حس، عقل و جان
حس، عقل و جان
مولوی به سه مرتبه معرفتی در بشر قائل است:
اول مرتبة حس و اندیشه های روزمره که تابع هوای نفس است. دوم مرتبة عقل و سوم مرتبة جان یا روح.
عقل مانند برکه ای است که هوای نفس بر آن چندان خس و خاشاک می ریزد تا زلالی و پاکیش را بپوشاند. اما همین عقل به واسطة تقوی و عنایت الهی می تواند با روح یا جان متصل گردد. بنابراین عقل از سویی می تواند خادم نفس و تابع هوای نفس گردد و از سوی دیگر می تواند با تقوی و پرهیز خادم روح گردد. ابیات دفتر سوم از بیت 1826 به بعد حاوی همین معناست.
حس اسیر عقل باشد ای فلان عقل اسیر روح باشد هم بدان
دست بسته ی عقل را جان باز کرد کارهای بسته را هم ساز کرد
حس ها و اندیشه بر آب صفا همچو خس بگرفته روی آب را
دست عقل آن خس به یکسو میبرد آب پیدا میشود پیش خرد
خس بس انبُه بود بر جو چون حباب خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب
چونک دست عقل نگشاید خدا خس فزاید از هوا بر آب ما
در این بیت واژة "هوا "ایهام دارد . هم اشاره به هوای نفس دارد و هم به معنی باد است که خاشاک را از روی آبي عقل کنار می زند.
آب را هر دم کند پوشیده او آن هوا خندان و گریان عقل تو
چونک تقوی بست دو دست هوا حق گشاید هر دو دست عقل را
پس حواس چیره محکوم تو شد چون خرد سالار و مخدوم تو شد
حس را بیخواب، خواب اندر کند تا که غیبی ها ز جان سر بر زند
هم به بیداری ببینی خواب ها هم ز گردون بر گشاید باب ها
در واقع مولانا به عنوان راهکار تقوی را در مقابل هوا می نهد. هوا تو را و عقلت را به خدمت نفس در می آورد و از آن سو تقوی تو و عقلت را خادم روح و جان می کند.