حقیقت از نظر نیچه
حقیقت از نظر نیچه
نیچه می گوید حقیقت به هر کس گوشه ی جمالی می نماید و او گمان می دارد کل جمال را دیده است. درست مثل حکایت "فیل در خانه ی تاریک" که مولوی روایت می کند. اما مثال نیچه این است که مانند يك روستایی که به شهر آمده بود و با فاحشه ای روبرو می شود که برای سرکیسه کردنش، لبخند خاصی به او می زند و او که تا به حال چنين زناني ندیده، این لبخند را به حساب عشق و محبت می گذارد و گمان می کند او را تور کرده است در حالی که او عروس هزار داماد است و به کسی وفا نمی کند. حکایت حقیقت هم همان حکایت روستایی و فاحشه است که فلاسفه فکر می کنند تورش کرده اند در حالی که گوشه ی جمالی از او بیش ندیده اند و این از نهایت سادگی و نادانی ماست که گمان می کنیم کل حقیقت را به تور انداخته ایم وآن را در مشتمان و فراچنگمان آورده ايم.
جستجوی حقیقت
"فرانتس فانون" گفته بود جستجوی حقیقت کاری دسته جمعی است و کسی مالک مطلق حقیقت نیست. بزرگمهر هم گفته بود همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند. هرچه علم انسان بیشتر شود، فروتن تر می شود و ابن سیناوار می گوید "تا بدانجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم" یا خیام وار می گوید "معلومم شد که هیچ معلوم نشد". کلمه ی "فیلسوف" در زبان یونانی به معنای دوستدار دانش است نه صاحب آن در حالی که اغلب فلاسفه مدعی بازگفتن حقایق نهایی بوده اند. در حالی که اگر بخواهیم به معنای حقیقی فلسفه و فیلسوف برگردیم باید بگوییم فیلسوف "طالب" حقیقت است نه "صاحب" آن و روند جستجوی حقیقت را پایانی نیست چرا که معلومات ما به هر جا هم که برسد نهایتاً متناهی است و حاصل تقسیم آن بر مجهولاتمان- که نامتناهی است- می شود صفر و دیگر هیچ. شاید به همین دلیل لوئی اشتراوس فیلسوف آلمانی هم گفته بود فلسفه جستجوی حقیقت است نه تملک آن.