تمایزات و شعارهای مهم سنت و مدرنیسم
تمایزات و شعارهای مهم سنت و مدرنیسم
محمدامین مروتی
در دوران سنت، انسان بود و و خدایش. و این انسان هم هستی شناسی، هم معرفت شناسی و هم شیوه زندگی اش را از مذاهب و عرف روزگارش می گرفت. هستی شناسی اش مبتنی بر رابطه با خالق، معرفت شناسی اش مبتنی بر وحی و خودشناسی و شیوه زندگی اش مبتنی بر اخلاقیات دینی است.
شعار مهم نیچه، مبتنی بر مرگ خدا، مبین پایان دوران سنت و آغاز مدرنیسم است.
در دوران مدرن هستی شناسی بر اساس معرفت شناسی تعریف می شود. یعنی پس از کانت، انسان و ذهن انسان، در یک انقلاب کوپرنیکی، دائرمدار شناخت عالم و آدم می شود و ذهن، مرکز هستی و هستی شناسی و همچنین خودشناسی می شود.
اگر شعار کانت، "جرئت دانشتن داشته باش" بود، شعار سقراط "خودت را بشناس" بود. شعار کانت، مهمترین شعار مدرنیته و معرفت شناسی است. اما شعار سقراط، مهمترین شعار فلسفه اخلاق است.
در دوران مدرن، شعار "خودت را بشناس"، کماکان موضوعیت دارد اما این "خود" گاهی جای "خدا" را می گیرد و گاهی به هماهنگی با آن می رسد. آنجا که جای خدا را می گیرد، سر از ماتریالیسم و فیزیکالیسم می گیرد و آنجا که به هارمونی با نوعی از خدا می رسد، سر از نوعی اگزیستانسیالیسم، روانکاوی و حتی عرفان(در قالب "انسان خدایی") در می آورد. مولانا می گوید:
ای نسخه نامه ی الهی که تویی
وی آینه ی جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب، هر آنچه خواهی که تویی
در این دیدگاه، انسان مظهر اسم اعظم الهی است و اگر به خود آید، به خداشناسی می رسد: من عرف نفسه، فقد عرب ربه.
در روانکاوی معاصر تاکید بر خودشناسی است و خودشناسی، به معنای رسیدن به عمق ضمیر ناخودآگاه است. در این ذهن کاوی، انسان به کمال خود می رسد.
اما به نظر یونگ هر انسانی بر مبنای فردیت منحصر به فرد خود، کمال ویژه ی خود را دارد و به عبارتی کمال هر کسی در رسیدن به بهترین نسخه وجود خود اوست نه شبیه شدن به دیگری. بهترین نسخه وجود هر کسی منوط به کشف(خودشناسی( پرورش ویژگی ها و توانایی ها و استعدادهای او (خودسازی)دارد. چنین انسان هایی که ضمن به رسمیت شناختن فردیت ها دیگری، با هم تعامل عالی دارند، به تعالی رسیده اند.
در نزد یونگ انسان متعالی کسی است که پیش از آت به تعادل وجودی با جنبه های مختلف وجودش رسیده باشد. به خصوص جنبه هایی که در نیمه تاریک وجودش و در سایه وجودش قرار دارد و بر سرشان نقاب کشیده است. انسانی که بتواند تمام جنبه های وجودیش را مدیریت کند، به تعالی می رسد و اگر نتواند، گرفتار سایه هایش می شود. دچار تفرقه درونی و تناقض وجودی و سردرگمی وجودی می شود. اما انسانی که بتواند تمام جنبه های وجودیش را بپذیر د و باآن ها کنار بیاید و از انرژی شان در جهت یکپارچگی وجودی خود استفاده نماید، به تعالی می رسد. مولانا می گوید این تفرقه وجودی، ناشی از مشغولیت های ذهنی انسان در دنیاست و عشق آن ملات و چسبی است که می تواند یکپارچگی را به وجود انسان برگرداند:
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طمّ و رم
جمع باید کرد اجزا را به عشق
تا شوی خوش، چون سمرقند و دمشق
اول مهر 1403