کراهت دروغ
کراهت دروغ
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر ششم می گوید اگر کراهتی نسبت به کاری در دل انسانی نیکدل بیفتد، حکمتی دارد و این زیرکی منشایی الهی دارد که از لوح محفوظ(علم خداوند) بر دل او تابیده:
۲۷۵۰ تَلْخ آمد بر دلِ چَغْز این حَدیث که مرا در عُقده آرَد این خَبیث
۲۷۵۱ هر کَراهَت در دلِ مَردِ بِهی چون دَر آیَد، از فَنی نَبْوَد تَهی
۲۷۵۲ وَصْفِ حَق دان آن فِراسَت را نه وَهْم نورِ دلْ از لوحِ کُل کردهست فَهْم
به عنوان مثال برادران یوسف از یعقوب خواستند یوسف را همراهشان بفرستد و قول دادند زیانی به او نرسد که نیت ما خیر است. کراهتی در دل یعقوب پدید آمد. برادران پرسیدند چرا به ما اعتماد نمی کنی تا او را با خود به گردش ببریم؟ یعقوب گفت دوری یوسف، دلم را به درد می آورد و حس خوبی به این کار ندارم؟
۲۷۵۸ نه که یَعْقوبِ نَبی آن پاکْ خو بَهْرِ یوسُف با همه اِخْوانِ او،
۲۷۵۹ از پدر چون خواسْتَندَش دادَران[1] تا بَرَندَش سویِ صَحرا یک زمان،
۲۷۶۰ جُمله گُفتَندَش مَیَنْدیش از ضَرَر یک دو روزش مُهْلَتی دِهْ ای پدر،
2761 که چرا ما را نمی داری امین، یوسف خود را به سیران و ظعین[2]
۲۷۶۲ تا به هم در مَرجها[3] بازی کُنیم ما درین دَعْوتْ اَمین و مُحْسِنیم،
۲۷۶۳ گفت این دانم که نَقْلَش از بَرَم میفُروزَد در دِلَم دَرد و سَقَم[4]
یعقوب می گوید دلم از نور خداوند روشن است و به من دروغ نمی گوید. اما از قضای الهی، یعقوب به دلیل قاطع دلش توجه نکرد و رویش حساب نکرد زیرا از قضای الهی، این بود که گرفتار عقل فلسفی شود:
۲۷۶۴ این دِلَم هرگز نمیگوید دُروغ که زِ نورِ عَرش دارد دلْ فُروغ
۲۷۶۵ آن دَلیلِ قاطِعی بُد بر فَساد وَز قَضا آن را نکرد او اِعْتِداد
۲۷۶۶ دَر گُذشت از وِیْ نشانی آنچُنان که قَضا در فلسفه بود آن زمان
24 اردیبهشت 1405
[1] داران یعنی برادران
[2] سیران: گردش/ ظعین: کوچیدن
[3] مرج: مرغزار
[4] سقم: بیماری