پیر حافظ

محمدامین مروتی

در تذکره ها وجود پیری که حافظ دست ارادت به او داده باشد، ثابت نشده. چنان که جامی هم در "نفحات الانس" این نکته را مورد تایید قرار می دهد.

حافظ با تصوف خانقاهی و پیر و مرشد سر سازگاری ندارد و"پیر مغان" هم شخصیتی مثالی و فرضی است که حافظ درمقام تحدّی و مشاکله در تقابلِ با تصوف خانقاهی، با الهام گرفتن از آیین مهر و مغان زرتشتی، برمی سازد تا بدیل و جایگزینی در برابر "پیران جاهل و شیخان گمراهی" که نشانی از عشق و مستی ندارند- بنهد.

اما رسیدن حافظ به این موضع، مراحلی دارد.

حافظ در بدو طریق، باور دارد که که بدون پیر نمی توان به مقصد رسید:

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

و:

به کویِ عشق مَنِه بی دلیلِ راه، قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

و به دنبال پیری می گردد تا دلالتش کند:

کجاست اهل دلی تا کند دلالت خیر

که ما به دوست نبردیم ره به هیچ طریق

و:

دل که آیینهٔ شاهی‌ست غباری دارد

از خدا می‌طلبم صحبت روشن‌رایی

اما در میان خانقاه و صومعه، چنین پیری را که خدا را بشناسد، نمی یابد:

سـر زِ حسرت به در ميکده ها بَر کــردم

چون شناسایِ تـو در صومــعه يک پير نبود

و پس از نیافتن مراد دلخواه، از خضر مدد می طلبد که به نظر متصوفه، پیر کسانی است که پیر معینی پیدا نکرده اند و دست ارادت به کسی نداده اند:

تو دستگیر شو ای خضرِ پی خجسته که من

پیاده می‌روم و هَمرَهان سوارانند

و پس از آن است که "پیر مغان" را بر می سازد و مرید او می شود و از آن پس در معانی بر روی او گشوده می شود:

آن روز بر دلم درِ معنی گشوده شد

کز ساکنانِ درگهِ پیرِ مغان شدم

پیر مغان کسی است که وعدۀ دروغ نمی دهد:

مریدِ پیرِ مُغانم ز من مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردیّ و او به جا آورد

نظر به عیب نمی کند و از روی کرم و بخشش به اعمال سالک می نگرد:

نیکیِ پیرِ مغان بین که چو ما بدمستان

هر چه کردیم به چشمِ کَرَمَش زیبا بود

مثل شیخان خانقاهی، زر و زور و دسته و بسته ندارد. خدایش هم مثل خودش بخشنده و مهربان است:

پیر دُردی‌کَش ما گرچه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

ذهن سالک را روشن می کند و جهت سوء استفاده، او را در جهل نگه نمی دارد:

بنده پیر مغانم که زِ جهلم برهانَد

پیر ما هر چه کند، عین عنایت باشد

و اولین حرفش این است که با بدجنسان معاشرت نکنید:

نَخست موعظهٔ پیرِ می فروش این حرف است

که از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید

پیر مغان نامی دیگر برای "می" و "ساقی" هم هست و حافظ می گوید من مرید جام می ام و شیخ جام هم ساقی است:

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده، بندگی برسان شیخ جام را

"پیر گلرنگ" هم -برغم ادعای کسانی که می خواهند از آن، شیخ و پیری حقیقی برای حافظ بسازند- همان می قرمز است که حال انسان را خوب می کند و اجازۀ خبث و درگیری با خرقه پوشان ریاکار را هم به انسان نمی دهد:

پیرِ گلرنگِ من اندر حقِ اَزْرَق‌پوشان

رخصتِ خُبث نداد ار نه حکایت‌ها بود

به زبان روانکاوی می توان گفت که مستی، نفسانیت یا همان ایگوی انسان را تضعیف می کند تا مستعد مهربانی و فهم شود:

گفتم هوایِ میکده غم می‌بَرَد ز دل

گفتا خوش آن کَسان که دلی شادمان کنند

گفتم شراب و خِرقه، نه آیینِ مذهب است

گفت این عمل به مذهبِ پیرِ مغان کنند

یعنی در دین رسمی نمی توان خرقه پوشد و شراب هم خورد. ولی در آیین پیر مغان جمع کردن ناسازه ها، میسر است.

حافظ در پاسخ کسانی که پیر مغان را کافر و خارج از مذهب می دانند، می گوید خدا رازش را در دل همه آدمیان نهاده تا عنایتش با چه کسی باشد:

گر پیر مغان مرشدِ من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست

و:

در خراباتِ مُغان نورِ خدا می‌بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

30 دی 1403