حافظ شناخت1
حافظ شناخت
درآمدي بر جهان بيني حافظ
پيش نوشت:
بدون ترديد حافظ مأنوسترين و محبوبترين شاعر ايراني است به طوري كه مي توان ديوان او را پر تيراژترين، پر خواننده ترين و دم دست ترين كتاب شعر ايراني دانست. پس از قرآن كريم،آشناترين كتاب خانه هاي ايرانيان، ديوان حافظ است. به راستي سرّ سِحر و نفــوذ كلام اين نادرة همه دوران هاي ادبيات ما در چيست؟ شروحي كه بر حافظ نوشته شده است -چه به لحاظ كمي و چه به لحاظ كيفي- چشم اندازها ي گوناگون و بعضاً متضادي را بر منظر ما ميگشايد. راز اين تركيب پارادكسيكال و پر تزاحم آن است كه حافظ به هركس اجازه ميدهد او را همان طوركه ميخواهد، بفهمد و همين ويژگي ذهني و زباني است كه كار تفال با ديوان خواجه را رونق داده است. اين ويژگي از سويي باعث شده است كه هر كسي از ظن و منظر خود ، شعر حافظ را بيان حال خود بداند و خواجه از اين طريق بيشتـرين تعـداد خوانندگان را مسحور و مجذوب خود كند و درعين حال و از سويي ديگــر باعث جنگ هفتاد و دو ملتي شده كه هريك حافظ را فقط ازآن خود ميدانند و ديگران را برخطا و نامحرم و بيگانه تلقي كردهاند. هيچ يك از شاعران بزرگ، به اندازه حافظ محل مناقشه و اختلاف صاحب نظران و اهل فن نبودهاند. درعارفانه بودن اشعـار مولوي و سنايي و عطار و حتي سعدي، مناقشهاي نيست همان طور كه در رنگ و بوي زميني اشعار منوچهري و عنصـري و فرخي و فـردوسي و خيام اجماع و اتفاق نظر نسبتاً كاملي وجـود دارد. اما حديث حـافظ، ديگر است گويي او نيز نيماوار آب در خوابگه مورچگان ريخته و غالب اهل نظر را، به خطا و تقابل هاي جدي دچار ساخته است.
" شاملو" او را يك شاعر يك لاقباي كفرگوي جسور ميداند.
معتقدان به اين موضع، معتقدند رندی حافظ به کارِ سترِ احوال واقعیش- که همانا نفي افکار دینی بوده- آمده است. اگر بگویی پس حافظِ قرآن بودنش چه می شود که گفته است:
عشقت رسد به فریاد،گر خود به سان حافظ قــرآن زِ بــر بخوانی، بــا چــارده روایت
جواب می دهند که حافظ دارد می گوید ولو این که چهارده روایت قران را از بر بخوانی، نهایتا این عشق است که به داد تو می رسد نه چیز دیگر. و باز مي گويند کار حافظ حتی به تشکیک در معاد هم رسيده؛ آن جا که می گوید:
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد وای اگر از پسِ امروز، بــود فردایی
و مي گويند حافظ پا را از اين هم فراتر گذاشته و می گوید خلائق تصور می کنند که من "دفتر" (يعني "قرآن") در بغل دارم در حالی که در جيبم شیشة شراب پنهان کرده ام:
صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق، در دفتر نمی گیرد
و باز بیشتر از این مدعی است که در قرآن از علم عاشقی صحبتی نشده و این همان عقیده ای است که بعضی فقها بر سبیل نقد بر عرفا طرح می کنند که در قرآن از عشق صحبتی نشده و تنها از "حب"سخن رفته:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علــم عشق در دفتــر نباشد
بي قيدي حافظ تا آن جا پيش مي رفته كه حتي دفترش را در گرو مي مي گذاشته:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقــه جایی گـــرو باده و دفــتر جایی
گرو نهادن دفتر، مضموني رندانه دارد و بر نوعي بي توجهي و لاابالي گري رندانه نسبت به شرع و عرف دلالت مي كند كه خصيصة اصلي رندان بوده است.
سال ها دفــتر ما در گــرو صهبا بود رونــق میکده از درس و دعــای ما بود
اگر بگوييد دفتر مي تواند مجموعة شعرهايي باشد كه حافظ مكرر در غزل هايش از آن سخن مي گويد و لزوما قرآن نيست، خواهند گفت اين دفتر، نه تنها دفتري است در تقابل با ميخواري آن هم در فصل سبزه و گل، بلكه به بهاي به گرو گذاشتن دفتر است كه بساط عيش مهيا شده است. در حالي كه دفتر شعر، نه تنها با صراحي و ميخواري- آن هم در ميان گُل و چمن و خاصه در فصل بهار- منافات و تقابل ندارد، بلكه تناسب تام دارد:
چون صبا مجموعهی گل را به آب لطف شست کــج دلــم خوان، گر نظر بر صفحة دفتر کنم
و در همان غزل:
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیبِ توبه کاران کرده باشم بــارها توبه از می، وقتِ گل، دیوانه باشم گر کنم
مي پرسيم پس تکلیف آن دسته از اشعار حافظ چه می شود که به تعبير خودش "بادة مستانه زدن با ملائک در وقت سحر، او را از غصه نجات می دهد" و يا آنجا كه عارفانه از "تجلی ازلی پرتو حُسن معشوق" سخن مي گويد؟ و البته این ها سوالاتی است که بی جواب می ماند.
در مقابل، مرحوم مطهري و دكترالهي قمشهاي او را نمونه كامل يك عارف مسلمان معرفي ميكنند و برعكس دستة اول، تظاهر شاعر به فسق را، به مشرب ملامتيگري او منتسب ميكنند. دستة نخست، عرفان حافظ را نوعي عارف بازيِ رندانه و روپوشي براي ستر احوال از نامحرم مي دانند و هيچ شان و منزلتِ عارفانه اي در غزليات او نمي يابند و در مقابل عده اي دستة دوم نه تنها تمام مي و معشوق را مي عارفانه و خدا مي دانند، بلكه گاه مداحي های حافظ را هم تاويل مي كنند و مثلاً مي گويند مقصود از "شاه شجاع"، حضرت علی( ع) است. يا ابيات زير در وصف پيامبر است كه امّي بود و به مدرسه نرفت:
ستــاره ای بدرخشید و مــاه مجلس شد دل رمـــیده ما را رفـــیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت بــه غمزه مســئله آموز صد مدرس شد
يا اين بيت را در باره شهداي كربلا مي دانند:
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در مقابل اين دو دسته، " ادوارد براون" نظر معتدل تري دارد و با استناد به خلق و خوي ايراني و روانشناسي جماعت ايراني مي گويد كه طي سال هايي كه در ميان ايرانيان زندگي كرده، متوجه تلون مزاج ايراني و نشاندن عناصر متضادِ اعتقادي در كنار هم شده است و در واقع حافظ هم نمايندة اين روحيه است و يكي از رازهاي به دل نشستن اشعارش نزد ايرانيان، انعكاس روحيات ايراني است. جمالزاده هم در نقد اين خلق و خو گفته است كه ايراني بساط عرقش را پهن مي كند و بعد دهنش را آب مي كشد و نمازش را مي خواند؛ بدون آن كه احساس تناقض و تزاحمي بكند. دكتر عبدالحسين زرين كوب و بهاء الدين خرمشاهي همداستان با "ادوارد براون" معتقدند كـه حافظ هم اهل عرفان و مي معـرفت بـوده و هم گوشه چشمي به مي انگوري و زيبارويان زميني داشته است.
عدهاي ديگر زندگي شاعـر را به دوران جواني و پيري تقسيم ميكنند و ميگويند حافظ در جواني به لهـو و لعب و خوشگذراني مشغول بوده و پس از آن به عرفان گرويده است.
چون پير شدی حافظ از ميکده بيرون آی رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
5/462
اما برغم اين نظرگاه خودش می گوید:
دیدی دلا که آخِر پیری و زهد و علم با من چه کرد دیدۀ معشوقه بازِ من؟
دسته اي حافظ را دنبالة خيام ميبينند و او را شاعري لاادري و سرگردان تلقي ميكنند.
و بالاخره هستند كساني كه مشرب حافظ را احياي"ميترائيسم" ايران باستان ميدانند.
همه اين حافظ پژوهان در ديوان او ابيات بسياري را له خود مييابند. حافظ دست رد بر سينه احدي نميزند. به راستي سرّ اين كه همگان حافظ را زبان حال خود ميدانند چيست؟ چند تا حافظ داشتهايم يا تنها حافظي كثيرالاضلاع داريم؟ نوشته حاضر نيز كوششي است در تجميع زواياي مختلف شخصيت حافظ و توضيح وجوه مختلف و بعضاً متضاد او.
مَخلص موضع اين مقاله:
راستش ميخواهم از همين اول دست خودم را رو كنم و بگويم به طور خلاصه در پي اثبات چه هستم:
گمان من بر آن است كه حافظ نوميد از عقل فلسفي، وقتي به سراغ ديگر مدعيان زمانه خود هم ميرود، سرخوردگياش دوچندان ميشود. دشمنان عقل هم- چه از اهل تصوف و چه از اهل زهد - او را نوميدتر ميكنند. از اين جاست كه حافظ دست رد بر سينة هر دو گروه مي نهد و به "مذهب عشق" رو مي كند و نهايتا در اين مذهب است كه آرام ميگيرد. اما او در زمانهاي ميزيد كه "زِ منجنيق فلك، سنگ فتنه ميبارد" و ميداند به راحتي و آزادانه نميتواند حرف خود را بزند. پس ناچار ميشود پوششي از ابهام و ايهام و رندي بر سخنانش بكشد و براي آن كه از آسيب و تعرض خيل رياكاران حكومتي و غيرحكومتي برهد، به ناچار "رندي" پيشه مي كند و با درآميختن عشق و رندي، مكتب و مرام ويژة خود را بنيان مي گذارد. در واقع "استراتژي عاشقانه"اش را به كمك "تاكتيك رندانه"اش پيش ميبرد و بدين گونه است كه حافظ ميشود حافظ. حافظي كه مكتب و مذهبش را ميتوان در دو كلمه "عشق" و "رندي" خلاصه كرد. متعلَّقِ عشق و نظربازي او، بيش از هر چيز جمال و زيبايي است و اين تأثيري است كه از تصوف جمالپرستانه- كه مركز آن فارس بوده است- پذيرفته است و رندي او نيز بيش از هر چيز راهكاري براي مقابله با تزوير فراگير زمانه اوست. البته "آزادگي" و عدم تعلق نسبت به جنگ هاي هفتاد ودو ملتي هم در عرفان حافظ نقش برجستهاي دارد كه بدان هم خواهم پرداخت. لذا گمان مي كنم فرمول شناخت حافظ را به دست داده باشم:
حافظ= عشق+رندي+زيباپرستي و نظربازي+آزادگي
خود حافظ فرمول شناخت خود را در این بیت مشهورش فشرده سازی کرده است:
عاشق و رند و نـظر بازم و می گویم فاش تا بدانـی که بـه چندین هـنر آراسـته ام
و ايضا در اين بيت:
حافظ چه شد ارعاشق و رند است و نظر باز بس طورِ عجب، لازم ايام شباب است
9/29
مخلص جهان بيني حافظ:
حافظ نيز مانند اكثر عرفا داستان آفرينش را با "يكي بود يكي نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود"، مي آغازد. غير از خدا هيچ كس نبود ولي حُسن خدا تاب مستوري نداشت و به ناچار عشق خداوند به خودش در همه عالم آتش زد و چون ملائكه اهل عاشقي نبودند، تجلي اين عشق و اين آتش در موجودي به نام آدم تحقق پيدا كرد:
در اَزَل پــرتــو حُســنت زِ تجــلّی دم زد عشق پیــدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رُخَت دید مَلِک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
فرق آدم با فرشتگان در اين بود كه به آدم حق انتخاب بين نيك و بد داده شده بود و اين كه فرشتگان به خداوند اعتراض مي كنند كه مي خواهي موجودي سفاك و خونريز بيافريني، اشاره به استعداد گناهكاري و خطاكاري آدم است. پاسخ خداوند هم كه من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد، اشاره به آن سوي اين قضيه است كه اين موجود جديد در عين حال استعداد اين را هم دارد كه به فلسفه و حكمت و مقصد و مقصود نهاييِ آفرينش پي ببرد و از آن جا به مقام وصل و انالحقي هم برسد و اين آن چيزي است كه فرشتگان نمي دانستند و آدم به واسطة آموختن علم الاسماء مي توانست بدان پي ببرد و خلقت چنين موجودي مستلزم تفويض اختيار و آگاهي به اوست كه ساير موجودات و من جمله فرشتگان از آن بهره اي ندارند. به قول مولانا: "او فرشته است و نداند جز سجود." براي خِلقت چنين موجودي با خُلقت دوگانه، دو عنصر متضاد لازم است: خاك و گل به اضافة روح و نفخة خودش." و نفخت فيه من روحي":
وان، سوم هست آدميزاد و بشر از فرشته نيمي و نيمي ز خر
نيمِ خر خــود مايل سفلي بود نيــم ديــگر مايل علوي بود
در مرتبه و شان بشر همين بس كه هيچ مخلوقي جز او، از نفخة الهي نصيب ندارد. در جهان بيني عارفانه حافظ خداوند سناريوي آفرينش را به گونه اي نوشته است كه آدم لامحاله مستعد گناهكاري است و شيطان لامحاله بايد نافرماني كند و اين همان بار امانتي است كه خداوند بر دوش آنان نهاده است. تفاوت ابليس با آدم اين بود كه آدم مسئوليت پذيرش اين بار امانت را پذيرفت و متعاقب نافرماني "انا ظلمنا" گفت، در حالي كه ابليس شرط ادب به جا نياورد و مسئوليت نافرمانيش را به گردن نگرفت. به هر جهت نه تنها دعوي بي گناهي بر انسان نمي زيبد، بلكه تردامني بخش از سرنوشت و سرشت آميخته با گل اوست. فلسفه خلقت نزد حافظ به تجلي حسن خداوند در عالم و آدم بر مي گردد اما نحوة اين خلقت و سناريويي كه خداوند براي اين خلقت نوشته، مشروط به آميخته شدن گلِ سرشتِ بشر با گناه است و شيطان نيز وسيله و محكي است براي اغواي اين انساني كه گلش با گناه و عشق سرشته شده است و فلسفة گناه در غزل هاي حافظ بر حولِ اين دقيقه و لطيفه است كه بسط مي يابد. اگر نزد اهل شريعت گناه امري مذموم است، نزد حافظ جزيي لايتجزا از عشق باختن است. بار امانت الهي همان بارِ اختيارِ گناه و انتخابِ عشق است. عشق ورزي و عشق بازي خاصه با مهرويان زميني، براي اهل شريعت عين گناه و لامحاله مذموم است در حالي كه براي حافظ گناه، بخش لايتجزاي عشق است و لامحاله ممدوح . فرشته از عشق و گناه بي خبر است و درست به همين علت مقامش در بارگاه الهي، دون شأن آدمي است و بايد به آدم كه به سبب استعداد عاشقيش، گريز و گزيري از گناه ندارد، سجده ببرد .
اگر بخواهيم فرمول حافظ شناسيمان را از فرمول اخير هم خلاصه تر كنيم ، مجدداً به دو مفهوم اصلي "عشق و رندي" بازمي گرديم. فشرده و مبناي جهان بيني حافظ دو عنصر اصلي عشق است و رندي . جمال پرستي و آزادگي مفاهيم فرعي( و در عين حال مهم) جهان بيني حافظند كه در متن و بطن آن دو مفهوم اصلي قرار دارند. "زيبا پرستي" در ذيل مفهوم "عشق " است كه شكل مي گيرد و "آزادگي" ذيل مفهوم "رند".
زيبا پرستي جزيي از مفهوم عشق است. اگر مولانا تصوف "زهد" را به سطح تصوف "عشق" ارتقا داد، حافظ با الحاق و الصاقِ زيبايي شناسي و زيبايي پرستي به عشق ، آن را از آسمان به زمين آورد و به جاي رجحان عشق "آن سري" به عشق "اين سري"، آن را در كنار عشق به مه رويان زميني نشاند؛ حال آن كه مولانا عشق اين سري و زميني را ، براي رسيدن به عشق آن سري و آسماني مي خواست:
عاشقي گر زين سر و گر زان سر است عاقبت ما را بــدان ســر رهبــر است
عرفان حافظي آسمان محور نيست. آسماني-زميني است و بلكه جلوه و صبغة زمينيش پر رنگ تر است. در واقع حافظ آسمان را در زمين جستجو مي كند و خداوند را در ميان مخلوقاتش تقديس مي نمايد و ما را به ياد معاصرانِ عارف مشربي نظير سپهري (در "صداي پاي آب")، آندره ژيد ( در "مائده هاي زميني")، نيچه ( در "چنين گفت زرتشت") و كازانتزاكيس ( در رمان "زورباي يوناني") مي اندازد. از اين نظر-يعني هم از منظر فلسفي و رويكرد اگزيستانسياليستي به زندگي و هم از منظر پرداختن به آن دسته از معضلات و آسيب هاي رواني و اجتماعي كه امروز هم با آن دست به گريبانيم- مي توانيم به جرات و بي آن كه به گزافه گويي دچار شويم- حافظ را معاصرترين شاعر كلاسيكمان توصيف كنيم. هر چند حافظ به هيچ وجه شور و شيدايي و انبساط اندروني مولانا را ندارد، با اين وجود عرفان حافظي با خميرة طيني و طينتي انسان و بخصوص انسان فهيم و رند معاصر سازگارتر و متناسب تر مي نمايد و اين نكتة مهمي براي تطبيق آموزه هاي سنت عرفاني با زندگي بشر امروز است. عرفان مولانا شورانگيزتر و در عين حال دور از دسترس تر و اتوپيايي تر است. عرفان مولانا بلندتر، عميق تر و به همين علت دور از دسترس تر است. شايد عدة بسيار قليلي بتوانند پا جاي قدم هاي مولانا بگذارند ولي عرفان حافظ دم دست تر و قابل توصيه به عدة بيشتري از آدميان است و از همين جهت حافظ معاصرتر و عرفان او براي انسان امروزي عملي تر است. رويكرد حافظ زندگي محورتر و به قول فلاسفه اگزيستانس تر(وجودي تر)است و سروكارش با زندگي واقعي آدم ها بيشتر است. عرفا حتي مولانا، غالبا دنيا را خوار مي داشتند و آن را منزل موقت مي دانستند و آخرت را اصل مي گرفتند در حالي كه براي حافظ اهميت دنيا به هيچوجه كمتر از آخرت نيست و اگر بخواهيم به زبان شريعتي سخن بگوييم، ديني كه به درد دنيا نخورد، به درد آخرت هم نخواهد خورد و اين مي تواند زبان حال حافظ در مورد عرفان هم باشد.
از آن سو آزادگي هم ذيل مفهوم رندي قرار مي گيرد. در واقع رندي نوعي فهم و مرتبة معرفتي است. عقل وزيركي حافظ در رندي او متجلي مي شود. عاشق حافظي به سبب اين زيركي و فهم است كه مانند ديگر مقلدانِ ساده دل، كلاهِ فرقه گرايي و تزوير به سرش نمي رود. رندي به مثابة مرتبتي عقلي و ادراكي به دو مفهوم ديگر قابل تجزيه است: نخست عدم تعلق به همه فِرَق و دوم صنعت كردن با خلق. عدم تعلق به فرقه ها به طور كامل در رباعي معروف خيام تصوير شده كه در آن جا رند دست رد بر سينة همه مدعيان فهم و حقيقت مي نهد و آزادگيش دقيقا در نفي نيچه وارِ ارزش هاي القايي پيشين و باز تعريف اين ارزش ها است. اگر آزادگي رند بر وجه فلسفي و معرفتي فهم او از عالم دلالت مي كند، صنعت كردنش با خلق مبتني بر فهم اجتماعي اوست. حافظ با خلقي صنعت مي كند كه به دروغ و ريا و نفاق آلوده اند و جامعه اي كه همگان در آن مترصد آزار يكديگرند. صنعت كردن با خلق يعني مستور داشتن احوال واقعي از آن ها. زرنگي رند به اين است كه هم كلاه سرش نمي رود و هم كلاه بر سر نامحرمان مي گذارد. از طرفي كلاهِ تعلق و وابستگي به اين فرقه و آن فرقه سرش نمي رود و جنگ هفتاد و دو ملت را عذرمي نهد و اين ناشي از فهم و شناخت عميق فلسفي و فكري او نسبت به همة فرقه ها و نحله هاست و از آن طرف كلاه سر آناني مي گذارد كه مترصد مچ گيري از او و به زحمت افكندنش هستند و اين هم حاصل فهم و شناخت عميقش از روانشناسي و جامعه شناسي رياكاري و دروغ است .
دست آويز قرار دادن غفران و رحمت الهي و انديشه جبر- براي توجيه گناه - هم ذيل مفهوم رندي قرار مي گيرد. اولاً بر مبناي زيركي معرفت شناسانه و شعور فلسفي او، در شريعت و اصول اعتقاديِ حافظ گناهي جز آزار ديگران وجود ندارد:
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن كه در شريعت ما غيرِ اين گناهي نيست
ثانياً در جهت صنعت كردن با خلق رياكار، از غفران الهي و انديشه جبر، يعني از سلاح خود حريف براي خلع سلاح او استفاده مي كند و اين به زرنگي و فهم جامعه شناسانه او باز مي گردد.
با اين تفاصيل، گمان مي كنم شرح نسبتاً مستوفايي از مفاهيم كليدي جهان بيني حافظ شامل رندي و زرنگي و زيركي و عدم تعلق و عشق و گناه و جبر و جمال پرستي به دست داده باشم .
خداوند خواست خود را در آينه عالم و آدم ببيند لذا پرتو حسنش را در مخلوقاتش تجلي ساخت و نحوة اين تجلي به گونه اي بود كه به هر يك از بازيگران اين داستان نقشي داد. فرشتگان شيطان و انسان هر يك نقش ازلي و مقدر خود را ايفا مي كنند و فرق رند با غير رند اين است كه رند به فراستِ عارفانة خود اول و آخر اين داستان را مي داند؛ اما غير رند از اين اسرار بي خبر است. رندي حافظ وجه عقيدتي و عقلي جهان بيني اوست كه مكمل وجه عاشقانه آن است.
دكتر استعلامي و تمام كساني كه اشعار حافظ را به عاشقانه و رندانه و عارفانه تقسيم مي كنند، دركي از يگانگي همه اين ساحات نزد حافظ ندارند و مانند زاهدان و ايضاً مانند منكران عرفان حافظ، همگان عشق خاكي و افلاكي را در مقابل هم مي بينند . حال آن كه در جهان بيني حافظ چنين تقابلي وجود ندارد و نه تنها عشق آسماني بدون عشق به زمين معنا ندارد بلكه عشق به آسمان دقيقاً به معني عشق به جلوه هاي زميني آن است .
مي خواهم به تفصيل و تشريح عناصر چهار گانة مقوّمِ حافظ شناسي خود(عشق- رندي- زيباپرستي-آزادگي) بپردازم ولي بگذاريد قبل از تفصيل و تفسير اين فرمول، اول تصويري از زمانه او داشته باشيم:
زمانه و روزگار حافظ
ليمبرت مي نويسد:
"هنگام لشكر كشي اعراب ، شيراز ، نام دشت وسيعي بود و اصولا تا آن زمان شهری به اين نام وجود نداشت.... اعراب در صدد بناي شهري جديد بر آمدند تا با استخر پايتخت فارس برابري و رقابت كند. شيراز كنوني همان شهري است كه اعراب بنا كردند. دين و آيين زرتشتي در ميان مردم فارس پايگاه و جايگاه عميقي داشت و اعراب به يك باره نمي توانستند مردم را وادار به تغيير دين كنن . بنابراين با تأسيس شهر جديد اسلامي ، برآن شدند تا مردم استخر را تشويق به نقل مكان به شيراز كنند .
حاكمان خشك انديش و خشن مغول سهم بسزايي در رو به ويراني رفتن ايران و از جمله شيراز داشتند. هرج و مرج و نا امني در دوره مغول بيشتر از ساير ادوار نمودار است. از علل اين هرج و مرج مي توان از خريد و فروش مقام هاي حكومت و نا امني تصدي مقام هاي مربوط از ديدگاه خريداران ، نام برد.
فرد جوياي قدرت براي حفظ مقام خود ناگزير بود هدايايي گران بها به دربار ايلخان تقديم كند. بعد از اين كه به مقام خود منصوب مي شد، نسبت به توطئه هاي دشمنانش آسيب پذيرتر مي شد. ممكن بود او را به كارهايي كه انجام نداده متهم كنند و اين سبب تنبيه و مجازات وشكنجه ناعادلانه او مي شد. يا ممكن بود دچار حرص وآز شود و درمال اندوزي نامشروع ، حد واندازه از كف بدهد و شحنه شهر درباره او گزارش هايي به دربار ايلخان ارسال كند و حكومت او در معرض نابودي قرار گيرد. اين بي اعتمادي ها و عدم صداقت كه در اركان حكومت رسوخ كرده بود ، سبب مي شد كه حاكم به زيردست خود اعتماد نداشته باشد و هركدام در صدد توطئه عليه ديگري باشد. اين امر به اجتماع و مردم عادی نيز تسري پيدا مي كرد و فضايي حاكي از بي اعتمادي ونا امني ، جامعه را فرا گرفته بود. مغولان براي اداره قسمت هاي مختلف سرزمين پهناور ايران ناگزير به استفاده از حكام محلي بودند. شيراز نيز ازاين قاعده مستثني نبود.
آل اينجو از خانواده هاي بزرگ و نامدار فارس بود. اينجو به زبان مغولي يعني : املاك خالصة سلطان . محمود اينجو كسي بود كه از طرف مغولان سرپرستي اموال اينجو درشيراز را به عهده داشت و به سبب شايستگي اش دراين كار به او لقب (اينجو) دادند و خاندانش به ( آل اينجو ) مشهور شدند.
بين افراد اين خانواده ، حتي ميان برادران ، بر سر دستيابي به قدرت، جنگ و جدال بود و هر كدام براي رسيدن به موقعيت بهتر و بالاتر از اقدام به توطئه عليه ديگري فروگذار نمي كرد. چوپانيان و ملوك شبانكاره از ديگر خانواده هاي قدرتمند و پرنفوذ فارس بودند . اين خاندان نيز هم با ساير اقوام محلي وهم با افراد خانواده خود بر سر قدرت جنگ و درگيري داشتند. هر كدام از اين اقوام سعي مي كردند ديگري را كنارگذاشته و خود را نزد ايلخانان مغول شايسته تر و كارآمدتر جلوه دهند و براي نيل به اين هدف از اقدام به قتل و غارت و جنايت ابايي نداشتند . زماني كه شيراز به تصرف آل اينجو در مي آمد، چوپانيان با فريفتن برخي از افراد خانواده اينجو ، در اتحاد و حكومت آن ها خلل ايجاد مي كردند و بالعكس. آل اينجو اغلب مورد ستايش و احترام معاصران خود بود . علاوه بر مورخ و شاعر وجغرافيدان ، مردم عادي نيز از حكومت آن ها رضايت نسبي داشتند . با اين حال، اين خاندان نيز در اداره امور شيراز، چندان كارآمد نبود و شيخ ابو اسحاق اينجو كه ممدوح حافظ نيز بود و بسيار كسان او را دوست مي داشتند، در هنگامه تصميم گيري و تدبر براي حفظ ناموس و كيان شيراز، جز به عيش و عشرت و مستي نمي پرداخت.
او شاخص ترين فرد خاندان اينجو و داراي تمايلات فرهنگ دوستانه بود . ادبا و دانشمندان را ارج مي نهاد و رنجش خاطري براي اين قبيله نازك دل ايجاد نمي كرد . اما براي حفظ حكومت اين كافي نبود." (ليمبرت – 1386 – صص 18-52)
" خاندان مظفر قريب هفتاد سال در يزد و كرمان و فارس سلطنت كردند. اصالت آن ها به مسلمانان عربستان بر مي گردد. هنگام حمله مغول ، سلطنت آل مظفر نيز رو به افول رفت اما نابود نشد. آن ها به خدمت مغولان درآمدند و مناصب و مقام جديد خود را از آن ها گرفتند. مبارزالدين محمد يكي ازاين افراد است. او در يزد حكومت مي كرد . با رشادت ها و دلاوري هايي كه در ميدان كارزار از خود نشان مي داد مورد توجه اولجايتو و ابوسعيد بود . چنان كه ابوسعيد او را براي دفع هرگونه شورش و آشوبي به نقاط مختلف فارس گسيل مي كرد . حتي ياغيان و راهزنان اطراف سيستان توسط او به قتل رسيدند. پس از مرگ ابوسعيد ، مغولان قدرت و شوكت خود را در ايران ازدست دادند و دچار تفرقه و چند دستگي شدند. امير مبارزالدين محمد مظفر، همه اسباب بزرگي را فراهم داشت و درصدد استقلال برآمد. دراين تاريخ فارس در دست فرزندان محمود اينجو بود ( ابواسحاق يكي از فرزندان محمود است ). پس از جنگ و گريزهاي فراوان ، محاصره ، توطئه ، عهد بستن و شكستن و كشتار مردم بي گناه ، سرانجام شيراز به تصرف امير مبارزالدين درآمد و طي حوادثي حكم به اعدام ابواسحاق داد. مبارزالدين پس از استقرار در شيراز، اوقاف شهر را به تصرف خود درآورد . اوباش را تحت كنترل گرفت و امنيتي نسبي در شهر برقرار كرد. او در زمينه امور مذهبي بسيار سختگير و متعصب بود. مردم را به شنيدن احاديث نبوي ، شرح و تفسير قرآن ، فقه و احكام و پيروي دقيق از دستورات ديني و پرهيز از هرگونه انحراف اخلاقي و فسق و فجور ترغيب مي كرد. به سبب چنين رفتارهايي مردم شيراز به او لقب "محتسب" يعني مفتش و مميز دادند. او اماكني را كه محل آمد و شد اهل عشق و حال بود بست . سختگيري هاي او به غايتي رسيد كه پسرش شاه شجاع نيز در زمره منتقدانش قرار گرفت.
پس از كشمكش هاي فراوان ، و قريب26 سال سلطنت ، سرانجام شاه شجاع نيز در سال786 ه.ق ، درسن 53 سالگي درگذشت. پس از مرگ او آل مظفر دچار تفرقه و به هم ريختگي شد. شاهزادگان آل مظفر بر سر جانشيني به جنگ به هم پرداختند . برخي توسط برخي ديگر كور شدند يا به قتل رسيدند . اين اختلافات ادامه داشت تا سلسله آل مظفر به كل منقرض شد . " (غنی – 1386- صص 113- 334 )
آن چه از زمانه حافظ در شعـر او منعكس شـده است، ميتواند تا حدود زيادي بر معناي شعر او روشني افكند.
يكي از مهمترين منابع شناخت شعرا، بررسي زمانه و زندگي آن هاست. اما ما از دقايق و جزئيات زندگي حافظ ، چيز زيادي نميدانيم. زندگي او نيز مانند شعرش، ابهام آميز است. نگاهي به زندگي و سرگذشت شاعران بزرگ ديگر، نحوة شكلگيري فكري و روحي آن ها را مشخص ميسازد. اگر مشرب فكري مولوي و سعدي و خيام براي همگان بالنسبه شناخته شده است، مشرب فكري حافظ محل بيشترين اختلاف و معركه آراءِ مفسرين است. اگر تأثير شمس تبريزي و شيخ شهاب الدين در زندگي مولانا و سعدي شناخته شده است ، درزندگي حافظ ازسير و سلوك مشخص و سرسپـردگي به شخص خاصي نشان نميبينيم . بيشترين چيزي كه از او ميدانيم اين است كه حافظ نيز مانند اكثر شعراي زمانش، بعضا وظيفه خوار دربار بوده است و با درباريان حشر و نشرهايي داشته است. البته رابطه دربار با او هميشه بر وفق مراد نبـوده است و تضعيف و تقويت اين ارتباط، سهم نماياناني در ديوان خواجه دارد .
حافظ در727 هـ . ق بدنيا آمده و در791 يا 792 از دنيا رفته است و دوران زندگي او مصادف با حكومت هاي محلي اتـابكان و آل مظفر بوده است. او پادشاهان زيادي را در مـدت 64 يا 65 سال زندگيش ديده است. دوران او، دوران حكومتهاي بيثبات و مستعجل بوده و اين پريشاني و بيثباتي و بارشِ سنگ فتنه و آشوب، كاملا در اشعار او منعكس است :
زيركي را گفتم اين احوال بين،خنديد وگفت صعب روزي، بوالعجب كاري، پريشان عالمي
و:
به چشمِ عقل در اين رهگذارِ پر آشوب جهان وكار جهان، بي ثبات و بي محل است
و :
فلك ، به مردم نـادان دهـد زمـام مُراد تو اهل دانش و فضلي ، همين گناهت بس
حافظ نيز مانند اكثر شعراي دوره خود، "غم نان" داشته و مثل ديگر شعرا تلاش ميكرده راهي به دربار و درباريان زمان خود بجويد تا اموراتش بگذرد چرا كه متاعي جز شعر براي فروختن و سدّ جوع نداشته است:
هنر نميخرد ايام و غير از اينم نيست كجـا روم به تجـارت بـدين كساد متاع
خارج از دربار و در ميان اجتماع نيز، جنگ هفتاد و دو ملت و انحرافات مختلف فرقهاي در ميان مشايخ و صوفيان و زاهدان رواج داشته كه به شدّت خواجه را آزار ميداده است. از ميان حاكمانِ زمان حافظ، او بيشترين نزديكي را با "شاه شيخ ابواسحق اينجو"و "حـاجي قوام" وزيرش داشته است. شـاه شيخ و حـاجي قـوام، خوشگذران و درعين حـال هنرپرور بودهاند و علاوه بر حافظ، عبيد زاكاني و خواجوي كرماني در دربار آن ها مورد ملاطفت بودهاند.كامجويي و شادخواري "شاه شيخ" ، به مذاق خواجه خوش ميآمده است. زمانة حافظ ، زمانة قدرت هاي مستعجل بوده كه تا ديروز دعوي استغنا مي كردند و از سر پنجة شاهين قضا غافل بودند. ابواسحاق اهل عشرت و هنر پروری بود و حافظ را در درگاه او، وقت خوش بود اما درسن37 سالگي در سرنوشتي مشابه "شـاه سلطان حسين" به دليل غرقه بودن در عيش و عشرت و غفلت از سياست، توسط امير كرمان يا همان امير مبارزالدین، سرنگون شد و به قتل رسيد. حافظ او را به كبك شاد و خراماني تشبيه مي كند كه از كار تقدير غافل بود:
راستي خاتــم فـيروزة بــواسحــاقي، خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
ديدي آن قهقه كبكِ خرامان حـافظ، كه زِ سر پنجة شاهين قضــا غـافل بود
مراتب نزديكي حافظ با ابواسحاق و تاسف عميقش بر قتل او در اين غزل نمود تام دارد. تا آن جا كه به زيبايي هر چه تمام مي گويد به دليل اين مصاحبت پاك و خالصانه، زبان من ترجمانِ دل تو بود و معاني خردمندانة ذهن را با كمك عشق، شرح و تفسير مي داديم و آسان مي كرديم. حافظ هنرمندانه اين مصاحبت پاك را به همنشيني گل سرخ و سوسن تشبيه مي كند كه گل، بواسحاق است و سوسن -كه به قول شاعران ده زبان دارد- خود حافظ:
یاد بــاد آن که سر کویِ تــوام منــزل بــود دیــده را روشنی از خـاک درت حــاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحــبت پاک بـر زبــان بود مرا آن چــه تــو را در دل بود
دل چو از پــیر خرد نـــقل معانی می کــرد عشق می گفت به شرح، آن چه بر او مشکل بود
اميـرمبارزالدين محمد بنيان گذار" آل مظفر" بـود. او خود تا چهل سالگي به عيش وعشرت مشغول بود ولي پس از آن زاهد شد و شروع به امر به معروف و سخت گيري و بستن ميخانه ها كرد. بدترين سال هاي زندگي حافظ در زمان او گذشته است. حافظ به او لقب " محتسب "داده بود :
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد قصـه ي مـاست كـه بـر هر سـر بـازار بماند
مي گويند حين خواندن قرآن ، كسي را براي كشتن نزدش می آوردند. قرائت را قطع مي كرد و پس از كشتن آن فرد، به خواندن قرآن ادامه داد و به گفتة خودش حدود 800 نفر را به دست خود كشته بود. حافظ او را به رياكاري و تزوير متهم ميكند. در ميخانه ها را بست و امثال حافظ ناچار از "جريده روي" و پنهان كاري شدند. يكي از سرچشمه هاي رندي حافظانه، زندگي در چنين شرايطي بوده است:
در میخــانه ببستند؛ خــدایــا مپـسند کــه در خانــه تـزویر و ریــا، بگشایند
جریده رو[1]، که گذرگاه عافیت تنگ است پیالــه گیر، که عمر عزیز، بیبدل است
در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است صراحيِ ميِ نـاب و سفينة غــزل است
توصيف حافظ از "جريده رفتن اهل نظر" و كناره گيري آن ها در زمان خفقانِ محتسب فوق العاده گيرا و گوياست . طوري كه با تمام وجود آن را حس مي كني و مي فهمي. تعبيرهايي نظير" تنگي گذرگاه عافيت" و "جريده رفتن" از شاهكارهاي واژگاني حافظند كه احساس خفقان زمانه را به تمام و كمال به خواننده منتقل مي كنند.
اگر چه باده فرح بخش و باد گل بيز است به بانگ چنگ مخور مي، كه محتسب تيز است
1/41
با محتسبم عيب مگوييد كه او نيز پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
10/46
ای دل طريق رندی از محتسب بياموز مست است و در حق او کس اين گمان ندارد
6/126
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد قصه ماست که درهر سر بازار بماند
4/178
خدا را محتسب مارا به فرياد دف ونی بخش که سازِ شرع از اين افسانه بی قانون نخواهد شد
4/165
پسر اميرمبارزالدين، به نام "شاه شجاع" هم او را "محتسب" ميخواند و با سختگيري هاي پـدر مخالف بود. امير مبارزالدين هم كه او را تهديدي براي پـادشاهي خـود ميدانست، او را تهديد به قتل كرده بود. اما شاه شجاع پيشدستي ميكند و پدر را پس ا ز هفت سال حكمروايي ميكشد و در چشم او ميـل ميكشد و زن پدرش را به عقد خود درميآورد. شاه شجاع پسر خود به نام "شبلي" را هم كور ميكند. "سلمان ساوجي" ظاهراً در وصف اوست كه گفته است :
نه خواندم و نه شنيدم ، نه ديدهام هرگز كسي كه چشم پـدركوركرد و مــادرگا..
حافظ روي كار آمدن شاه شجاع را به فال نيك ميگيرد چرا كه شاه شجاع به سختگيري هاي محتسب مهر باطل ميزند. دهان بستة اهل نظر به گفتنِ مکنونات قلبی باز می شود و نوشیدنی شراب که از ترس محتسب در خانه ها و به صورت پنهانی خورده می شد، به سلامتی یار نوشیده می شود:
سحر ز هاتف غیبم، رسید مژده به گوش که دور شـاه شجاع است می، دلیر بنوش[2]
شد آن که اهل نظر بر کنــاره میرفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خـاموش
به صوت چنگ، بــگوییم آن حکایتهـا که از نهفتن آن، دیگِ سینه میزد جوش
شـراب خـانگیِ تــرسِ محتسب خورده به روی یــار بنوشیم و بــانگِ نوشانـوش
ز کوی میکده دوشش به دوش میبردند امام شهر کــه سجاده میکشید به دوش
در عهـد پـادشاه خطا بخش جـرم پـوش حافظ قرابه كش شــد و مفتي پياله نوش
حافظ دراين ايام، روياي تجديد دوران خوش بواسحاق را ميبيند :
جيبن و چهره حافظ خـدا جـدا مكناد زِخـاكِ بـارگـه كبـرياي شـاه شجـاع
هر چند شاه شجاع ، مانند بواسحاق، شادخوار و كامران است ولي هنرپروري او را نـدارد و مشتـري شعـرِ تـر حـافظ نيست :
هنر نميخرد ايام و غير از اينم نيست كجـا روم به تجـارت بـدين كساد متاع
آسمان كشتي ارباب هنر ميشكند و شاعر از سفله پروري و هواي شيراز ميگويد و رويـاي راهيابي بـه دربـار بغـداد در سر ميپرورد :
آب و هواي پارس عجب سفله پرور است كو همرهي كه خيمه از اين خـاك بركنم
ره نبرديم به مقصود خـود انـدر شيـراز خـرم آن روز كه حـافظ ره بغـــداد كند
حافظ دگر باره غم نان دارد و صراحتاً در بهاي مداحي ، سيم و زر ميطلبد :
چو ذكر خير ميطلبي ، سخـن اين است كه در بهايِ سخن ، سيم و زر دريغ مدار
و در عجب است كه چگونه شعرِتر و شيرينش خريدار ندارد:
بدين شعرتر شيرين ، ز شاهنشه عجب دارم كه سر تا پاي حافظ را ،چرا در زر نميگيـرد
اما پس از آن كه شاهنشه، دعوي او را اجابت نميكند، از دربار مأيوس ميشود و خود را به فقر و قناعت و عدم تعلق دعوت ميكند:
مـا آبـروي فقـــــر و قنـاعت نمي بــريم بـا پـادشـه بگـوي كه روزي مقــدر است
و:
گــر از سلطان طمع كـردم ، خطا بـــود ور از دلبـــر وفــا جستـم، جفــا كــرد
و به خود و ديگران نصيحت مي كند كه:
بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني خون خوري گر ، طلب روزي ننهـاده كني
شاه شجاع هم به تدريج به استبداد گرائيد و حتي وزير هنر پرورش حاج قوام را در بند كرد. حافظ اين بار به شاه يحيي، حاكم يزد و برادر زادة شاه شجاع دل خوش كرد:
ای صبا با ساکنــان شهر یــزد از مــا بــگو کــای سرِ حق ناشناسان، گویِ چوگان شما
گر چه دوریم از بساطِ قرب، همت دور نیست بنــدة شــاه شمــاییم و ثنــاخــوانِ شما
ای شهنــشاه بلــنداخــتر، خــدا را هــمتی تــا ببوسم همچو اخــتر، خـاک ایـوان شما
حافظ يكي از مبالغه آميز ترين مدايح خود را نثار شاه يحيي مي كند و او را تا مقام خدايي و رزاقيت بالا مي برد:
دارایِ جهان، نصرتِ دین، خسرو کامل یحیی بـن مظفر، مَلِکِ عــالمِ عــادل
ای درگــه اسلام پنــاهِ تــو گــشاده بــر روی زمین، روزنــة جان و درِ دل
تعظیم تو بر جان و خرد، واجب و لازم انعامِ تو بر کَون و مکان، فایض و شامل
حافظ قلم شاه جهان مُقسِم رزق است از بــهر معیشت مکن انــدیشة بــاطل
اما شاه يحيي وقعي به حافظ و شعرش نمي گذارد و حافظ سرخورده دوباره هواي يار و ديار مي كند:
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم
"زندان سكندر" در شهر يزد قرار دارد و "ملك سليمان" در فارس.
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم
هواي منزل يار، آب زندگاني مـاست صبـا بيــار نسيمي زِخـاكِ شيرازم
و بالاخره تيمور بساط همة اين شاهان محلي را در هم مي پيچد و همه را به قتل مي رساند و حافظ اين بار به او خاطر مي دهد:
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم كــز نسيمش بــويِ جویِ موليان آيد همي
اما اين تحفة سمرقند هم براي او و هنرش تره خرد نمي كند و حتي بنا به رواياتي قصد جانش هم مي كند.
زمانه حافظ، زمانه تزوير و ريا، نه تنها در درباريان و حكام وقت، بلكه در فِرَق و گروه ها و اهل تصـوف و شيـوخ هم بوده، به طوري كه سايرين نظير"عبيد" هم ، زبان به نكوهش و هجوگشادهاند . عبيد در"رساله صــد پند" خود آورده است :
" سخن شيخان باور مكنيد تا به دوزخ نرويد. " و : " تخم حرام اندازيد، تا فرزندانتان فقيه و شيخ و مقرب سلطان باشند ."
حتي گفتهاند رساله “ موش وگربه ” و حديث زهد و عبادت و مسلمان شدن گربه تعريضي به زهد ورزي و توبة امير مبارزالدين است .
علاوه بر اهل زهد ريايي كه امير مبارزالدين سمبـل آن ها بود، حافظ با شيوخ و صوفيان و فرقههاي رنگارنگ زمان خود هم سرسازگاري ندارد و همه را به تزوير مطعون ميسازد :
مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب چون نيك بنگــــري همه تزوير ميكنند
صـوفي نهـاد دام و سـرحــقه ، بـاز كــرد بنــيـاد مكـر ، بـا فلك حقـه بـاز كــرد
و حتي كارش به دشنام و توهين به آن ها ميكشد:
صوفي شهربين ،كه چون لقمه شبهه ميخورد پاردمش دراز بـــاد، اين حَيَــوان خوش علف
زمانه اي كه مدعيان تصوف هم پرواز در اوج را رها كرده و مگس وار به زرق و برق ها و شيريني هاي دنيوي دل خوش كرده اند:
چه شِكَرهاست درين شهر كه قانع شده اند شاهــبازان طريقت ، بــه شــكارِ مگسي
در دوران حافظ، تصوفِ منقل و دود هم رواج تام داشته .حافظ درجايي به توهمات عـارف نمايانه ناشي از مصـرف بنگ كه بدان دانه خضرا ( دانه سبز) گفته ميشد ، اشاره كرده است :
زان حبة خضرا خــور،كــز روي سبك روحي هركه بخورد يك جو ، بــر سيخ زند سي مرغ
زان لقمه كه صـوفي را ، در معــرفت!! انـدازد يك ذره و صد مستي ، يك دانه و صد سيمرغ
گاهي حتي افيون را چاشني شراب ميكردهاند :
ازآن افيــون كـه ساقي در ميافكند حريفان را نه سر مانـد و نـه دستــار
شاعري را سراغ نداريم كه به اندازة حافظ در مذمت تزوير و ريا سخن گفته باشد. او شيوخ و زاهدان را به خوردن مال اوقاف متهم ميكند و آب حرام ( مي ) خود را بر نان حلال شيخ ،ترجيح ميدهد :
ترسم كه صرفهاي نبرد روز باز خواست نــان حـــلال شيخ ، زِآب حــرام مـا
حافظ را مي توان برجسته ترين و شناخته شده ترين منتقد تزوير و رياي اجتماعي و سياسي در تاريخ ادبيات كلاسيك ايران دانست و از اين حيث مي شود عنوان اجتماعي ترين شاعر كلاسيك را به او داد. همه تزویر می کنند و مزاجِ دهر به کلی تباه و فاسد شده است و زمانة سفله پروري و بر صدر نشستنِ بی دلیلِ بي هنران است:
پـری نهــفته رخ و دیو در کرشمة حُسن بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
در ایــن چمن گل بی خــار کس نــچید آری چـــراغ مصطــفوی بــا شــرارِ بــولــهبیست
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پـرور شد که کــام بخشیِ او را، بــهانــه، بــی سببیست
و در جستجوی راه حلی حکیمانه و برهمنانه است که حافظ "مذهب رندی" را بنیاد می نهد:
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟
جامعه شناسي تزوير:
دكتر اسلامي ندوشن در تحليل جامعه شناسانة ريا آن را با ناامني سياسي و اجتماعي مربوط مي داند و مي گويد:
" 2500سال پيش داريوش هخامنشي ، گرفتاري ايران را از سه پتياره دانست : " دروغ ، دشمن و خشكسالي ".
عوامل خاصي در كار بوده كه ساكنان اين كشور را تشويق مي كرده تا ظاهر و باطن خود را متفاوت نگاه دارند. اين خاص يك جامعه بي ثبات و نا امن است كه هركسي در آن بكوشد تا هواي كار خود را داشته باشد . از آنجا كه حكومت يا سازمان كشور از حقوق او پشتيباني نمي كنند ، ساده ترين و طبيعي ترين راه اين مي شود كه او طوري رفتار كند كه دارنده قدرت ، چه عوام الناس و چه حكومت ، انگشت به جانب او دراز نكنند ؛ بنا براين بر آن مي شود تا خود را بر وفق ميل بيرون نشان دهد. وقتي اين وضع در دراز مدت ادامه يافت ، كم كم به صورت يك آيين و خصلت ملي در مي آيد . از نظر جغرافيا و اقليم شناسي ، ايران در يكي از نا امن ترين نقطه هاي دنيا قرار داشته. بر سر راه شرق و غرب و در معرض حوادث . بنابراين مردمش به طورطبيعي درحال نا ايمني بسر مي بردند و مي بايست آماده دفاع مي بودند. برجسته ترين ويژگي تاريخ ايران در دوران پس از اسلام دوگانگي شخصيت مردمانش بوده . به گونه اي كه مردم در قلعه دروني خود زندگي مي كردند و خود را آن گونه كه بودند نشان نمي دادند و يا اگر نشان مي دادند در قالب استعاره و كنايه بود. در اين زمان با هجوم اقوام مختلف به كشور، كشمكش هاي نژادي و فرهنگي و فرقه اي بالا گرفت و لازم شد كه هر كسي دفاع از خود را به عهده گيرد و تنها راه تأمين جان و مال و ناموس اين شد كه هر كس به دسته و گروهي اطمينان بدهد كه : " من با شما هستم " و در برابر هر قدرتي اظهار اطاعت كند. بدين ترتيب ترس از دشمن سبب مي شد كه توسل به دروغ چاره كار شود. حافظ نام آورترين افشاگر اين وضعيت است. تقارن زندگي او با حكومت چند ساله اميرمبارزالدين مظفري ، مهم ترين حادثه اي بود كه شعر حافظ را آن همه ژرف و پر آب و تاب كرد . چرا كه اگر اين اتفاق و اين تقارن نبود، چگونه حافظ مي توانست چنين تجربه گران بهايي از تزوير و نابكاري، كه مانند موريانه تنه درخت ايران را خورده است، به دست بياورد؟ امير مبارزالدين خود تا 40 سالگي همه مناهي را مرتكب شده بود و آن گاه به ادعاي خود توبه كرد و براي آن كه حكومت خويش را استقرار بخشد از ابراز شقاوت فروگزار نكرد.
حافظ نمونه برجسته كساني است كه باليده و رشد كردة اصل " واكنش " مي شوند، يعني فشار يك دوران ناهنجار به جاي عاطل گذاردن، نبوغ آن ها را شكوفا مي كند. او ريا را بيماري اجتماع تشخيص داد و جهان بيني او در" رياستيزي " خلاصه مي شود."(اسلامی ندوشن – 1382 – صص 26- 27)
[1] :جریده رفتن یعنی پنهان رفتن و دولا دولا حرکت کردن
[2] :یعنی با خیال راحت می بنوش