قلندری گری و ملامتي گري نزد حافظ

     ملامتي گري، قلندري گري و رندي گري را مي‌توان سه گام مشخص از يك حركت واحد يعني واكنش به تصوف رسمي و خانقاهي دانست.

  "ملامتيه" كه به درستي مي‌ديدند نفسانيت به طور كامل خود را در لباس و خرقه تصوف بازتوليد و بازسازي كرده است و مي‌دانستند كه نقطه ضعف نفس، خودنمايي و وابستگي به قضاوت ديگران است، براي قطع اين وابستگي به تظاهري ديگر درافتادند و آن تظاهر به فسق و فجور بود. ملامتيه مي‌خواستند" اخلاص" را در مقابل" ريا" بگذارند و اعمالشان خالصاً به نيت قرب به خدا باشد نه قرب به خلق. اما آن‌ها نيز غافل از ترفندهاي پيچيدة نفس بودند چرا كه جلب تعمدي و خودآگاهانه سرزنش خلق، خود نيز نوعي جلب توجه بود كه به دليل دوبيني و ديدن خود در ميانه، بدان مي‌پرداختند. اگر صوفي به مقامي برسد كه خود را در ميانه نبيند، از هر نوع توجه به خلق ، خلاص مي‌شود و اين فرق بين "مُخلِص" و" مُخلَص" است. تحقير و تذليل نفس كه تصوف زهد بدان اهتمام داشت، نوعي ديگر از توجه به نفس بود. ملامتيه مي‌خواستند سلامت باطن را به بهاي تخريب سلامت ظاهر، كسب كنند به طوري كه باطنشان- به عكس اهل ريا- از ظاهرشان بهتر باشد اما نمي‌دانستند هر عمل معكوسي، راهگشا نيست.

      در واقع خود اين شيوه سلوك، نوعي رياي معكوس است چرا كه هنوز هم در بند قضاوت خلق است. مخلِص زماني، مخلَص مي‌شود كه از اخلاص تعمدي و خودآگاهانه هم خلاص شود و اين نكته ظريف و بسيار مهمي است كه پيچيدگي ها و موش مردگي هاي نفسانيت، آن را از نظر اهل ملامت، پنهان داشته بود. مخلِص هنوز اسير اخلاص است؛ چرا كه ملامتيه از كتمان حقيقت وجودي خود، به نوعي احساس غرور و لذت هم مي‌كرده‌اند. "ابوبكر دقاق" گفته نقصان هر مُخلصي در اخلاص، ديدن اخلاص است و هرگاه خداوند خواست كه اخلاص بنده‌اي، تخليص شود، ديدن اخلاص را ساقط مي‌كند و به قول مولانا:

چون كه مُخلِص گشت مُخلَص، باز رست                 در مــقــام امــن رفـت و بُـرد، دســت

زان كه مخلِص، در خــطـر باشد مــدام                  تـا زِ "خــود" خـالـص نــگـردد او تمام

      مُخلِص سالكي است كه هنوز در معرض خطر نفس است و به مقام امن و مطمئن نرسيده است ولي مُخلَص خودي ندارد كه وسوسه شود. به همين دليل است كه شيطان به خدا خطاب مي‌كند كه تا قيام قيامت در گمراهي نوع آدم خواهم كوشيد "مگر بندگان مُخلَص تو كه مرا بر آن‌ها دسترس نيست."

      "عزالدين محمود  علي كاشاني" از مشايخ سهرورديه مي‌گويد:

      « ملامتيه در اِخفاي طاعات و كتمِ* خيرات از نظر خلق، مبالغت را واجب دانند. با آن كه هيچ دقيقه از صوالح اعمال، مهمل نگذارند... و اين طايفه، حجاب حقيقت، هنوز از نظرشان به كلي منكشف نشده... چرا كه اخفاي اعمال و ستر احوال از نظر خلق، مُشعَر و مُؤذَن* است به رويت وجودِ خلق و نفسِ خود كه مانعِ معني توحيدند... خود را و خلق را در ميان بينند... و به اخفاي اعمال و ستر احوال، مقيدند و اگر مصلحت وقت، در اظهارِ طاعت بينند، اظهار كنند و اگر در اخفايِ آن بينند، اخفا كنند. پس ملامتيه، مخلِصانند و صوفيه مخلَصان.» "انا خلصنا هم بخالصه ذكري الدار" (سوره 38- آيه 46)، وصف حال ايشان است. (به نقل از "حافظ شيرين سخن" اثر دكتر محمد معين)

      منهاج تصوف رندانه "اخلاص" است و از همين رو بيشترين مقابله را با "ريا و سالوس"- خاصه در شعر حافظ- دارد.

      ملامتيه و قلندريان و رندان به لحاظ بي محتوا شدن تصوف، عنوان خود را به ملامتي و قلندر و رند تغيير دادند و به همين دليل است كه حافظِ رند ، به صوفيان نيز به اندازه‌ي زاهدان طعنه مي‌زند.

      قلندران كه مي‌ديدند ملامتيه به نوعي اسير خود و خلق هستند، براي خنثي كردن ترفند نفس، طريق بي‌اعتنايي و "لاابالي‌گري" را برگزيدند. از خرقه و صوف به در آمدند كه نشان صوفيان را با خود حمل نكنند ولي اين بار با تراشيدن سر، خود را انگشت نما كردند. مولوي گفته بسيار جالبي در وصف مردي دارد كه خيلي به ريشش ور مي‌رفت و ندا در آمد كه از ريش به خداي مشغول شو و او اين بار ريش خود را از ته زد. باز ندا در آمد دوباره كه به ريشت مشغولي. هدف بايد اين باشد كه ذهن درگير ريش و سبيل و موي نباشد و صوفي و درويش، خود را" نشاندار" نكنند. هم از نام بگذرند وهم از نشان. به قول كليم كاشاني:

در كيشِ مـا تجرّدِ عنقا  تمام نيست؛              در بند نــام ماند، اگر از نشان گذشت

 ايراد ديگرِ قلندران رواج نوعي بي‌بند و باري و حتي لمپنيسم بود كه بعدها در "فتيان" و" داش مشدي"‌ها و زورخانه‌ها اوج مي‌گيرد. متصوفه جلال پرست نه تنها بر نگاه داشتن عبارات شريعت اهتمام داشتند بلكه در آن هم افراط مي‌كردند ولي اهل جمال و قلندران و رندان به اباحه گري دچار مي‌شدند و به ورطة تفريط مي‌افتادند.

     "رندي‌گري" نيز نوعي ديگر از ملامتي‌گري و پنهان داشتن احوال از خلق بود و اين سترِ احوال نوعي زرنگي و رندي به حساب مي‌آمد. اما رندي‌گري را بايد يك حزب تك عضوي و يك نفره به حساب بياوريم كه بيان نامه اش را حافظ صادر كرده است و مثل ملامتيه و قلندريه به هيات مكتبي اسم و رسم‌دار در نيامد. ضمن اين كه حافظ، چاشني عاشقانه مكتب فارس- اعم از عشق مجازي و حقيقي- را هم بدان افزود. 

هرچند عرفان حافظ، نيم نگاهي به ملامتي گري و قلندري گري دارد ولي از آن ها هم رنگ تعلق نمي پذيرد. حسن ظنِّ حافظ به قلندري‌گري در ابيات زير نمود دارد:

 قلندران حقيقت، بـه نـيــم جـو نخرند                  قباي اطلس آن كس كه عاري از هنر است

و:

ســـوي رندان قلندر، به ره آوردِ سـفـر                 دلـق بـسـطامي و سـجـاده‌ي طامات بريم

و:

وقت آن شيرين قلندر،خوش،كه در اطوار ِسير          ذكرِ تـسـبـيـح ملـك، در حلقة زنّار داشت

ویژگی اعتقادی و رفتاری قلندران، خلافِ جریان عمومی، شنا کردن بوده است و این رویه ی "خلاف آمد عادت" بـیش از هر چـیزي، در نـحوه ی لـباس پوشیدن آن ها نمود می یافت. حافظ هم که به قلندری گری حسن ظني دارد، می گوید:

از خـلاف آمدِ عادت بطلب کام که من،                     کسب جمعیت از آن زلفِ پریشان کردم

 یعنی انسان وقتی جمع می شود که در زلفِ پریشانی دست زند در حالی که مردمان علي الاغلب، جمعیت خاطر را در عافیت جویی و برکنار ماندن از ماجرا و جریده روی می جویند.

شايد با تكيه به مشرب ملامتي گري حافظ، بتوان خلاف آمدها و خلاف گويي هاي غير شرعي او در باب مي نوشي و نظربازي و امثال آن را توضيح داد و گفت دم زدن حافظ از مي و معشوق، مِن باب ملامتي گري و قلندري گري او بوده است:

به مي پرستي از آن نقش خود بر آب زدم             كــه تا خــراب كنم نقش خــود پرستيدن

 رد كردن اين موضع- كه مي و معشوق را در كلام حافظ به معناي حقيقي و متعارف آن ها مي گيرد، از نقض نظريه اي كه به كلي منكر مي و معشوق زميني نزد اوست- قدري دشوارتر خواهد بود؛ هر چند شواهدِ ناقض اين نقطه نظر هم در ديوان خواجه و بخصوص در زندگي واقعي و عملي او كم نيست.

 نشانه‌هاي اعراض از تزويري كه دامن‌گير اهل تصوف شده بود پيش از اين در فرقه‌هاي ملامتيه و قلندريه آشكار شده بود و از همين روست كه حافظ با اين نحله‌ها احساس همدلي بيشتري مي‌كند؛ مع هذا در سلك آن‌ها هم درنمي‌آيد و سلوك شخصي خود را پي مي‌گيرد. ملامتيه و قلندريه متوجه شده بودند كه نفسانيت اين بار در هيأت و شكل و شمايل خرقه‌پوشي و پشمينه‌پوشي به تظاهر و تزوير و خودنمايي و خودفروشي پرداخته است. از اين رو" از آن دلق مرقع كه صد حقه در آستين داشت" ، به درمي‌آمدند و به كسب و كار عادي مي‌پرداختند و به جاي بلند كردن موها كه مشخصه ظاهري اهل تصوف بود به تراشيدن سر مي‌پرداختند. اما حافظ مي داند تعويض لباس و ظاهر هم دردي را چاره نمي كند:

هـزار نكته باريك تر از مو اين جاست                    نه هر كــه سر تــراشد ، قلندري داند

گذشتن از سرِ مو در قلندري سهل است                 چو حافظ آن كه زِ سر بگذرد، قلندر اوست

او متوجه شده بود كه تراشيدن سر هم مشكلي را حل نمي‌كند و مشكل بر سر مو نيست بلكه "هزار نكته باريك‌تر و مهم تر از مو" در مواجهه‌ي با نفسانيت وجود دارد؛ چنان چه از هر دري او را براني از در ديگر به درون مي‌آيد. اما در مجموع از ملامتي‌گري و قلندري‌گري- كه مستلزم جلب ملامت خلق و پذيرش بدنامي است- با قبول خاطر سخن مي‌گويد و اين اقبال در ابيات زير پيداست:

گــر مريد راه عـشـقـي، فـكر بدنامي مكن              شيخ صنعان، خرقه رهنِ خانه‌ي خمار داشت

و:

گــر مــن از سرزنش مدعيان انـديـشـم              شيوه مــسـتــي و رنـدي، نـرود از پيشم

و:

دامني گر چاك شد در عالم رندي، چه باك؟          جامه‌اي در نيك نـامـي نـيــز مي‌بايد دريد

و:

در كوي نيك نامي، مــا را گــذر ندادند              گــر تــو نمي‌پسندي، تـغـيير ده قـضـا را

و:

وفــا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم              كه در طـريـقت مـاست كافري است، رنجيدن

 اما حافظ گاهي متوجه‌ ايرادات وارد بر ملامتي گري نيز مي‌شود. از جمله در بيت زير مباهات كردن به فسق را نيز در رديف زهدفروشي مي‌نكوهد:

دلا، دلالت خـيـرت كـنـم بـه راه نجات                مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

      لذا حافظ ملامت‌گرانه بدنامي پيشه مي‌كند و از سرزنش مدعيان هراس ندارد و با اين ملامت‌كشي خوش احوالي دارد و چون قلندران حقيقت دل به قبا و دلق خوش نمي‌كند. رندي در يك كلام ستر احوال از نامحرم است و از اين جهت دنبالة ملامتي گري و به عبارت بهتر تكامل ملامتي گري و قلندري گري و فاز و مرحلة سوم آن دو نحله است.

 اما رندي‌گري ضمن آن كه با ملامت‌گري و قلندري نسبت دارد، با دو مشخصه‌ي زيركي و عشق هم عجين شده است.

پير نزد حافظ:

هر چند سلوك شخصي حافظ بدون پير بوده است ولي خودش مي گويد در آن توفيقي نداشته است:

به كــوي عشق منه بــي دليل راه، قدم                         كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد

و به ديگران توصيه مي كند كه براي نجات از بيابان گمراهي (وادي ايمن) بايد خدمت پيري كرد:

شبانِ واديِ ايمن، گهي رسد بــه مراد                                 كه چند سال به جان، خدمت شُعيب كند

كه اشاره دارد به هشت سالي كه موسي براي شعيب شباني كرد و پس از آن توانست به وصل دخترش برسد و در جاي ديگر:

قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن                                ظُلُمات است ، بترس از خطر گمراهي

بنابراين حافظ به ضرورتِ وجود پير و دليلِ راهي كه از راه و رسم منزل ها با خبر باشد و سالك را دلالت به خير نمايد، قائل است؛ الا اين كه طعنه هايش در حق پيران گمراه و شيخان جاهلي است كه جز ادعا و وعده چيزي بارشان نيست و در مقابل تصوف مبتذل خانقاهي است كه رندانه، شخصيت پير مغان را بر مي سازد و علم مي كند:

مريد پير مغــانم، زِمن مرنج اي شيخ                                     چرا كه وعده تو كردي و او به جا آورد

وعدة شيخ به حافظ، مستي عارفانه بوده ولي آن را به جا نياورده ؛ لذا حافظ نقدِ پيرِ مغان را -كه همان مستي ظاهر است- مي گيرد و دست از نسية شيخ مي كشد. یعنی حافظ در نقد رندانة تصوف به پير مغان پناه مي برد كه اگر نه مستي معنوي، لااقل مستي ظاهري كه به او مي دهد.

رطل گرانم ده اي مريدِ خرابات،                         شاديِ شيخي كــه خانقاه ندارد

مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد                   که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی

به نظر حافظ پیر مغان حرف حساب و عقل پذیر می زند ولی شیوخ متصوف، خرافه های محال تحویل می دهد:

پیر مغان حکایت معقول می کند                          معذورم ار محال تو باور نمی کنم

و:

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می                        طامات تا به چند و خرافات تا به کی؟

و:

خيز تا خرقة صوفی به خرابات بريم                           شطح و طــامات به بازار خرافات بريم

1/370

و البته اين شيخ، همان پير مغان است.

اما به راستي پیر مغان کیست؟

حافظ با تصوف خانقاهی و پیر و مرشد سر سازگاری ندارد و"پیر مغان" هم شخصیتی مثالی و فرضی است که بدل و جانشینِ شخصیت حقیقی "شیخان جاهل و پیران گمراه" شده است. اگر بخواهیم به زبان امروزی بگوییم نوعی شخصیت حقوقی دارد نه حقیقی. اما این که چرا حافظ شخصیتی با چنین مشخصاتی برای مدعیان تصوف برساخته است، بعضا به گرایشات و علائق او به ایران باستان و آیین مهر و میترائیسم باز می گردد و از سوی دیگر این شخصیت باستانی را با خراباتی گری پیوند می زند و به این وسیله با پناه بردن به آئین های ماقبل اسلامی، برای می نوشی هم توجیه و مبنایی اعتقادی دست و پا می کند. همچنين با پيروي از كسي كه ظاهرا مذهب مهر و زرتشت دارد، مي خواهد بر وحدت اديان و عدم تفرق بين رُسُل تاكيد نمايد. خاصه که تعلق خاطر حافظ به می، به جنبه ی مستانه ی آن -که منیت را ولو به طور موقت، زائل می کند- بر می گردد و اصطلاح خراب شدن و خراباتی گری ایهامی به همین تخریب و تضعیف نفس هم دارد. در حقیقت حافظ کهن الگوی (آرکی تایپ) پیرش را از دلِ ذهنیت تاریخی و فرهنگی ایرانیان باستان برمی کشد و به رخِ پیران قلابی و گزافه گو می کشد.

پیر مغان وجود خارجی ندارد؛ اما درمقام تحدّی و مشاکله سازی و نظیره پردازی و مماثلت در تقابلِ با تصوف خانقاهی، حافظ با الهام گرفتن از آیین مهر و مغان زرتشتی، این شخصیت را در ذهن و ضمیر خود می سازد تا بدیل و جایگزینی در برابر پیران جاهل و شیخان گمراهی که نشانی از عشق و مستی ندارند- بنهد و مجموعه ای از عناوین و اصطلاحات( ترمینولوژی) لازم را از دل فرهنگ ایران باستان -که برای مردم هم چندان غریب نیست- استخراج می کند. در واقع پیر مغان در خود حافظ و بلکه خود اوست. نام مستعار حافظ است که عاشق و رند و نظر باز است و حافظ او را برون فکنی می کند تا الگوی نمونه وار و تصویر مطلوبِ مورد نظر خود از یک پیر و راهنمای واقعی را برای اهل دل ترسیم کند. در واقع حافظ با خود گفته است حالا که پیری حقیقی وجود ندارد، بهتر است او را در ذهن خود بسازم و به جان وعاظ بی عمل بیندازم. حافظ از پر گويي و كم عملي اهل تصوف به تنگ آمده و شخصيت پير مغان را كه حداقل روي و ريا نمي ورزد، در مقابل شيوخ متصوف بر مي نهد كه خدا را نشناخته اند و از دير و صومعه به خرابات و نزد پير مغان مي گريزد:

           بندة پــير خرابـاتم كـه لطفش دائم  است                              ورنه لطف شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست

و:            گــر مدد خـواستم از پير مغان عيب مکن                              شيـخ مـا گفت کــه در صومعه،  هـمت نبُوَد

و:            سـر زِ حسرت به در ميکده ها بَر کــردم                                چون شناسایِ تـو در صومــعه يک پير نبود

                                                                                                                                                4/208    

و:                 صــوفی صومعة عالم قدسم ليــکن                               حاليـــا دير مغان است حوالت گاهم

                                                                                                                              5/207                  

  در دير مغان ريا و عجب وجود ندارد:

                      دلم زِ صومعه بگرفت و خرقة سالوس                       کجاست دير مغان و شراب ناب کجــا

و:                   ز خانقاه به ميخانــه می رود حــافظ                           مگر زِ مستی زهــد ريا به هوش آيد

و:                  ساقی بيار آبـــی از چشمة خرابــات                            تا خرقه ها بشوييم از عُجب خـانقاهی

و:                  در ميخانه ام بگشا که هيچ از خانقه نگشود                   گرت باور بود ورنه، سخن اين است و ما گفتيم 

                                                                                                                                                2/367  

شبيه ترين شخصيت به پير مغان نزد حافظ همان شيخ صنعان است كه عشق زميني و آسماني را با هم مي خواست و از مرز كفر و ايمان برگذشت، ملامت مي كشيد. از مذهب آبا و اجدادی و دین مریدانش دست می کشد تا به آیین معشوق درآید. در عین بستن زنار، تسبیح خدا می گوید و خرقه در رهنِ مي، می نهد:

گر مرید راه عشقی فــــــکر بدنـــامی مکن,                  شــــیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوارِ سیر                 ذکرِ تسبیحِ مـــلک، در حلقــــه زنــار داشت

بسیاری از عرفا از ابن عربی تا مولوی، مذهب عاشق را ورای همة مذاهب متکثر می دانسته اند؛ اما در عمل شاید این حافظ است که گوی سبقت از دیگران می رباید، جنگ هفتاد و دو ملت را عذر می نهد و خود را زِ هرچه رنگ تعلق و وابستگی فکری دارد، می رهاند و مکتب جدیدی را با عنوان رندی با هدایت پیر روشن ضمیر و فهیم و آزاده ای به نام پیر مغان بنیان می نهد که همه خصائل نکو و کامل را در خود جمع کرده و مظهر انسان آرمانی و کامل حافظ می شود: حرف حساب و معقول می زند، پی آزار کسی نیست و در شریعتش غیر از آزار گناهی وجود ندارد، خدای عطابخش و خطا پوشی دارد، تزویر نمی کند، وعدة خلاف نمی دهد، با همة آیین های دیگر بر سر مهر و مدارا و مروت است و سخت گیری پیشه نمی کند، خوشخو و خوشرو است و مریدان را به عیش و عشرت و گره از جبین گشودن می خواند .

پورنامداريان مي گويد :

" ترکيب  "پيرمغان " جمع اضداد است، از يک طرف مغ با شراب و کفر و آتش پرستی نسبت دارد و ازطرف ديگر پير مظهر ولايت و توحيد و خداپرستی است و واصل به اوج قلة تربيت روحانی. پيرمغان ، تصوير موجز و اسم با مسمايی است برای پير حافظ که در ظاهر مغ می نمايد و در باطن پير است. بدی ها را می نمايد و خوبی ها را پنهان می کند. در مذهب اوست که خرقه و شراب يکی در ارتباط با باطن و يکی در ارتباط با ظاهرجمع می شود. اين دوگانگی همان است که در شيخ صنعان نيز جمع  است. شراب نوشی و کفرورزی شيخ صنعان ، همان صفاتی است که در "مغان" جمع است، پس "پيرمغان "  نامی است کلی برای هر پيری که مثل شيخ صنعان باشد. پير حقيقی و واصل و کاملی که به سبب رستن از همة نيازها و تعلقات دنيوی مظهر فقر روحانی است و صفات الهی و درست نقطة مقابل پيران دنيا طلب رياکار. اگر پيران عصر حافظ، ناشايستگی ها و نابايستگی های اخلاقی خود را پنهان می کنند و ظاهر خود را با قصد مردم فريبی و سلامت جويی و تمتع طلبی ، نيک جلوه می دهند، پيرمغان حافظ ، حقيقت حال روحانی و الهی خويش را کتمان  می کند و ظاهری کفرآميز به مردم می نمايد، چرا که او از همة رنگ های تعلق آزاد است و از اين روی در طلب يگانگی حق ، پروای بيگانگی با خلق را ندارد. "  (نامداريان – صص 418-423)

ببينيم اين پير چه نصيحت هايي به رندان مي كند:

شادخواري:

نصيحتي كنمت ياد گير و در عمل آر                                كه اين حديث زِ پير طريقتم ياد است

غم جهان مخور و پند من مبر از ياد                                كه اين لطيفة عشقم زِ رهروي ياد است

                                                                                                            6-7/37

چنگ خمیده قامت، می خواندت به عشرت                        بشـــنو که پند پیــران، هیچت زیان ندارد

رضا دادن به قضا:

رضا به داده بده وَز جبين گره بگشا                                كه بر من و تو درِ اختيار نگشاده است

                                                                                                                8/37

خوشرویی و خوشخویی:

عبوسِ زهد به وجهِ خُمار بنشیند                      مرید خرقة دردی کشان خوش خویم

مروت و مدارا:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است       بــا دوستان مروُت، بـــا دشــــمنان مُـدارا

رازداري و ستر احوال از ناجنس و نامحرم:

نخست موعظة پير می فروش اين است                         که از مصاحــبِ نــاجنس احــتراز کنيد

                                                                                                              6/243                                                                                                          

پير ميخانه چه خوش گفت به دُردی کِش خويش              که مگو حــال دل سوخته بــا خامی چند

                                                                                                              8/181

خداي حافظ

 مهمترين صفت خداي حافظ رحمانيت و رحيمي اوست . اگـر حافظ، از خطاي قلـم صنع در مي‌گذرد، به خاطر آن است كه خود صانع، عين خطا پوشي و گذشت است :

پيــر دردي كش ما، گرچه ندارد زر و زور      خوش عطا بخش و خطا پوش خدايي دارد

     و به پشتوانه اين رحمت عام است كه حافظ به جنگ زهد مي‌رود:

بيا كه دوش به مستي ، سروش عالم غيب       نـويـد داد كه عـام است فيض رحـمت او

و :

لطف خـــدا ، بيشتــر ازجــرم مــاست         نكتة ســربستـه چـه دانـي ؟ خمـــوش

و :      

از نـامـه سيـاه  نتــرسم ،كـه روز حشـر        با فيض لطف او، صد از اين نامه، طي كنم

و:

رندی حافظ نــه گناهی است صعب                    با کرم پـــادشــه عيــب پــوش

                                                                                                                         7/283           

    و به زاهد طعنه مي‌زند كه از كجا معلوم كه من هر دو دنيا را نداشته باشم و تو از هر دو، بي‌بهره نباشي :

فردا شراب و كوثر و حور، از براي مـاست          و امــروز نيز ، ساقي مهروي و جـام مي

يا  :

ترسم كه صرفه‌اي نبرد روز بازخواست ؛           نــان حــلالِ شيخ، زِ آبِ حـــرام مــا

اگر خداي معتزله ملتزم به عدل است، خداي اشاعره، وفق مشرب آنان ملتزم به كرم است. برخورد عادلانه به نفع بشر نيست چرا كه سخت گيرانه است و در اين معادله و معامله، این بشر است كه ضرر مي كند اما در برخورد كريمانه و رحيمانه است كه اميد فرج و گشايشي براي آدمي كه همواره كفة گناهانش سنگيني مي كند، خواهد بود. خداي بخشنده و مهربان چيزي بيشتر از خداي عادل است و خداي حافظ چنين خدايي است:

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت                                تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

3/312

دارم از لطف ازل، جنت فردوس طمع                                   گرچه دربانی ميخانه فراوان کردم

7/319

هست اميدم که علی رغم عدو روز جزا                             فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

5/338

     از نامــة سياه نترسم کــه روز حــشر                                با فيض لطف او صد از اين نامه طی کنم

5/349

لنگر حلم تو ای کشتی توفيق کجاست                           که در اين بحر کرم غرق گناه آمده ايم

5/363

آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار                                    که به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم

6/363

حافظ و هدايت الهی:

هر چند حافظ جبر گراي تمام عياري است ولي به صرافت طبع، منكر ارزش كوشش نيست:

گر چه وصالش نه به كوشش دهند                          آن قــدر اي دل كه تــواني بــكوش

اما مهم تر و تعيين كننده تر از كوشش ما ، كشش اوست:

تا كه از جانب معشوقه نباشد كششي                               كوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد

از همين رو حافظ شديداً و به جد به تئوري" هدايت" معتقد است:

يــا رب از ابــر هدايت بــرسان بــاراني                پيش تر زان كه چو گردي زِ ميان برخيزم

و:

    زاهد ار راه بــه رنــدي نبرد، معــذور است                    عشق كاري است كه موقوف هدايت باشد

يا:                چون حُسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است                 آن به کــه کار خود بــه عنايت رها کنند

                                                                                                              4/195

و اين جبرگرايي البته صبغة عارفانه دارد. عرفان به معني نديدن زرنگي هاي خود و پررنگ نكردن وجود خود در سرنوشت و تقدير است و همه چيز را از او  ديدن و از او خواستن.

 

جبرگرايي حافظ

حافظ از دو منظر جبرگراست و به دو گونه از جبر دفاع می کند. هم بدان معتقد است و هم از آن استفادة ابزاري مي كند.

جبرگرايي رندانه حافظ:

از منظر رندانه حافظ به كمك جبر دست و پاي زاهد و منتقدان خود را مي بندد. يعني از سلاح و اعتقاد آنان به وجهي زيركانه و طنز آميز عليه خودشان استفاده مي كند. مثلا:

 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد                 قـضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

مــرا روز ازل کــاری به جز رندی نفرمودند                 هرآن قسمت که آنجا رفت، از آن افزون نخواهد شد

         خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش                     که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

 

 در كوي نيك نــامي مــا را گذر ندادند                              گر تــو نمي پسندي تغيير ده قضا را

7/ 5

 می خور که عاشقی نه به کسب است و اختيار                       اين موهبت رسيد ز ميراث فــطرتم

5/312

     نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست                  آن چه سلطان ازل گفت بــکن، آن کردم

6/319

     قسمت حوالتـم بــه خرابــات می کند                             هر چند کاين چنين شدم و آنچنان  شدم

5/321

     نيست امــيد صلاحی زِ فسـاد حــافظ                              چون که تقدير چنين است چه تدبير کنم

8/345

عيبم مکن به رندی و بدنامی ای حکيم                              کاين بود سرنوشت ز ديوانِ قسمتم

4/312

من اگر خارم اگر گل، چمن آرايی هست                    که از آن  دست که او می کشدم می رويم

3/377

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست                        که نيست معصيت و زهد بی مشيت او

6/402

مكن به نامه سياهي، ملامتِ من مست                        كه آگه است كه تقدير برسرش چه نوشت

6/79

مستور و مست هردو چو از يك قبيله اند                       ما دل به عشوه كه دهيم؟ اختيار چيست؟

5/65

   نبود چنگ و رباب و نبيد و عود ، که بود                            گِــل وجود مـن آغشــتة گلاب و نبيد

4/237

مکن در اين چمن سرزنشم به خودرويی                            چــنان که پرورشم می دهند، می رويم

5/376

 حافظ مکن ملامت رنـدان کـه در ازل                                مــا را خــدا زِ زهــد ريــا بی نياز کرد

   برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگير                              که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

               زاهـد برو که طالع اگر طـالع من است                              جامم بــه دست بـاشد و زلف نگار هــم

 

جبرگرايي اشعری حافظ:

از موضع کلامی، حافظ جبري است چرا كه اشعري مذهب و لاجرم سني مذهب هم هست:

رضا بــه داده بده وز جبین گره بگشا             که بــر من و تــو در اخـتیار نگشادند

و:

در كــارگلاب وگل، حكـم ازلي اين بـود :         كاين شاهد بـازاري، وان پــرده نشين باشد

جام مي و خون دل، هر يك به كسي دادند          در دايـــره قسمت، اوضــاع چنين بـاشـد

 

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است                  کس ندانست که آخــر به چه حالت برود

6/221

    يا:

                بــارها گفتـه ام و بــار دگر می گویم                                   که منِ دلشده این ره نه به خود می پویم

      در پـس آيــنه طوطی صفتم داشته اند                                آن چه استــاد ازل گفت بگو می گويم

2/377

       در دايــرة قسمت مــا نقطة تسليميم                           لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی

9/488

علاوه بر ابيات جبرگرايانه، قرائن ديگري بر اشعري بودن حافظ هست. "عضدالدین ایجی عبدالرحمان بن احمد" دانشمند ایرانی در حکمت و علم کلام و اخلاق و مذهب در سده ۸ هجری قمری بود. کتاب "مواقف" او از مفصل‌ترین کتب کلامی اشعریِ اهل سنت به شمار می آید که به خواست شاه ابو اسحاق به رشتة تحریر درآمد. مهم ترین شارح این کتاب، "سید شریف جرجانی" بود که حافظ نزد او تلمذ می کرد:

به عهد سلطنت شــاه شیخ  ابواسحاق          به پنج شخصِ عجب، ملک فارس بود آباد

نخست پادشهی همچو او ولایت بخش         که جان خویش بپرورد و دادِ عــیش بداد

دگر مربــی اسـلام، شــیخ مجدالدین        که قاضی‌ای به از او، آسمــان نــدارد یاد

                         دگر بــقیة ابــدال، شیـخ امین الدین         که یُمن همت او، کارهــای بســته گشاد

                        دگر شهنشهِ دانش، عَضُد که در تصنیف        بنایِ کــار "مواقف" به نــامِ شــاه نــهاد

                        دگــر کریم، چــو حاجی قـوامِ دریادل        که نام نیک ببُرد از جهان، به بخشش و داد

                         نظیــر خویش بنگذاشتند و بــگذشتند        خـــدای عــزّ و جــلّ جمله را بـیامرزاد

 حافظ تقريباً در همه ديوانش جبري است ولي بعضاً ابيـاتي در جهت اختيار هم دارد. مثلا :

گــرچه وصالش نـه به كوشش دهنــــد،      آنقــدر اي دل كــه تــواني، بكــــــوش

يا :      

كمتر از ذرّه نه‌اي، پست مشو ، مهــر بورز     تـا بـه خلوتگه خورشيد، رسي، چرخ زنان

يا :

آدمي، در عـالم خــاكي ،نمي‌آيد بدست ،       آدمي ديگــر ببـايـد ساخت و ز نو عالمي

جامعه شناسي جبر حافظي:

انديشة جبر از منظر جامعه شناسانه، به اوضاع و احوال بي ثبات و غير قابل مديريت، ارتباطِ وثیقی دارد. در زمان هايي كه به فواصلِ اندكِ زماني ، جاي ضعيف و قوي و حاكم و محكوم دفعتا عوض مي شود، انديشة دخالت يك ارادة ماورايي -كه علي رغم اراده هاي قدرتمندان زميني عمل مي كند - بيشتر پا مي گيرد و زمانة حافظ چنين زمانه اي بوده است. انديشة جبر نزد فردوسي هم خاستگاه مشابهي دارد. شاهنامة فردوسي، شرح زوال ناگهاني قدرت هاي شاهان است و اين اوج و حضيض های ناگهانی جا را براي تحقير و مذمت دنيا و روزگار و رواج انديشة جبر باز مي كند. به همین دلیل معمولا گفتار فردوسی و حافظ، پس از شرح سرنگونی شاهان، كاملا رنگ و بوی خیامی به خود می گیرد:

به چشم عقل، در این رهگذار پــرآشوب                          جهان و کار جهان، بی‌ثبات و بی‌محل است

 

مذهب حافظ

علاوه بر اشعري گري، قرائني دالّ بر اهل سنت بودن حافظ در اشعارش ذكر شده است. مثل شعري كه به صورت ماده تاريخ براي وفات امام جماعت شهر گفته است:

بــهاء الحق و الــدین طاب مثواه          امـام سنـت و شیــخ جماعت،

چو می‌رفت از جهان این بیت می‌خواند    بــر اهل فضل و اربــاب بـراعت،

به طاعت قرب ایزد می‌توان یافت           قدم در نـه، گرت هست استطاعت

                                بدین دستــور تــاریخ وفـــاتش          بــرون آر از حروف قــرب طاعت

يا اين بيت مشهور:

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق             چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

اهل سنت در نماز ميت چهار تكبير مي گويند و شيعيان پنج تكبير و چار تكبير زدن، كنايه از رها كردن دنيا و خواندن فاتحة دنياست.

همین که حافظ شافعی را سمبل فقه و فقاهت می داند، نه فقهای شیعه رل خود دلیلی بر مذهب سنی اوست:

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید              از شــافعی مپــرسید امثال این مسائل

اما حافظ به راستی غم مذهب خاص نداشته و اولویت او مبارزه با زهد و تزویر بوده است و اساسا عدم تعلق و آزادگی فکریش او را از ورود به منازعات هفتاد و دو ملتی مانع می شده است، چه رسد تاکید برمذهب و حتی دین خاص. شیخ صنعان که شخصیت مثال دلخواه اوست، دین و ایمانِ موروثیش را رها می کند تا به آیین معشوق ترسایی درآید خود چه جای تعصب بر سر مذهب؟ با تمام اين اوصاف، از قرن هشتم به بعد گرايش به مذهب شيعه در بين عرفا و شاعران ديده مي شود. در واقع صفويان به مذهب شيعه اي رسميت دارند كه پيش از آن در بين ايرانيان ريشه كرده بود. ابن عربي از" مهدي" و حافظ از "شحنة نجف" سخن مي گويند و جامي در نعت دوازده امام شعر مي سرايد و اين در حالي است كه همة آنان رسماً مذهب تسنن دارند. تو گويي دوران گذاري براي تغيير مذهب در جريان بوده است و گريزِ از مركزي كه ايرانيان نسبت به اعراب داشته اند، سوار بر محمل مذهب كم كم داشته كار خود را مي كرده است.

 

مي‌پردازم به يكي ديگر از معركه‌هاي آراء مفسرين در باب حافظ:



* اخفا و كتم: پنهان كردن

* مشعر و مؤذن: آگاهانه و اجازه داده شده