مخلص بحث جبر و اختیار
مخلص بحث جبر و اختیار
از منظر قرآن:
از نظر قرآنی آسان ترین کار استناد به آیات مورد نظرمان است. جبری و اختیاری هر دو می توانند نصوص صریحی از آیات کلام الله را شاهد بر ادعای خود بگیرند ولی چشم بر آیاتی که دلالت بر موضع مخالفشان دارد ببندند؛ کاری که اشاعره و معتزله عملا هم کرده اند. اشاعره چشم بر آیاتی از قبیل" لیس للانسان الا ماسعی" و" ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر ما بانفسهم " می بندند و معتزله چشم بر آیاتی که از مهر زدن بـر چــشـم و دل و گـوش کفار می گوید و آیـاتی که می فرماید هرکه را بخواهیم رستگار می کنیم و هرکه را نخواهیم گمراه. "تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ" "فمن شاء فلیومن و من شاء فلیکفر (کهف، ۲۹)"
امام فخر رازی چاره را در ارجاعِ مسئله به عقل می یابد و می نویسد:"هر یک از خداوندان مذاهب ادعا میکنند که آیات موافق با مذهب او، محکم است و حال آنکه آیات موافق با قول خصم او، متشابه است. از اینجاست که معتزلی میگوید "فمن شاء فلیومن و من شاء فلیکفر (کهف، ۲۹)"، محکم است، و این که میگوید" و ما تشاء ون الا ان یشاء الله رب العالمین (تکویر، ۲۹)"، متشابه است. و سنی[اشعری] امر را درباره آن قلب میکند... و باید دانست که تو در دنیا طایفه ای نمی بینی الا این که آیات مطابق با مذهب خودشان را محکم میخوانند، و آیات مطابق با مذهب خصم شان را متشابه می شمارند. ...... نزد جمهور مردم این است که هر آیهیی موافق مذهب ایشان باشد، آن آیه محکم است، و هر آیهیی که مخالف مذهب ایشان باشد، آن متشابه است."
و در تفسیر آیهی ۲۸۶ [1]سوره بقره نوشته است:
"... پس در می یابیم که در آیه، ناچار باید تأویلی باشد، و در آن چند وجه است: یکی که آن صواب تر است، این است که ثابت شده است هرگاه میان امر قاطعِ عقلی و ظاهرِ سمعی تعارض پدید آید، یا باید هر دو را تصدیق کرد، و آن محال است، زیرا آن جمع میان دو نقیض است، و یا باید هر دو را تکذیب کرد، و آن نیز محال است، زیرا آن به مثابه ی ابطال دو نقیض است، و یا باید حکم قاطع عقلی را تکذیب کرد و ظاهر سمعی را ترجیح نهاد، و این، مایه ی راه یافتن طعن در دلائل عقلی می گردد، و هر گاه چنین باشد، توحید و نبوت و قرآن، باطل می گردد. و ترجیح دلیل سمعی نیز مایه ی قدح در دلیل عقلی و سمعی با هم می گردد، پس باقی نمی ماند جز این که به صحت دلایل عقلی قطع کنیم، و ظاهر سمعی را بر تأویل حمل کنیم. و این کلام، همان است که معتزله در دفع ظواهری که اهل تشبیه بدان تمسک می جویند، همواره استناد می جویند ." (امام فخر رازی، تفسیر کبیر، مفاتیح الغیب، ترجمه علی اصغر حلبی، انتشارات اساطیر، جلد هفتم، ص ۳۰۰۷ ).
از نظر غزالی هم در مواجهه و مقابله ظاهری شرع با عقل، بايد جانب عقل را گرفت چرا كه این عقل ماست که اصلِ توحيد و نبوت را پذيرفته است: "عقل حاکمی است که هرگز معزول نمیشود و شرع شاهدی است که مُزکّی و مُعدّل است." (غزالی، المستصفی من علم الاصول، چاپ مصر، جلد اول) .
و عقل به ما می گوید خداوند نمی تواند از انسان مسلوب الاختیار، تکلیف بخواهد. در نتیجه با معیار غزالی و فخررازی آیات مبنی برجبر را متشابه می گیریم و تاویل می کنیم و آیات مبنی بر اختیار را محکم می گیریم. مثلا در تاویل مهر نهادن بر قلوب آن را بر تعدی و ستمکاری خود انسانهای متعصب حمل می کنیم . چنان که در قران هم آمده است:
ثُمَّ بَعَثْنَا مِن بَعْدِهِ رُسُلاً إِلَى قَوْمِهِمْ فَجَآؤُوهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانُواْ لِيُؤْمِنُواْ بِمَا كَذَّبُواْ بِهِ مِن قَبْلُ كَذَلِكَ نَطْبَعُ عَلَى قُلوبِ الْمُعْتَدِينَ ﴿74ـ يونس ﴾ آنگاه پس از وى رسولانى را به سوى قومشان برانگيختيم و آنان دلايل آشكار برايشان آوردند ولى ايشان بر آن نبودند كه به چيزى كه قبلا آن را دروغ شمرده بودند ايمان بياورند اين گونه ما بر دلهاى تجاوزكاران مهر مىنهيم
از طرف دیگر عقل به ما می گوید از منظر علمی از علّی و علمی جهان ، جهان اسباب و علت است و چون ما به زنجیره های علی منتهی به رفتارهایمان هیچ تسلطی نداریم، بر عالم و آدم نوعی جبر علی(دترمینیسم علمی) حاکم است.
از منظر علّی و علمی ، اراده و اختیار ما، آخرین حلقه از سلسله ی نامتناهی عواملی است که به صدور یک فعل معین از ما منجر می شود و چون ما هیچ احاطه و اختیاری در مورد آن عوامل نامتناهی نداریم، پس اختیاری در کار نیست.
همین طور از منظر ژنتیک و زیست شناسیکل محتوای ژنتیک انسانی شامل مشخصات جسمی و روحیش از پدر و مادر به ارث می رسد که آنان نیز به نوبه ی خود از والدینشان به ارث برده اند الی غیرالنهایه و چون بشر در تعیین این ذخیره ی ژنتیکی و والدینش ، کمترین اختیاری ندارد، لذا موجودی مجبور است.
از منظر محیطی و جامعه شناختی هم کل تربیت اجتماعی و خانوادگی ما در محیطی سامان می یابد که کمترین اخـتیاری در انتخاب آن نداریم. منش انـسان ها تابع زمان و مکان تولدشان است و تغـییر در این زمان و مکان، از آن ها انسان های متفاوتی می سازد و لذا ما اسیر نوعی جبر تاریخی و اجتماعی هم هستیم.
در مجموع مادام که بحث در سطح وجودشناسانه و معرفت شناسانه و علم تجربی جریان دارد، ما موجودات مجبوری هستیم ولی همین عقل به ما می گوید اگر بحث را به حوزه ی زبان شناسی و روان شناسی ببریم، وضعیت به سود اختیار خواهد شد چرا که از منظر زبان شناسی نوین معنی هر واژه ای را نحوه ی استعمال آن تعیین می کند و ما باید ببـینیم مقصودمان از کلمه ی "اخـتـیار" چیست؟ در این صورت خواهیـم دیـد وقتی مـی گوییم مـن چیـزی را می خواهم یا نمی خواهم یا انجام می دهم یا انجام نمی دهم (به قول مولانا "این کنم یا آن کنم")، در واقع درباره ی علت اخیر یا آخرین حلقه ی زنجیره ی علت ها که همان خواستن و اراده ی ما باشد، حرف می زنیم نه درباره ی همه ی این زنجیره. به این معنی مقصود از واژه ی اختیار همان علت اخیر است که اراده و آگاهی شخص است صرف نظر از عوامل موجده ی خودِ این اراده. نظر غزالی و فخر رازی نیز عینا همین است که زنجيره اي از عوامل علّي كه بر فعل انسان سابقند ، شرط لازم براي فعلند اما خود فعل انسان كه معلول اخير يا معلول آخر است، شرط كافي براي تحقق خارجي آن فعل است. از آن شروط لازم، معناي جبر مستفاد مي شود و از اين شرط كافي، معناي اختيار.
غزالي در كتاب" احياءالعلوم" در بحث توحيد و توكيل مي گويد:
"مجبور بودن آدمی بدین معناست که همهی آن عناصر مولد فعل که در اوست ، از او نیست و مختار بودنش بدین معناست که وی محل اراده ای است که پس از حکم عقل، جبراً در وی حادث میشود در حالی که حدوثِ حکم عقل هم جبری است. لذا آدمی مجبور است که مختار باشد.
سوزاندن آتش جبری محض است و فعل باری اختیار محض است. فعل آدمی، منزلتی میان آن دو منزلت دارد. چرا که آدمی را بر مختار بودن مجبور کردهاند و این نه با جبر منافات دارد نه با اختیار، بلکه نزد صاحبان بصیرت معنایی دارد جامع جبر و اختيار ".( غزالی، احیاء علوم الدین، ج ۴، ربع منیجات، کتاب التوحید و التوکل، صص ۲۵۵-۲۵۴. )
اشاعره مي گفتند خالق فعل انسان، خداست و انسان فقط" كاسب" اين فعل است و انسان تنها آن را به صفات طاعت یا گناه، متصف مي سازد. در واقع انسان حلقه آخر زنجيري است كه فعل خدا را متحقق مي سازد. مثل زدن كليد و روشن شدن لامپ.در واقع اين روشنايي به دليل جریان الكترون هاست نه زدن كليد.
و بالاخره عقل به ما حکم می کند که اگر همین بحث در حوزه ی روانشناسی طرح شود، اختیار دقیقاً به احساسی ارجاع می شود که ما حین انجام عمل داریم، یعنی "حس اختیار". به این معنی اختیار ربطی به عوامل نامتناهی قبل از خود ندارد بلکه معنی دقیق آن احساس اختیاری است که داریم. این رویکردی اگزیستانسیالیستی است ولی مولانای بزرگ هفت قرن پیش با روشنی شگرفی از آن سخن گفته است:
اخـتـیـاری هــست مـا را بـی گـمـان حــس را مـنـکر نـتانی شــد عـیــان
ایــن کـه گویی این کنـم یـا آن کنـم خــود دلـیلِ اخـتیـار اسـت ای صـنـم
در نـظـر جـبــر از قــدر رسواتـر اسـت چون کـه جبری حس خود را منکر است
اما در حوزه کلام عقل هم به بن بست می رسد:
از منظر کلامی قول به جبر با عدل خداوند و عقاب و عذابش منافات دارد و قول به اختیار با علمش به جزئیات رفتار بشر. در علم كلام چه از نوع اسلامي و چه از نوع مسيحي، سه صفت بارز به خداوند نسبت داده ميشود: 1- علم مطلق 2- قدرت مطلق و 3- خير مطلق. به نظر ميرسد جمع كردن اين صفات با هم تناقضآميز و پارادكسيكال است اختيار انسان مستلزم حد زدن به اختيار و اراده و علم خداوند است. و از اينجا صفت اطلاق را ديگر نميتوان بر علم خداوندي حمل كرد و از آنجا كه اختيار مستلزم محدوديت خواست و قضا و قدر الهي و مستلزم تبديل علم الهي به جهل است ، قول به آن شرك است. چنان که خیام می گوید:
من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن من بــه نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل می دانست، گر می نخورم علم خــدا جـهل بـود
در مقابل اين استدلالات، قدريون ( معتزله ) به تفويض قائل بودند . بدين معني كه معتقد بودند خداوند ، عالم را بر اساس نظام مسببات و علت و معلولها سامان داده و ديگر آن را به حال خود رها كرده است ( تفويض ). و از اينجاست كه انسان از آزادي و مسئوليت كامل برخوردار است . معتزله، قول به جبر را خلاف عدل الهي ميدانستند و ميگفتند چنانچه تمام اعمال انساني و ازجمله اعمال نيك و بدش از قبل مقدر است، پس انسان مسئول اعمال نيك و بد خود نيست و نميتواند مستحق بهشت يا دوزخ باشد و در اين صورت امر به معروف و نهي از منكر از معني تهي ميشود. منشا بن بست عقلی در حوزة کلام این است که همانطور که کانت ثابت کرده عقل تجربی اگر بخواهد در حوزة ماوراءتجربی سخن براند، لامحاله به احکام جدلی الطرفین دچار می شود. یعنی احکامی که طرفین دعوا نه می توانند رقیب را از صحنه برانند و نه می توانند مدعای خود را برکرسی بنشانند. حوزه ای که نه می توان چیزی را ابطال و نه می توان چیزی را اثبات کرد. نتیجه ای که مولانا به فراست بدان رسید:
در میان جبـــری و اهــــــل قدر همچنان بحث است تا حشر ای پسر
لذا مشکل در حوزة کلام حل ناشدنی است و عقل اگر هم از عهدة حل بحث های قرآنی و علمی(اعم از مناظر زیست شناسانه، جامعه شناسانه، روانشناسانه و زبان شناسانه برآید ، اما در حوزة کلام به بن بست کامل بر می خورد.
اما از منظر عرفانی جمع این صفات ممکن است. اگر ما به وحدت حقیقیة وجود معتقد باشیم، یعنی قائل به این باشیم که غیر از خدا هیچ چیز و هیچ کسی وجود ندارد، آن گاه مسئله حل است. چرا که ظلم و عدل و نیک و بد معنای خود را از دست می دهند. همه چیز اوست و هر چه می کند با خود می کند. این همان جبر عارفانه اي است كه مولوي مآلاً بدان ميگرايد که البته غير از جبرفلسفي و كلامي است. جبري كه برتر و بالاتر از اختيار ايستاده و مولوي را مفتون خود كرده ، آن است كه عاشق بايد در راه رضاي معشوق از خود، سلب اراده و اختيار كند و آن بخواهد كه او ميخواهد. عاشق، جبر را انتخاب و سلبَ اختيار از خود را، اختيار ميكند و ارادة خود را در ارادة معشوق منحل و معدوم می کند. عاشق همة اختيارش را در خواست معشوق گم و مفقود مي كند و علی رغم اين كار كمترين احساس جبري هم نمي كند بلكه خود را در مُنتها ی اختيار مي بيند.:
منتهــاي اختيار ،آن اسـت خـود كه اختیارت گردد اينجـا مُفتَقـَـد[2]
ترك كن اين جبر را ،كه بس تهي است تــا بـداني سِــرّ سـِـرّ جبـــر چيست
تــرك كن اين جبـــر جمــع مَنبلان[3] تا خبـر يابي از آن جبــرِ چــو جــان
تــرك معشــوقي كن و كن عــا شقي اي گمان بــرده كه خــوب و فــايقي
اگرچه بحث عرفا بسیار جذاب و قانع کننده است، ولی برای غیر عارفان کاربردی ندارد و آن که به مرحلة حل و دغم اختیار خود در اراده و اختیار معشوق نرسیده، در مقابل خواست و اراده ای که خود نپسندد، همچنان دچار احساس جبر است. در این صورت برای حل مسئله غیر عرفا و مردم عادی و عامی، راه حل بعدی پیشنهاد می شود و آن بردن مسئله به حوزة بهداشت روانی است:
در حوزة بهداشت روان نه به عقل کار داریم و نه به عشق. بلکه به این کار داریم که اقتضای یک زندگی بهتر اعتقاد به جبر است یا اختیار. توضیح آنکهگزاره ها يا عقل پذيرند يا عقل ستيز يا عقل گريز. تكليف دو تاي اول با عقل حل مي شود و عقل يا آن ها را رد يا قبول مي كند ولي گزاره هايي هم هستند كه عقل در مقابل آن ها به بن بست مي رسد و نه مي تواند آن ها را رد و نه قبول كند. در اين مواقع يا به بن بست رسيدن عقل نظري بايد از عقل عملي و پراگماتيك كمك بگيريم.
در واقع اگر هيچ راه حلي ما را قانع نكرد يك راه ديگر باقي مي ماند و آن اين كه از خود بپرسيم به لحاظ عملي و پراگماتيك اعتقاد به جبر با مصالح زيستي ما و بهداشت روانيمان سازگارتر است يا اعتقاد به اختيار؟ از سویی از آن جا که اعتقاد به جبر موجب كاهلي و سستي و فرافكني گناهان و خطاهاي ما مي شود، پس بهداشت رواني ما با اعتقاد به اختيار سازگارتر است و از سوی دیگر در آن جایی که از تدبیر کاری بر نمی آید، عاقلانه ترین کار از منظر بهداشت روانی پذیرش تقدیر و قضای الهی است. به عبارت دیگر برای رعایت مصلحت روانی خود اگر تدبیر راهگشا بود و توان غلبه بر مشکل را داشتیم باید اختیاری شویم و چنان چه توان غلبه بر مشکل را نداشتیم با آن کنار آییم و به تقدیر گردن نهیم. و این مصداق تبعیت از آن دعای زیبا و مشهور است که خدایا به من قدرتی بده تا تغییر بدهم آنچه را که می توانم و بپذیرم و کنار بیایم با آنچه که قدرت تغییرش را ندارم و درایتی که تفاوت این دو وضعیت را بفهمم. ب پاي معيار جديدي به ميان مي آيد و آن بهداشت رواني است كه بايد به ما در جهت گيريمان كمك كند. براساس بهداشت روانی در مقاطع و جاهایی باید چنان رفتار کنی که به اختیار باور و ایمان داری و در جاهایی هم باید چنان رفتار کنی که گویی به سرنوشت و تقدیر باور و ایمان داری و مصلحت خود را در قضای الهی ببینی و بدان گردن گذاری تا جهان بر وفق مرادت باشد. باز به قول مولوی که در تمام این مباحث و از همة مناظر مطروحه حرف برای گفتن داردريال در این مرحله از بحث هم باید گفت:
چون قضای حق، رضـــای بــنده شد حــکم او را بــنده ای خواهنده شد،
بنده ای کش، خوی و خصلت این بود نــی جهان بــرامر و فــرمانش رود
پس چـــرا لابـــه کند او یا دعـــا کای خــــدا از من بگردان این بلا؟
خلاصه مطلب آن كس كه نمي تواند در بحث جبر و اختيار از باب عشق وارد شود مي تواند از باب عقل در آيد و اگر از باب عقل هم نتوانست وارد شود مي تواند از باب مصلحت در آيد. بدين ترتيب بر هر كس از جهتي حُجّت فكري تمام است و آرامشي نسبي فراهم.
خلاصه:
اگر از منظر نقلی و قرآنی به تکافوی ادلّه رسیدیم؛ به گونه ای که نتوانستیم به نتیجة روشنی برسیم، آنگاه می توانیم با تبعیت از قول غزالی و فخر رازی، پای معیار عقل را به میان بکشیم و آیاتی را که ظاهر جبرانگارانه دارند، به سود آیات مبنی بر اختیار تاویل کنیم.
اگر با معیار عقل هم به نتیجه نرسیدیم، می توانیم مانند مولانا از عشق مدد بگیریم و با اختیار جبر عارفانه و عاشقانه، ارادة خود را در طولِ ارادة معشوق قرار دهیم تا اصل مسئله از بین برود.
و بالاخره اگر عشق و عقل هیچیک مددکارمان نشدند، می توانیم به جای احتجاجاتِ عقلِ نظری، پای معیارهای عقل عملی و پراگماتیکی را در میان آریم و مسئله را به بهداشت روان ارجاع دهیم. خلاصه برای خارج شدن از سردرگمی برای هرکس راهی وجود دارد.
به عبارت اخری تمام دعواهای بی پایان و بی سرانجام و بی نتیجه در جبر و اختیار ناشی از گرفتار شدن در دام مغالطة مقولی و نشناختن شان و مرتبه و سطحی است که بحث در آن مطرح می گردد. در این نوشته نشان دادیم که تفکیک مقال و مرتبة بحث بر حسب سطح گفتمان، تا چه حد می تواند به روشنی ذهن و ساده کردن مسئله کمک نماید. در حال حاضر این نهایت توان نگارنده برای پرتو افکنی بر این بحث فوق العاده پیچیده است. شما چه سخنی برای افزودن دارید؟
3/10/90
[1] : لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ: خداوند هيچ كس را جز به قدر توانايىاش تكليف نمىكند. آنچه (از خوبى) به دست آورده به سود او، و آنچه (از بدى) به دست آورده به زيان اوست. پروردگارا، اگر فراموش كرديم يا به خطا رفتيم بر ما مگير، پروردگارا، هيچ بار گرانى بر (دوش) ما مگذار؛ همچنانكه بر (دوش) كسانى كه پيش از ما بودند نهادى. پروردگارا، و آنچه تاب آن نداريم بر ما تحميل مكن؛ و از ما درگذر؛ و ما را ببخشاى و بر ما رحمت آور؛ سرور ما تويى؛ پس ما را بر گروه كافران پيروز كن. (286)
[2] مفقود و گمشده
[3] تنبلان و کاهلان