمی کند که ما را به یاد خطاب های اخوان به "قاصدک" می اندازد.
"واژه های آب" از دفتر "گلی بیرنگ" ، قطعه ای فلسفی است. شاعر ضمن گوش دل سپردن به صدای رود که در مسیر خود، اصوات مختلفی را زمزمه می کند، متوجه می شودتمام این صداها با رسیدن به دریا خاموش می شود. اما سوال شاعر پابرجاست که رود چه گفت و چرا در پایان لب فرو بست؟
اخلاقش:
بهزاد را پیش از هر چیز به عنوان شاعر می شناسند ولی شاعری کمترین فضیلت او بود . مهمترین اثر او نه اشعارش ـ که کمترین دغدغه ای برای چاپ آن ها نداشت ـ بلکه زندگیش بود . در زمانه ای که "نمود" آدم ها از بودنشان و وجودشان سبقت می گیرد ، بهزاد بود و نمی نمود. اعتقاداتش را زندگی می کرد و با فعلش و نه قولش، درس آزادگی و وارستگی می داد. انسانیت او بود که در شعرش ریزش می کرد. شعر او تجلی شخصیت او بود. به قول گرمارودی "تعهد صفت شاعر است نه صفت شعر."
به راستی چه کسی است که بتواند از شهوتِ شهرت احتراز کند؟ اما بهزاد در حالی که کافی بود لب تر کند تا اشعارش را چاپ کنند به گونه ای عجیب از شهرت می گریزد:
نامدارانِ دیارند چـو آلوده به ننگ به چه کارست مرا نامی و ننگی ، بهزاد!
با زبانی که ندارد هنر لاف و گزاف نیست در عرصه مرا، جای درنگی ، بهزاد!
عجیب نیست که فرخ خراسانی از گمنامی او جا می خورد. "گلی بیرنگ" در 77 سالگی(سال 81) ـ که کمترین شائبه ی شهرت پرستی در آن نیست ـ چاپ می شود و "یادگار مهر" پس از وفاتش . نه تنها بر ارباب بی مروت دنیادار نایستاد، که از سرِ استغنا و علو طبعی که داشت، هرگز هیچ صله ای از هیچ کسی نپذیرفت. حافظ وار رندی و آزادگی را پاس می دارد و مشت روی وریا و دغل کاری را باز می کند:
حریفان گو بسوزندم که اخلاص در آئین ریــا ، جرم کمی نیست
در نقد زندگی امروز در قطعه ی "زندگی چیست" می گوید:
زندگی چــیست؟ نــاروا کاری چنـــد از این کارِ ناروا کردن
با حریفان که همچو من دغلند رنگ آمیــــختن، ریا کردن
از درون، جمله تــیرگی بودن وز برون، دعـــوی صفا کردن
و:
زاهد ار چند بسی دام ریا گسترده است روزی آید که چو بهزاد ، ز بندش برهیم
در غزلی کردی با عنوان "مه لیوامه "(من اینم) به استقبال "وفایی" مهابادی رفته از خلقیات خود می گوید:
سه روپا داره گان دیرن وه تیول، داغ ناراسی مِ له ی ناوه ئه گه بتوای بزانی، بی سه رو پاکه م
له کوچه ی دین فروشه ل، چونه ای روژه یل ره ی بیمه که نیشانیگ نیه له و خاکِ ناپاکه، وه پالاکه م
نه سه ر به رزی وه ئه صل و نه سل دیرم، نه وه زور و زه ر پیایگم پا په تی، بی زه رو زوری، فه خره گه وراکه م
زوانم ته لخه، ئه ما، دل وه شیرین شیوه گان دامه می لیوامه، نه عه یبی خوه م له که س پوشم، نه حاشا که م
که سی چو مي ، کِلِک نیشان ئی شه هره نیه، بهزاد قه له نده ر شیوه که ی، دل برشیا که ی، شیت وشه یدا که م
وتم ئی به یته وه شیوه که مه ولانا "وفایی" وه ت دریغا بای خه زان ، دا له به هاری شوخ و ره عنا که م
معنی:
با سر و پاها بر پیشانی داغ ناراستی دارند در این میانه، اگر می خواهی بدانی، من همان بی سر و پایم
از کوی دین فروشان در این روزگار طوری گذر کرده ام که اثری از خاک ناپاک آن بر کفشم نمانده
سربلند اصل و نسل و زور و زر نیستم مردی پابرهنه ام و فخر بزرگم بی زر و زوری است
هیچکس به اندازه من در این شهر انگشت نشان نیست بهزاد قلندر شیوه دلسوخته ی مجنونم
این شعر را به شیوه ی مولانا وفایی سرودم که گفت دریغا که باد خزان به بهار شاد و رعنایم وزید
بهزاد شاعری آزاده است نه خود باخته و هر جا لازم باشد خلاف جریان شنا می کند و همرنگ جماعت نمی شود و به قول مولانا[1] میزان و موزون خود است:
نه کشته ی تریاکم و نه مُرده گَرد نه شیفته باده، نه دلبسته نَرد
دورم ز پسند خلق، چون محنت و درد با همچو منی، که می تواند سر کرد؟
و:
بس رای و نظر که از کسان دیدم من جز رای و دل خود نپسندیدم من
قدرم نفزود، گر چه در بزم وجود این بس که به ساز کس نرقصیدم من
رمز و دلنشینی شعر بهزاد صداقت او و حدیث دل گفتن اوست:
سرود نغزم، به گوش جان ها، از آن خوش آمد، که هر چه گویم نوای عشق است و نغمه دل، حدیث دُر و گهر نخواهم
از آن که به او استاد بگویند به شدت اکراه دارد و این نه از سر شکسته نفسی که به دلیل آن است که اساساً چنین نگاهی به خود ندارد:
یا به جد یا به ریشخند ، مرا در ادب خواند، اوستاد کسی
گفتم او را که گر به جد گفتی ساختی ژنده پیلی از مگسی
ور سر ریشخند من داری رنجه کم شو در این چنین هوسی
زان که جدّ ِ تو را به چشم خرد نیست با ریشخند، فرق بسی
بهزاد نقد منصفانه و بی غرض را ارج می نهد و از کسانی که عیب خود نمی بینند و همه را معیوب می یابند به شدت دل چرکین است:
اخلاص ، عیاری است که در نقد شما نیست گوید محک این را و نیازی به گوا نیست
گر چهره بشوئید به هفت آب، سرانجام آن رنگ که بر جاست، به جز رنگ ریا نیست
در عقده فزایی، همگانید قوی دست غم نیست، گر انگشتِ کسی عقده گشا نیست
با تیغ زبانی که دلازار جهان است خود را گل بی خار شمارید و روا نیست
و در نقد خود پیشقدم است و از تند خویی خود گلایه دارد:
آنان که ز خوی بد تو بی خبرند بهزاد! تو را به چشم حسرت نگرند
غافل که گرت به سوی بازار برند چون برده ی بیمار، به هیچت نخرند
روحیات و احوالش:
کافی است چند قطعه از کارهای بهزاد را بخوانید تا تلخی و مرارت آن ها را با تمام وجود حس کنید. این سیاهی گاهی حتی جانکاه و جان گداز است تا آن جا که چراغ خانه اش را مثل چشم اهریمن می بیند:
چشم اهریمن چراغ کلبه ام کامي دوزخ، بستر آسایشم
و آسمان را تبر بار:
بی ستونی است معلق به سرم چرخ کبود که فرو بارد ازو، تیشه ی فرهاد، سحر
بهزاد انزواطلب و مردم گریز است و نگاهش به مردم گاه به بدبینی پهلو می زند:
نیست پیدا مردمی را در جهان، نام و نشانی دیو و دد را داده اند، از ناگریزی، نام مردم
خود اسیری در کف حرص و هوس های دل، اما می کند جهدی که یابد، چیرگی بر ماه و انجم
آدمی، بهزاد اگر پابسته ی زورست یا زر در هیاهوی زر و زور، آدمیت را می کند گم
در قطعه ای با عنوان "مردم گریز "می سراید که فقط با سایه ی خود کنار می آید:
چنان چون یکی پیکر از خاره سنگ به دل مرده ام، گر به تن زیستم
سر من بـــه بالیـــن شـادی نسود که با غم به یک پیـرهن، زیستم
یکی مَردم از مــرد و زن در گریــز که با سایه ی خویــشتن زیستم
نه فرزنـــدی جوی و نه پیوند خواه گریزان ز فـــرزند و زن، زیستم
ســـرود اهـــورایی از مــن مخواه که بر کـــامه ی اهرمن زیستم
بهزاد خنیاگر غم است او نه تنها شاعر شادی نیست که گاهی شعرش پهلو به پهلوی افسردگی می زند و با سایه ی خود هم نمی تواند سر کند:
ملالت ها چنان بردند از جانم شکیبایی که از بی طاقتی با سایه خود در جنگم
گاهی ک از این حال و روز خود خسته می شود ، به دنبال گم گشته ای به نام زندگی می گردد:
چون بوم تا کی آخر در کنج غم خزیدن یک چند هم بیاید، در گلْسِتان چمیدن
گم کرده ام عزیزی با نـــام زنــدگانی بگریـختم که یـــابم، جایی ازو نشانی
غم بهزاد البته یک غم تاریخی و اجتماعی هم هست ولی عمدتا انعکاس روحیات فردی است که "آنچه می بیند، نمی خواهد و آنچه می خواهد نمی بیند."[2] آن چنان که از اشعار بهزاد بر می آید ، این روحیات صبغه ای ارثی و خانوادگی هم دارد:
گفتی چگونه زیست پدر؟ سوی من نگر کان طرفه زیستن، زِ جنابش به من رسید
آن روزگـــار تیره و آن سرنوشت شوم کـو را رسیده بود زِ بالش[3] ، به من رسید
هم شد خروش و خشم مدامش از آن من هم رسم و راه پر تب و تابش به من رسید
در قطعه ی "اوهام" از "یادگار مهر" در این باب صریح تر سخن می گوید و مثل یک روانشناس ماهر، گذشته ی خود را می کاود:
هم از کودکی ، وحشتی بی دلیل ز بیــگانه و ز آشنا ، داشتم
ز هر خار، تیـــغی برافـــراشته ز هر شاخه داری به پا داشتم
دل و جان به تنـــهایی آموخته رهی از حـریفان، جدا داشتم
چو جمعی ز یــاران پدید آمدی من از جمع، رو در خفا داشتم
در آئینه ام، روی ننــمود کـس چه سود ار دلی با صفا داشتم
نکـــرده گناهی، ز بـــیم گـناه تنی لرز لــرزان، چرا داشتم؟
ستم ها در این رهـگذر ای دریغ چو بدخواه، بر خود روا داشتم
اما این نگاه سیاه و گزنده شاید می توانست با عشق محبوبی تعدیل شود که متاسفانه بهزاد از آن محروم مانده بود. دکتر شفیعی هم که به فراست دریافته بود این روحیه می تواند برای جوانان مفید نباشد، از گزیده ی اشعاری که شادروان "مسعود مشکین پوش" به او داده بود، حدود صد شعر از بین 150 تا 200 صفحه شعر را بر می گزیند و پیشنهاد حذف بقیه را می دهد تا چاپ اول این کتاب بیش از حد یاس آور نباشد. حاصل کار، دفتر" گلی بیرنگ "است.
هر چند وجه غالب شعر بهزاد یاس آلوده است، ولی او مانند شاعران دیگر لحظات خوش و حتی مولاناوار هم دارد. در شعری که به عشق امیری فیروزکوهی نوشته است راجع به بی تعلقی خود می گوید:
جوشش صد بحر دارد، بی غبـارِ خواهشی چشمه سارِ خاطرم، آیینه اش، زان روشن است
سوی دل تا روی کردم، از جهان آب و گل راه من، چون رایِ دانا، بی چراغان روشن است
و از آن زیباتر:
دارم دلکـــی بــه عشق بـــازی چالاک کز هیچ بلائیــش نه بیم است و نه بــاک
زنده ست به عشق و فارغ از خوف و هلاک حیف است چنین دل که رود در دل خاک
ملاحظه می شود که هر جا پای کیمیای عشق به میان می آید، "حول حالنایی" در روحیات بهزاد هم رخ می دهد و حتی مولانا وار هم شعر می سراید. البته مولانا در میان همه ی شاعران ما، تافته ی جدا بافته است، او غلام آفتاب است و شب پرست نیست تا حدیث خواب بگوید در حالی که بهزاد با شب احساس همدلی و مؤانست بیشتری می کند و اشعه خورشید را به چشم قیچی می بیند:
دل من تا کند پرواز از این بام گرفت از زاغ شب، بال و پری وام
بر آمد بامداد، از کوه، خورشید به مقراض طلا، بال و پرش چید
سردمدار خزانی سرایی ،" اخوان ثالث" است و بهزاد هم در این جهت در پی او گام بر می دارد. برای طبع خزانی اخوان ثالث، پاییز پادشاه فصل ها بود:
هَزاران را بهاران در فعان آرد، مرا پاییز که با این فصل من، حال و هوای دیگری دار م
چو گرید ابر پاییزی، شب بر سر زندان به کنج دخمه من هم، های هایِ دیگری دارم
و بهزاد:
موجی ز مــلال همـــاغوش نگاهت بهزاد ! خزان با تو چه گفته ست در این باغ
یدالله عاطفی در یک رباعی او را "بهار کرمانشاه "خوانده است:
بهــزاد بزرگـــوار کرمــانشاهی سر فــصل هنر، بهار کرمانشاهی
در رادی و مردی و فضل و کمال استــادی و افــتخار کرمانشاهی
بهزاد پاسخ می دهد:
بشکست نوای شوق، در نایِ هزار وز صرصر بیداد، نه گل ماند و نه خوار
با این دل افسرده و این جان نزار ما را که خزانیم، چه خوانی تو بــهار؟
و:
گر به پیری چون جوانان، شوخ و شیدا نیستم برگریـــزان خــــزانم، بی تمــاشا نیستم
و در قطعه ای با عنوان "ملال" می سراید:
مرغی سر خویش، زیر پر می خواهد نه نغمه، نه نایِ نغمه گر می خواهد
پاییز پــر از ملالِ خـــود را صد بار زین باغ و بــهار، بیشتر می خواهد
پیری هم به صورت طبیعی بر این ملال می افزاید. او در بیتی به زبان کردی پیری را عمر دروغین می نامد:
تاوانی جووانی وه چه په و بی، سرِ پیری ای عمرِ دروکانیه، باریگه وه شانم
یعنی:تاوان جوانیم در سر پیری به غارت رفت. این عمر دروغین، باری است بر دوشم.
در قطعه ای محلی و در وصف حال پیری خود می گوید این ملال از جوانی هم با من بود و البته آتش افروزی ستمکاران هم در آن نقش داشته:
نک و نالم همه مه ش از پیری و بیحالی نیس نق زدن بود هه ی از روزِ جووانی هنرم
تو خطِ دوز و کلک نیسه م و جا داره ئه گه سوخته از آتش بیداد گرا ، بــال و پرم
یعنی:
ناله هایم همه از پیری و بیحالی نیست .نق زدن از روزهای جوانی هنر من بوده.
در خط دوز و کلک نیستم و جا دارد چرا که از آتش بیدادگران بال و پرم سوخته.
از پاره ای از اشعار بهزاد مثل قطعه ی "وعده ی دیدار" چنین بر می آید که درد عشقی نا فرجام را چشیده:
در جایی می گوید:
با جور بی حسابش، وصل توام چو بخشد دیگر مــرا حسابی بـــا آســـمان نماند
نا کامی در این عشق در انزوای بیشتر و ملال شاعر مؤثر بوده است:
دم سردتر ار باد خزانم که نداده ست آغوش بهاری چو تو ، یک لحظه پناهم
در جای دیگر:
به راه عشق تو سر شد جوانی بهزاد تواش در این سر پیری ز در چه می رانی؟
در قطعه "مجموعه گل" از دفتر" یادگار مهر" اشارت صریح تری با نام و نشان (ولو مستعار) از این دلبر به دست می دهد:
آن که خواندیش بدان روی فریبا ، نرگس یک چمن سوسن و سوری است، نه تنها نرگس
آسمان دیدم از آئینه ی چشمش پیدا زیر چشمی ، نگهی کرد به من تا نرگس
بر گل روی وی، آن نرگس مخمور چراست گل به یک جای نمی روید اگر با نرگس
دوست می دارش از جان و دل اما بهزاد نیست با من به سر مهر، دریغا نرگس
این قطعه در 38 سالگی سروده شده ظاهراً این عشق تا زمان پیری از لوح دل زدوده نشده:
گفتی آیا به سرت عشق جوانی باقی است گیرم انکار کنم من، تو که دانی باقی است
دستم از کار فتاده ست ولیک از لب تو جای آن بوسه ی شیرین به نشانی باقی است
به هر حال هر جا که پای عشق به میان می آید، کلام بهزاد رنگ و بوی دیگری می گیرد:
گر نبازیم به سودای محبت، سر خویش سودِ عالم ، همه باشد به زیان من و تو
و:
بهزاد! دم ز عشق مزن در حضور شیخ کانجا زبان مهر و محبت بریدنی است
عاشقانه های محلی بهزاد هم شنیدنی است:
پیش پای هیچکه وخ نیز که تو مجلس حسن حوریم باشه، نمی تانه بنیشه سر جات
نیس او کفتر همساده ، لَوِ بان شما مرغ جان منه، پر می زنه هر روز به هوات
می زنم پیرنمه جر اَ دَسِ چا درکه ت که چرا ای همه می پیچه به دورِ پر و پات
آو چشمه ی سحره دیدم و آئینه ی دم صبح هیچکدام ای دل بی کینه ! نَوودن به صفات
یعنی:
پیش پای کس بلند مشو که در مجلس حسن، حوری هم نمی تواند سر جایت بنشیند.
کبوتر همسایه نیست که بر لب بامتان نشسته. مرغ جان من است که هر روز به هوایت پر می زند.
آب چشمة سحر و آئینه ی صبح را دیدم ؛ ولی ای دل بی کینه هیچکدام به صفای تو نبودند.
و در شعری کردی:
هه ی سه وزه کَژَل چاو، ثواوت بنویسن سه وزم بکه یه ی روژو بنه پا سرِ چاوم
ناوم وه قیامه ت، عه وه زی ناوی تو ئیشم تا گشت گونایْلِ تو بنویسن وه حِساوم
یعنی:
ای سبزه ی آهو چشم، ثوابکار شوی اگر روزی سبزم کنی و پا بر چشمم نهی.
عوض نامت در قیامت نام خودم را می گویم تا همه گناهانت را به حساب من بنویسند.
خود بهزاد هم می داند که تجرد در حال و هوایش تاثیر نامطلوب داشته:
چه بودی گر زِ بانگ زاد و رودی مرا هنـــگامه ای در خانه بودی
خروش کودکی گوشم بخستی فغان همسری ، خشمم فزودی
نشـــاط کودکان در خاطر من اگر بــودی غبـار غم، زدودی
چه خوش بودی ، چه خوش بودی اگر بود مرا در خانه زینسان، زاد و رودی
و باز:
از خویشتنم دل به فغان است بفرمای آن جلوه که بربایدم از خویشتن ای عشق
افکارش:
وطن پرستی نخستین مشخصه ی عقاید اجتماعی بهزاد است . به فرزندان وطن چنین خطاب می کند:
ترا می گویم ای فرزانه فـرزند که نعمت خواری از اَنعامِ ایران
نگر کز شومی جمعی کژ آئین رود زهــــر بلا در کام ایران
هم از سعی تو می باید رسیدن به درمان، گر رسد آلام ایران
دو عالم گــر فراموش تو گردد فـراموشت مـبادا ، نام ایران
قصیده ی "وطن من" او به همراه قصیده ی اخوان با عنوان "تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم "، جایزه ی بهترین شعر سال را به خود اختصاص دادند. اما بهزاد از پذیرفتن جایزه استنکاف کرد چرا که گفت من برای وطنم شعر گفته ام و منتی بر سر کسی ندارم. این حب وطن به حدی است که همشهری بهزاد، "علی اشرف درویشیان" در رمان "سال های ابری" او را طاعنانه پان ایرانیست و حتی فاشیست نام نامیده و بهزاد در زندگی نامه ی چند سطری اش در این باره بسیار مؤدبانه نوشته "آنان که بهزاد را می شناسند می دانند که وی به جنبش ملی شدن نفت و رهبر بزرگوار آن دلبستگی داشته . . . اما در گروه پان ایرانیست ها نبوده . نویسنده ی داستان باید بهانه ای دیگر برای ناسزاگویی می یافت".
کودتای 28 مرداد ، همان سرخوردگی و یاسی را نصیب او کرد که دچار اخوان و سایر روشنفکران آن زمان شد:
تا شحنه براریکه ی عزت گرفت جای کس را مجال نعره ی مستانه ای نماند
بومی گشـود بال ، در آفاق این دیـار خــالی ز شورِ شیون او خانه ای نماند
رفت آن که بود بخْرَد و پاک و بزرگوار جز پستی و پلیدی و دیـوانه ای نماند
آسودگی مــجوی و به آوراگی بــساز کایمن ز سنــگریز ستم لانه ای نماند
اخوان ـ به عکس تخلصش ـ بسیار نومید است ولی به هر حال از شکست قهرمانان ملی و اساطیریش حماسه می سازد و از زبان نقالان روایت های پهلوانی برمی سازد، اما کار بهزاد از نا امیدی هم گذشته و دل و دماغی برای حماسه سرایی ندارد:
دل شد همه تن دیده، که بتوانددید کز مشرق ما، کی به در آید خورشید
گفتم مَبُر امــید که تـــا من دیـدم از این افق شوم ، به جز شب ندمید
با این وجود کورسویی از امید در معدودی از ابیات بهزاد هنوز دیده می شود:
اینک پــسِ دیـــوار سحرگاه بنشسته به صد شوق و امیدم
بـــگریخته از وادی شب هـا در آرزوی صــبح ســپــیدم
بگشــای در خانه، خـــدا را ای صبح دل افــروز، به رویم
تا قصه ی شب هـای سیه را در مــحفل انس تــو بـگویم
او نیز مانند دوستش اخوان هر سازی که می بیند بد آهنگ است و مثل او به رنگ و نیرنگ آلوده نمی شود. در قطعه ای تحت عنوان" بیرنگی" می سراید:
نوایم جمله نفرین است و فریادم همــه نفرت مزن چنگم به تار دل، که سازی ناخوش آهنگم
حریفی سـاده اندیشم ولیک این نقش نوبازان به جـان کوشــند و نتوانند آلودن بــه نیرنگم
به رنگ خویشتن، بهزاد مفتونم که چون امید نه از رومم، نه از زنـگم، همــان بیرنگ بیرنگم
علاوه بر ایران، علاقه ای حافظ وار هم به دیار خود کرمانشاه دارد. به گونه ای که حتی در هنگامه ی بمبارن ها، شهر را خالی نکرد؛ از ترس آن که مبادا در جایی غیر از شهر خودش بمیرد و دفن شود. در جواب کسانی که از او می خواهند جان خود را از این ورطه خارج کند ، می گوید:
نکنــم زاد بـوم خــویش رهــا که گرامی تــرم ز مـــیهن نیست
گـــو بمــان و به نــام نیک بمیر چند گویی که جای ماندن نیست
و باز در باب ایران:
جایگاهی نیست بهزاد، از وطن خوش تر مرا گو نباشد گلشن فردوس، ایــرانم که هست
در قطعه ی "خاک ما "می گوید:
ای بسا خاکا که با خون، آبیاری کرده اند خاک ما را تا ز خصمان، پاسداری کرده اند
هر که ایران را، تیره روزی خواسـته ست روز روشن را بر او ، چون شام تاری کرده اند
و در ذم "صدام" در قطعه ای با عنوان "سردار قادسی" که به مناسبت آزادی خرمشهر سروده به ناگاه قریحه ی طنز این شاعر غمگین گل می کند:
ایران نـشود طعمه ی گـنجشک، عقابش صدام به خــود خندد و بـــغداد خرابش
در گوش وی اهریمن، افسانه بسی خواند تا برد بــه در، عاقــبت از راه صوابـــش
گاهیش سیاست گر با هوش و ذکا گفت گه رهبــر دنیـای عرب، کــرد خـطابش
زی کشور مـــا تاختن آورد بر ایـن مرز باران بلا ریــخت، ستـــمکاره سـحـابش
تنـــها نه ستم کرد به ایــرانی و ایــران یــاران عرب نـــیز، کشــیدنـد عذابــش
بــس خطه ی آباد که از صدْمَتِ صـدام بر بــاد فنا رفت، چه انـسان، چه دوابـش
زانــجا که ستــمکاره نمی پاید و بیداد ، کاخی است که بنهاد جـهان، پایه بر آبش
این شیوه دیو است که با هر که شود یار، نانــش ز دهان می بُـرد و می بَـرد آبش
از یــاد چنان رفت کــه دیگر نکند کس نه بـحث حضور و نه حدیــثی ز غیـابش
گر بــود ایــابش بــه سـرافرازی و عزت شــد همـقدم ذلت و ادبــار ، ذهــابـش
گرایش غالب بهزاد در شعر ، سیاسی نیست ولی اشارات سیاسی در خوری دارد، شعر معروف "غبار فتنه "( سال 52) از آن جمله است:
ای خوشا بانگی کزو آشفته گردد خواب ها تا مــگر موجی فــرا خیزد ازین مرداب ها
بر تنی، مویــی نمی جنبد ز تـاب کینه ای یاد باد آنْ از خروش و خشم ها، بی تاب ها
شهسوراران در غبار فتنه گم گشتند و رفت نامشان از یــادها ، تصویـــرشان از قاب ها
و در قطعه فریاد:
داد را دیده نمی رفت درین خواب گران بود فریــادی اگر در پــی هــر بیدادی
به اسیری نـــه چنان خوی گرفتم بهزاد که به یــاد آید از آزادیِ خویــشم یادی
و این خون حقیقت است که از گلوی او می چکد:
چون مرغ حق اگر ز حقیقت زنی دمی بهزاد! خون چکد همه شب از گلوی تو
بیماری خود و تب و شب را بهانه می سازد تا به خواهرش ـ که نگران سلامت اوست و بر حال زار برادر می گریدـ بگوید تا اشکش هدر ندهد و آن را نثار شب شکنان شیروش کند:
خواهرم، ها! به چــه می اندیشی به چراغی که شود صبح خاموش؟
من اگــر تــابِ تبــم بگــذارد ، می گمارم به پیامی دل و هوش
خبر این است که در خلوت شب اهرمــن گرم تبــه کاری هاست
اختــران دشمن تــاریــکی و او به دل از نورش، بیــزاری هاست
ناگزیر اختــرکان را همـــه شب می کشد در خون، بی هیچ گناه
ســرخی روی افـــق را بنـــگر خون آن بی گنهان است، بــه راه
تـــو در انــدوه که از هستی من بــامــدادان اثــری دیگر نیست
من در اندیشه که از خون کسان خون من هرگز رنگین تر نیست
(شب شوم – 1351)
و در یک دو بیتی می سراید:
هوای زنــدگی سردست بـــهزاد به خود لرزان، چو بیدیم از دمِ باد
فراغی نیست چشـم و گوش ما را ز بـــانگ مرگ و از دیــدار بیداد
در سوگ تختی می گوید:
دگر بــاره تهمینه، سهراب زاد دریغا دگــر بــاره سهراب مرد
تهمــتن ز رخش تـــکاور فتاد جهان شد به کام بد اخترْ شغاد
برفتـــی و ماندند بی یـــاوران به لب، شیــونِ ای دریـغای تو
به دست اجل، بوسه ها دادمی گرفــتی اجل گر مرا جــای تو
بهزاد در این روزگار غریب که بازار نفرت گرم است احساس غربت می کند:
گرمی بازار نفرت، سردی کانــون شوق می کند تعلیمْ دل را، گرم و سرد روزگار
اخوان در باب روزگاری که خزف بازار صدف را می شکند،گفته بود:
در این گلشن که دارد جلوه ی طاووس، هر زاغی همان بهــتر که باشد زیر بـــال و پر، ســر بلبل
و شاید به تاسی از اوست که بهزاد می گوید:
در این گلشن که هر خاری به دعوی، گردن افرازد گرفتـــم ســـرو آزادم، چــه جـای سرفرازی ها
بهزاد انساني معتقد و مذهبي است. قطعات مختلفي در باب مولاي آزادگان و متقيان حضرت علي (ع) دارد:
در دل از مهر تو دارم آفتابي، نيست غم اختري گر نيست در هفت آسمانم يا علي
ولي دينداري او بي هياهو و عاشقانه است:
نه عربده جو به مَســنَِدِ بيـــداديم نه عــــشوه كنان به منبر ارشاديم
زان ها كه دل خلق جهان شاد كند تـــنها به ولايت علي دلشــــاديم
و در باب حضرت فاطمه (ع):
دختي كه شود مام پدر فاطمه است وز حادثه شوي را سپر، فاطمه است
زن را مه و مــهر، همسري نتــوانند معــيار جلال زن، اگـر فاطمه است
دين بهزاد رنگ و بوي عارفانه هم دارد:
گر چه بس رنگ و جلا در كعبه ي گل ديده ام جلوه گاه ذات حق را، كعبه ي دل ديده ام
تاجــــراني در لـــباس زائـــران از هر ديـــار بـــر سر بازار دنـــيا، پاي در گل ديده ام
از جمله ي اين عارفانه ها قطعه زیر است:
دلم سيـــمرغ صحراي عـدم بود بـه افسونش در اين گيتي كشاندند
به شـــوق آشيان تـــا پـا نگيرد بــه راهش دانه ي عشقت فشاندند
كه ياد آور اين بيت از حافظ است:
من آدم بهشتيم، ليكن در اين سفر حالي اسير روي جوانــان مهوشم
هر چند بهزاد ذهن فلسفه پردازي ندارد، اما يكسره از آن هم بر كنار نيست و گاه خيام وار طرح سوالاتي مي كند:
ز دست كودكي، سنگي رهايم كه بي مقصد شتـابان در فضايم
خـدا را كيست آن داناي اسرار كه گويـد كیستم من وزكجايم؟
در قطعه اي تحت عنوان" طاسك لغزنده" خود را مثل موري مي بيند كه مي خواهد از طاسك ليزي خارج شود و نمي تواند:
سَيري است مرا به طيب خاطر نه، به زور از كوچــه ي زندگي به كاشــانه ي گور
پنــدار منـم اسيــر ايـــن دار غـــرور در طاســك لغزنده، اگــر بينــي؛ مــور
كه ناخودآگاه انسان را به ياد "كتيبه" ي اخوان مي اندازد:
دوستانش:
بهزاد را دوستان گرمابه و گلستان كم نبوده . اما بين ادبا بعضاً دلخوريهايي پيش مي آيد كه به ذم و قدح و هجو هم كشده مي شود. بهزاد در اين گيرو دارها هم يک استثناست؛ چرا كه جز به قول ليّن و محبت آميز و دلجويانه با اين دلخوري ها روبرو نمي شود. در قطعه اي محلي خطاب به "محمد جواد محبت" مي گويد:
تَنا نه تو كه بلبل باغ محبتي زاغم دلش اَ مثلِ مني سيره آجواد!
بهزاد از آجواد نداريم عزيزتر ته ويلمان اگه چه نمي گيره آجواد
معنی: تنها نه فقط تو -که بلبل محبتی- بلکه زاغ هم دلش از همچون منی سیر است . بهزاد از آقا جواد عزيزتر نداريم هر چند كه او تحويلمان نمي گيرد.
و خطاب به پرتو كرمانشاهي در قطعه اي كردي:
مه گه توايم له يه گ ارثِ باوگمان بسنيم كه ده سـمان بچته په ي چوو و چَقو پرتو؟
له دوور بوسُ خراويك بيه، جُــواو بشنو نه من كُچك خه م و نه تو بخه كولو پـرتو
وه ئاوُ ئاینه بَس دل وَ بي كَــسي بـــهزاد كه ئي دوانــه وه آيِم نيَــن دروو پــرتو
يعني:
مگر ارث پدرانمان را از هم مي خواهيم كه دستمان به چوب و چاقو برود پرتو؟
دور بايست و دشنامي بده و جوابي بشنو. نه من سنگ بيندازم و نه تو كلوخ، پرتو.
بهزاد از بي كسي به آب و آينه دل بست. چراكه اين دو به آدم دروغ نمي گويند، پرتو.
او اساساً اهل درگيري با كسي نيست:
گر چه در هيچ اصل و فرعي با كسي جنگي ندارم بـــاز نگذارند يـــاران بي نصيب از جنگ، مــا را
اميري فيروز كوهي را بسيار دوست دارد:
مي رســـد از طبع ســـرشار" اميرم" ، فيض ها ذره ام "بهزاد" ، از آن خورشيد تابان روشن است
ولي كسي را به اندازة اخوان نمي خواهد:
تــو اي بزرگ اوستـــاد سخن ور من از همگنان بيشتر دوست دارم
تـــــو آزاده اي و مـن آزادگان را ز هر بوم باشند و بر، دوسـت دارم
اميد است بنياد هستي و نه شگفت گر" امید "را اين قدر دوست دارم
و در سوگ او در قطعه اي با نام" شيرين قلندر" مي نويسد:
رفت آن شيرين قلندر زيـن سرا وز جمــالِ زنــدگي، فرّ و بــها
قصه گوي دردهــاي مـرد و زن لب فروبست اي دريـغا از سخن
شــادي دل، حاصل آيد با اميد هيچ دل يــارب مبــادا، نـااميد
قسمت معتنابهي از اشعار بهزاد " اخوانيات" است كه طي آن بهزاد و دوستانش مخاطبه هاي شاعرانه به هم داده و ستانده اند. از جمله با اميري فيروز كوهي، حبيب يغمايي، ابوالحسن ورزي، نواب صفا، افشار يزدي، جليلي بيدار، كيوان سميعي، قريشي زاده، پرتو كرمانشاهي، جيحوني، يدالله عاطفي، غلامحسين اميرخاني ، كابلي خوانساري، عبدالله جوادي، فرخ خراساني، شفيعي كدكني و ديگران.
در رثايش:
در سوگ بهزاد جليل قريشي زاده ، پرتو كرمانشاهي، يدالله عاطفي و ديگران سروده اند كه از آن ميان به قسمتي از قصيدة "يدالله عاطفي" اكتفا مي كنم:
زد شبيـــــخون خزاني‘ ناگــــهان بر نو بهارم ابر انــــدوهم سراپا، چـــون ننالم؟ چون نبارم؟
لذتي ديـــگر به جـان مي داد، شعر شـــكرينت چون"بهارم"،چون"اميرم"،چون"رهي"،چون"شهريارم"
گلــشن رنگين شعرت را "گلي بيرنگ" خواندي خــاكساري را تــو اوجي، اوســـتاد خــاكسارم
خط تو زيبا چو شعرت، شعرِ تو محكم چو رايت هســت هر يك گنــجِ گوهر، بـــه زِ دُرِّ شاهوارم
تو نظير كس نبودي جز خودت، در هر فرازي فــرد بودي، ليك گويي، رفـته از كف صد هزارم
پاســـدارِ قله ي آزادگـــي بودي كــه گفـتي هيــچ القـــابي نباشـــد غـــيرِ نــامم بر مزارم
در غمت "بهزاد" لبريزم زِ بغض و اشك و حسرت تا كــه جــان دارم، خــدا داند زِ داغت سوگوارم
يادش گرامي و روانش شاد باد.
2 مرداد 89
محمد امين مروتي
منابع:
1 – گلي بيرنگ( برگزيده شعرها) – 1381 انتشارات آگه
2 – يادگار مهر 1387 انتشارات آگاه
3 – فصل نامه گوهران شماره 17 خرداد 1387
[1] - مولانا می گوید :
ســـاعتی میــزان اینی ، ســـاعتی مــوزون آن بعد از این، میزانِ خود شو، تا شوی موزونِ خویش
[2] - تعبیری است از شفیعی کدکنی
[3] - "زِ بالش" اشاره است به جنبه ارثی خلق و خوی مورد نظر
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۶/۰۷ ساعت 13:18 توسط محمد امین مروتی
|