مفهوم سوم: مقام رندي و زيركي نزد حافظ

هرچند حافظ سرخورده از عقل فلسفي، دست رد برسينة آن مي نهد، اما عقلِ سليم و خردورزي حكيمانه را ارج بسيار مي نهد و حتي مركز و دائرمدارِ هستي- و به تعبير خودش "نقطة پرگار وجود"- مي داند. رندي و زيركي مهمترين تجلي اين نوع از خردورزي و شكل بسيار هوشمندانة عقلانيتِ انتقادي و اجتماعي است. بنابراين حافظ با تجميع عشق و رندي، در واقع عشق و عقل ر ا با هم جمع كرده است. آنچه از نقد عقل در ديوان خواجه آمده، اولا نقد عقل فلسفيِ سرگردان و بلاتكليف است و ثانيا نقد عقل حسابگر و مصلحت انديش و عافيت انديش زاهدانه است كه هر دو در مقابل عشق، بي مقدار و بي ارزشند:

عاقـلان نقطة پــرگار وجودند، ولي             عشق دانـد كه درين دايره سرگردانند

 در اين بيت اولا مقام عقل، ارج بسيار نهاده شده، ثانيا در قياس با عشق، عقل را قاصر به درك حقايق ماورايي و سرگردان مي داند. لذا رندي در درجة اول وجه عاقلانة رويكرد حافظي به زندگي است كه با وجه عاشقانة آن تكميل مي شود. در حقيقت رندي نوعي مرتبت معرفت شناسانه و ادراكي است. ببينيم رندي چيست و از كجا آمده است:

در فرهنگ معين آمده است: " رند واژه ای فارسی است  به معنای زيرک ، حيله گر، محيل، آن که پاي بند آداب  و رسوم اجتماعی نباشد، آن که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سالم باشد. " و در فرهنگ عميد: "زرنگ و بی باک است و بی قيد و لاابالی ، آن که با هوشياری و تيزبينی به اسرار ديگران پی ببرد. در اصطلاح تصوف ، آن که در باطن پاک تر و پرهيزکارتر از صورت ظاهر باشد، کسی که تظاهر به عملی يا حالتی درخور ملامت کند و در باطن شايان ستايش باشد. "

زرين کوب مي گويد:" رندان بازاری کسانی بودند که  به نام و ننگ اعتنايی نداشتند و در نيل به مقصود از هيچ چيز ملاحظه نمی کردند. کارشان لوطی بازی بود و شرارت. نه ملاحظة شرع آن ها را محدود می کرد نه پند و ملامت عامه . از هيچ  کاری  روگردان نبودند ؛ نه از غارت و شبگردی نه از تهديد و آدم کشی. شراب و بنگ  و حشيش و  شاهد بازی بين آن ها رايج بود. حتی به عنوان آدم کش های حرفه ای آلت دست حکام وقت می شدند. " (زرين کوب–1385-ص 3) رندان صفات نيك و بد گونه گوني داشته اند. حافظ همة صفات رندان را برنمي گيرد بلكه صفات معيني را مي گيرد و معاني آن ها را بهسازي، اصلاح و تصعيد مي كند. مثلا لاقيدي انان را به آزادگي و بي تعلقي ارتقاء مي دهد. يا صداقت و يكرويي آنان را پاس مي دارد. رسيدن به اين مقام، بر خلاف مشهور، مستلزم پاي بندي هاي اخلاقي و مراقبه هاي روحي و نفي خودپرستي است:

  سال ها پيروی مذهب رندان کردم                                تا به فتویِّ  خرد ، حرص به زندان کردم

                                                                                                              1/319       

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه                            کار صعب است مبادا که خطايی بکنيم

                                                                                                              5/374              

فکرِ خود و رایِ خود در عالم رندی نيست               کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرايی

                                                                                                             10/488     

 يدالله كامراني مي نويسد: "رندان راه و رسم قلندران را با شيوة پهلوانان در هم آميخته ، از اين  دو چيزی  ساخته  بودند به نام رندی. آزاد منشی و جوانمردی همراه با زور و زر، جرأت و جسارت توأم با اميال نفسانی و شهوی. لاقيدی نسبت به موازين شرع و عرف، تار و پود رندی را تشکيل می داد. آن گروه نه پارسا بودند نه پرهيزکار، نه محافظه کار و نه متظاهر، آشکارا به فسق و فجور می پرداختند و از هيچ گناه روی نمی گرداندند. بر روی هم مردمی گناهکار ، هرزه گرد ، هرزه پا ، اما جسور و ظاهر و  باطن يکی بودند و همين صفت اخير بين ايشان و "خواجه " که در قصد رسوا ساختن رياکاران  مدعی بود ، رابطه ای محکم برقرار ساخت. " (کامرانی-   ص 19)

فخرالدين مزارعی مي گويد: "اين معانی از چند سده پيش از حافظ، تا سده ها بعد از او همواره ، واژه رند و رندی را همراهی کرده است . اما پس از راه يافتن اين واژه در زندگی و زبان  برخی از مردان تصوف ، بُعد معنايی ديگری نيز– که  عبارت از " سلامت باطن " و " پرهيز از خودنمايی " است –  با مفهوم اصلی آن همراه و موازی شده است.

  رند در آغاز دارای هيچ گونه اشاره عرفانی و فحوای مثبت نبوده و برابر بود با مردم بی سرو پا و اراذل و اوباش . اما در متون عرفانی ( به ويژه شعر ) شخصيتی  مطلوب دارد و برخی از خصوصيات ناپسند وی مثل باده پرستی و لااباليگری، مظهر وارستگی و رهايی از بند  تعلقات می شود و اين فحوای مثبت در شعر حافظ به اوج شکوفايی خود می رسد، به گونه ای که رند و رندي از واژه های نمادين شعر او به شمار می آيد. وزن و اعتباری که حافظ به رندی داد ، به هيچ آيين و مسلک ديگری نداده است

در ميان شاعران فارسی زبان، رند اولين بار در ديوان سنايی غزنوی (535-525 ق) است که معنايی مثبت می پذيرد  و ارزشی والا پيدا می يابد . او در شعرهايش، رندی و ناداشتی ( فقر) را  در  روز رستاخيز خوب می داند و رند را با خرابات و می پرستی و مستی مرتبط  می گرداند  و  مذهب  و شيوه او را قلاشی می داند و عقيده دارد :

از بند علايق نشــود نفس تـــو آزاد               تــا بنــدة رندان خرابــات نگردی

تا خدمت رندان نگزينی به دل و جان             شــايستة سُکّان سمــاوات نگردی

خيام نيز در رباعيات خويش واژة رند را به کار برده و او را "نيست انگار" و آنارشيست معرفی می کند که نمودگار لاابالي گری  و بی هراسی است:

رندی ديــدم نشسته  بــر خنگ زميــن      نه کــفر ، نه اسلام ، نــه دنيا  و نه دين

نه حق ، نه حقيقت ، نه شريعت ، نه يقين     اندر دو جــهان که را بــود زهرة ايـن ؟

عطار نيشابوری(618-540 ق)  رند را مفلس و قلاش و قلندر و عاشق پيشه و لاابالی و باده نوش وصف می کند. در غزلی در توصيف رند می آورد :

گرچه من رندم ، و ليکن نيستم          دزد شب رو ، رهزن و دريوزه گر

نيستم مرد ريــا و زرق و فـَـن            فارغم از ننگ و نام و خير و شر

چون ندارم هيچ گوهر در درون           می نمايم خويش را من بد گهر

"در شعرسلمان ساوجی(778 ق) رند شباهت بيشتري با رند حافظ دارد:

                   درون صافی از اهل صلاح و زهد مجوی             که ايــن نشانــة رنــدان دردی آشــام است

مکن ملامت رنــدان و ذکر  بـدنــامی              که هرچه پيش تو ننگ است، پيش ما نام است

"  همان جا"

سعدي درگلستان نظر خوشي به رندان ندارد:

"طريق درويشان ذکر است و شکر و خدمت  و طاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توکل و تسليم و تحمل ، هرکه بدين صفت ها که گفتم موصوفست به حقيقت درويش است وگر در قباست. اما هرزه گرد بی نماز هوس باز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شب ها روز کند درخواب غفلت و بخورد هر چه در ميان آيد و بگويد هر چه بر زبان آيد، رند است و گرچه در عباست." 

ولي در بوستان بنا به روحيه اعتدال جويش، راه ميانه، بين پارسايي و رندي را ترجيح مي‌دهد:

تو پارسايي و رندي به هم كني، سعدي                   ميسرت نـشود: مـسـت باش يا مـستور

و: 

 چه رنــدِ پريشانِ شــوريــده بــخـت                   چه زاهــد كه بر خود كند كــار سخت

به زهد و ورع كوش و صـدق و صــفــا                   ولـيـكـن مـيـفــزاي بـر مـصــطـفــي

اما بسامد اين واژه نزد هيچ شاعري به اندازة خواجه نيست و در واقع حافظ معاملة جداگانه و عليحده اي با اين واژه داشته است؛ در حالي كه گذشتگان به ندرت از آن استفاده مي كرده اند. "رند" كليدي‌ترين و منحصر به فردترين واژه حافظانه است. حافظ به اين كلمه معنا و شخصيت ويژه‌اي مي‌دهد. شـايد كسي كه نزديك ترين معناي نزديك به معناي مورد نظر حـافظ از اين كلمه مراد كرده ، خيام باشد؛ آن جا كه مي‌گويد:

رنــدي ديــدم نشسته بــر خنـگ زميـن      ني كفر و نـه اسلام ، نـه دنيـا و نـه ديـن

ني حق ، نه شريعت ، نه طريقت ، نه يقين      انــدر  دو جهــان ،كـرا بـود زهــره ايـن

 حافظ مصداق رند مورد نظرخيام است كه "جنگ هفتاد و دو ملت را عذر" نهاده و "زِ هرچه رنگ تعلق دارد آزاد است" و به هيچ گروه و فرقه و دسته و فكري  پايبند نيست و اين عدم تعلق ، به قول خيام  واقعاً زهره شير مي‌خواهد. تاكيد خيام بر وجه نيست انگارانه و بي تعلقي مفهوم رند است.

 اگر " زرنگي" دلالت بر معناي منفي رندي داشته باشد ، مي‌توانيم "زيركي" را دال بر معناي مثبت ، مورد نظر حافظ بدانيم:

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد وگفت       صعب روزي ، بوالعجب كاري، پريشان عالمي

رند يا همان انسان كامل مورد نظر حافظ، تركيبي است از"عشق و زيركي" و تركيب همين مجموعه است كه سينه و زبانش را سرشار از سخنان نغز را كرده است:

عشق و شباب و رندي، مجموعه مراد است             چون جمع شـد معاني ، گويِ بيان توان زد

     حافظ تقريباً در همه جا عشق را با رندي مي‌آورد. چرا كه عشق، غايت القصواي مكتب اوست و رندي شيوة  رسيدن بدان مقصد عالي :

تحصيل عشق و رنـدي آسان نمود اول       آخــر بسوخت جـانم دركسب اين فضائل

                        نــاز پـرورد تنعـم، نبــرد راه بـه دوست       عـاشقي شيوه رنــدان بـلا كش باشد

 زاهــد ار راه به رنـدي نبرد، معذور است      عشق كاري است كه موقوف هدايت باشد

     رندي بيش و پيش از هر چيز يك نوع فهم بلند و يك مقام معرفتي و عقلي و ادراكي است. رند مردي استكه همه چيز را مي داند و مي كوشد از پس نقشي كه در سناريوي خلقت به او داده اند، به خوبي و در اوج كمال، برآيد. رند چيزي مي داند كه ديگران نمي دانند و آن كشف راز و رمز خلقت و مقصد و مقصود آفرينش است.كشف اين راز منوط به فهم معاني عميق و بلند  قرآن در خصوص ماجراي خلقت آدم است كه حافظ آن ها را -به بركت فهم رندانه اش از دين و قرآن-در سينه دارد در حالي كه زاهد- به واسطة فهم مصلحت انديشانه و عافيت طلبانه اش- آن ها را نفهميده و مانند شيطان از اين معاني مي گريزد:

   زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چــه عيب           ديــو بـگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند

و:                      زاهد ار راه به رنــدي نبرد، معــذور است         عشق كاري است كه موقوف هدايت باشد

زاهد كارش عيب بيني است چرا كه مثل رندان از غيب بيني و اسرار الهي، خبر و بهره اي ندارد:

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند    که اعتراض بــر اســرار علـم غیب کند

کمال سرّ محبت ببین نـه نقص گــناه         که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند

رندي نوعي زيركي پنهان كارانه هست. اين زيركي مستلزم پنهان داشتن عوالم خود، از نامحرمان است و اين پنهان كاري گاه مي‌تواند تا حد خريدن عامدانه ملامت و سرزنش خلق( ملامتي گري ) پيش برود:

صُراحي مي‌كشم پنهان و مردم، دفتر انگارند             عجب گر آتش اين زَرق، در دفتر نمي‌گيرد

     رندي حافظ و زيركي اوست كه باعث شده هركس گمان كند زبان حال اوست و همه بخواهند او را به نفع افكار و آراء خود، مصادره كنند. او با خلق خدا صنعت مي‌كند و همه را به نوعي سر كارمي‌گذارد ولي آن قدر زيرك است كه خود را لو ندهد و همه را هم راضي نگه دارد و از اين روست هر مجلسي او را از خود مي‌داند:

حـافظم در مجــلسي ، دُردي كشم در محفــلي           بنگر اين شوخي كه چون با خلق صنعت مي‌كنم

حافظ به واژه‌ي" رند" شخصيت ويژه‌اي مي‌دهد و در ذيل آن يك نحله‌ و مكتب عارفانه جديد مي‌سازد. اگر عشق استراتژي و مقصد و مقصود حافظ باشد، رندي شيوه و متدولوژي و تاكتيكي است كه براي نيل "بدان مقصد عالي" برمي‌گزيند. در واقع عشق به مثابه استراتژي و رندي به مثابه تاكتيك خلاصه‌ترين بيان حافظي‌گري و عرفان حافظانه است. اما اين رندي و اين عشق از كجا آمده‌اند و ضرورت طرح آن‌ها از كجاست؟

    رندي حافظ پاسخي به تزوير همه‌گير زمانه اوست. حافظ فرزند زمان خود است و زمان او در يك كلام زمانه تزوير بوده كه همگان از شيخ و مفتي و محتسب تا خود حافظ تزوير مي‌كرده‌اند.

مي خوركه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب               چـون نيك بنگري همه تزوير مي‌كنند

   رندي نوعي ستر احوال براي جان سالم به در بردن از آزار و اذيت و مچ گيري‌هاي محتسبان و مزوران بوده است.

 رندي حافظ دو معناي سلبي و ايجابي دارد . در معناي سلبي كلاه سرش نمي رود چرا كه دست صوفي و شيخ و زاهد و محتسب و مدعيان معرفت را خوانده است و در معناي ايجابي، كلاه سر نامحرمان مي گذارد تا دستش را نخوانند و او را به استنطاق نكشند . با خلق صنعت مي كند و آن ها را بازي مي دهد تا احوالش از نامحرمان مستور بماند .

مفهوم چهارم: آزادگي رند و شباهت هايش با" ابرمرد" نيچه

گفتيم كه در كلام خيام، رند انساني است زَهره‌دار و به غايت شجاع؛ چرا كه رنگ تعلق به هيچ عقيده و مرامي ندارد. حافظ اين آزادگي را مي‌پسندد و در بيت معروف و پر معنايش غلام همت كسي مي شود كه از تمام تعلقات‌ آزاد است:

غلام همت آنم كه در زير چرخ كبود           زِ هرچــه رنگ تعلق ‌پــذيرد آزاد است

آزادگي حافظ، عدم تعلق دنيوي نيست، بلكه عدم تعلق اعتقادي و فكري به نحلة خاص است و اين نكتة مهمي است. چرا كه گاه مجبور است "بر در ارباب بي‌مروت دنيا" بنشيند يا لااقل در برهه‌اي از زندگيش و به مقتضاي زندگي و احوالش، نمي تواند" آبروي فقر و قناعت نگاه ‌دارد". اما در زمينة فكري است كه حافظ جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر مي نهد و صوفي و زاهد و محتسب و فقيه و فيلسوف را مطعون مي سازد تا تحت لواي هيچ فرقه اي نرود و اين رويكرد ما را به ياد " نيست انگاري" ( نيهيليسم) "نيچه" و" ابر مرد" معروفش مي اندازد كه همة ارزش هاي رمه اي و گله اي را نقد مي كرد تا در "فراسوي نيك و بد" جامعه و جماعت، ارزش هاي مورد نظر خود را تعريف كند و جايگزين سازد. رندي كه مورد توصيف خيام قرار گرفته، مانند ابرمرد نيچه از "رنگ تعلق آزاد است". انساني است كه پرواي ميراث و تلقيناتِ ارثي گذشتگان را ندارد و حديث خوديافتة خويشتن را باز مي گويد. وجه مشترك ديگر حافظ با نيچه، زميني بودنِ عرفان اوست. نيچه نفيِ جسم و دنيا به بهانة روح و معنويت و عقبي را به شدت مي نكوهد و مسيحيت را به خاطر انكار دنيا مورد نقادي بي رحمانه اي قرار مي دهد. حافظ نيز خيام وار، مي و معشوق به كف مي دارد و دنيا را به عقبي نمي فروشد و سرّ زهدستيزيش بي اعتنايي دروغين و حتي راستينِ زاهد نسبت به نعمت هاي دنيوي است.

حافظ "انسان تك ساحتي" را بر نمي تابد و مانند "ژيل دلوز"، "جسم هزار گسترة" بشري را ارج مي نهد و نيچه وار نوعي عارف خاكي و زمينيِ شاد و خندان و رقصنده را الگو مي سازد. تفاوت نيچه و دلوز با حافظ اين است كه زبان آن ها متناسب با فرهنگشان، صبغة مادي تري دارد در حالي كه زبانِ حافظ متناسب با فرهنگ عرفاني سرزمينش، عارفانه تر است و البته اين تفاوت واژگاني، چيزي از وحدت اساسي و اشتراك مضامينِ رويكرد شرقي حافظ و خيام از سويي و رويكرد غربي نيچه و دلوز از سوي ديگر، نمي كاهد. هر دو رويكرد، ماديت و معنويت را به يك اندازه پاس مي دارند. پس يكي از مهمترين مشخصه هاي رند نزد حافظ و خيام، آزادگي او نسبت به فرقه هاي موجود و وفاداري به مجموعة همة ساحت هاي انساني و حذف نكردن يك ساحت وجودي، به قيمت وفادار ماندن به ساير ساحت هاي وجودي است. منازعة حافظ با زاهد، از رويكرد تك ساحتي و در عين حال دروغين و رياكارانة زاهد بر مي خيزد. در واقع حافظ، از سويي نقدي اخلاقي و روانشناسانه به زهد ريايي دارد و از سوي ديگر، نقدي فلسفي و زيربنايي هم به فلسفة زهد- از نوع راستين آن- و به اعراض از نعمت هاي دنيوي دارد. نيچه نيز همين نقد دوگانه را به زهد مسيحي دارد.

  براي آن كه تصوير بهتري از اين قرابت به دست دهم، اقوالي از نيچه را نقل مي كنم:

" معتقد از آنِ خود نيست ، فقط مي تواند ابـزاري بـراي بهـره گيري ديگران شود. هرگونه اعتقادي نشانة ازخودبيگانگي است .

.....بهتراست با عقايد خودمان يك ابله سفيه باشيم تا اين كه با عقايد ديگران يك دانشمند به حساب آئيم .“ (چنين گفت زرتشت)

امـا ابـرانسان تابع و متبوع نيست . راه يگانه و منحصربه فرد خود را مي رود : " بزرگترين كس آن است كه تنهاترين كس تواند بود و درپرده ترين و كژروترين ، مردي فراسوي نيك و بد ، سالار فضائل خويش، سرشار از اراده . . ." ( فراسوي نيك و بد)

" عقايد جز زندان نيستند ." (دجال)

 "حقيقت هرگز با مطلق سر وكارندارد و طرف نمي گيرد ." ( چنين گفت زرتشت )

 ابرانسان نيچه سرشار از نيروي حيات و شور زندگي است . او از تمايلات غريزي خود شرمگين نيست و خود را بدون توجيهات و توضيحات ظاهرا منطقي و اخلاقي ، عريان مي كند :

" من خجلت ها و شـرمساري هاي حقيـرانه و تقواهاي بي ارزش تـو را ، اي روح ، از تـو دوركرده ام و تو را قانع ساخته ام كه لخت و عريان در مقابل چشم خورشيد بايستي." ( چنين گفت زرتشت )

به اين نقد روانشناسانة درخشان از زهد توجه كنيد:

" گمان مبريدكه من شما را به كشتن غرايزتان رهبـري مي كنم . من تنها شما را بـه معصوم نگه داشتن غـرايزتان مي خوانم . . . مـاده سگ شهوت ازكليه حركـات و سكنات مردمان پاكدامن و پرهيزكار سر به در مي آورد . . . كسي كه نمي توان عفيف باشد بهتراست از آن بپرهيزد مبادا روحش آلوده گردد." (چنين گفت زرتشت )

 نيچه گناه بزرگ بنيان گذاران  اخلاق رمگي را درمنع شادي و تبليغ افسردگي مي داند :

" از روزي كه بشر به وجود آمده خيلي كم شادماني كرده است . اي برادران ! گناه اصلي ، همين است و وقتي ما بهتر راه شاد بودن را آموختيم ، صدمه زدن و رنجاندن ديگران را بهتر از ياد خواهيم برد."(همان جا)

او رقص مقدس را آموزش مي دهد :

" هر روزي كه درآن پايكوبي نباشد ،گمشده وتلف شده است و هرحقيقتي كه با خود خنده نياورد، دروغ است ." ( همان جا )

 "بزرگ ترين گناه روي زمين حرف آن كسي بودكه گفت بدا بحال كسي كه در روي زمين بخندد؟ . . . اي عاليمـردان بـدترين عيب شما اين است كـه هنـوز رقصيدن يك مـرد واقعي يعني رقص به ماوراء خـود را نياموخته ايد. . . فراتر از خود خنديدن را بياموزيد. قلوب خود را اي رقاصانِ خـوب بلند كنيد و تـا مي توانيد آنان را به سوي بالا بكشانيد و هرگزخندة از ته دل را فراموش نكنيد ... من خنده را مقدس ساخته ام . . ."(چنين گفت زرتشت )

 

 



[1] : تمام تاكيدها در اقوال نقل شده، از اين نگارنده است.