فواید می از نظر حافظ

محمدامین مروتی

حافظ به مصداق "عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو"، فواید مختلفی برای می، برمی شمارد که مهمترینشان دفع غم است:

چون نقشِ غم ز دور بِبینی شراب خواه

تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرّر است

و:

غمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور

حیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد

و:

شرابِ تلخ می‌خواهم که مردافکن بُوَد زورش

که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

و:

زین دایرهٔ مینا خونین جگرم، مِی ده

تا حل کنم این مشکل در ساغرِ مینایی

و:

اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَد

نهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا بِبَرَد

فایده مهم دیگر این است که مستی، خودبینی و خودخواهی را زائل می سازد و انسان را رئوف و مهربان می کند:

به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

اما فایدۀ سوم است که خلاف آمد عادت محسوب می شود. همه می گویند می، عقل را زائل می سازد و می پوشاند و به همین دلیل بدان "خمر" می گویند. اما حافظ معتقد می انسان را روشن و بصیر می کند. صوفی هم رازهای نهان را از نور شراب می داند. در مصرع بعد حافظ می گوید جنم و جوهر هر کسی از می خوردن مشخص می شود. چرا که می درونیات نیک و بد را رو می کند و به بیرون می ریزد. یکی از این درونیات، شهود نگری و دل نگری است:

صوفی از پرتو مِی رازِ نهانی دانست

گوهرِ هر کس از این لعل، توانی دانست

در واقع آیینه سکندر ،که همه عالم، من جمله ایران زمان داریوش را در آن نظاره می کرد، همین جام می است که به او معرفت از راه دور بخشیده بود:

آیینهٔ سِکَندر جامِ می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوالِ مُلکِ دارا

و شراب که خم نشین است، مثل افلاطون اسرار عالم را به ما می گوید. این خم نشینی یعنی زیستن در خمره به دیوژن نسبت داده شده است که حافظ آن را به افلاطون ربط می دهد:

جز فَلاطونِ خُم نشینِ شراب

سِرِّ حکمت به ما که گوید باز؟

در ساقی نامه هم می گوید جام جمشید نیز همین خاصیت را داشته و جمشید پس از مرگ هم با کمک آن از اسرار عالم خبر دارد و خود حافظ نیز مدعی چنین معرفتی است:

بده ساقی آن مِی کز او جامِ جَم

زَنَد لافِ بینایی انْدر عَدَم‌

به من دِه که گردم به تاییدِ جام‌،

چُو جَم، آگَهَ از سِرّ ِ عالَمْ تَمام

من آنم که چُون جام گیرم به دست،

ببینم، در آن آینه، هر چه هست

و:

بیا تا در مِی صافیت رازِ دَهر بِنْمایم

به شرطِ آن که نَنْمایی به کج‌طبعانِ دل‌کورش

در مورد جمشید گفته شده که جامی هفت خط داشت که هر خطی نمایانگر بخشی از عالم غیب بود و در عین حال هر کس ظرفیت معینی در نوشیدن شراب تا خطی معین داشت. به نظر می رسد که ارتباط و حتی انطباق جام جم و جام شراب و ادعای معرفت حاصل از شراب در این جام اسرار آمیز مورد تاکید حافظ است:

سرودِ مجلسِ جمشید گفته‌اند این بود

که جامِ باده بیاور که جم نخواهد ماند

و:

هر آن که رازِ دو عالم ز خطِ ساغَر خواند

رُموزِ جامِ جم از نقشِ خاکِ ره دانست

و:

ای که در کوی خرابات مقامی داری

جم وقت خودی ار دست به جامی داری

حافظ می گوید در پیالۀ می، عکس رخ یار را می توان دید. چگونه؟ ظاهراً جواب این است که می دل را رقیق و صاف می کند و انسان در حال مستی و راستی به خدا نزدیک تر است:

ما در پیاله، عکس رخِ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ما

چنان که اخوان ثالث در حالی مشابه گفت:

با گروهی شرم و بی‌خویشی وضو کردم

مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاک و عزیزی بود

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک،

و نگاهم رفته تا بس دور

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده

قبله گو هر سو که خواهی باش

با تو دارد گفت وگو شوریده مستی

- مستم ودانم که هستم من-

ای همه هستی ز تو،

آیا تو هم هستی؟!...

پیر مغان هم در آیینه جام، حل معما می کند و به پرسش های حافظ از راز دهر پاسخ می گوید:

مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش

کاو به تأییدِ نظر حلّ‌ِ معمّا می‌کرد

دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست

واندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

حافظ می گوید این جامی است که از ازل به انسان داده اند ولی او از آن غافل است:

گفتم این جامِ جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟

گفت آن روز که این گنبدِ مینا می‌کرد

بی‌دلی در همه‌احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این رویکرد حافظ در حالی است که نزد سنایی و عطار و شیخ محمود شبستری، جام جم، دل عارف است و ربطی به جام می ندارد. دلی که راز همه چیز را می داند و آینه سان منعکس می کند در حالی که نزد حافظ می زمینی هم انسان را روشن می کند:

ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آن که خدمتِ جامِ جهان‌نما بکُند

جام جهان نما، همزمان ایهامی به دل و جام می دارد.

و نکته مهمی که حافظ بر آن تاکید دارد این است که شراب را بدون یار نباید خورد. به قول امروزی ها تک خوری روا نیست:

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم

که حرام است می آنجا، که نه یار است ندیم

و:

در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن

بی‌روی تو ای سرو گُل‌اندام، حرام است

و نهایتاً حافظ خماری و دردسر را از عیوب می انگوری، می داند و مستیِ بدون عشق را نقد می کند که در این جا به می عرفانی نظر دارد:

شرابی بی‌خمارم بخش یا رب

که با وی هیچ دردِ سر نباشد

و:

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

26 دی 1403