موری روتبارد (۱۹۲۶–۱۹۹۵)

نظریه‌پرداز لیبرتارینیسم و بنیان‌گذار شاخه‌ی «آنارکوکاپیتالیسم» بود. روتبارد را می‌توان رادیکال‌ترین صورت‌بندیِ لیبرتارینیسم بازارمحور دانست.

خلاصه‌ی نظریات اصلی روتبارد:

1) آنارکوکاپیتالیسم (حذف کامل دولت)

روتبارد معتقد بود هرگونه دولت ذاتاً ناقض حقوق مالکیت و آزادی فردی است؛ حتی «دولت حداقلی» نیز از طریق مالیات (که آن را نوعی اجبار می‌دانست) نامشروع است.

در مدل او، تمام خدمات امنیت، پلیس، دادگاه و حتی دفاع—می‌تواند توسط شرکت‌های خصوصیِ رقابتی ارائه شود.

2) اصل عدم تجاوز

هسته‌ی اخلاق سیاسی او «اصل عدم تجاوز» است:

هیچ فرد یا نهادی حق ندارد علیه جان یا مالکیت دیگران آغازگرِ زور باشد. استفاده از زور فقط در دفاع مشروع مجاز است.

3) مالکیت خصوصی مطلق

او بر نظریه‌ی «تملک اولیه» (الهام‌گرفته از جان لاک) تأکید داشت: هرکس با کار و اختلاط کار خود با منابع بی‌مالک، حق مالکیت پیدا می‌کند. از این اصل، دفاع گسترده‌ای از بازار آزاد و مخالفت با بازتوزیع درآمد نتیجه می‌گرفت.

4) اقتصاد اتریشی و پراکسئولوژی

روتبارد پیرو سنت میزس بود و روش «پراکسئولوژی» (تحلیل قیاسی از کنش انسانی) را می‌پذیرفت.

او با مداخله‌ی دولت در پول و بانکداری مخالف بود و از پول کالایی (طلا) و بانکداری با ذخیره‌ی کامل دفاع می‌کرد. در این چارچوب، بانکداری با ذخیره‌ی جزئی را ذاتاً مشکل‌زا می‌دانست.

5) نقد دموکراسی و دولت رفاه

روتبارد دموکراسی را سازوکاری می‌دانست که مشروعیتِ اخلاقیِ کاذب برای نقض مالکیت فراهم می‌کند.

با مالیات تصاعدی، یارانه‌ها، مقررات‌گذاری و دولت رفاه به‌طور اصولی مخالف بود.

تفاوت روتبارد با سایر لیبرال‌ها:

تفاوت‌های کلیدی او با شاخه‌های مهم لیبرالیسم چنین است:

الف) لیبرال‌های کلاسیک از دولت حداقلی (حفاظت از امنیت، قضا و دفاع) دفاع می‌کنند.

تفاوت اصلی: «دولت حداقلی» در برابر «بی‌دولتی کامل».

ب) لیبرال‌های مدرن مثل جان رالز بر عدالت توزیعی، برابری فرصت‌ها و نقش فعال دولت در بازتوزیع تأکید دارند.

روتبارد هر نوع بازتوزیع اجباری را نقض مالکیت می‌داند.

ج) لیبرتارینی مثل نوزیک حداقل از «دولت نگهبان شب» دفاع می‌کند که فقط کارکردهای حفاظتی دارد.

روتبارد حتی این دولت را هم رد می‌کند و خدمات حفاظتی را خصوصی می‌خواهد.

د) درون مکتب اتریشی هایک هم به نوعی نقش قانونگذاری برای دولت و حفظ نظم بازار قائل بود؛ روتبارد این چارچوب را هم خصوصی‌سازی می‌کند.

مقایسه‌ی رتبارد و پوپر:

1) مبنای معرفت‌شناسی

پوپر علم و سیاست را بر «نقد مستمر» بنا می‌کند. هیچ نظریه‌ای قطعی نیست؛ باید در معرض آزمون و ابطال باشد.

سیاست نیز نوعی «مهندسی تدریجی» است: اصلاحات کوچک، آزمون‌پذیر و قابل بازگشت.

روتبارد، در سنت میزس اقتصاد را علمی قیاسی می‌داند که مبتنی بر اصل کنش انسانی است.

او کمتر به آزمون تجربیِ پوپری تکیه می‌کند و بیشتر به استنتاج منطقی از اصول بدیهی (کنش، مالکیت، عدم تجاوز).

2) نگرش به دولت

پوپر از دولت حداقلیِ اصلاح‌پذیر دفاع می کند. او دولت را ابزار می‌داند—نه ذاتاً شر—به شرط محدود بودن و نظارت‌پذیری.

روتبارد دولت را ذاتاً نامشروع می داند.

پوپر اصلاح نهادهای سیاسی را ممکن و ضروری می‌داند؛ روتبارد اصل نهاد دولت را نامشروع می‌داند.

3) مفهوم آزادی

پوپر: آزادی به‌مثابه نبود سلطه‌ی تمامیت‌خواه تعریف می کند.

آزادی در چارچوب نهادهای قانونی و دموکراتیک معنا دارد.

روتبارد آزادی را به‌مثابه مالکیت مطلق فردی می فهمد.

آزادی یعنی مصونیت کامل جان و مالکیت از هرگونه تجاوز؛ حتی اگر این تجاوز از سوی اکثریت دموکراتیک باشد.

پوپر نگران «قدرت متمرکز و غیرقابل نقد» است؛ روتبارد نگران «هر نوع اجبار نهادی» حتی اگر دموکراتیک باشد.

4) روش اصلاح اجتماعی پوپر مهندسی اجتماعی تدریجی، اصلاحات کوچک و قابل آزمون است.

روتبارد خواهان تغییر ساختاری رادیکال حذف کامل دولت و جایگزینی آن با نظم بازار است.

از منظر پوپری، آنارکوکاپیتالیسم روتبارد می‌تواند نوعی «طرح کلانِ غیرآزمون‌پذیر» تلقی شود—چون حذف کامل دولت پیامدهای برگشت‌ناپذیر دارد.

نقد او بر میزس:

روتبارداز یک‌سو خود را شاگرد وفادار میزس می‌دانست؛ از سوی دیگر نقدهای صریح وارد کرد.

1) مبنای اخلاقی اقتصاد

میزس اقتصاد را علمی «ارزش‌خنثی» می‌دانست.

او از لیبرالیسم دفاع می‌کرد چون آن را کارآمدترین نظام برای رفاه و هماهنگی اجتماعی می‌دانست—not به‌عنوان یک حکم اخلاقی مطلق.

روتبارد معتقد بود دفاع میزس از بازار بیش از حد فایده گرایانه است. لیبرالیسم باید بر پایه‌ی حقوق طبیعی و اصل عدم تجاوز استوار شود، نه صرفاً کارآمدی.

2) دولت حداقلی

میزس از دولت محدود دفاع می‌کرد (پلیس، دادگاه، دفاع ملی).

روتبارد استدلال می‌کرد اگر اصل مالکیت خصوصی را بپذیریم، هیچ مبنایی برای «استثنا قائل شدن برای دولت» باقی نمی‌ماند.

به نظر او، دولت حداقلی دچار تناقض درونی است چون انحصار زور را حفظ می‌کند.

روتبارد از میزس به آنارکوکاپیتالیسم می‌رسد.

3) بانکداری با ذخیره‌ی جزئی

میزس بانکداری با ذخیره‌ی جزئی را ذاتاً کلاهبرداری نمی‌دانست اگر قراردادها شفاف باشند.

روتبارد بانکداری با ذخیره‌ی جزئی را ذاتاً ناقض حقوق مالکیت و نوعی تقلب تلقی می‌کرد.

او از بانکداری با ذخیره‌ی 100% reserve banking دفاع می‌کرد.

4) روش‌شناسی (ظریف اما مهم)

هر دو به پراکسئولوژی وفادار بودند. اما میزس در برخی موارد رویکردی محتاط‌تر و بازتر به تحلیل نهادی داشت.

روتبارد سیستم میزس را به شکلی منسجم‌تر و رادیکال‌تر صورت‌بندی کرد و آن را به حوزه‌های حقوق، تاریخ و نظریه‌ی دولت بسط داد.

29 بهمن 1404