گذر و گزاری در شاعران سبک هندی
گذر و گزاری در شاعران سبک هندی
امیری فیروز کوهی در مقدمه کلیات صائب تبریزی و در دفاع از سبک هندی، بی مهری نسبت به آن را عمدتاً به تذکره "آذر بیگدلی "موسوم به" آتشکده "نسبت می دهد که در آن از "سبک بازگشت" دفاع شده است.
در وجه تسمیه این سبک هم می گوید دلیل آن گرایش شاعران این دوره به مقیم شدن در دربار پادشاهان آل تیمور در هند بوده است ولی امیری می گوید بهتر است این سبک را اصفهانی بنامیم تا شائبه منشأ هندی برای آن ایجاد نشود.
فیروز کوهی ضمن نقد افراط در مضمون سازی های معما گونه در مقلدین بی مایه و زبان نشناس، حساب امثال صائب و کلیم را از این جماعت جدا می کند.
در سبک هندی دو صنعت تمثیل و تشخیص کاربرد فراوان دارد. نزد کلیم کاشانی هم به علاوه صنعت حسامیزی جای نمایانی دارد.
نقد سبک هندی :
بزرگترین نقدی که به سبک هندی وارد است تکلف در مضمون یابی و بدتر از آن در مضمون سازی است. چرا که نخستین ویژگی شعر این است که باید ترجمان صادقانه احساس شاعر باشد و تکلف با صداقت آبش در یک جوی نمی رود. ضمناً مضمون یابی از مضمون سازی قابل قبول تر است. در مضمون یابی شما یک ویژگی واقعاً موجود در یک پدیده را که کسی بدان توجه نکرده می یابید و به وساطت صنعتی به نام "تشخیص" آن را به دنیای آدم ها ربط می دهید . در مضمون سازی آن ویژگی واقعاً وجود ندارد و شما آن را به فلان پدیده تحمیل می کنید که در نتیجه بر میزان تکلف افزوده می شود.
نقد دیگری که به این سبک وارد است دیر یابی آن در مقام دریافت است. به درستی گفته اند آنچه را که نمی توان به زبان متعارف بیان کرد به زبان هنر و از جمله شعر می توان باز گفت. پس حسن هنر در آن است که چیزی افزون از زبان متعارف و معیار را بازگوید. اما در این سبک مضامین معما گونه ذهن خواننده را از معانی ساده هم منحرف می کند و لذت درک عوالم حسی شاعر را از ما می ستاند و به جایش لذت حل معما را می نشاند. نوعی تست هوش و محک زدن تیزهوشی جای حکمت شاعرانه را می گیرد. هر چند لذت گشودن معما جای خود را دارد ولی شعر البته چیز دیگری است و خواننده در وهله نخست از شعر انتظار سهیم شدن در عوالم روحی و عاطفی شاعر را دارد.
اما در مورد تک بیت ها پیچیدگی و تعقی در تک بیت هایی از این سبک که رنگ و بوی کلمات قصار را دارند- لطفی هم به آن ها داده است. چرا که فرصت تأمل در تک بیت بیشتر از غزل است . شاید به همین دلیل در سبک هندی بیشتر تک بیت ها که جلوه کرده اند .
صائب تبریزی
پدر صائب از تجار تبریز بود که مقیم اصفهان شد. صائب در اصفهان به دنیا آمد. به هند سفر کرد و در بازگشت ملک الشعرای دربار شاه عباس دوم شد.
امیری فیروز کوهی تعداد ادبیات صائب را تا صد هزار بیت می داند همایی این رقم را دویست هزار می گوید.
زندگی او در رفاه و عزت و دربار پادشاهان گذشت.
صائب از شعرای متقدم و معاصر به نیکی سخن گفته ولی ارادت خاص به مولوی داشته است.
وفات او در 1081 و عمر از 65 تا 71 بوده است.
امیری فیروز کوهی ضمن تاکید بر تقید صائب به آداب مسلمانی ، او را اهل شراب و قلیان و حتی تریاک می داند.
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را بر ما و خود ستم کرد، هر کس ستود ما را
چون موجة سرابیم، در شوره زار عالم کز بود بهره ای نیست، غیر از نمود ما را
چون خامة سبک مغز، از بی حضوری دل شد بیش روسیاهی، در هر سجود ما را
حضور دل نبود با عبادتی که مراست تمام° سجدة سهوست طاعتی که مراست
هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می کنند چهرة امروز، در آیینة فردا خوش است
از توبة شکسته، زمین گیر خجلتم این شیشة شکسته به راه کسی مباد
در حیرتم که توبه کنم از کدام جرم بیش از شمار، جرم و گناه کسی مباد
صائب! دلم سیاه شد از کثرت گناه این ابر تیره، پردة ماه کسی مباد
هزار جان مقدس، فدای تیغ تو باد که در گشایش دل ها عجب دمی دارد!
تو محو عالم فکر خودی، نمی دانی که فکر صائب ما نیز عالمی دارد
محو شد هر کس که دید آن چشم خواب آلود را هیچ کس این خواب را تعبیر نتوانست کرد
حلقة در، از درون خانه باشد بی خبر مطلب دل را، زبان تقریر نتوانست کرد
مانند نقطة خاک، هر چند بی وجودیم مسجود قدسیانیم، ما را که می شناسد؟
جایی که چکد باده ز سجادة تقوا سهل است اگر دامن ما تر شده باشد
بر باد دهد همچو حباب° افسر خود را بی مغز° اگر صاحب افسر شده باشد
لب های می آلود، بلای دل و جان است زان تیغ حذر کن که به خون تر شده باشد
همت مردانه می خواهد، گذشتن از جهان یـوسفی بایــد که بـازار زلیخــا بشکنــد
سنگین نمی شد این همه، خواب ستمگران می شد گــر از شکستن دل ها صــدا بلند
رحمی به خاکساری مـــا هیچ کس نکرد تا همچو گردباد نشـد گــردِ ما بلنــد
پیرانه سر، همای سعادت به من رسید وقت زوال، سایة دولت به من رسیــد
پیمانه ام ز رعشة پیری به خاک ریخت بعد از هزار دور که نوبت به من رسیـد
بی آسیــا، زِ دانه چه لــذت بــرد کسی؟ دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید
شمع حریم عشقم، پروای کشتنم نیست بسیار دیده ام من، در زیر پا سـر خویش
روزی که در گلستــان، انشای خنــده کردیــم دیدیم بر کف دست، چون شاخ گل، سر خویش
طفل می گــریـد چــو راه خانـه گم می کنــد چون نگریم من که صاحب خانه را گم کرده ام؟
به که در دنبال دل باشم به هر جا می رود من که صائب! کعبه و بتخانه را گم کرده ام
چرا ز غیر شکایت کنم، که همچــو حباب همیشه خانه خــراب هوای خویشتنم
مــا گل به دست خــود ز نهــــالی نچیــده ایـم در دست دیگران گلی از دور دیده ایم
خــاری نشـد آزرده به زیـر قــدم ما چــون سایة ابر از سر گلزار گذشتیم
چــون سایة مرغان هوا در سفر خاک آزار بــه مـوری نرساندیم و گذشتیم
عالم بی خبری، طرفه بهشتی بـوده است حیف و صد حیف که دیر خبردار شدیم!
دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را شد جهان پیر، همان روز که ما پیر شدیم
دل مینای می را می کنـد جــام نگــون خالی دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
در این وحشت سرا تا کی اسیر آب و گل باشم؟ مــرا راهی بـه ســوی عــالم بالا کــرامت کن
حضـــور گلشن جنت به زاهــد بــاد ارزانی مرا یک گل° زمین، از ساحت دلها کرامت کن
از نسیمی دفتر ایام بر هم می خـورد از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
ز بس که تلخی دوران کشیده ام صائب! دهان مار شــود تلـخ از گـزیــدن من!
یارب! از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده چشم بینا، جــان آگاه و دل بیــدار ده
مـدتی گفتار بی کردار کردی مـرحمت روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده
ریشه نخل کهنسال از جوان افزون تر است بیشتـر دلبستگی باشــد به دنیا پیــر را
چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما حضور قلب، نماز است در شریعت ما
روشن شــود چــراغ دل مـا ز یکدگر چون رشته های شمع، به هم زنده ایم
بلبلان در راه ما بیهوده می ریزند خار دیده ای از دامن گل پاک تر داریم مـا
رزق ما آید به پای میهمان از خــوان غیب میزبان ماست هر کس می شود مهمان ما
غیر از خدا که هرگز، در فکـر او نبــودی هر چیز از تو گم شد، وقت نمـاز پیداست
ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم وای بر خضر که زندانی عمــر ابــد است
نیست در عالم ایجــاد به جــز تیغ زبان بی گناهی که سزاوار به حبس ابد است!
چون شیـر مادر است مهیــا اگــر چه رزق این جهد و کوشش تو به جای مکیدن است
نقش پای رفتــگان، همـــوار ســازد راه را مرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است
این مــا و مــن، نتیجــة بیــگانـگی بــود صد دل به یکدگر چو شود آشنا، یکی است
در چشم پاک بین نبـود رسم امتیاز در آفتاب، سایة شاه و گدا یکی است
خـــامة نقــاش اگــر گــردد نسیم دلگشا غنچة تصویر، خندیدن نمی داند که چیست
هر که آمد در غم آبــاد جهان، چون گــردباد روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
حضور قلب بود شرط در ادای نماز حضــور خلق ترا در نماز می آرد
به هوش باش دلی را به سهو نخراشی به ناخنی که توانی گره گشایی کرد!
مهـر زن بــر دهن خنده که در بــزم جهان سر خود می خورد آن پسته که خندان باشد
چون نی ، نوازشی به لب خویش کن مرا زان پیش تر که بنـد من از بنــد بگسلد
دهــن خــویش به دشنام میالا هــرگز کاین زرِ قلب به هــر کس دهی، باز دهد
در دل صــاف نمــانــد اثــر تیغ زبــان زخم این آینه، چون آب به هم می آیــد
مرا روز قیامت ، غمی که هست این است که روی مــردم عـالم دو بـار بایـد دید!
بـر دشمنان شمردم، عیب نهانی خویش خود را خلاص کردم، از پاسبانی خویش
چشم گشایش از خلق، نبود به هیچ بابم در بزم بی سوادان، لب بسته چون کتابم
بــر فقیران پیشدستی کردن انصاف نیست میوه چون در شهر شد بسیار، نوبر می کنم
در سفیدی های مو، پیـری تلافی می کند آنچه ما از دل سیاهی با جوانی کرده ایم
خواب راحت، چشم چون داریم از مَهدِ لَحَد؟ ما که خواب خویش را در زندگانی کرده ایم
هر دم از مـاتم بـرگی نتــوان آه کشید چار تکبیر بر این نخل خزان دیده زدیم
لـذت نمـانــده است در آینــدة حیــات از عیش های رفتــه، دلی شــاد می کنیم
بر روی هم، هر آنچه گذاری وبال تو است جــز دست اختیار که بــر هم نهـاده ای
با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسرا جــز غــم روزی نــدارد روزی آمـــاده ای
سینه باغی است که گلشن شود از خاموشی دل چراغی است که روشن شود از خاموشی
کثــرت و تفــرقـه در عــالم گفتـار بــود که جهانی همه یک تن شــود از خاموشی
نیست جز داغ عزیزان، حاصـل پاینــدگی خضر، حیرانم، چه لذت می برد از زندگی!
شد از فشار گردون، موی سفید و سـرزد شیری که خورده بودیم، در روزگار طفلی
نظیری نیشابوری(متوفی به 1021)
از متقدمان سبک هندی که در دربار اکبرشاه در هند معروف شد و اشعارش مضامین عاشقانه دارد.
همیشه تــار و پــود کـار° ناهمــوار می بستم دل و دستم نبود و خویش را بر کار می بستم
نهال عمــر پیــوند تـو کردم، بر نشد حاصل ثمر می داد اگر این نخل را بر خار می بستم
نه پندم می دهد سودی، نه کارم است بهبودی دلی دارم که هــر امسال او پار است پنــداری
ننوشم تا قدح، بر من دری از غــیب نگـشاید کلیـد روزنــم در دسـت خمـّار است پنـداری
درس ادیب اگــر بــود، زمــزمة محبتی جمعه به مکتب آورد، طفل گریز پای را
هوای وصل کسی می کند که بلهوس است در آن دلی که محبت بــود، تمنــا نیست
نیـازارم ز خــود هــرگز دلی را که می ترسم در او جای تو باشد
دست طمع چو پیش کسان کرده ای دراز پل بسته ای که بگذری از آبـروی خویش
طالب آملی(متوفی 1036)
او هم از شاعران هجرت کرده به هند بوده است.
پیــراهنی از تار وفــا دوخته بـودم چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد
با آن که به گلزار جهان طــایر عطـــریم هـــرگز به پر و بــال نســیمی نپریدیم
هرگز به هوس، طرف لبی غیر لب خویش وان نیــز بــه تکلیفِ تأسف نگــزیــدیم
بلبل مستم که آهنگ فغــان گم کـرده ام صـد نـوا دارم به لب، اما زبان گم کـرده ام
نقــد بی نام و نشانی، مایة آســودگی است باعثی دارد که چون عنقا نشان گم کرده ام
افــروختن و ســوختن و جـامه دریـــدن پروانه ز من، شمع زمن، گل زمن آمـوخت
جان به لب دارم و تلخ است دهان، پنداری حرف شیرینی جان هم غلط مشهـور است
مرا کیفیت چشم تو کافی است ریاضت کش به بادامی بسـازد
زغارت چمنت بــر بهــار منت هـاست که گل به دست تو از شاخ تازه تر ماند
مردم ز رشک ، چند ببیتنم که جام می لب بر لبت گـذارد و قالب تهی کنــد
ببینم چو رخش، گریة شادی کنم آغــاز چون ابر که چشمش به بهار افتد و گرید
گر چه ابرم، ولی به سُنّت برق یک دهـن خنــده، آرزو دام
فصیحی هروی
می نوش و شاد زی، که زند خنده بر بهشت دوزخ ز یــک تــبسمِ عفــو خــدای مــن
بهشت را چه کند با غمْ آرمیدة او ز دوزخ از چه هراسد فراقْ دیدة او
من و سجود بت، از ایزدم مترسانید من آفــریدة عشقم، نه آفــریدة او
قدسی مشهدی ( م. 1056) به لاهور
دل دادن و سخن نشنیدن گناه من دل بردن و نگاه نکردن گناه کیست؟
کــو قاصــدی از کــوی او، تا در نثــار مقـدمش هر طفل اشک از دیده ام، بیرون دود جان در بغل
قدسی! نـدانم چـون شــود، ســودای بازار جــزا او نقد آمـرزش به کف، من جنس عصیان در بغل
نگذاشت به خواب عدمم شیونِ بلبل گل ریخته بودند مگر بر ســر خاکم
ذوق صحبت را غنیمت دان، وگرنه چون مژه تـا گشایی دیــده را، از هم جــدا افتاده ایم
سلیم طهرانی( متوفی به 1057) در کشمیر
جهان به جنگ فکنده است تاجداران را خــروس بــازی این پیـر را تماشا کن
خندة مستانه حد کیست در بـاغ جهـان محتسب اینجا دهان غنچه را بو می کند
چو تند باد حوادث شــود غبــار انگیــز پناه مردم بی دست و پا چو مژگان باش
کلیم همدانی
معروف به کاشانی ملک الشعرای دربار شاهجهان در هند متوفی به 1061 در کشمیر .
پیری رسید و مستیِ طـبع جوان گذشــت ضــعف تـن از تحمل رطل گـران گذشت
وضع زمــانه قــابل دیــدن دوبــار نیست رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت
حْب الوطن نگر، که ز گــل چشم بسته ایم نتـوان ولــی ز مشتِ خسِ آشیـان گذشت
طبــعی به هــم رسان که بسازی به عالمی یا همــتی کــه از ســر عالم توان گذشت
در کــیش ما ، تجرّد عـــنقا تمام نیســت در قیـــد نــام ماند، اگر از نشـان گذشت
بی دیــده راه اگــر نتــوان رفـت، پس چــرا چشم از جهان چو بستی از او می توان گذشت
بــد نـامـی حیــات، دو روزی نبـــود بــیش گویم کلیم! با تـو که آن هم چه سـان گذشت
یک رور صــرف بستن دل شـد به ایـن و آن روز دگـر به کنـدن دل از جهــان گــذشت
در کشور گلستان، گلبن اگر چه شاه است از گل گــرفته کاسه، باشــد گدای باران
ما ز آغاز و ز انجـام جهـان بی خبــریم اول و آخر این کهنه کتاب افتـاده است
قانـون گــرد بــاد بــود روزگــار را جز خار و خس، زمانه به بالا نمی برد
رحم در عالم اگر هست، اجل دارد و بس کاین همه طایـر روح از قفس آزاد کنــد
گر دل این مخزن کینه است که مردم دارند هـر که یک دل شکند، کعبه ای آبـاد کنـد
موجیم که آسودگی ما، عدم ماست ما زنـده به آنیم که آرام نگیــریم
طغرای مشهدی متوفی به 1078 در کشمیر
تا ابــد آدم نخوردی نیم گنـدم از بهشت در ازل خـوردی اگر یک جو غـم اولاد را
بی زر نمی توان یافت، جا در حریم کعبه در خانة خــدا هم، مفلس مکان نــدارد
غنی کشمیری متوفی به 1079 در کشمیر
از چرخ، بی مذلت، حاجت روا نگردد تا آبــرو نـریـزی، این آسیـا نگــردد
گشتیم زنده در گور، از بس در این غم آباد کــردیم خاک بـر ســر، در ماتم عـزیـزان
از بس که شعر گفتن، شد مبتذل در این عهد لب بستن است اکنـون، مضمـون تازه بستن
عزت شاه و گــدا، زیر زمیــن یکسـان است می کند خاک بــرای همـه کس جـا خالی
دانش مشهدی متوفی بعد از 1083 در هند
مصرع پیچانیم، از من اهل دانش! مگذرید عقده از دل واشـود پی به مضمونم بـریـد
مگذران عمر به عصیان که خجالت نکشی جـامـة عـاریتی ، پـاک نگـه بایـد داشت
ناظم هروی متوفی به 1081 در ایران
من ذره تر ز عشــق و تو خورشید تر ز حسن پــرواز خاطـرم بـه هـوای تـو روشــن است
ز من مشهــور تــر، بیتی ندارد دفتــر معنی به یاد صـد دل آیم، گر کند یک دل فراموشم
زبان شعلهْ ناظم! در دهان تــوست پنــداری سخن هــای تــو آتش می زند در پنبة گوشم
نامی از خویش در جهان بگذار زندگانی بـرای مــردن نیست
بیدل متوفی به 1133
به پیری هم نفهمیدیم افسوس که دنــیا، بـازی طفلانة کیست!
دیــدة انتــظار را، دام امیـــد کــــرده ام ای قدمت به چشم من! خانه سفید کرده ام
نـور جـان در ظلمت آبـاد بـدن گم کرده ام آه این یوسف که من در پیرهن گم کرده ام
حزین لاهیجی( 1103 ـ 1180)
ای وای بر اسیـری، کـز یـاد رفتـه باشـد در دام مانده باشـد، صیــاد رفتـه باشـد!
از آه دردنـاکــی، ســازم خبــر دلـت را روزی که کوه صبرم، بــر بـاد رفته باشـد
شادم که از رقیبان، دامن کشان گذشتی گو مشت خاک مــا هم، بر باد رفته باشد
آه از دمی که تنـــها با داغ او چــو لاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بــادا صیــدی کــه از کمندت آزاد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا مجنون گذشــته باشد فـرهاد رفتـه باشد
بیخــود از نشأة دیدار خــودی، می دانـم مست من! آینه را ساخته ای ساغر خویش
زلفت ز تمـاشـای دو عـالم، نظــرم بـست ای حـــلقة فــرمان تــو در گــوش نـگاهم!
دل ، داده پیامی که زبانْ محرم آن نیست خـــواهد به تـو گفتن لب خامــوش نگاهم
منبع:
مقدمه "امیری فیروز کوهی" بر کلیات صائب تبریزی