حافظ: از لاادریگری تا تجربۀ عرفانی
حافظ: از لاادریگری تا تجربۀ عرفانی
محمد امین مروتی
خارخاری در دل حافظ است که او را به سوی تامل و تفکر در "راز دهر" می کشاند:
در اندرونِ منِ خستهدل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
و:
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله ازین فتنهها که در سرِ ماست
حافظ از لاادریگری خیام می آغازد. او در ابتدا به مانند خیام، در مورد معمای وجود دچار حیرت وسرگردانی است و می گوید این راز به کمک حکمت و فلسفه باز نشده و باز نخواهد شد:
سخن از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
و:
چیست این سقف بلند سادۀ بسیار نقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان، آگاه نیست
و:
وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
و خطاب به زاهد که خود را دانای کل می پندارد هم می گوید:
برو ای زاهد خودبین که ز چشم منو تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
و نومید از همه سخنان و گزاره ها، همچون خیام به بی خبری و می و مطرب پناه می برد:
چو هر خبر که شنیدم دری به حیرت داشت
ازین سپس من و رندی و وضع بی خبری
به نظر حافظ خدا چهره نهان کرده است و تا کنون هر کس تصور خود را به خدا فرافکنی کرده است:
معشوقه چون نقاب ز رخ بر نمی کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کشد؟
و هر کسی گوشه ای از وصف جمال او را- آن هم به تصور و خیال خود- شرح داده است:
این شرح بی نهایت کز حسن یار گفتند
حرفی است از آن هزاران کاندر عبارت آمد
اما از خود سوال می کند حالا که همه علما و اهل اندیشه دم فروبسته اند تا سخنی به گزاف نگویند، این مردم عادی و عامی از کجا و چگونه به ارحتی از او سخن می گویند؟
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سرّ غمش در دهن عام افتاد
و باز می گوید باده فروش چیزهایی می داند ولی نمی دانم از کجا:
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
عین این مضمون را سعدی بدین صورت بیان کرده است که خداوند تنها نقشی از خود در میان آورده و خود را پنهان ساخته. همه از او به گمان خویش، نشانی می دهند. عوام از او سخن می گویند ولی خواص از حیرت دیدارش ساکت مانده اند:
آستین بر روی و نقشی در میان افکندهای
خویشتن پنهان و شوری در جهان افکندهای
هر یکی نادیده از رویت نشانی میدهند
پرده بردار ای که خلقی در گمان افکندهای
هیچ نقاشت نمیبیند که نقشی بر کند
و آنکه دید از حیرتش کلک از بنان افکندهای
این دریغم میکشد کافکندهای اوصاف خویش
در زبان عام و خاصان را زبان افکندهای
اندک اندک حافظ به این نتیجه می رسد که باده فروش و مردم عوام با دلشان به سوی خدا می روند نه با فلسفه و حکمت. لذا از نور خدا بهره مند می شوند:
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
و:
گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت؟
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست
با همه این احوال حافظ و با وجودی که پس دنیا و جسم را می دارد، می گوید در سرای طبیعت هم نمی توان مقیم شد و عالم معنا را رها کرد. برای کسی که چشمش با غبار نفسانیت تیره نشده است، معشوق حجاب ندارد و حجاب خود ماییم:
تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد؟
جمالِ یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبارِ رَه بِنِشان تا نظر توانی کرد
و:
میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
حافظ در بن بست حکمت و فلسفه، از خداوند طلب همت و توجه می کند و به عشق امید می بندد:
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
و:
عشق میورزم و امّید که این فَنِّ شریف
چون هنرهایِ دگر موجب حِرمان نشود
و:
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
در این تاملات و اندیشه هاست که عنایت حق شامل حالش می شود و احوال عرفانی را تجربه می کند:
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروشِ عالَمِ غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهبازِ سِدره نشین
نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست
تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
دیر مغان دیر زرتشتی هاست و در این آیین، روشن نگه داشتن آتش، وظیفه است. حافظ به دلالت پیر مغان، از این آتش را رمزی از عشق می داند که از ابد تا بخ ازل در دل اوست و خورشید با همۀ عظمتش، شعله ای از ان است:
از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست
و:
زین آتشِ نَهُفته که در سینهیِ من است،
خورشید، شُعلهایست که در آسمان گرفت
در وصف این عنایت و گشایش است که حافظ می گوید به دنبال کشف راز دهر به دنبال جام جمی بودم که دنیا را در آن ببینم. به دنبال کسانی بودم که خود گم شده بودند و در خشکی و لب دریا به دنبال گوهر معنا بودند بی آن که دل به دریا بزنند. منظور از گمشدگان فلاسفه و متکلمین و فقهاست. اما به عنایت او متوجه شدم که جام جم دل خود من است که باید صاف شود تا خدایی را که ز رگ گردن به من نزدیک تر است دریابم و در دور دست پی اش نگردم:
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا میکرد
بیدلی در همهاحوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
همین مضمون را سعدی نیز بیان کرده است:
عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم
دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
و این بیت که مشخص نیست از کیست:
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم
فضای سینه اش از هوای دوست پر می شود و خود را فراموش می کند:
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
به او آب حیات می نوشانند و باده ای از تجلی صفات خدا می نوشانند و بدین ترتیب حافظ به شب قدر خود می رسد و نه از راه حکمت که از راه عشق، گوهر مقصود را در آغوش می کشد:
دوش وقتِ سَحَر از غُصّه نجاتم دادند
واندر آن ظلمتِ شب آبِ حیاتم دادند
بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردند
باده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند
چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبی
آن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند
ممکن است این شبهه مطرح شود که از کجا معلوم روند تحولات حافظ معکوس و از عرفان به لاادریگری نبوده باشد و این ترتیب تاریخی را از کجا نتیجه گرفته اید.
پاسخ این است که عادتاً و منطقاً حرکت اندیشه از جزم به شک و از شک به یقین است. انسان جازم بر اساس تعصب و تقلید حرکت می کند. انسان عالم شک می کند و انسان عارف به چشم می بیند، شهود و تجربه می کند.
روند تحولات بسیاری از اهل عرفان چنین بوده است.
همین طور کسی که چیزی را به شهود، تجربه کند بدان یقین می یابد و از آن عدول نمی کند. در حالی که کسی که شک دارد می تواند از آن عبور کند. خلاصه لازمۀ حرکت تکاملی و رو به جلو، حرکت تز جزم به شک و از شک به یقین است.
24 دی 1403