روح زمانه و نیرنگ تاریخ

محمدامین مروتی

به باور هگل، انسان محصول زمانه خویش است و انسان های بزرگ، مامور تحقق روح ملت های شان هستند.

هگل از اصطلاح مکر و نیرنگ عقل cunning of reason برای بیان این ویژگی تاریخی استفاده می کند. این عقل به نظر هگل همان عقل مطلق یا گایست است که در خرد جمعی انسانها بروز و ظهور می کند و متبلور می شود. همچنین هگل از اصطلاح گویای "روح زمانه"(زایت گایستzeitgeist ) استفاده می کرد:

"مردان بزرگ، آفریننده و نوآور نبوده‌اند، بلکه به منزله قابله‌هایی بودند برای آنچه روح زمان بدان آبستن بود." (درسهای فلسفه تاریخ)

مردان بزرگ تنها وقتی مؤثر بوده‌اند که ندانسته آلت «روح زمان» شده‌اند. آن فرزندی که نابغه می‌شمارندش، از پیشینیانش بزرگ تر نیست؛ این پیشنیان هر کدام سنگی بر روی بنا نهاده‌اند و نابغة خلف این خوشبختی را دارد که آخر از همه می‌رسد و سنگ آخرِ طاق بنا را می‌گذارد و بنا به نام او تمام می‌شود. از این روی مردان بزرگ آفریننده نیستند بلکه قابله‌اند و زمانه را کمک می‌کنند تا آنچه را که از مدتی پیش در رحمش رشد کرده‌است بزاید». در حقیقت هگل معتقد بود این تاریخ است که مردان بزرگ را می‌سازد نه بالعکس. به عبارتی دیگر، مردان بزرگ در زمان و مکان مناسب به دنیا آمده اند. حقیقت، همواره روح زمانه(زایت گایست) خود را منعکس می کند. به این معنا تفکر ارسطو و افلاطون در زمان خود روح زمانه شان را بازتاب می داد، ولی بازتاب روح امروز جهان نیستند. امروز نمی توان از برده داری دفاع کرد ولی در یونان باستان، حقیقتی بدیهی به حساب می آمده است.

فلسفه سیاسی افلاطون هم تجسم روح زمانه اش بود اما هیچ فلسفه ای نمی تواند از روح زمانه اش فراتر رود. بتهوون نمی توانست دوهزار سال پیش سمفونی بسازد و به عبارت دیگر نمی توان از تاریخ بیرون پرید.

مارکس نیز به تبع از هگل عقیده دارد تاریخ راه خود را باز می کند و این کار لزوماً نه از طریق نقشه و برنامه بلکه از طریق اقتضائات طبقاتی پیش می رود. لذا مارکس از اصطلاح "موش کور" برای ساز و کار های تاریخی صحبت می کند:

«انقلاب‌ها گویی مرده‌اند، اما موش کورِ پیر خوب کار می‌کند.» (هجدهم برومر)

سخن هگل و مارکس در کلیت خود درست است. به این معنا که انسان ها با نوعی خرد جمعی و حتی ناخودآگاه تاریخی به پیش می روند. ساز و کار این پیشروی و تحول، نه بر اساس تئوری های ذهنی من و تو، بلکه بر اساس آزمایش و خطاهای مکرر و تصحیح خطاهاست. می توان به این خودآگاهی جمعی و این ناخودآگاهی تاریخی، نام شهود هم داد. شهود، ترکیبی است از غریزه و تجربه و آگاهی و ناخودآگاهی. عرفا به آن راه دل می گویند و عوام از آن به افتادن به دل تعبیر می کنند.

مشکل هگل و مارکس در تعیین مصادیق روح زمانه است. هگل اوج این روح را در پادشاهی پروس می یابد و مارکس در کمونیسم. اگر موش تاریخ کور است، از کجا می دانید سمت و سویش به کدام سوست؟

همچنین تعابیر "روح زمانه" و "موش کور" نباید منجر به این گمان شود که گویا این روح و این موش، تعینی عینی و واقعی در خارج جامعه دارند. این تعابیر دلالتی فراتر از خرد جمعی و درونی جامعه ندارند که بعضاً آگاهانه و بعضاً ناآگاهانه و غریزی و شهودی عمل می کند.

جالب است که جاحظ (160- 255ق) حکیم و دانشمند قرن سوم هجری اهل بصره هم سخنی می گوید که هگل هزار سال بعد آن را تکرار می کند:

"مردم بیش از اینکه به پدرانشان شبیه باشند، شبیه زمانه‌ی خویش‌اند."

این بدان معنی است که ما صفاتی را از والدین مان به ارث می بریم ولی بیش از آن، صفاتمان را از روزگارمان به ارث می بریم و روزگارمان هم حلقه آخر در زنجیر تاریخ ماست. روزگار ما یعنی تربیت خانوادگی و اجتماعی ما که آن هم متکی به گذشته تاریخی ماست.

16 دی 1404