مشی چریکی و قربانیانش
مشی چریکی و قربانیانش
محمدامین مروتی
اندیشه پویای شماره 96 (خرداد1404) پرونده ای در باره یکی از دردناک ترین حوادث زندگی چریکی باز کرده است.
"قلیچ شایگان شام اسبی" از اعضای حزب توده بود. دو زن گرفت. نادر از زن اولش بود که پس از افتادن پدر به زندان، مرتب به ملاقات او می رفت و مسئولیت اداره خانواده را عهده دار شد. او نهایتاً به فداییان پیوست. سه پسر هم از زن دومش فاطمه سعیدی(مادر شایگان) داشت به نام های ناصر و ارژنگ و ابوالحسن که تحت تاثیر نابرادری شان و بعدها تحت تاثیر مصطفی شعاعیان به همراه مادرشان به تیم های مخفی فدایی پیوستند. شاید پیوستن بچه های 8 و 10 و 12 ساله به یک سازمان چریکی، از جهت اخلاقی در آن روزها نه تنها مذموم شمرده نمی شد، بلکه روی آن مانور تبلیغاتی داده می شد، ولی امروزه نوعی کودک سربازی تلقی می شود.
این خانواده سرنوشت دردناکی داشت. نادر در خرداد 52 درگیری کشته شد. ناصر و ارژنگ از طریق مصطفی شعاعیان به تیم حمید اشرف پیوستند و در یک درگیری مسلحانه در سال 55 کشته شدند. ابوالحسن هم در عملیاتی دیگر دستگیر و همکار ساواک شد. ساواک در تیر 1355 در روزنامه ها شایع کرد که او کشته شده است تا بتواند سر فرصت از اطلاعات او استفاده کند و چنین کرد. بعد از انقلاب هم از سرنوشت او خبری به دست نیامد.
اما مهمترین نکته در زندگی این خانواده، شایعه کشته شدن ناصر و ارژنگ در 11 و 13سالگی توسط حمید اشرف است که نویسنده کتاب یعنی "محمود نادری" بر آن تاکید کرده است. کتاب "چریکهای فدایی خلق تا بهمن 57" بر اساس اسناد ساواک در سال 87 چاپ شده و ناشر آن وزارت اطلاعات بوده است. نادری مدعی است که چریکها قراری سازمانی داشته اند که رفقای زخمی توسط رفقای دیگر کشته شوند تا به چنگ ساواک نیفتند و بر همین اساس حمید اشرف به ناصر و ارژنگ تیر خلاص زده. کما این که ابوالحسن، گیر ساواک افتاد و عده ای را هم لو داد. در اسناد ساواک آمده که بازجوی او خواسته با توجه به همکاری هایش او را آزاد و مبلغ 50 هزارتومان برای معیشت در اختیارش نهند و اگر خواست او را به خارج کشور بفرستند. به هر حال ابوالحسن آزاد می شود ولی دیگر کسی از او نشان و ردی نیافته است.
این گزارش مورد اعتراض فداییان و مادر بچه ها قرار گرفته، اما نویسنده علاوه بر این که ادعایش را مستند به قرار پیش گفته در سازمان می کند، می گوید در نشریه داخلی سازمان(دی 55) همین موضوع از زبان خود حمید اشرف نقل شده است. علاوه بر این دو مورد، خاطرات بهمن تقی زاده و فاطمه ایزدی در کتاب "نگاهی از درون به سچفخا" (نشر نی/1400) هم ماجرا را تایید می کند. تقی زاده و ایزدی همراه تورج حیدری بیگوند از سازمان انشعاب دادند و به حزب توده پیوستند. آن ها هم می ترسیدند توسط سازمان ترور شوند و موضوع کشته شدن ناصر و ارژنگ را از زبان یکی از اعضای مرکزیت به نام محمدرضا یثربی نقل می کنند که این عضو مرکزیت، از آن به عنوان یک کار مثبت ویک عمل قاطع انقلابی تعبیر کرده بود.
صرف نظر از حقیقت ماجرا، نکته درس آموز این نوع وقایع این است که زندگی چریکی و زندگی کردن با اسلحه و ناامنی، حاصلش سوء ظن و بدبینی و احساس خطر دائمی و آمادگی برای حل و فصل قضایا از راه شلیک است. در این احوال مقصر افراد نیستند و بیش از افراد شرایط حاکم بر چنین سازمان ها و اقتضائات زیستن چریکی و مسلحانه است و افرادی مثل حمید اشرف نیز به نوعی قربانی این سبک زندگی محسوب می شوند. این سخنی است که فرخ نگهدار هم - بی آن که اصل اتهام به حمید اشرف را بپذیرد- در همین شماره اندیشه پویا بر آن تاکید می کند. زندگی چریکی امثال "تقی شهرام" را می پرورد که به نزدیک ترین دوستانشان رحم نمی کنند و چنان که نیچه گفت از ترس هیولا، خودشان به هیولا تبدیل می شوند. آدم های خوبی که تحت تاثیر جو خشونت رفته رفته به آدم های بد تبدیل می شوند.
17 خرداد 1404