نحوه استفاده از مثنوی
نحوه استفاده از مثنوی
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر سوم، یکی از تندترین حملاتش را به ناقدان خود می کند. کسانی که می گویند مثنوی مجموعه ای از قصص کودکانه است، در حالی که عرفان باید مقامات سلوک از ابتدا تا انتها را بررسی و تحقیق نماید. مولانا می گوید بوی بدِ سخنان حسودان به مشامم رسید. من از این سخنان نمی رنجم ولی نگرانم مبادا انسان ساده ای را تحت تاثیر قرار دهد و گمراه نماید:
۴۲۲۸ پیش از آنْکْ این قِصّه تا مَخْلَص[1] رَسَد دودِ گَندی آمد از اَهْلِ حَسَد
۴۲۲۹ من نمیرَنجَم ازین، لیک این لَگَد خاطِرِ سادهدلی را پِیْ کُند
مولانا می گوید در این مجلس ما هم انسان نادانی، طعنه زنان از طویله بیرون آمده و می گوید مثنوی سخن پیش پا افتاده ای در باره پیامبر و اطاعت از اوست و ربطی به سخنان اولیا ندارد، که اسبشان را در بیان اسرار و رازهای معنوی می دوانند:
۴۲۳۳ خَربَطی[2] ناگاه از خَرخانهیی سَر بُرون آوَرْد چون طَعّانهیی
۴۲۳۴ کین سُخَن پَست است: یعنی مَثْنوی قِصّه پیغامبر است و پِیرَوی
۴۲۳۵ نیست ذِکْرِ بَحث و اسرارِ بُلند که دَوانَند اَوْلیا، آن سو، سَمَند
ظاهر و باطن قرآن:
مولانا در مقام دفاع می گوید کفار در حق قرآن نیز همین طعنه مرا می زدند که مجموعه ای از قصص اساطیری ضعیف است و عمقی ندارد و از بد و خوب سخن می گوید و کودکان هم آن را می فهمند. قصه هایی چون عشق یوسف و زلیخا که قصه اند و فقط ظاهری دارند و هر عقل هر انسانی، آن را درک می کند:
۴۲۳۸ چون کتابُ اللهْ بِیامَد هم بر آن این چُنین طَعْنه زدند آن کافِران
۴۲۳۹ که اَساطیراست و افسانهیْ نَژَند نیست تَعْمیقیّ و تَحْقیقی بُلند
۴۲۴۰ کودکانِ خُردْ فَهْمَش میکُنند نیست جُز اَمْرِ پَسَند و ناپَسَند
۴۲۴۱ ذِکْرِ یوسُف ذِکْرِ زُلفِ پُر خَمَش ذِکْرِ یَعقوب و زُلَیخا و غَمَش
اما خداوند در جوابشان گفت اگر این قرآن چنین ساده است، جن و انس و مدعیان دیگر به کمک هم، سوره ای مانند آن بیاورند:
۴۲۴۳ گفت اگر آسان نِمایَد این به تو این چُنین آسان یکی سوره بِگو[3]
۴۲۴۴ جِنَّتان و اِنْسِتان و اَهْلِ کار گو یکی آیَت ازین آسان بیارم[4]
قرآن و مثنوی:
مولانا طعن در مثنوی زده بود برمی گردد و آن را به عوعو سگان تشبیه می کند و به طور ضمنی می گوید مثنوی همان قرآن است و تو در واقع قرآن را طعنه می زنی تا گریزگاهی را بیابی. ولی دچار قهر خدا می شوی:
۴۲۸۳ ای سگِ طاعِن تو عَوْ عَوْ میکُنی طَعْنِ قرآن را بُرونشَو[5] میکُنی
قرآن، ندا می زند ای جاهلان مرا تکذیب کردید و افسانه خواندید اما این شما بودید که به افسانه تبدیل شدید:
۴۲۸۵ تا قیامَت میزَنَد قُرآن نِدی ای گروهی جَهْل را گشته فِدی
۴۲۸۶ که مرا افسانه میپِنْداشتید تُخمِ طَعْن و کافِری میکاشتید
۴۲۸۷ خود بِدیدیْت آن که طَعْنه میزَدیْت که شما فانیّ و افسانه بُدیْت
نحوه استفاده از مثنوی:
مثنوی هم کاریزی مشهور پر از آب حیات است که تو را سبز می کند. کلام اولیا، آب حیات است و تشنگان از آن غافلند:
۴۳۰۲ شُهره کاریزیست پُر آبِ حَیات آب کَشْ تا بَر دَمَد از تو نَبات
۴۳۰۳ آبِ خِضْر از جویِ نُطْقِ اَوْلیا میخوریم، ای تشنه ی غافل بیا
اگر چشمه را نمی بینی، کورکورانه و مقلدانه کوزه ات را در جوی بزن تا بالاخره کوششت نتیجه دهد و مَشکت پر از آب شود:
۴۳۰۴ گَر نبینی آب کورانه به فَن سویِ جو آوَر سَبو در جویْ زَن
۴۳۰۵ چون شَنیدی کَانْدَرین جو آب هست کور را تَقْلید باید کار بَست
۴۳۰۶ جو فرو بَر مَشکِ آباَنْدیش را تا گِران بینی تو مَشکِ خویش را
وقتی مشکت پر از آب شد، دیگر نیاز به تقلید کورکورانه نداری و خودت اهل استدلال می گردی و دلت نیازی به تقلید ندارد:
۴۳۰۷ چون گِران دیدی، شَوی تو مُسْتَدِل رَسْت از تَقْلیدِ خُشک، آنگاه دل
درست است که کور آب را نمی بیند، ولی سنگینی مشکش را احساس می کند و چون سنگین تر شده است، دیگر مانند ابلهان، به هر بادی جابجا نمی شود:
۴۳۰۸ گَر نَبینَد کورْ آبِ جو عِیان لیکْ دانَد چون سَبو بیند گِران
۴۳۰۹ که زِ جو اَنْدَر سَبو آبی بِرَفت کین سَبُک بود و گران شُد ز آب و زَفْت
۴۳۱۰ زان که هر بادی مَرا دَر میرُبود باد مینَرْبایَدَم ثِقْلَم فُزود
مرد شرور، مثل کشتی بی لنگر است که طوفان آن را در هم می شکند. اما عقل مانند لنگر است که باید در نتیجه همنشینی با عاقلان به دست آوری:
۴۳۱۲ کَشتییی بیلَنْگر آمد مَردِ شَر که زِ بادِ کَژْ نَیابد او حَذَر
۴۳۱۳ لَنْگَرِ عقل است عاقل را اَمان لَنْگری دَر یوزه کُن از عاقِلان
وقتی از خزانه دریای بخشش الهی، از خرد برخوردار شدی، دلت روشن می شود و سپس چشمت را هم روشن می کند. زیرا منبع نور چشم، نور دل است و اگر دل نباشد، دیده هم عاطل و باطل می شود:
۴۳۱۴ او مَدَدهایِ خِرَد چون دَر رُبود از خَزینه ی˚ دُرِّ آن دریایِ جود،
۴۳۱۵ زین چُنین اِمْدادْ دل پُر فَن شود بِجْهَد از دل، چَشمْ هم روشن شود
۴۳۱۶ زان که نور از دلْ بَرین دیده نِشَست تا چو دل شُد، دیده ی تو عاطِل است
دلی که نور عقل یافت، سهم دیده را هم می دهد. این مثنوی وحی دل است که مانند باران از آسمان بر دل می بارد و راست است:
۴۳۱۷ دلْ چو بر اَنْوارِ عقلی نیز زد زان نَصیبی هم به دو دیده دَهَد
۴۳۱۸ پس بِدان کآبِ مُبارک ز آسْمان[6] وَحْیِ دلها باشد و صِدْقِ بَیان
در واقع مولانا می گوید برای استفاده از مثنوی، اگر طعنی نسبت به مثنوی شنیدی، عقل حکم می کند که بدان گوش نکنی و ابتدا مقلدانه به این کتاب بیاویزی. وقتی احساس سنگینی و پری و حال خوب به تو دست داد، دلت گرم می شود و از تقلید خارج می شوی. دلت که گرم شد، چشم بصیرتت هم روشن می شود.
[1] مخلص: پایان
[2] خربط: مرغابی بزرگ، کنایه از آدم احمق
[3] سوره بقره آیه 23: وَإِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءکُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ: و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كردهايم شك داريد، پس -اگر راست مىگوييد- سورهاى مانند آن بياوريد؛ و گواهان خود را -غير خدا- فرا خوانيد.
[4] سوره إسراء آيه 88: قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً: بگو: اگر همه مردمان و جملگي پريان گرد آيند و متّفق شوند بر اين كه همچون اين قرآن را بياورند ، نميتوانند مانند آن را بياورند و ارائه دهند، هرچند هم برخي از ايشان پشتيبان و مددكار برخي ديگر شوند.
[5] بُرون شو: گریزگاه
[6] سوره ق آيه 9: وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُّبَارَكاً فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِيد: و از آسمان، آبى پربركت فرستاديم و بدان باغها و دانههاى دروشدنى رويانيديم.