سقراط در میانه فیلسوف و پیامبر

محمدامین مروتی

سقراط حداقل از دو جهت یک فیلسوف متعارف نیست:

اول از این جهت که مورد تایید خدایان المپ است و سخنان خود را نوعی الهام درونی می داند و همچنین برای آموزش هایش طلب مزدی از شاگردان نمی کند. همین سه مورد او را به یک پیامبر هم شبیه می کند.

دوم از این جهت که آموزه های اثباتی و ایجابی ندارد. یعنی نمی گوید حقیقت چیست. بلکه تنها روش نزدیک شدن به حقیقت را به شاگردانش می آموزد. جمله معروف او که "نمی دانم" تعارف و شکسته نفسی نیست. باور اوست به این که حقیقت نزد یک نفر نیست و ملک طلق کسی نیست، بلکه در میان مردمان پراکنده است و باید با گفتگو، اجزای مختلفش را کشف کرد و کنار هم نهاد. جستجوی حقیقت جستجویی بی پایان (تعبیر کارل پوپر) است که نقطه پایان ندارد. ولی این بدان معنا نیست که بدان نمی شود نزدیک و نزدیک تر نشد. حقیقت امری تدریجی و تجمعی(انباشتی) است. در واقع سقراط اندیشه نمی آموزد، اندیشیدن را می آموزد و با پرسش هایش، مثل یک قابله یا مامای قابل، حقایقی را که بدان فکر نکرده ای به یادت می آورد تا خودت به جمعبندی و نتیجه برسی. شیوه ای که به دیالکتیک معروف شده است.

همین شیوه آموزش، ملاکی شده است برای تفکیک سخنان خود سقراط از سخنانی که افلاطون در دهان او می نهد(مسئله سقراطی). مثلاً آپولوژی یا رساله اوتیفرون با همین سیاق پیش می رود و سقراط کلمه ای از موضع خود سخن نمی گوید اما محتوای جمهوریت در باب ساختار ایدئال سیاسی افلاطون است که با شیوه سقراطی ناسازگار است.

29 مرداد 1405