خواص عشق از چشم حافظ
خواص عشق از چشم حافظ
محمدامین مروتی
حافظ مهمترین و زیباترین قصۀ عالم را قصۀ عشق می داند که هرگز تکراری و ملالت آور نمی شود:
یک قِصّه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب
کز هر زبان که میشنوم، نامکرّر است
زیرا عشق و عاشقی احوالی است که در عبارت نمی گنجد و هر بار می توان تقریری جدید از آن به دست داد:
این شرحِ بینهایت، کز زلفِ یار گفتند
حرفیست از هزاران، کـاَندر عبارت آمد
حافظ ضمن تقدیر از مقام عقل، آن را در مقایسه با عشق، سرگردان می بیند و می گوید درست است که تمشیت کار علم با عقل میسر است اما عقل کافی نیست زیرا مقصود از آفرینش و هدف غایی خلقت عشق است:
عاقلان، نقطّ پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
و:
حریمِ عشق را درگَه، بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد، که جان در آستین دارد
پیر خرد یعنی حکیم، برای حل مشکلاتش باید سراغ عشق برود:
دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی میکرد
عشق میگفت به شرح، آنچه بر او مشکل بود
دنیا و ساکنانش به خاطر عشق آفریده شده اند. همه تابع و طفیلی عشق اند و اگر عاشق نشوی، سعادتمند نمی شوی:
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
مقصود از خلقت، عاشق شدن است و دوست داشتن دیگری و اگر عاشق نشوی، در خودخواهی خواهی مرد:
با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کارِ جهان سرآید
ناخوانده نقشِ مقصود از کارگاهِ هستی
دلی که عاشق نباشد، تیره و خیره یعنی بیهوده و بی مقصود است:
خیره آن دیده که آبش نَبَرَد گریهٔ عشق
تیره آن دل که در او شمعِ محبت نبود
کسی که عاشق نشده، از نظر حافظ مرده است:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نَمُرده به فتوایِ من نماز کنید
و هر کس که عاشقی را تجربه کرده است هرگز نمی میرد و در کتاب تاریخ نامش می ماند:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریدۀ عالم دوام ما
علامت دینداری، عاشقی است و دینداری غیرعاشقانه، به خودخواهی و تزویر می انجامد:
نشانِ اهل خدا عاشقیست، با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم
تا عشق نباشد، حتی حافظِ قرآن بودن هم کافی نیست. عشق آن کیمیایی است که نجاتبخش است:
عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت
اگر طالب عشقی باید از خود ویران شوی. زیرا این عشق را در دل ویران می نهند چنان که گنج را در ویرانه نهان می کنند و خدا چنین عنایتی به حافظ داشته است:
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایهٔ دولت بر این کنج خراب انداختی
عشق انسان را جوان می کند و به او انرژی مضاعف می دهد:
قدح پُر کن که من در دولتِ عشق
جوانبخت جهانم گرچه پیرم
عشق موسیقی دلنشین آفرینش است که توسط مطربان عاشق نواخته می شود:
مطربِ عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقشِ هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالَم از نالهٔ عُشّاق مبادا خالی
که خوشآهنگ و فرحبخش هوایی دارد
عشق نفاق و تزویر را زائل می کند و از انسان وجودی صاف و بی ریا می سازد:
ساقیا جامِ دَمادَم ده که در سِیرِ طریق
هر که عاشقوَش نیامد، در نفاق افتاده بود
به همین دلیل است که حافظ بندگی عشق را عین آزادی و آزادگی و بی تعلقی و رهایی و رستگاری نهایی می داند:
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادم
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
26 دی 1403