یادی از "شازده کوچولو"

"آنتوان دوسنت اگزوپری" نویسنده و خلبان معروف فرانسوی (متولد در سال 1900 و متوفی در بحبوحه جنگ جهانی 1944) هواپیمایش توسط نازی ها سقوط کرد. معروف ترین کتابش شازده کوچولو، نقد جانانه ای است از دنیای آدم بزرگ های مسخ شده ای که زندگی کردن حقیقی را فراموش کرده اند. او از بچگی به نقاشی علاقمند بود ولی آدم بزرگ ها از آن منعش کرده بودند. نقاشی برای بچه ها عرصه ای برای رشد آزاد تخیل است. اگر در کودکیش نقاشی مار بوآیی را می کشد که فیلی را بلعیده و هیچ یک از بزرگترها آن را تشخیص نمی دهند، به خاطر آن است که قوة تخیل آدم بزرگ ها زوال یافته و در مقابل اگر جعبه ای می کشد که گوسفندی در آن پنهان است و شازده کوچولو آن را قبول می کند، به خاطر تخیل خلاق اوست.

 مشکل اصلی آدم بزرگ ها کمیت زدگی آن هاست:"آدم بزرگ ها ارقام را دوست دارند... اگر به آن ها بگوئید من خانه زیبایی دیدم یا کبوترانی برر پشت بامش نمی توانند آن را مجسم کنند ولی اگر به آن ها بگوئی یک خانه صد هزار فرانکی دیدم به صدای بلند و خواهند گفت به به چه خانه قشنگی!" . ولی" آن که معنی زندگی را فهمیده و به اعداد می خندد." در واقع آدم بزرگ ها به حواس خود و دیده ها و شنیده هایشان استفاده نمی کنند بلکه به ارقام دل خوش می کنند ولی "نباید از آن ها رنجید و بچه ها را باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند." آن ها مشکل دارند چون زندگی حسی را فراموش کرده اند.

شازده کوچولو جدیت آدم بزرگ ها را هم به باد انتقاد می گیرد:" آدم هایی که هرگز گلی را نبوییده اند و به ستاره ای نگاه نکرده اند و کسی را دوست نداشته اند و کاری به جز جمع کردن بلد نیستند."  اما او با جدیت و دلسوزی تمام باز شدن توام با ناز و کرشمه غنچه ای را دنبال می کند.

شازده کوچولو در طول سفرش پادشاهی را می بیند که همة مردم برای او رعیت هستند و دلخوشیش فقط این است که فرمان بدهد و همین طور در سیاره ای کسی را که مشغول شمردن سیاره هاست و فکر می کند با این کار مالک آن ها می شود و میخواره ای که می نوشد تا فراموش کند، جغرافی دانی که از دفتر کارش بیرون نمی رود و فقط مشاهدات دیگران را ثبت می کند.

بزرگ ترین درس را روباه به او می دهد و آن تفسیری است که از اهلی کردن به دست می دهد. اهلی کردن کسی یعنی ایجاد و ارتباط خاص با او و روباه از شازده کوچولو می خواهد او را اهلی کند و روباه اهلی کردن را به او یاد می دهد. اهلی کردن به حرف زدن نیست چرا که زبان سرچشمة سوء تفاهم است. اهلی کردن مستلزم صبوری و سکوت و خدمت کردن است. روباه به او یاد می دهد که "آنچه اصل و مهم است از دیده پنهان است" و این چیزی است که آدم ها نمی دانند چون قوه تخیل ندارند و نمی دانند زیبایی ستارگان به گلی است که درون یکی از آن هاست. انگار همه ستاره ها به گل نشسته اند. یا گوسفندی که توی جعبه است و تو آن را نمی بینی و چیزی که بیابان را زیبا می کند چاهی است که در گوشه ای از آن پنهان است.

شاهزاده ما فروشنده قرص های رفع تشنگی را ملاقات می کند . هر قرص برای رفع تشنگی یک هفته کفایت می کند و کسی که این قرص ها را استفاده می کند وقتش آزاد می شود ولی با این وقت آزاد و اضافی چه می خواهد بکند؟ شازده کوچولو می گوید اگر من به جای چنین شخصی باشم آرام آرام به چشمه می روم تا رفع عطش کنم.

انسان کمیت زده، پنج هزار گل سرخ را در باغچه ای می کارد و گلی را که می خواهد در میان این همه گل پیدا نمی کند. چون از فرط فراوانی هیچ فرقی با هم ندارند. اما شازده کوچولو قدر گلش را می داند چرا که آن را اهلی کرده و برای او این گل با همه گل های دنیا فرق دارد. هر چیز باید اهمیت خودش را داشته باشد، مزة خود را داشته باشد. آدم باید طوری آب بخورد که انگار در یک بیابان در اوج عطش از چاهی بیرون کشیده . همه چیز باید اهلی شود و علقه و علاقه ای با ما داشته باشد. به همین علت در بیابان هم شازده کوچولو احساس ملالت و مرارت نمی کند.

داستان شازده کوچولو پایان غمگینی دارد . شازده کوچولو ناپدید می شود و ظاهراً با نیش ماری از پای در می آید ولی کماکان نویسنده منتظر بازگشت اوست.

 

ملاقات نویسنده و شازده کوچولو متعاقب سقوط هواپیمای او در بیابانی در آفریقا صورت می گیرد و ظاهراً تنهایی و مشقاتی که خلبان در آن بیابان بدان ها دچار می شود، او را به دنیای تخیلات شیرین مربوط به این شازده کوچولو می کشاند تا بتواند سختی آن شرایظ را تاب آورد. جایی که آدم بیش از هر چیز به یک همدم و یک دوست نیاز دارد تا به او انرژی بدهد و این امر به کمک یک تخیل خلاق و بازگشت به صفا و سادگی دوران کودکی میسر است که حل مشکلات آسان تر از امروز می نماید. داستان شازده کوچولو به دلیل لطافت و سادگی اش به تمام زبان های مهم جهان ترجمه شده و گفته شده پس از کتب مقدس ، بیشترین تیراژ و چاپ را داشته است .                                                        24/4/91