یونگ از زبان یونگ
یونگ از زبان یونگ
محمدامین مروتی
کتاب "یونگ می گوید"، مجموعه ای از مصاحبه ها و دیدارهای یونگ با خبرنگاران و خبرگزاری های معروف دنیاست که جنبه های مختلف اندیشه های او را از زبان خودش روشن می کند.
یونگ و فروید:
یونگ در سال 1900 "تعبیر خواب" فروید را می خواند و در 1907 با او ملاقات می کند.
یونگ در مصاحبه با ریچارد اِوانس (1957) با عنوان "فیلمهای هوستون"، می گوید فروید تاکیدی یکجانبه بر لیبیدو داشت ولی او از جمله تحت تاثیر "اراده معطوف به قدرت" نیچه قرار گرفته است. همچنین خود را مدیون شوپنهاور می داند.
یونگ می گوید نظره لیبیدوی فروید مبتنی بر علت اولی(محرکه) و نظریه قدرت آدلر(عقده حقارت) مبتنی بر علت غایی است.
یونگ توضیح می دهد که شاید یکجانبه نگری فروید واکنشی به محدودیت ها و سرکوب های عصر ویکتوریایی بود که فروید خود آن ها را تجربه کرده بود.
یونگ می گوید متوجه شدم که ناخودآگاه مخزنی از امیال سرکوب شده و آسیب های روانی نیست و چه بسا امیال نیکی است که مغفول واقع شده اند. در مصاحبه جشن تولد 80 سالگیش می گوید:
"برای فروید، ناخودآگاه اساساً مواد سرکوب شده است، یک سطل آشغال برای تجربیات نامطبوع و ناگوار. اما ناخوداگاه چیزی بیش از این است."
علت حقیقی بیماری روانی در زمان حال است نه آن گونه که فروید می گوید در گذشته های دور. درست است که ریشه مشکل در ناخودآگاه است، اما همین حالا می توان آن را درمان کرد. سرکوب، تنها مکانیسم برساخته شدن ناخودآگاه نیست. قسمتی از ناخودآگاه، بدون سرکوب، پنهان گشته و مستقل از سرکوب خودآگاه وجود دارد. وجود فی نفسه دارد و محصول پس راندن و سرکوب نیست. نوعی انبار زباله نیست، بلکه نوعی زهدان و سرچشمه است.
پرسونا، سلف و ایگو:
پرسونا عبارت از نقابی است که ما در موقعیت های مختلف به چهره می زنیم. مثلاً به عنوان یک پزشک در جامعه رفتار خاصی داریم ولی در خانه رفتار دیگری داریم. پرسونا شخصیت واقعی ما نیست و محصول توقعات و فشارهای اجتماعی و عرفی است. فاصله بین شخصیت های مختلف ما می تواند به مرز دوگانگی شخصیت به معنی اختلال عصبی هم برسد.
ایگو نماینده شخص واقعی ماست ولی پرسونا چنین نیست. ایگو از چهار سالگی با تشخیص بدن در آینه رشد می کند. اما ایگو جزئی از شخصیت ماست نه تمام آن. یونگ می گوید: "ما خرد و ایگو را به جایگاهی بالاتر از خدایان رسانده ایم." (مصاحبه با ج. پ. هدین/1952)
"ساده لوحی انسان سفیدپوست که من را مرد بزرگ یکی می پندارد." (صحبتی با دانشجویان موسسه)
"سایه" هم قسمتی از وجود است که انکارش می کنیم. به نظر یونگ ما باید بتوانیم قسمت منفی و تاریک وجود ما یا همان سایه مان را هم بشناسیم و با آن کنار بیاییم. همه انسان های بزرگ، سایه و نقاط ضعف هم داشته اند.
"سلف" معنایی ورای ایگو دارد و علاوه بر خودآگاه، شامل ناخودآگاه ما هم می شود و این ناخودآگاه عمقی بی پایان دارد و ما پیوسته جنبه های جدیدی از آن را کشف می کنیم. به این معنا "هیچکس نمی توان بگوید آدمی کجا تمام می شود. زیبایی اش در همین است...خدا می داند ناخودآگاه آدمی می تواند به کجا برسد. ما هنوز در حال کشف هستیم."
منبع تغذیه ناخودآگاه جمعی، اساطیر و باورهای قومی و جمعی اند.
ناخودآگاه جمعی:
یونگ ناخودآکاه جمعی را به پیردمردی دومیلیون ساله تشبیه می کند که در نهاد و نهان ما لانه کرده است. بنابراین عمر تک تک ما مطابق تعبیر یونگ، چند میلیون ساله است نه چند ده ساله. پس هر یک از ما دو روح داریم: روح شخصی و غیرشخصی. و انسان با ذهن سفید و لوح پاک به دنیا نمی آید. "ما آمیزه ای از ژن ها هستیم که در لحظه تولد با ما هستند.
علوم طبیعی ما را به صورت واحدهای آماری و بیولوژیک همانند تصویر می کنند و ویژگی های ما را که در ناخودآگاه وجود دارند، نادیده می گیرند. خودآگاهی ما در دریایی از ناخودآگاهی جمعی، شناور است.
تحلیل روانی یعنی گفتگو با این پیرمرد و درک و فهم او. (صحبتی با دانشجویان موسسه)
چهل سالگی و خودشناسی:
یونگ گفته بود یک مشکل 21 ساله داریم و یک مشکل 45 ساله. این سنین تقویمی نیستند. بیشتر نمادین اند.
مشکل 21 ساله مربوط به سن جوانی است که می خواهد به اجتماع وارد شود تا یکی مثل سایرین شود و مثل بقیه زندگی مستقل و مرفهی برای خود بسازد. تشکیل خانواده دهد و الخ.
مشکل 45 سالگی مربوط به میانسالی است مه می خواهد از اجتماع خارج شود تا شبیه خودش باشد نه سایرین. این مشکل معمولاً با مرگ یکی ارزوالدین و شنیدن صدای پای پیری پیش می آید.
چهل سالگی یک نقطه عطف در زندگی بشر است. امور برای انسان یکنواخت و ملالت بار می شوند. لذا نگاه به درون و خودشناسی برمی گردد. از 36 و 37 سالگی انسان وارد فضای روحی دیگری می شود و پس از رسیدن به نیازهای اولیه و مادی، به خودش می گوید "حالا چه؟". یونگ در پرسش و پاسخ در کنگره آکسفورد(1938) می گوید مذاهب بزرگ نظام هایی برای آماده کردن انسان برای نیمه دوم زندگی اند.
در مصاحبه با میگوئل سرانو(1961) می گوید تمام سخن من این است که انسان باید مطابق طبیعت و حقیقت خود زندگی کند. در هند و خاور دور این شیوه زندگی طبیعی است و در روسیه دور از دسترس. به همین نسبت روان نژندی در میان هندوها کمتر است. یونگ در ادامه می گوید این فقدان شخصیت فردی به سلطه ی نظام های کمونیستی و مذهبی، کمک می کند.
مردمان خود را به زندگی روزمره و شغل تقلیل می دهند و رسالتشان یعنی شکوفایی خود را از یاد می برند.
آرکی تایپ:
فروید تنها به یکی از آرکی تایپ های انسانی دست یافت که تحت عنوان "عقده ادیپ" صورتبندی کرد. "آرکی تایپ نوعی نمایش و داستان مختصر شده است[1]. با فلان شیوه آغاز می شود، به فلان گره افکنی می رسد و راه حلش را در فلان راه می یابد." یعنی دارای مدل است. "آرکی تایپ دارای نیرو و استقلال است و می تواند ناگاه شما را مسخر کند. مثل عاشق شدن در نگاه اول." مثل آرکی تایپ آنیما در مردان و آنیموس در زنان. این ساختارها در ژنتیک ما وارد شده اند. مردان تا حدی ژن زنانه و زنان نیز تا حدی ژن مردانه دادند.
اگر عقده اودیپ، تنها سایقه و عقده مسلط زندگی ما بود، نسل بشر می بایست در نیم میلیون سال پیش به دلیل زنا با محارم منقرض می شد. اما در سپیده دم تاریخ بشر می توان قوانین ازدواج را دید. در حالی که میان شاهان ایرانی و فراعنه مصری ازدواج با خواهر یک امتیاز خونی محسوب می شد.
انتظار برای نجات دهنده و قهرمان پرستی در میان آلمان ها و روس ها نیز متکی به نوعی کهن الگوست.
اسطوره قصه ای برای توضیح آرکی تایپ است.
در قرون اول تا سوم تنها گنوسی ها بودند که به آرکی تایپ ها باور داشتند. بعد از آن این باور به کیمیاگران منتقل شد.
در مصاحبه با رادیو سویس(1960) می گوید آرکی تایپ ها مانند خدا، در موقعیت های عاطفی و شکست های عاطفی خود را نشان می دهند.
یونگ می گوید آرکی تایپ ها خود را به صورت "غریزه" بر ما آشکار می کنند.
در مصاحبه با تایمز(1960) می گوید محبوبیت طالع بینی یا قصه هایی که راجع به بشقاب پرنده ها می سازند، گرایش به اندیشیدن بر اساس آرکی تایپ ها یا ناخودآگاه جمعی را مدلل می سازد.
تیپهای شخصیتی:
یونگ در مصاحبه با ریچارد اِوانس (1957) با عنوان "فیلمهای هوستون"، می گوید در اختلاف بین آدلر که به سایقه ی قدرت طلبی تاکید داشت و فروید که بر لیبیدو تاکید می کرد متوجه شدم، می توان از مناظر مختلفی به موضوع نگریست. ابتدا دو نقطه نظر برونگر و درونگرا را در خودآگاه دیدم. سپس متوجه چهار جنبه جهت گیری های خودآگاه شدم. جهان جنبه های خیلی زیادی دارد که من شانزده جنبه را یافتم شاید 360 جنبه وجود باشد که من درنیافته باشم.
یونگ می گوید درونگرا و برونگرای خالص نداریم. درونگرا کسی است که بیشتر متاثر از عوامل درونی است و برونگرا متاثر از عوامل محیطی. ولی عاملی به عنوان درونگرایی و برونگرایی نداریم. این ها تعابیری برای گرایش ما و تعیین موقعیت ما نسبت به محیط اند.
برای تیپ حسی، حس کردن موضوعیت دارد و برای تیپ فکری، تجزیه و تحلیل.
برای تیپ احساسی، مطبوع و غیر مطبوع بودن تجربه مهم است و برای تیپ منطقی، حقیقت آن.
برای تیپ شهودی، برداشت شهودی از واقعیت موضوعیت دارد. یعنی ادراک از طریق ناخودآگاه. قمار بازان و بانکداران و حتی پزشکان در تشخیص بیماری، به مقدار زیاد شهودی عمل می کنند. تیپ شهودی ممکن است سنگ جلوی پایش را نبیند ولی همان سنگ را ده کیلومتر آن سوی تر ببیند. تیپ شهودی میل ندارد راجع به تجربه اش سخن بگوید چون می داند باورش نمی کنند.
در مصاحبه با بی بی سی(1959) خود را تیپ فکری و شهودی معرفی می کند:
"مشخصه اصلی من اندیشیدن است...و مقدار زیادی کشف و شهود هم داشته ام..."
یونگ، دین و عرفان:
یونگ شخصیتی بین عالم و عارف است. فروید به طعن راجع به او گفته بود که: "یونگ روزگاری دانشمند بزرگی بود، اما اکنون پیامبر بزرگی شده است."
سخن گفتن مولانا از طبیبان الهی نیز به همین معنی است. طبیبان الهی کارشان معالجه اختلالات روانی است.
بر سر در خانه یونگ کلامی درج شده که سروش معبد دلفی بوده است:
"چه خدا را بخوانی و چه نخوانی، حاضر است."
یونگ در مصاحبه با فردریک ساندس (دیلی میل/1955) می گوید: "خدا صدای درون ما و به عبارت دیگر وجدان ماست."
او همچنین می گوید: "همه چیزهایی که علیرغم میل ما اتفاق می افتد از یک نیروی مافوق است."
"من گام به گام به یک عقیده محکم غیرقابل تزلزل یعنی وجود خدا رسیدم....وجود خدا را به ایمان ربط نمی دهم. می دانم که هست."
در مصاحبه با بی بی سی(1959) هم در پاسخ به سوال "به خدا ایمان دارید؟"، می گوید جوابش مشکل است. من می دانم[که خدا هست]، نیازی به باور نیست.
یونگ در کنفرانس سال 1928در وین، می گوید هدف روانکاوی سلامت روان به معنی متعادل ساختن آن است و انسان به دین و هنر برای ایجاد این تعادل نیاز دارد. مذاهب با مناسکشان، به برقراری این تعادل یاری می رسانند و این جنبه معنوی در کاتولیسم بیشتر از پرتستانیسم وجود دارد. مذاهب هم چنین با میدان دادن به قوه تخیل به ما کمک می کنند.
همینطور در وجود همه ما هنرمند کوچکی می زید که بیداریش به سلامت روان ما کمک می کند. او نیز قوه تخیل ما را توسعه می دهد.
لذا برخلاف آنچه فروید می گوید، به نظر یونگ، دین تظاهر بیماری روانی نیست. بخشی از ناخودآگاه جمعی است. همچنین برخلاف نظر فروید ناخودآگاه نباید سرکوب شود بلکه باید به عنوان متمم و مکمل بشریت مورد توجه قرار گیرد. تمدن امروزی به این تمامیت بی توجه است و جهان از قدسیت و معنویت تهی شده است و این بحران دوران مدرن است.
یونگ در مصاحبه با جرج دوپلن(1959)، تاکید دارد که تجربه گراست و نقطه نظراتش متافیزیکی نیست. او می گوید اصطلاحات متفاوتی را برای مفاهیمی مشترک استفاده می کند. ناخودآگاه معادل روح کوچک و ناخودآگاه جمعی معادل روح بزرگ یا خداست. مهم باور به یک نیروی ماورای ایگو است.
این تلقی از نفس، در کنار باور به آرکی تایپ ها و ناخودآگاه جمعی، اساسی ترین مفاهیم مکتب یونگ را برمی سازند.
اما تلقی او از سلف یا نفس، موسع تر از ایگو و دربردارنده ناخودآگاه در کنار ناخودآگاه است. قائل به تمایز بین جسم و روح نیست و به جای تفکیک به دنبال مفاهیم متحدکننده است. منظر تحلیلی و عقلی بر تضادها تاکید دارد و قضاوتگر است اما یونگ به دنبال کشف ارتباطات است نه تمایزات. در نقد به این عقلگرایی، یونگ آن را با عبارت "شرارت عقلگرایی" توصیف می کند و هموطنان سویسی خود را ماتریالیست هایی می داند که پای در زمین دارند ولی آن قدر، قدشان بلند نیست که سرشان به آسمان برسد.
در مصاحبه با تایمز(1960) می گوید معیار در اینجا سودمندی است نه صدق. نقطه نظر خوب آن است که با حال شما سازگارتر باشد.
میرچا ایلیاده با یونگ مصاحبه ای در سال 1952 دارد و از قول او می گوید ناخودآگاه یا سایه یا همان شیطان بخشی از وجود است که باید در وجود ما ادغام شود. حقیقت خداوند هم جمع اضداد است. در واقع باید شر را جذب و هضم کرد و به سطح خودآگاه ارتقا داد.
یونگ به رویاها باور شگرفی داشت. یکی از رویاهای خودش که در حال بیداری و در 1913 و 1914 اتفاق می افتد و سه بار تکرار می شود دیدن نقشه اروپاست که کشورهای مختلف آن یکی یکی زیر خون غرق می شوند و همه جا پر از جسد می شود، جز سویس که گزندی نمی بیند. این غرق شدن ابتدا از فرانسه و آلمان شروع می شود. جنگ جهانی اول در 1914 و با حمله آلمان به فرانسه شروع شد.
روح:
یونگ در باشگاه روانشناسی بازل(1958) به سوالات مختلفی راجع به روح پاسخ می دهد و می گوید شواهد متقنی داریم که بخشی از روح ما تابع زمان و مکان نیست. فیزیک جدید هم از ابعاد مختلف جهان به ما می گویند و از قبض زمان و مکان. لذا این زمان و مکان فیزیکی، مطلق و فراگیر نیست. می توانیم به احتمال زیاد فرض کنیم چیزی از روح ما پس از مرگ باقی می ماند ولی نمی دانیم بخشی از خودآگاه هست یا نه و البته ممکن است خودآگاه هم باشد. در پدیده هایی مثل کم رسیدن خون به مغز ما بیهوش می شویم اما خودآگاه به رویاپردازی اش ادامه می دهد.
در مصاحبه با بی بی سی(1959) می گوید در مورد پایان زندگی مطمئن نیستم زیرا روح کاملا وابسته به زمان و مکان نیست و این به معنای امکان ادامه زندگی، در ورای زمان و مکان است.
در مصاحبه با میگوئل سرانو(1961) می گوید مطمئن نیستم بعد از مرگ من جسمانی، خودآگاهی ما از بین رود.
ادوار تاریخی:
یونگ قائل به ادوار تاریخی است. در مصاحبه با جرج دوپلن(1959)، با کمک اصطلاحات مرتبط با منطقه البروج، می گوید ثور و دوپیکر مبین ادوار پیشاتاریخی اند. پس از آن دوره حمل و حوت است. مسیحیت دوره حوت است و ما در دوره دلو هستیم.
زن و روانکاوی:
یونگ در پاسخ به این سوال که چرا بیشتر طرفدارانش زنانند، می گوید به خاطر این که موضوع کار من "روح" است که مونث است.
این بدان معناست که مردان بیشتر معطوف به جسم و عقلند و زنان معطوف به روح و معنا.
یونگ در مصاحبه با فردریک ساندس (دیلی میل/1955) مردان را متعصب تر و ناصادق تر می داند. او معتقد نیست زنان جنس ضعیفند، بلکه انان را از مردان محکمتر می داند.
می گوید زنانی که بیشتر حرف می زنند کمتر فکر می کنند.
منبع:
"یونگ می گوید(مصاحبه ها و دیدارها)" ترجمه دکتر سیروس شمیسا نشر قطره 1394
25 آبان 1403
[1] در ادبیات فارسی به این نوع قصه گویی "تلمیح" می گوییم.