مولانا و نظام علت و معلولی

مولانا می گوید دل هایی را که گرفتار ما و منند با صفت (نَعت) سخت تر از سنگ (اشدُ قَسوَه) توصیف می کند:

آنچنان دل ها که بُدشان ما و من           نعتشان شد: بَل اشَدُ قَسوتا

اما ادامه می دهد اگر خدا بخواهد همین دل های سخت را نرم می کند چرا که شرط عطا و دهش او، قابلیت و شایستگی نیست:

چارة آن دل، عطای مُبدلی است                 دادِ او را قابلیت ، شرط نیست

بل که شرطِ قابلیت، دادِ اوست                   داد لبُّ و قابلیت هست، پوست

یعنی خداوند مُبدل (تبدیل کننده و تغییر دهنده) است و خودِ قابیلت و شایستگی هم معلولِ عطای اوست.

عطا اصل است (لُب) و قابلیت فرع(پوست) . چنان که عصا قابلیت تبدیل به اژدها را ندارد و دست نورانی نیست(اشاره به ید بیضای حضرت موسی)  ولی اگر خدا بخواهد خرق سبب و عادت می کند:

این که موسی را عصا، ثُعبان شود      همچو خورشیدی ، کَفَش رخشان شود

نیست از اسباب، تصریفِ خداست       نیست هــا را قابلــیت از کجاست؟

عامل هست شدن و بوجود آمدن نیست ها و معدوم ها، قابلیت نیست . معدوم قابلیتی برای موجود شدن ندارد:

قابلی گر شرطِ فعلِ حق بُدی     هیچ معدومی به هستی نامدی

مولوی ادامه می دهد اما اراده خداوند این است که سنت الهی در اغلب احوال از طریق اسباب جاری شود و اگر معجزه و خرق عادتی هم هست برای آن است که یادمان باشد اسباب هم وسیله اند و سبب اصلی اوست.

سنّتی بنهاد و اسباب و طرق                طالبان را، زیر این ازرَق تُتُق[1]

بیشتر° احوال، بر سنّت رود                   گاه قدرت، خارقِ سنّت شود

سنت و عادت نهاده با مزه                    باز، کرده خرقِ عادت، معجزه

مولوی ادامه می دهد جاری شدن سنن از طریق اسباب را خدا برای این نهاده که انسان ها بدانند از چه راهی به مقاصد و مقصودهایشان برسند. پس اگر به اسباب اعتقاد دارید اشکالی ندارد به شرط آن که این اسباب ، باعث عزلِ و نادیده گرفتن سبب حقیقی یعنی خداوند نگردد.

ای گرفتار سبب! بیرون مَپر         لیک عزلِ آن مُسَبّب، ظَنّ مبر

هر چه خواهد آن مسبب، آورد      قدرت مطلق ، سبب ها بر دَرَد

لیک اغلب بر سبب راند نَفاذ         تا بداند طالبی، جُستن مراد

چون سبب نبود، چه ره جوید مُرید؟                     پس سبب در راه می باید پدید

دیده ای باید، سبب سوراخ کُن                            تا حُجُب را بر کَند از بیخ و بن

تا مسبب بیند اندر لامکان                                   هرزه داند جهد و اَکساب و دکان

از مسبب می رسد هر خیر و شر                           نیست اسباب و وسایط ای پدر

مولانا اشعری است و بر خلاف معتزله بر نظام علی تاکید ندارد ولی در این ابیات از اشعری گری ارتدکس، عدول می کند و نظام علی را سنت الهی می داند و اعتراضش بر اشاعره منحصر به این می شود که توجه آن ها به اسباب، مسبب اصلی را از نظرشان پنهان می کند که البته ایراد واردی هم نیست و معتزله هم به سبب اصلی باور دارند. اشاعره به غلط گمان می کردند که اعتقاد به نظام علی جای را به خداوند به عنوان اول و آخر تنگ می کند.

اما اعتراض دیگر اشاعره بر معتزله این بود که معتزله می گفتند اقتضای عدالت حق این است که داد و دهش و عطای حق به امری تعلق گیرد که لیاقت و قابلیت این عطا را داشته باشد. اشاعره می گفتند خود این قابلیت و لیاقت را هم خود حق داده و با ایراد این انتقاد جدی و مهم در اینجا بحث به بن بست می رسید که از طرفی مقتضای عدالت، دهش بر مبنای قابلیت است و از طرفی مسبب تفاوت در این قابلیت ها هم باز خداست و اگر چنین است ، باز عدالت خود زیر سوال می رود.

عرفا جواب مناسبی به این شبهه داده اند که خداوند نه بر مبنای عدل بلکه بر اساس کرم و رحمت و عطای بی سبب عمل می کند که امری فراتر از عدل و قابلیت است.

زمانی که بحث به لحاظ عقلی و نظری به نوعی از بن بست برسد، جا دارد پای معیارهای عملی و پراگماتیستی به میان آید و قضاوت نهایی بر مبنای جواب این سوال صورت گیرد که کدام اعتقاد برای سلامت و بهداشت روان بشر مفیدتر است؟

خطر تفکر اشعری توجیه بی مسئولیتی و بی عملی به بهانه جبر است اما عرفا در مقابل جبر انفعالیِ کاهلان و تنبلان، جبر فعال عاشقانه را می گذراند و متحرک  و پر انرژی بودن از سر عشق را پیش می نهند ، ضمن آن که همه چیز را با واسطه و بی واسطه از او می دانند. این که مولوی می گوید خیر و شر از مسبب می رسد به همین معنی است که همه چیز کار خداست و از منظر عارفانه بد و خوب و عدل و ظلمی وجود ندارد بلکه کرم و بی دلیل و بخشش بی رشوت و فیض بی سبب در کار است که ریشه در عشق دارد چرا که عشق هم داد و دهش بی مناسبت و بی دلیل است نه دادن به استحقاق که آن عدل است و این کرم.

که فتوت دادن بی رشوت است       پاکبازی خارج هر ملت است

در اینجا هم منظر عارفانه افقی فراتر از اعتزال و اشعری گری و مباحثات کلامی را می گشاید که تا حد زیاد و قانع کننده ای چاره ساز و گره گشاست.

                                                              8/8/91        

 



[1] :تتق: سراپرده-چادر