عالمتاج قائم‌مقامی (ژاله)

(خلاصه شده)

همایون کاتوزیان

ما در زبان فارسی از هزار سال پیش ، یعنی از زمان رابعه ، شاعران زن بسیاری داشته‌ایم که نمونه‌های برجسته آن از جمله خود رابعه ، مهستی و جهان ملک خاتون بوده‌اند. ولی دور از حقیقت نیست که نیرومندترین شاعران زن در تاریخ ادبیات فارسی فروغ و پروین و ژاله‌ هستند .

بهترین شعر پروین در دفاع از حقوق زنان شعر زیر است:

.....پستی نسوان ایران جمله از بی‌دانشی‌ست

مرد یا زن ، برتری و رتبت از دانستن است

به که هر دختر بداند قدرِ علم آموختن

تا نگوید کس پسر هشیار و دختر کودن است

زن ز تحصیلِ هنر شد شهره در هر کشوری

بر نکرد از ما یکی زین خواب بی‌دردی‌سری

از چه نسوان از حقوق خویشتن بی‌بهره‌اند

نام این قوم از چه دور افتاده در هر دفتری

دامنِ مادر نخست آموزگار دختر است

طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری...

فروغ هم چنان‌که مشهور است اعلام کرد:

گنه کردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه‌جوی و آهنین بود

اما ژاله صد سال پیش نوشت:

مرد اگر مجنون شود از شورِ عشقِ زن رواست

زانکه او مرد است و کارش برتر از چون و چراست

لیک اگر اندک هوائی در سر زن راه یافت

قتل او شرعا هم ار جایز نشد عرفا رواست

بر برادر بر پدر بر شوست رجم او از آنک

عشق دختر ، عشق زن ، بر مرد نامحرم خطاست

و در دو بیت شعر گفت که آن حفظ ناموسی که ناشی از ترس است دروغین است و ضرب‌المثل "بی‌بی از بی‌چادری از خانه بیرون نمی‌آید" را گواه آن کرد:

عصمتی کز ترس برخیزد سرافرازی ندارد

بی‌بی از بی‌چادری ناچار در منزل نشیند

و در شعری که برخی از حقایق تلخ روزگار ما را به خاطر می‌آورد گفت که: "جرم زن در ملک ما زن بودن است."

گر زنی را نیم‌مردی راه زد

مجرم اصلی در آن سودا زن است

مرد رهزن پاک و معصوم است از آنک

حسن زن اغوا‌کن و گمره‌کن است

مرد باشد زانی و زن زانیه

وین سخن برهان نخواهد روشن است

لیک این ماخوذ و آن ناجی چراست

یک گنه مر هر دو را بر گردن است

گویمت بی‌پرده چون در پرده‌ام

جرم زن در ملک ما زن بودن است

زن هم آخر چون تو‌ ای ز انصاف دور!

خواهشی دارد که گاهی رهزن است

چون تو او هم پوستی بر گوشتی ست

نه تنش از روی و دل از آهن است

ژاله در سال ۱۲۶۲ چشم به جهان گشود و در سال ۱۳۲۵ در شصت‌و‌سه سالگی از آن دیده فرو بست. او بازمانده در نسل سوم از میرزاابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی وزیر و شاعر بزرگ دوره قاجار بود. در شانزده سالگی به خانه شوهر رفت از آموزش و پرورشی غنی بهره‌مند شد و بر ادبیات فارسی و عربی کاملا چیرگی یافت. شوهرش یک خان درجه دوم بختیاری، سواد چندانی نداشت و بیست سال از خود او مسن‌تر بود. مردی اهل تفنگ و شکار و پول که از عشق بوئی نبرده بود.

ژاله درباره ازدواج قراردادی و نیز کودک-همسری چنین گفت :

آنکه زن را بی‌رضای او به زور و زر خرید

هست نامحرم به معنی گر به ظاهر شوهر است

گرچه در ظاهر رضای ماست سامان‌بخشِ کار

لیک لب‌های "بلی گو" در دهان مادر است

شرط تجویز ار بود نه سالگی در دین ما

هم بلوغ جسمی و عقلی دو شرط دیگر است

در دگر جا دختر نه ساله گر بالغ شود

جان خواهر جای آن سودا، نه در این کشور است

دختر نه ساله شوهر را چه می‌داند که چیست

کی عروسک‌باز را جامه‌ی عروسی درخور است

او خواهان رابطه عاشقانه با شوهرش بود ولی شوهر که زیبائی او را می‌ستود او را فقط برای همبستری و خانه‌داری می‌خواست:

همبستر من طرفه شوهری ست

شوهر نه که بر رفته آذری ست

ریشش به بنا گوشم آنچنانک

در مردمک دیده نشتری ست

در پنجه او جسم کوچکم

چون درکف شاهین کبوتری ست

نه علقه ی فرزند و زن در او

نه ز الفت و سامان در او سری است

اسب است و تفنگ است و پول و پول

گر درنظرش نقش دلبری‌ست

بر من بخروشد ز بهر هیچ

گوئی که غریونده تندری‌ست

گر گویمش‌ ای مرد من زنم

زن را سخن از جنس دیگری‌ست

خندد به من آن سان که خنده‌اش

بر جان و دلم خسته خنجری‌ست

زن ننگ وجود است از آن سبب

پیچیده به قیرینه چادری‌ست

تا بیست‌و‌چهار سالگی که طلاقش را گرفت صاحب سه پسر شد که یکی از آنان در چهار ماهگی داغ خود را بر دل مادر گذاشت. شوهرش نه تنها سرپرستی دو پسر دیگر را در دست گرفت بلکه حتی اجازه نداد ژاله آنها را گهگاه ببیند. در نتیجه او پسرش حسین پژمان بختیاری را -که در زمان خودش شاعر سرشناسی بود- تازه در بیست‌و‌هفت سالگی او دید و از آن پس تا آخر عمر با او زندگی کرد. ولی از دوری فرزند چنان آزاری دیده بود که از جمله گفت:

بر من شده عرصه جهان همچو قفس

در دیده نمانده نور و در سینه نفس

رنجی که من از دوری فرزند کشم

یعقوب از آن حال خبر دارد و بس

اما شاید بتوان گفت که از آن بزرگ‌تر تراژدی بزرگ زندگی این زن جوان و زیبا این بود که حتی پس از طلاق تا آخر عمر از عشق و عاشقی محروم ماند:

گفتم به کوی خویش چو از کوی شو روم

در کام عشق خانه برافکن فرو روم

غافل کز این دقیقه که با نام زن مرا

آن پای نیست کز پی این آرزو روم

من عشق پاک خواهم و خواهان عشق پاک

باری بگو کجاست که دنبال او روم

...مشتاق وصل و طالب روی نکوست مرد

مسکین منا که در پی خوی نکو روم

و:

زن بی‌عشق گر به گیتی هست

شمع بی‌نور باشد آن نه منم

عشق و زن در زمانه همزادند

من زنم‌ ای عزیز و عشق فنم

...

دل من عاشق است و تن فارغ

مگر از روح من جداست تنم؟

....

دل من پر ز شوق باختن است

لیک دلبر نیافتم چه کنم

گر حدیثی خلاصه خواهی یافت

عاشق آرزوی خویشتنم

عشقی را که ژاله تمام عمر آرزویش را می‌کشید فروغ ظاهرا در نهایت به دست آورده بود ولی فروغ در واقع در آرزوی عشقی ایده‌آل و بدست نیامدنی بود و در نتیجه او هم مانند ژاله در طول زندگی کوتاهش در آتش عشق می‌سوخت:

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی

و زخم‌های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق

ژاله در پنجاه‌و‌سه سالگی هنگامی که حجاب ملغی شد و او مانند زنان طبقات بالا کلاه فرنگی بر سر گذاشت گفت:

من عاشق عشق بودم افسوس

بی‌عشق حیات من تبه شد

در دل شرری ز آرزو بود

کان هم ز سرشک غم سیه شد

چندان به زمانه دیرماندم

تا مقنعه بر سرم کُله شد

و این تجربه بسیار تلخ زندگی دست آخر او را به صدور پیامی بر‌انگیخت که دستِ‌کم تا جنبش زن، زندگی، آزادی بی‌سابقه بود:

هان و هان ‌ای دختران خیزید و همدستان شوید

رهنما گر باید اینک چامه غرای من

تا مپنداری که چادر سدِ راه توست ازآنک

از سیه چادر برآمد نعره و غوغای من

ور تو را دامن گرفت، آتش به چادر درفکن

گو مرا کافر شناسد شیخ از این فتوای من

کودک نوخاسته‌ست آزادی فردا ولی

خفته خوش در دامن آنروز من فردای من

این شاعر زبده و رنج کشیده نه تنها در زمان حیاتش شعری منتشر نکرد بلکه چنانکه به پسرش گفته بود دیوان غزل‌هایش را به آتش کشیده بود:

دیوان خویشتن را آتش زنم به عمدا

زان پیشتر که افتد آتش به دفتر از من

چون از تلخکامی جانکاهش هم که‌ بگذریم کدام ناشری در زمان او حاضر می‌بود که انتشار چنین شعرهائی را آن هم از یک زن تنها و گمنام و بی‌پشت‌و‌پناه بپذیرد. آنچه امروز در دست ماست قطعاتی است که فرزندش حسین، در پاره‌کاغذ‌هایی لابلای کتاب‌هایش یافته و منتشر کرده است.