حافظ، نیچۀ فرهنگ ایرانی
حافظ، نیچۀ فرهنگ ایرانی
محمدامین مروتی
حافظ متفکری شاعر است. حتی وجهه فکری او بر وجهه شاعری اش تقدم دارد. وی صاحب جهان بینی و اندیشه ای است که می توان آن را عصارۀ فرهنگ ایرانی برشمرد. "قبول خاطر و لطف سخن" حافظ در میان ایرانیان به واسطۀ همین نمایندگی کردن از حافظۀ فرهنگی شان است. او این عصاره را در قالب شخصیتی دوست داشتنی و غیرآرمانی به نام "رند" مصور ساخته است و البته این بازسازی شخصیتی را بیش از هر کس مدیون خیام است که رند را به عنوان انسانی آزاده و عاقل تعریف می کرد:
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت، نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهرۀ این؟
چرا حافظ از چنین شخصیتی که سابقۀ خوبی در فرهنگ عامه و ادبی ندارد استفاده می کند؟ زیرا حافظ به فرهنگ و گفتمان مسلط به عصر خود معترض است. در غرب جریان هایی مثل هیپیسم، در اعتراض به فرهنگ مسلط شکل گرفتند و نوعی دهن کجی به آن محسوب می شدند. اما حافظ به جای دهن کجی می گوید "خلاف آمد عادت". خلاف آمد یعنی خرق عادت یا به زبان امروز، پارادکس. لذا شخصیت رند را برمی گیرد و ویژگی های یک انسان آزاده و متفکر و متعادل و ریاستیز و زهد ستیز به او می دهد و در نهایت عشق را نیز به خصال او می افزاید تا از ترکیب عشق و رندی، یک انسان زمینی متعادل و معتدل و خوشخو و در عین حال عاقل و زیرک بسازد:
عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
رند منتقد مناسک و مراسم و رسومات ظاهری و بی محتواست که اهل تصوف و اهل زهد بدان ریا می کنند. منتقد خرقه و مرقع و لباس شهرت و ریاست. عقل سلیم حافظ است که با همه مکاتب مسخ شده و بی محتوای زمانش در می افتد.
ریا و زهد دو عنصر و ویژگی اساسی هستند که حافظ به هیچوجه نمی تواند با آن ها کنار بیاید و معتقد است به انسانیت انسان لطمه می زنند و آن را ناقص می کنند.
این رند، به تعبیر خرمشاهی، کاملاً انسان است نه انسان کامل. یعنی می کوشد همه قوای انسانی خود را بالفعل کند.
زهد نمی ورزد، عقل سلیم به او می گوید از دنیا بهره خود را ببر. معشوق زمینی را گرامی بدار. خطاها و گناهان کوچک هم لازمۀ انسان بودن توست. از می خوردن تو قانون شرع بی ساز نمی شد و اگر نتوانی گناه کنی، "معنی لطف و بخش کردگار چیست؟" پس اگر کسی "به اندازه خورد نوشش باد". به علاوه، می علاوه بر عیب، هنر هم دارد.
می گویند نمی شود هم خدا را خواست و هم خرما را. هم دین و هم دنیا را. هم معشوق زمینی و هم معشوق آسمانی را. هم صنم و هم صمد را. هم عقل و هم عشق را. عقل سلیم حافظ می گوید چرا نتوان؟ "یار ما این دارد و آن هم":
ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد
کسی که سیب زنخدان شاهدی نگزید
و:
گفتم صَنمپَرست مشو با صَمَد نشین
گفتا به کویِ عشق هم این و هم آن کنند
عقل سلیم به ما می کوید چرا نتوان از دنیا بهره برد؟ چرا نتوان غذای خوشمزه و به قول آندره ژید، "مائده های زمینی" نوش جان کرد؟ چرا نتوان با نوشیدن، دمی از سختی ها آرمید؟ چرا باید خود را با ریاضت های مختلف تنبیه کرد؟ چرا نتوان از زیبایی های عالم – اعم از طبیعی و انسانی- محظوظ شد؟ تصوف جمال پرستانۀ فارس، از زیبایی جزئی به زیبایی کلی می رسد. دنیا را مزرعۀ آخرت می داند نه رقیب و هووی آن و حافظ از این مکتب نیز بهره مند شده است و نظربازی و جمال پرستی جزء لایتجزای اندیشۀ اوست.
در واقع شاهکار حافظ، "تقابل شکنی" بین دو قطبی های کاذبی از قبیل دین و دنیا و آسمان و زمین است که در کار پُست مدرن هایی از قبیل فوکو و دریدا برجسته شده است.
همه این ناسازه ها و دو قطبی ها برای یک ذهن خو کرده به عادت و القائات تاریخی و اجتماعی، پارادکسیکال به نظر می رسد ولی برای حافظ این تقابل ها ذهن ساخته و اعتباری و قراردادی است و جایی و پایی در واقعیت ندارد. هیچ منع عقلی ندارد که خدا را با خرما بخواهیم ولو اینکه این تلقین از فرط تکرار، به صورت ضرب المثل هم در آمده باشد. عقل سلیم حافظ از خود می پرسد چرا نتوان دین و دنیا را با هم داشت؟
پیش فرض تقابل معنا و ماده یا آسمان و زمین، چنان در دل و جان ما رسوخ کرده، که آن را بدیهی گرفته و حتی در ذهن حافظ شناسان معاصری چون دکتر استعلامی و خرمشاهی و دیگران چنان رسوب کرده که حافظ پژوهی شان را متاثر ساخته است.
به اين نقد روانشناسانة درخشان نیچه از زهد توجه كنيد:
" گمان مبريدكه من شما را به كشتن غرايزتان رهبـري مي كنم . من تنها شما را بـه معصوم نگه داشتن غـرايزتان مي خوانم . . . مـاده سگ شهوت ازكليه حركـات و سكنات مردمان پاكدامن و پرهيزكار سر به در مي آورد . . . كسي كه نمي توان عفيف باشد بهتراست از آن بپرهيزد مبادا روحش آلوده گردد." (چنين گفت زرتشت)
رویکرد دنیوی حافظ، عین رویکرد نیچه در نقد مسیحیت و کشیشان مسیحی است. از این رو می توان حافظ را نیچۀ ایرانی تلقی کرد که قرن ها قبل از نیچه می زیسته. رمز تعلق خاطر گوته و نیچه به حافظ نیز همین رویکردهای زاهذستیزانه و دنیاگرایانۀ اوست. حافظ مانند نیچه، به فراسوی نیک و بد می رود و ارزش های زمانۀ خود را واژگون و بازسازی می کند. ننگ و نام را با هم جمع می کند تا نیچه سان، ارزشهای رایج را واژگون و بازسازی نماید:
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
حتی شاید به تعبیر دینی، نوعی "مجدد راس ماته" مانند غزالی باشد که ساز شرع را که به دلیل افراط و تفریط، ناساز گشته و خارج می زند، به ساز می کند.
در عین حال رند می داند که حقیقت کاملاً روشن نیست و کسی به حکمت معمای وجود را نگشوده است و باید به جای جنگ هفتاد و دو ملتی و ره افسانه زدن، با دوست و دشمن، مروت و تساهل و مدارا پیشه کرد.
21 دی 1403