شرح غزل شمارهٔ ۱۹۸۹ دیوان شمس(جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن)
شرح غزل شمارهٔ ۱۹۸۹ دیوان شمس(جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن)
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
محمدامین مروتی
در این غزل مولانا از شادمانگی و انبساط خاطری سخن می گوید که در نتیجه ملاقات با شمس و تولد جدیدش، یافته است. ردیف غزل، "خندیدن" است که مبین مراتب سرور و ابتهاج قلبی شاعر است.
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
می گوید شمس به من خندیدن مانند شراره ها اتش را آموخت و جهانم از این خنده ها، شیرین و شکرین شد.
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
مولانا می گوید نفس زاده شدن از عدم، مایه شادی و خنده است اما عشق بود که کیفیت خندیدنم را تغییر و تعالی داد.
بی جگر داد مرا شه، دل چون خورشیدی
تا نمایم همه را بیز جگر خندیدن
قدما جگر را نماد و محل انباشتن غم می دانستند و شش را نماد شادی. مولانا می گوید شمس بی جگرم کرد تا من غمی نداشته باشم.
به صدف مانم، خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
می گوید من از شکسته شدن و شکست خوردن نفسانیت، شاد می شوم. مثل صدفی که دهان باز می کند و مرواریدش پیدا می شود.
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
در شب وجودم با او آشنا شدم و او به من خندیدنِ مانند روز را آموخت.
گر ترش روی چو ابرم، ز درون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن
اگر ظاهرم مانند ابر غمگین و گرفته است، مانند برقی که درون ابر است خندانم و تنها زمان بارش(ایثار وجود) خنده ام را می بینید.
چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر
تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
سنگ در دل کوره ذوب می شود و می خندد. من همان سنگ طلایم که در کوره عشق خندان شده ام.
زر در آتش چو بخندید تو را می گوید
گر نه قلبی، بنما وقت ضرر خندیدن
طلا از ذوب شدن در کوره، نمی ترسد و به مطلاها و طلاهای تقلبی می گوید اگر واقعی هستید، باید برعکس سنگ های تقلبی، در آتش کوره بخندید و شاد باشید که اصالت تان ثابت می شود.
گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
میر اجل عزرائیل است که بر حکومت های موقتی پادشاهان دنیا می خندد.
ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
حضرت عیسی نیز تا آخر عمر مجرد ماند و اهمیتی به شهوت و زناشویی نمی داد.
وَرْ دَمی مدرسهٔ اَحْمدِ اُمّی دیدی
رو، حَلالَسْتَت بَرِ فَضْل و هُنر خندیدن
و اگر فضایل پیامبر امی و بیسواد اسلام را ببینی، بر همه فضل و هنرها و سوادها می خندی. یعنی فضایلی وجود دارد برتر از سواد و اطلاعات و آن تحولات وجودی است.
ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
به منجم هم می گوید اگر شق قمر را دیده باشی، باید به معلومات نجومی خودت بخندی که با معجزه ی شق القمر، از اعتبار افتاده اند.
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن
خنده ات را آشکار مکن. مانند غنچه در دل خودت بخند. نه مانند درخت که با شکوفه بر سر آوردن، خنده اش را بر همه جهانیان آشکار می کند. ظاهراً مولانا از چشم زخم یا از بدخواهی دیگران نسبت به اهل دل می ترسد.
24 آبان 1403