ذهن انسان، ذهن حیوان

تفاوت ارتباط با زبان:

کسانی که حیوان خانگی دارند، خیلی خوب با آن ها رابطه برقرار می کنند. مکانیسم این ارتباط همان شرطی شدن پاولفی است. یعنی مبتنی بر تکرار و گرفتن پاسخ درست از محرک معین.

زبان آموزی بشر هم تابع همین مکانیسم است. با این تفاوت که کودک انسان قابلیت این را دارد که از کلمات به همان نحوی استفاده کند که والدین و اطرافیانش می کنند. در حالی که حیوانات محدودیت های مختلف صوتی و حنجره ای و ذهنی دارند و این محدودیت ها درکشان را متفاوت و محدود می کند.

حیوانات هم با دستورات محدودی از طرف صاحبانشان، ارتباط برقرار می کنند ولی نه می توانند آن را ادا کنند نه می توانند از چند دستور معین فراتر روند.

ذهن و زبان حیوانات:

سنکا فیلسوف رم باستان، معتقد بود حیوانات در حال ابدی به سر می برند یعنی تصوری از زمان ندارند.

واکنش حیوان از اکنون و اینجا فراتر نمی رود ولی انسان با اتکا به حافظه و قوه انتزاع و سمبولیسم و تداعی، گذشته و آینده را به یاد می آورد. البته حیوان نوعی حافظه و خاطره مبتنی بر تداعی دارد اما تصوری از فردا و آینده ندارد. حافظه حیوانات تصویری است. حتی حیوانات بعد از ده سال جدایی قادر به شناسایی صاحبانشان می شوند.

اما بعید است آینده نگری داشته باشند. این که حیواناتی مثل سنجاب یا مورچه برای زمستان، ذخیره سازی می کنند، بیشتر غریزی و ناشی از هوش منفعل و میلیون ساله شان است نه هوش شخصی و فعالشانو این قابلیتی بوده که طبیعت در آن ها انتخاب کرده و پسندیده است.

سگ و گربه در موقع خواب، رویا می بینند و با حرکات بدن و حتی چشم بدان واکنش نشان می دهند. مثل انسان. با این تفاوت که ممکن است حافظه حیوان بر قوی ترین حواسش اتکای بیشتری داشته باشد. مثل بو و صدا برای سگ. یعنی سگ موقع رویابینی بیشتر بو می کشد.

یا گاهی می بینید حیوانتان انگار به فکر فرو رفته است. (به خصوص در شامپانزه ها)

کودک از دو سالگی می تواند روزانه ده کلمه را یاد بگیرد ولی باهوش ترین حیوانات برای شرطی شدن نسبت به یک محرک زمان بسیار بیشتری می خواهند. در واقع حیوانات "زبان اشاره" می آموزند نه زبان گفتاری که ناحیه تعریف شده ای در مغز دارد. با زبان اشاره می توان "ارتباط" برقرار کرد ولی نمی توان سخن گفت. جانورانی که زندگی اجتماعی دارند، به شیوه های بسیار پیچیده با هم ارتباط برقرا می کنند. زنبورها با انواع رقص، مکان گل های مفید را به همنوعانشان خبر می دهند. پرندگان برای اعلام خطر روباه یا مار یا جانور دیگری به دوستانشان، اصوات متفاوتی از خود صادر می کنند. اما این نظام های ارتباطی به معنی "زبان" نیست مگر بر سبیل مسامحه.

رایانه ها سخن می گویند ولی زبان ندارند. هوش مصنوعی با شما مثل یک انسان حکیم و دانشمند سخن می گوید ولی باز زبان ندارد چون ذهن ندارد. اطلاق ذهن و زبان و نطق به رایانه و هوش مصنوعی، باز بر سبیل مسامحه است.

ما برای تصور حرکت باید 24 تصویر ثابت را در عرض یک ثانیه ببینیم. چشم کبوتر این تصاویر را پیوسته نمی بیند بلکه به صورت تصاویری ثابت می بیند و این به سرعت واکنش او در مقابل خطر کمک می کند. به همین علت سگ ها برعکس گربه ها، هیچوقت موفق به شکار کبوترها نمی شوند.

در حلزون تصور حرکت زمانی ایجاد می شود که بین تصاویر یک جهارم ثانیه فاصله باشد یعنی اگر شما چوبی را فقط چهار بار در یک ثانیه جلو چشم حلزون تکان دهید، آن را ثابت می بیند.

سخن گفتن حیوانات:

زبان اشاره هم عمدتاً بر آموزش اسم(فاعل و مفعول) متکی است نه فعل و صفت و حرف اضافه و ساختار زبان.

باهوش ترین حیوانات معمولا سگ و گربه و شامپانزه و دولفین و کلاغند ولی هیچیک حرف نمی زنند و اگر کلماتی هم به زبان بیاورند، به قول معروف طوطی وار است نه ناشی از زباندانی شان. در میان این جانوران، شمپانزه در مغز خود بخشی متناظر با ناحیه زبانی انسان دارد ولی رشد کافی ندارد.

قدما گفته اند انسان حیوان ناطق است و این تعریفی است که کماکان معتبر است. ویتگنشتاین می گوید شیری که سخن بگوید، دیگر شیر نیست و کافکا در قصه کوتاهی از شامپانزه ای سخن می گوید که زبان انسان ها را یاد گرفته و فقط ظاهر شامپانزه را حفظ کرده است.

نیگل کتاب مهمی دارد به نام"خفاش بودن چگونه است؟" خفاش بودن در حوزه شهود ما و حتی ادراک ما نیست. شیری که به زبان انسان سخن می گوید هم دیگر نمی داند شیر بودن چگونه است.

مشکلات در تفاهم:

گاهی شما زبان دیگری را می دانید اما او را درک نمی کنید. مهمترین عامل چنین وضعیتی اختلاف فرهنگی است. این عدم درک متقابل به خصوص وقتی رخ می دهد که شما یک زبان خارجی را می دانید ولی با چم و خم های فرهنگی آن- به خصوص ضرب المثل هایش- آشنا نشده اید یا در طول یک پروسه طولانی نحوه کاربردشان را یاد نگرفته اید.

یک وقتی شما با یک زبان- مثلاً فارسی - صحبت می کنید و فرهنگ مشترک هم دارید ولی باز زبان یکدیگر را نمی فهمید و گویی در دو دونیای موازی سیر می کنید. این عدم درک می تواند به ایدئولوژی زدگی و تعصب و خودخواهی و خصوصیات روانی و تیپ شخصیتی و تجارب زیسته افراد برگردد.

چنان که وضعیت فرهنگی ملل مختلف و حتی انسانهای مختلف هم با هم فرق دارد تا جایی که عرب، فارس را عجم(گنگ) می خواند و فارس عرب را زبان نفهم. (مگر عربی؟) اما انسان ها می توانند از طریق مترجم و یادگیری زبان غیرمادری با هم گفتگو کنند ولی برای حیوانات چنین امکانی نداریم.

حتی ذهنیت زنانه و مردانه و احساسات و عواطفشان متفاوت است. شما نمی دانید زن بودن چه حسی دارد و بالعکس. ولی می توانید با هم از حس خودتان برای یکدیگر بگویید و به اصطلاح تفاهم بیشتری پیدا کنید.

درون و برون:

ویتگنشتاین می گوید آگاهی حیوان چیزی پنهان در درونش نیست بلکه همان رفتار رویت پذیر او نیست. البته ممکن است کسی ادای احساس درد را در آورد یا در شادی و غمش مبالغه کند یا برعکس احساساتش را پنهان کند اما این اصل نیست و این موارد استثنا را نیز بر اساس اصل کلی داوری کنیم که در عمل هم چنین می کنیم. یعنی در عمل کار را به شکاکیتی نمی کشانیم که زندگی مان را قفل کند.

تفسیر رفتار جانوران:

صاحبان حیوانات اغلب قائل به نوعی آگاهی برای حیواناتشان هستند زیرا رابطه شان با آن ها عاطفی است ولی اهل فن از این نوع انسانوارانگاری حیوانات می پرهیزند و می کوشند توضیحی علمی راجع به رفتار حیوانات نشان دهند. داروین معتقد بود حیوانات خانگی نوعی همدلی با انسان دارند و حواسشان مثل حواس ما کار می کند و غم و اندوه شادی دارند ولی سخاوت و عدالت و شرم را نمی فهمند.

می گوییم سگ حیوان باوفا و اسب حیوان نجیب و گربه حیوان ناسپاس و روباه حیله گر و جغد داناست. اما این صفات انتساب انسانوارانگارانه اند و تفسیر انسان های آماتور از رفتارهای بیرونی حیوانات است. مسلماً رفتار گونه های مختلف جانوری با هم متفاوت است و من جمله به همین دلیل، به گونه های مختلفی بدل شده اند. نهایتاً می توان گفت حیوانات خانگی و آموزش دیده، بهره ای از نوعی آگاهی رشد نایافته دارند ولی چون ما جای آن ها نیستیم، از کیفیت این آگاهی خبر نداریم. حداقل اگر زبان داشتند، می توانستیم اطلاعات بیشتری از کیفیت این آگاهی داشته باشیم.

درد و آگاهی:

از آنجا که ما در ذهن حیوانات نیستیم، ناچاریم با نوعی قیاس به نفس جلو برویم.

ما خوشحالی سگ را در دم تکان دادنش می فهمیم البته در موقعیت های معین. اما تکان دادن دم توسط گربه، معنای متفاوتی دارد و ممکن است به چنگ زدن ختم شود. ولی این قیاس به نفس گاهی مبالغه آمیز و انسانوار می شود به گونه ای که که گاهی عاملیت را به اشیای بیجان مثل اتوموبیل و رایانه نسبت می دهیم و از آنها عصبانی می شویم.

شیوه معکوسش هم هست. این که به هیچ نوع آگاهی و حتی حس برای جانوران قائل نباشیم. کما اینکه دکارت معتقد بود حیوانات چون زبان ندارند، آگاهی ندارند و چون آگاهی ندارند، درد را نمی فهمند و صرفاً به صورت ماشینی خودکار عمل می کنند تا جایی که فیزیولوژیست معروف فرانسوی، کلود برنار، سگ و گربه را بدون بیهوشی زنده شکافی می کرد. تصور بعضی این بوده که حیوانات چیزی جز غذاهای متحرک نیستند و حتی اگر درد را احساس کنند، از آن بی خبرند.

امکان درک جانوران:

آیا ما می توانیم جانوران را درک کنیم؟

پیشروان هرمنوتیک نظیر دیلتای، گادامر و هایدگر، قائل به چنین فهمی نبودند زیرا حیوان زبان ندارد که بکوشیم آن را بفهمیم.

دیلتای بین تبیین و فهم به مثابه دو متدولوزی تمایز می گذاشت. تبیین در حوزه علوم طبیعی اتفاق می افتد و تفسیر و فهم هرمنوتیکی در حوزه علوم انسانی.

فهم علاوه بر تفکر، مستلزم همدلی و درگیری عاطفی است و در اوجش خود را جای دیگری گذاشتن و در اینجا منظور جای حیوانات است و دیلتای می گفت چون ما در دو دنیای متفاوت زندگی می کنیم، همدلی با حیوانات ناممکن است.

به نظر هایدگر، سنگ در جهان نیست، حیوان غرق درجهان است و انسان تغییر دهنده جهان و مغاکی عمیق این سه موجود را از هم جدا می کند. سگ امتداد جهان است.

اما ما در مشاهدات روزمره خوشحالی و افسردگی و درد سگمان را از فلان کارمان به چشم می بینیم و به نوعی او را درک می کنیم و با دردش درد می کشیم و با شادیش، شاد می شویم. او یک سوژه است نه یک ابژه صرف.

شاید این رابطه و این ادراک در من و سگم عین هم نباشد، ولی من با ذهنیت و احساس خود و او هم با ذهنیت و عواطف خود این رابطه را برقرار می کنیم و همدیگر را درک می کنیم.

آزمون خودآگاهی:

آیا حیوانات خودآگاهی دارند؟

برای تشخیص خودآگاهی، آزمون آینه را طراحی کرده اند. حیوانات و بچه ها را در مقابل آینه قرار می دهند، در حالی که صورتشان بی آن که بدانند رنگ شده. موجودی که می کوشد لکه را از صورت خود پاک کند، به نوعی خود را می شناسد و تشخیص می دهد. سگ و گربه چنین تشخیصی ندارند و تصویرشان در آینه را موجودی دیگر تلقی می کنند. اما اکثر شامپانزه ها و اورانگوتان ها می کوشند لکه صورت را پاک کنند.

کودک انسان از 18 ماهگی توان تشخیص لکه روی پیشانی اش را دارد.

کانت معتقد بود حیوانات فاقد خودآگاهی اند، اما درد یا گرسنگی باعث واکنش شان می شود بی آنکه آن را بخود نسبت بدهند.

ساز و کار ارتباط:

به تعداد انواع جانوران، زیست سپهر و سوبژکتیویته داریم. یعنی هر نوعی دنیای خود را دارد که با بعضی می توان ارتباط کمتر یا بیشتری گرفت ولی هر گز ارتباط بین نوعی میسر نیست. یعنی ما نمی توانیم بدانیم سگ بودن یا گربه بودن یا خفاش بودن، چه حال و هوایی دارد. لذا رفتارشان را بر حسب سوبژکتیویته خودمان تفسیر می کنیم تا آن ها را درک کنیم و بتوانیم با آن ها رابطه داشته باشیم. حیوان ها نیز به شکل معکوس رفتارهای ما را با ذهنیات خود تفسیر می کنند. در عین این دو تفسیر متفاوت می توانیم با هم تفاهم کنیم و همزیستی و تعامل لذتبخشی داشته باشیم. مهم هماهنگی این دو نگاه و ذهنیت است. تعظیم کردن برای سگ نوعی بازی است نه نوعی احترام ولی فارغ از معنایی که برای طرفین دارد، رابطه خوبی برقرار می شود.

عواطف و اخلاق:

گاهی کلیپی وایرال می شود که مثلاً شیری آهوی را شکار می کند و وقتی متوجه می شود در حال زایمان است او را رها می کند. آیا این شیر دارای حس اخلاقی است؟

بعید است چرا که حس اخلاقی و عقل عملی امری انسانی است. عواطف به شکل غریزی در مغز پستانداران وجود دارد ولی نسبت به بچه هایشان. حتی شامپانزه ها – که به انسان ها از همه حیوانات دیگر نزدیک ترند- با بیرحمی بچه های یکدیگر را می خورند.

اگر محتوای کلیپ درست باشد، باید به دنبال علل دیگری برای تبیین موضوع رفت. مثلاً شاید شیر خسته شده یا فعل و انفعالی در بدنش اتفاق افتاده که ما نمی دانیم چیست. شاید گرسنه نبوده و فقط خواسته حرکتی به خود دهد و....

بسیاری از حیوانات با از دست دادن جفت گوشه گیر می شوند. ما به زبان خود می گوییم دارند سوگواری می کنند ولی باید بگوییم چیزی مثل سوگواری می کنند. آن ها مثل ما زبان ندارند تا سوگشان را به اشتراک بگذارند و از آن بکاهند. ما عواطف حیوانی را نیز بر اساس سوبژکتیویته و تجارب زیسته انسانی خود تفسیر و درک می کنیم.

لویناس که رابطه را مبتنی بر رویارویی دو چهره تعریف می کند می گوید حیوانات با چهره صاحبانشان رابطه برقرار می کنند و خودشان هم چهره دارند و از این رو می توانند رابطه رویاروی و دو نفره با مخاطب و مصاحب خود داشته باشند.

گستره ادراکات:

اما دیگر فراتر از حواس و ذهنیات خود نمی توانیم برویم. ما پنج حس را می شناسیم اما قطعاً حواس دیگری هستند که چون خودمان نداریم، درکی هم از آن ها نداریم و به احتمال قوی در جانوران وجود دارند. حواس انسان محدود و معدود است اما گیرنده های حسی در عالم می توانند بی نهایت باشند.

ما تنها می توانیم بدانیم حواس جانوران نسبت به حواس خودمان قوی تر یا ضعیف تریند ولی از حواسی که خودمان نداریم و ممکن است در حیوانات باشد، تصوری نداریم.

ما عمدتاً متکی به چشم هستیم و سگ متکی به بویایی و خفاش به شنوایی و چه بسا سگ و خفاش با بینی و گوش، بیشتر از ما "ببینند". در حالی که ما حاضر نیستیم چشممان را با هیچیک از حواس دیگرمان عوض کنیم. انسان 6 میلیون سلول بویایی دارد و سگ حدود 500 میلیون.

سگ و گربه:

چشم جانوران شکارچی در جلو صورت است و عمق بیشتری را می بیند. اما چشم شکارها، جانبی است تا حواسش به خطرات اطراف باشد اما عمق کمتری را می بیند. مثلاً حوزه دید انسان حدود 200 درجه است و حوزه دید کبوتر 340 درجه.

سگها خویشاوندان گرگان هستند، اما چون وابستگی و توله وضعی بیشتری داشتند، اهلی شدند. اما گرگ های بالغ رفتار بچگانه و توله وار ندارند و جدی ترند.

گربه ها خودشان را اهلی کردند یعنی آن ها بودند که در جستجوی تتمه غذایی، روی به جماعات انسانی آوردند.

محور ادراکات سگ بوست و محور ادراکات گربه بینایی.

سگ با بو کشیدن می تواند هورمون های ناشی از استرس را بفهمد و نسبت به اشخاص ترسیده یا خشمگین حساس شود.

اگر دمش لای پایش باشد، معادل شرمندگی (نه خود آن) است. اگر بالا باشد، حالت تهاجمی دارد و اگر وسط باشد و تکان بخورد حالت شادی و بازی دارد. حرکت گوش هایش از افتاده تا تخت و سیخ هم معانی متفاوتی دارند.

سگ نزدیک بین است و رنگ قرمز را نمی بیند و طف بیناییش بین سبز و آبی است. گربه هم مانند انسان و نخستی ها، جانوری دید محور است ولی دید در شبش در تاریکی مطلق هم وجود دارد.

حالات عاطفی سگ به مراتب بیشتر از گربه است. چهره گربه حالت ندارد ولی سگ عواطفش را در سر و صورت نشان می دهد. چهره گربه شبیه چهره بچه انسان است و از این نظر دوست داشتنی است.

یک جوک قدیمی می گوید گربه ها مرتب سرویس می گیرند و فکر می کنند خدای انسان ها هستند ولی سگ ها سرویس هم می دهند و انسان را خدای خود می دانند.

انسان در حال نشسته روی زمین و صندلی و ایستاده، سه چشم انداز نزدیکتر و دورتر دارد. گربه برای پیدا کردن این چشم انداز، تنایل به رفتن به ارتفاع دارد. سگ بیشینه ی دریافت هایی بویایی خود را از زمین می گیرد و دائماً در حال بو کشیدن زمین است در حالی که راست قامت بودن انسان فاصله اش با زمین را زیاد کرده.

پارس کردن سگ ها متنوع و دارای معانی مختلفی از خشم تا شادی و.... است. همینطور گربه ها انواع مختلفی از میو کردن و خرخر کردن دارند که ما غالباً از هم تشخیصشان نمی دهیم.

اختاپوس ها علیرغم قرار داشتن در رده نرم تنان، ادراکاتی استثنایی دارند و مسیر تکاملی متفاوت و متمایز و در عین حال موفقی را طی کرده اند. مثلاً سه قلب دارند و خونشان آبی و سبز است چون به جای آهن، در خونشان مس دارند. گیرنده های بینایی در سطح پوست دارند که اگر به مغزشان پیام بفرستد، با پوستشان هم دنیا را می بینند.

جمعبندی:

در تحلیل نهایی، حیوانات سیستم سخت افزاری و مغزی را برای تفکر و تکلم ندارند که در کورتکس بشر وجود دارد. خزندگان و ماهیان مغز جانوری دارند که بی عاطفه است و به دو صفت خشم و ترس مجهز و متکی است. پستانداران مجهز به مغز پستانداری هستند که باعث عواطف خانوادگی و حمایت از بچه هایشان و نوعی مهر و عطوفت می شود و انسان ها علاوه بر این نواحی، کورتکس دارند که محل عقل و تفکر انتزاعی و حسابگری است.

نهایتاً ما همه چیز را در رفتار حیوان می بینیم و لازم نیست، منشأیی درونی برای آن بجوییم. آگاهی ما در کل بدن ماست. در همه سلول ها پخش است. در مغزم هست و در نوک انگشتانم هم هست. آگاه بودن به معنی حضور در جهان است و از طریق رفتارهایمان رویت پذیر است.

در واقع آگاهی امری تکامل پذیر است که ذره ذره به کمال خود در انسان رسیده و در هر موجودی سطحی دارد. به نظر نیگل حتی در موجوداتی که به عنوان بیجان طبقه کرده ایم وجود دارد. مثلاً حشرات ممکن است مشغول مکش خون باشند و نصف بدنشان قطع شود و به این کار ادامه دهند و مایع مکیده شده از طرف قطع شده بیرون بریزد. یا بالشان کنده شود و متوجه آن نشوند و به فعالیتشان ادامه دهند.

حیوانات بی شک حافظه دارند، تخیل دارند، خواب می بینند و غرایزشان چکیده و عصاره میلیونها سال تجربه نیاکانی است که نسل به نسل منتقل شده است. نوعی هوش عملگرا و معطوف به حل مسئله دارند که تسامحاً بدان غریزه می گوییم. اما تفکر انتزاعی و استدلالی ندارند.

16 بهمن 1404

منبع:

فهم جانوران، لارس اسونسن، ترجمه خوب مجتبی پردل