دریچه ای به شعر ضیاء موحد
دریچه ای به شعر ضیاء موحد
ضیاء موحد متولد 12 دی 1321 در اصفهان است. وی در سال 1348 در مقطع کارشناسی ارشد رشته فیزیک از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد و تحصیلاتش را تا مقطع دکترا در رشته فلسفه دردانشگاه لندن ادامه داد.
از آثار او میتوان به مجموعه شعرهای «مشتی نور سرد» (انتشارات اکنون/1380)، «غراب های سفید» (انتشارات نیلوفر/1369) و «بر آبهای نیلوفر» ( نشر آگاه/1354) و کتابهای درآمدى به منطق جديد، ۱۳۶۸، «شعر و شناخت» (مجموعه مقالههای ادبی/ انتشارات مروارید/1377)، «سعدی» (انتشارات طرح نو/1372) و «دیروز و امروز شعر فارسی» ،از ارسطو تا گودل، مقاله های فلسفی - منطقی، تهران: هرمس، تهران، 1382.، منطق موجهات، تهران: هرمس، 1381.، واژگان توصیفی منطق، (انگلیسی به فارسی)، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و تحقیقات فرهنگی، 1374. درآمدی به منطق جدید، تهران: علمی و فرهنگی، چاپ اول 1368، چاپ دوم 1373 چاپ پنجم 1383 اشاره کرد.
سایر آثار:
مقاله های فلسفی - منطقی، تهران: اکنون، 1378.
منتقدان فرهنگ، ترجمه از اثر ماتیو آرنولد تا لزلی جانسون، تهران: طرح نو، تهران، 1378.
نظریه ادبیات، ترجمه از اثر رنه ولک و استین وارن، (با همکاری پرویز مهاجر)، تهران: علمی و فرهنگی، 1373.
ترجمه کتاب شاعران، ریکله، تراکل، سلان، تهران: روشنگران، 1372. 1380.
کتاب "آوازهای آبی" برگزیده چهار دفتری است که قبلا نشر شده اند و تعدادی شعر نشر نشده و جدید. این کتاب دو زبانه است و به نظر می رسد ترجمه انگلیسی عنوان کتاب به جای (songs of the blue) باید(blue songs) باشد چرا که "آبی" صفت "آواز" است نه صفت خواننده آن آواز.
موحد فیلسوفی شاعر است و مشرب فلسفی او در نگاه شاعرانه اش تاثیرگذار بوده است.
نظریه شعری موحد:
ضیاء موحد در پاسخ این سوال که چرا شعر می گوید، در مقدمه کتاب آورده است که شعر "آواز" آدمی است ( به عنوان کتاب توجه کنید) چنان که پرندگان هم نیاز به خواندن آواز دارند و این نیاز، نیازی به دلیل و منطق ندارد.
به نظر او کار شاعر آیینه داری عالم و آدم است:
شاعر!/ جهانی بی تو خاموش است/آیینه ها را بیدار کن
و شعر نگریستنِ شاعرانه به اشیاء است نه پر گویی معمولی در مورد اشیاء معمولی:
شاعر!/ اشیاء را پر از شعر کن ؟/ نه شعر را پر از اشیاء
گفتم که تعلق خاطر موحد به فلسفه و منطق در نگاه شاعرانه اش به دنیا نیز بازتاب دارد و کلام او را مجمع گره خوردگی خیال و عاطفه و اندیشه گردانده است. مثلا قطعه " غراب"،بیانیه ای طنزآلود و فلسفی علیه صادر کنندگان احکام جزمی است. یا قطعه "می توانست نباشد" دقیقا متاثر از افکار "هایدگر" است که مسئله اصلی فلسفه را نه "موجود" که خود " وجود" می دانست.
در باب شعر متعهد، موحد معتقد است که شعر نباید هدفی خارج از خود داشته باشد و گروگان مصالح و مصلحت های سوداگرانه و تاجرانه قرار گیرد :
زیرا که شعر گفتن کاری است بی فایده / و شعر باید بی فایده بماند/ تا از میان این همه سوداگر/ جان به در برد...
در مصاحبه ای می گوید:"تعریف کانت از هنر، لذتی است که معطوف به غرضی نیست و بنابراین اصلاً جنبه پراگماتیستی ندارد. به عنوان مثال کانت میگوید اگر شما گل بخرید و به کسی هدیه کنید، به گل به عنوان یک شیء هنری نگاه نکردهاید اما اگر به گل به دلیل گل بودن و زیبایی آن نگاه کنید آنوقت شما یک تجربه هنری داشتهاید.:
تصویر سازی:
تصویر سازی و نگاه دیگرگونه در پدیده های طبیعی در شعر موحد جایگاه نمایانی دارد. مثل قطعه "پاییز" که درختان برگریز به هیات صلیب هایی جلوه گری می کنند که انگار حین وزش باد، به سوی هم خم می شوند. تو گویی می خواهند با در آغوش کشیدن یکدیگر، لختی خود رابپوشانند.
.... برگ های فراوان/ مرگ های آسان/ با آغوش هایی به هیئت صلیب/ به جانب هم می گریزیم/ آه درختان پاییزی!
در یک پاییز دیگر حس شاعرانه اش گل کرده ولی کلامی وفق حال بر زبانش جاری نمی شود جز آن که:
بر زمین همین طور شعر ریخته است/ و باد /آن ها را گم و گور می کند
در قطعه " رجز" ، شاعرِ مست، برگی را لمس می کند و در همان زمان برف می بارد و رجزخوانان حس می کند این دست او بود که زمستان را آغاز کرده و ضمن این تصویر پردازی ناب و غریب، از سرما و اندوه درون خود هم پرده بر می دارد:
از میکده به شب در آمدم/ پاییز در زیر سایه برگی کوچک مانده بود/ بر انتهای شاخه بیدی عریان / در ماهتاب، مستی، دستی جنباند/ و زمستان آغاز شد
گفتم تصویر سازی را باید از ویژگی های اصلی شعر موحد به حساب آورد. در اشعار وی پدیده های طبیعی به هیاتی دیگرگونه، غیر عادتمند و نامتعارف ظاهر می شوند. در قطعه"غروب" تصویری کامل از غروب با تمام جزئیات به دست می دهد و در " بر پیش خوان جنگل" آواز زنگدار و مستمر زنجره ها را حاکی از پربودن پیمانه ها شان می داند و حسرتی شاعرانه از تهی بودن جام خودش:
مي بافند و مي بافند/ شب مي بافند و روز مي بافند/ زنجير سبز خود را/ بر پيشخوان جنگل/ پيمانه هاي سرشار اينانند/ پيمانه ها كه ما را مي نوشند/ مي خوانند و مي خوانند/ شب مي خوانند و روز مي خوانند/ انبوه سبز ناپيدا/ و من/ در حسرت هميشه ي يك جام/ يك جام سرخ با خيام
و توصیفی زیبا از طاووس و دعوت به حیرت و سکوت در این همه زیبایی:
تاجی برسر/داغی بر هر پر/خرامان/ چتری گشوده به حیرت/سکوت/ با هزاران پر رنگین
مضامین شعر موحد:
علاوه برتعلق خاطر خاص شاعر با طبیعت، اندوهی پررنگ و عشقی کمرنگ تم های تکرار شونده شعر موحدند:
اما مثل بسیاری از شاعران که از تنگنای کلام نالیده اند، او هم خزیدن به دامن سکوت را ملجا نهایی می داند چرا که زبانی را که عمق این اندوه و عشق را بازنماید، پیدا نمی کند. در ستایش خاموشی و نارسایی زبان قطعه زیبا و رسایی دارد:
مرا كه خاموشي مرهم است/ كلام چيست/ اگر نه پوشش شفافي بر زخم هاي عريان؟/ در اين جهنم پر واژه/ چه دير دانستم/ بهشت من/ خاموشي است
برغم تعلق خاطرش به سعدی، موحد خودش شاعر شادی نیست و رد پای غم واندوه نهان و آشکاری غالبا در شعر او پیداست تا آنجا که به روشنی سپیده دمان هم شک می کند:
هر چند رنگ از یقین شب/ در التهاب نور/ دمادم می پرد/ و عطر شمعدانی/ هر لحظه سرخ می شود و سرخ تر/و پلکان و ایوان را نور/ تر کرده است/اما/ چیزی است در سپیده که مشکوک است.
و هشدار می دهد که آرامش آبی فریبی موقتی است در جایی که قاعده بر طوفان است:
هشدار / این آرامش آبی / با رنگ در رنگ پرندگانش / ماهیانش/ فریبت ندهد / دریا / تنها وقتی طوفانی است راست می گوید
به انسان امید چندانی ندارد. در قطعه"دریغ از هیچ " موحد انسان را به کرم خاکی مغروری مانند می کند که در حالی که خود دملی چرکین بیش نیست ،خود را مالک الرقاب و وکیل وصی عالم و عالمیان می داند و ای کاش هیچ نبود و وجود نداشت تا با کیسه چرکینش دنیا را نیالاید:
کبر کم کن/ کرم خاکی/ کبر کم کن/ چشم دیدن آفتابت نیست؟/ می دانم وگرنه/ کیسه ات از چرک وخونابه آکنده نبود./ دریغ از هیچ/ هیچ خاکی پاکیزه/ کرم خاکی/ توهیچ هم نیستی/ از گنداب وتاریکی می گذری/ آماسیده ومتورم که:/ این منم!/ و لولیدن ناموزونت را/ هنری تازه می پنداری/ حیف از کف کفش کهنهّ رهگذری/ که بی اعتنا/ دملی را که تویی/ می ترکاند / کبر کم کن/ کرم خاکی
با این وجود آرزوی سرودن شعر ناممکنی "در ستایش لبخند و سلام" کماکان دست از جانش برنمی دارد:
شعری/ -خدای را-/ شعری/بی: "من دلم گرفته"/ با: آنچه هست و نیست/ همین زندگی/ شعری در ستایش از یک لبخند/ یک سلام/ و لذتی که دارد یک جرعه چای گرم/ همراه یک رباعی خیام/ شعری با آفتاب اول هر مصراع/ و باغی از شکوفه در آخر/ شعری برای این نزدیک/ نزدیک تاب کودک در پارک / شعری که کودکان را بازیگوش تر کند/ شعری که لاله ها را آبی کند/ هوا را سبز/ چین کاغذ را صاف/ دیری است/ از رقص جام باده و زلف یار/ میدان شعر را خبری نیست/ شعری-خدای را- شعری عاشقانه/ شعری ناممکن در این دیار(شعری چنین میان میدان)
شاعر اجازه نمی دهد اندوه بی کرانش یکسره میدان را بر مضامین عاشقانه تنگ نماید و بلکه با کمک به عشق به کار اندوه زدایی همت می گمارد:
در آغاز ، جهان آبی نبود/ تو در آن نگریستی/ و آسمان ، ابرش را بارانید / و دریا ، توفانش آرامید/ چشمانت را از من مگیر/ تا اندوهم را بگریم .
صحبت از چشم محبوبی است که تماشای آن، اندوه و ناآرامی را می زداید و می پراکند. تا آسمان دل عاشق بار دیگر آبی و آفتابی شود. برای موحد نیز همانند شاملو آبی رنگ عشق است: آی عشق آی عشق چهره آبیت پیدا نیست....
ایضا یادآور این قطعه از شاملو:
نگاهت/ شکست ستمگریست ــ/ و چشمانت با من گفتند/ که فردا/ روز دیگریست ــ/آنک چشمانی که خمیرْمایهی مهر است!/ وینک مهر تو:/ نبردْافزاری/ تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.
یا این شعر:
تو را در آب بايد ديد ،/ و معناي تو را در واژه هاي ناب ،/ جهان تار است در چشمي كه غافل باشد از چشمت ،/ نگاهت را مگير از من ...
در قطعه ای با نام"سکوت" همه چیز را به نام معشوق می نامد تا نامش را از نامحرمان گم کند و در عین حال همیشه با او باشد. چنان که مولانا می گوید:
آن زلیخا، از سپندان تا به عود نام جمله چیز، یوسف کرده بود
نام او در نام ها ، مــکتوم کرد محرمان را سـرّ آن ، معلوم کرد
بامها را نامیده ام/ آسمان ها را نامیده ام/ اکنون/ نام تمام بامها را میدانم/ نام تمام آسمانها را میدانم/ و در کنار برکه ی پر آفتاب و کبوتر/ خاموش ایستاده ام/ نامت را پنهان کرده ام/ تا تمام نامها صدایت کنند.....
منابع:
آوازهای آبی (گزیده شعرهای ضیاء موحد).نشر هرمس.سال 1390
ویکیپدیا