حافظ و دربار

محمدامین مروتی

در گذشته شاعران عادتاً و عرفاً به دربار پادشاهان پناه می بردند و در عوض مدیحه، صله می گرفتند تا گذران عمر کنند. امروز است که با چاپ کتاب و عرضه بر مردم، این وابستگی منتفی شده است. با این وجود حافظ از این که با این جماعت مصاحبت و مراوده دارد، غصه دار است و گاه تصمیم می گیرد خود را از این وابستگی برهاند. او می داند که این مصاحبت ها برای دل او ضرر دارد و فرشته های الهام را می تاراند و به خود می گوید چرا باید برای صلۀ ناچیزی بر در این ارباب بی مروت نشست:

بر سرِ آنم که گر ز دست برآید

دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید

خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اَضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر درِ اربابِ بی‌مروّتِ دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

حافظ که گنج قرآن را در سینه دارد، به خود نهیب می زند که بتواند با اتکای بدین گنج، از شاه و وزیر بی نیاز شود:

خوشا آن دَم کز اِستغنایِ مستی

فَراغت باشد از شاه و وزیرم

من آن مرغم که هر شام و سحرگاه

ز بامِ عرش می‌آید صَفیرم

چو حافظ گنج او در سینه دارم

اگرچه مُدَّعی بیند حقیرم

او بنده خداست نه بنده سلطان:

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی

و:

ما آبرویِ فقر و قناعت نمی‌بریم

با پادشه بگوی که روزی مقدّر است

اما حافظ در عملا به این شعر و شعارها پای بند نیست و ظاهراً به دلیل نیاز مالی، توفیق کاملی در این گریختن از دربار ندارد و با الحاق یک بیت مدح در پایان بعضی از غزل ها از شاه و وزیر طلب صله می کند و اگر "وظیفه" اش به موقع نرسد، زبان به گلایه می گشاید:

بدین شعرِ ترِ شیرین‌، ز شاهنشَه عجب دارم

که سر تا پایِ حافظ را، چرا در زر نمی‌گیرد

26 دی 1403