نقد و بررسی فلسفه تحلیلی

محمدامین مروتی

جرج ادوارد مور واضع فلسفه زبان و شعور عادیcommon scense بود که ویتگنشتاین هم در دوره دوم فلسفه ورزی خود، بدان برگشت. ویتگنشتاین "نظریه تصویری" را از دیدن کروکی تصادف اتومبیل الهام گرفت و "نظریه بازی های زبانی" را از دیدن بازی فوتبال. با دیدن بازی فوتبال فکر کرد که ما هم به جای توپ، با واژه ها بازی می کنیم.

نظریه تصویری می گوید زبان، کروکی واقعیت است و نظریه بازی می گوید معنای کلمه را باید از نحوه استعمال آن در زبان دریافت. طبق نظریه اول هر کلمه ای معنای واحد و دقیقی دارد و وظیفه فلسفه کشف آن معنا از طریق تحلیل است. طبق نظریه دوم یک کلمه در کانتکست های مختلف می تواند معانی مختلف و متکثری داشته باشد. نظریه اول شبیه هرمنوتیک متقدم است که به معنای موردنظر مولف رجوع می کرد و نظریه دوم شبیه هرمنوتیک متاخر که به تعدد معنا باور دارد. نظریه اول به پوزیتیویسم و نظریات مدرن شبیه است که قائل به حقیقت متعین و مشخص اند و نظریه دوم به نظریات پست مدرن نزدیک تر است که قائل به تاخیر و تکثیر معنا هستند. در نظریه استعمال و زبان عادی، معیار معنای یک کلمه را نحوه استعمال آن در زبان مردم تعیین می کند نه تحلیل و آنالیز منطقی.

همینطور دعوای فلاسفه زبان تحلیلی و زبان عادی از جهتی شباهت به دعوای زبانشناسان و ادیبان دارد. ادبا معیارهای معین و تعریف شده ای برای ادبی بودن متن مد نظر دارند در حالی که از نظر زبانشناسی نوین، معیاری جز زبان مردم و نحوه استعمال زبان توسط مردم وجود ندارد.

"نورمن ملکم" شاگرد ویتگنشتاین، در کتاب "خاطراتی از ویتگنشتاین" نوشته فیلسوف مانند کسی است که در اطاقی گیر کرده و راه خروج را می جوید به سوی پنجره می رود و می بیند ارتفاعش زیاد است. دودکش را امتحان می کند می بیند خیلی تنگ است. اما اگر به پشت خود نگاهی می انداخت می دید در از اول باز بوده است.

عدول ویتگنشتاین از نظریه تصویری زبان و روی کردن به اصالت زبان عادی و زبان مردم و نحوه استعمال کلمات در زبان عادی، در واقع توجه او به باز بودن در را نشان می دهد.

نقد مهم دیگری که به فلسفه تحلیلی وارد شده این است که نوک تیز حمله ی فلسفه زبان تحلیلی و به طور کلی فلسفه تحلیلی اولاً متوجه متافیزیک و ثانیا متوجه فلسفه عملی و اخلاق است. نقطه نظر نهایی این فلسفه این است که سوء استعمال زبان را نشان دهد و فلسفه را به منطق تقلیل دهد. در حالی که کل فلسفه عملی یعنی سیاست و اخلاق را از دایره فلسفه بیرون می گذارد. همچنین فلسفه علم و معرفت شناسی را بدون توجه به روش شناسی ها و متدولوژی های متفاوت علوم، طرد می کند. یعنی فقط متدولوژی علوم تجربی را به رسمیت می شناسد. تحلیل زبان برای دقت یافتن زبان مفید و لازم است اما کل فلسفه را نمایندگی نمی کند. لذا فلسفه اگزیستانسیالیستی به رقیب عمده اش تبدیل شد.

سخن آخر اینکه فلسفه تحلیلی تا آن جا که از سوء استعمال زبان جلوگیری می کند مفید و کاربردی است ولی از آن جا که به تناظر یک به یک زبان و واقعیت و معنای معین و واحد برای کلمه و زبان می رسد و آن جای که از کانتکست خارج می شود تا معنایی صرفا منطقی و ریاضی برای کلام پیدا کند، به بیراهه می رود.

در یک نتیجه گیری دیگر می توان گفت دوگانه فلسفه جزیره ای و قاره ای (پوزیتیویسم/ اگزیستانسیالیسم)، شکل دیگر دوگانه عقل و عشق(رئالیسم و رمانتیسم) است و تاکید بر یک وجه این دو قطبی، گرفتار شدن در مجادلات بی پایان و بی نتیجه است. دیالکتیک و همپرسه ی پوزیتیویسم و اگزیستانسیالیسم معجون و سنتز معقول تر و محبوب تری می تواند باشد.

2 اردیبهشت 1404