مخلص تئوری ماتریالیستی تاریخ
مخلص تئوری ماتریالیستی تاریخ
محمدامین مروتی
به نظر مارکس شیوه های تولید عبارتند از:
روبنا و زیربنا:
به نظر مارکس، ساختار اقتصادی زیربناست و سیاست و حقوق و فرهنگ و دین روبنا. اولی علت است دومی معلول:
"مطالعه اقتصاد سیاسی را در پاریس شروع کردم. به بروکسل نقل مکان کردم و مطالعات اقتصادیم را در این شهر ادامه دادم. نتیجه کلی که به آن رسیدم، و از آن پس به اصل راهنمای من در مطالعات بعدیم تبدیل شد، بطور خلاصه به شرح زیر است:
انسانها در روند تولید اجتماعی موجودیت خود ناگزیر با یکدیگر وارد مناسباتی میشوند. این مناسبات، مناسبات تولیدی آنهاست، که از خواست و اراده ایشان مستقل و متناظر با مرحله معینی از رشد نیروهای تولیدی آنهاست. مجموعه این مناسبات ساختار اقتصادی جامعه یعنی آن زیربنای واقعی را تشکیل میدهد که بر آن روبنائى حقوقى و سیاسى سر برمىکشد، و متناظر با آن اشکال معینى از آگاهى اجتماعى شکل میگیرد. شیوه تولید حیات مادی انسانهاست که چند و چون پروسه کلی حیات اجتماعی، سیاسی و فکری آنها را تعیین میکند. آگاهی انسانها نیست که چگونگی موجودیتشان را تعیین میکند، بلکه چگونگی موجودیت اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین میکند. در مرحلهای از پروسه رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی (که صرفا اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است) موجودش، که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم میآوردهاند، دچار تناقض میشوند، و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قیودی بر دست و پای آنها میشوند. آنگاه دوران انقلاب اجتماعی فرامیرسد. تغییر شالوده اقتصادی جامعه دیر یا زود به تحول کل روبنای عظیم آن میانجامد.... . در بررسی این گونه تحولات همواره باید تمیز گذارد میان تحول مادی شرایط اقتصادی تولید، که با دقت علوم طبیعی قابل تعیین است، و اشکال حقوقی، سیاسی، مذهبی، هنری، فلسفی، و در یک کلام ایدئولوژیکی که انسانها در قالب آن بر این تعارض آگاهی مییابند و با مبارزۀ خود کارش را یکسره میکنند.
هیچ سامان اقتصادی- اجتماعی هرگز پیش از آنکه نیروهای تولیدی ناظر بر آن به رشد کامل رسیده باشند از میان نمیرود؛ و مناسبات برتر تولیدی جدید هرگز پیش از آنکه شرایط مادی موجودیتشان در چارچوب جامعه قدیم فراهم آمده و به بلوغ رسیده باشد جانشین مناسبات قدیم نمیشوند. لذا انسانها تنها انجام تکالیفی را در دستور کار خود میگذارند که از عهده انجامش برمیآیند. زیرا بررسی دقیقتر همواره نشان میدهد که مساله خود تنها زمانی بروز میکند که شرایط مادی حل آن دیگر شکل گرفته یا لااقل در شرف شکل گرفتن است.
در طرحی گسترده، شیوههای تولید آسیایی، باستانی، فئودالی و بورژوایی نوین را میتوان به منزلهٔ اعصار متوالی در صورتبندی اقتصادی جامعه نامگذاری کرد." (پیشگفتار "در نقد اقتصاد سیاسی" 1859)
"آنچه پرودون درک نمی کند این است که مناسبات اجتماعی روابط تنگاتنگی با نیروهای تولید دارند. انسانها با به دست آوردن نیروهای تولیدی جدید، شیوه تولید خود را تغییر می دهند و با تغییر شیوه تولید، تمام مناسبات اجتماعی خود را تغییر می دهند. آسیاب دستی جامعه ای با اربابان فئودال و آسیاب بخار آبی جامعه ای با سرمایه داران صنعتی به وجود می آورد.» (فقر فلسفه، ترجمه ی فارسی، ص 116)
به نظر مارکس ایده ها تابع اعصار و روزگار خود هستند:
"هر اصل سده ی خویش را داشت که در آن خود را می نمایاند.....چرا اصل خاصی در سده یازدهم یا هجدهم ونه سده های دیگر پدیدار گشت؟" (فقر فلسفه)
به نظر وی ایدئالیسم آلمانی، غلیظ تر و شدیدتر از ایدئالیسم انگلیسی و فرانسوی است. در تعریض به هگل که وهم دینی(ایده مطلق) را نیروی محرکه تاریخ می داند، می گوید:
«در حالی که فرانسویها و انگلیسیها دستکم به نوعی وهم سیاسی چسبیدهاند، که به هر صورت به واقعیت نزدیکتر است، آلمانیها در قلمرو ‹روح ناب› به سر میبرند و وهم دینی را نیروی محرک تاریخ میسازند.» (ایدئولوژی آلمانی)
اگر مناسبات اقتصادی و اجتماعی مقدم بر ایدئولوژی است؛ آگاهی هم فراورده ای اجتماعی است:
"حیوان رابطه با چیزی ندارد. اصلا رابطه ای ندارد...... بنابراین آگاهی از همان آغاز فراورده ای اجتماعی است و تا زمانی که انسان ها وجود دارند چنین باقی می ماند."(ایدئولوژی آلمانی صص 19-21)
مارکس می گوید رابطه اقتصاد و ایدئولوژی در ایدئالیسم، مانند شبکیه چشم و اطاقک عکاسی، وارونه شده است:
«انسان ها، یعنی انسان های واقعی و کنش گری که در شرایط، معینی از تکاملِ نیروهای مولد و روابطِ تولیدِ منطبق بر آن تا پیش رفته ترین اشکالاش قرار دارند، سازندگانِ مفاهیم و ایده های خویش هستند. آگاهی هرگز نمیتواند چیزی جز هستی آگاه باشد. اگر در تمام ایدئولوژیها [ یعنی اشکالِ آگاهیِ تا کنونی] ، انسانها و شرایطِ زیستی آنها همچون تصویر چیزها در اتاقک جعبه عکاسی وارونه جلوه میکنند این پدیده همان اندازه ناشی از فرآیندِ حیاتی تاریخی است که وارونهگی چیزها در شبکیه چشم ناشی از فرآیند حیاتی فیزیکی شان.» (ایدئولوژی آلمانی/ص15-17)
"درست برعکس فلسفه آلمان که آسمان به زمین فرود می آید، ما اینجا از زمین به آسمان می رویم...انسان هایی که تولید مادی و پیوندهای مادیشان را تکامل و گسترش می دهند، اندیشه و ماحصل تفکرشان را به اضافه وجود واقعیشان اصلاح می کنند. آگاهی، زندگی را تعیین نمی کند، بلکه زندگی، تعیین کننده آگاهی است." (ایدئولوژی آلمانی/ص15-17)
فرد و جامعه:
مارکس تاکیدِ اکیدی بر اجتماعی بودن فرد دارد:
"اساسا ما باید این فرض را کنار گذاریم که جامعه به منزله یک انتزاع در مقابل فرد قرار می گیرد. فرد موجودی اجتماعی است. زندگی او...بازنمود . تاییدی بر زندگی اجتماعی است." (دستنوشته های فلسفی- اقتصادی ص167-77)
در پیشگفتار دستنوشته ها(1857) می گوید انسان حیوانی اجتماعی است که فقط در اجتماع، فردیتش تکامل می یابد و بدین ترتیب مشخص است که مارکس برای فردیت، قائل به ارزش بوده است.
انسان ها در اجتماع، جایگاه های متفاوت طبقاتی دارند و به صرف انسان بودن، نمی توان همه را در یک کاتگوری جا داد:
"جامعه صرفا مجموعه ای از افراد نیست که در کنار یکدیگر ایستاده اند بلکه مجموعه روابطی است که این افراد در آن قرار گرفته اند. مثل این است که کسی بگوید از دیدگاه جامعه، بردگان و شهروندان وجود ندارند، چون همگی انسان هستند." (گروندریسه/مارکس/ ص 175-6)
ماهیت دولت:
مارکس دولت را نه نهادی مستقل از طبقات بلکه تامین کننده منافع طبقه حاکم می داند:
"دولت شکلی است که در آن طبقه حاکم، منافع مشترکش را ظاهر می سازد...نباید فراموش کرد که حقوق نیز همچون دین تاریخ مستقلی[از جامعه] ندارد." (ایدئولوژی آلمانی/ص52)
دترمینیسم اقتصادی:
به همین دلیل مارکس تسخیر قدرت سیاسی قبل از رشد کافی نیروهای مولده را توصیه نمی کند:
"تا زمانی که نیروهای مولد به قدر کافی توسعه نیافته که رقابت را زائد سازد، این رقابت از نو پدید می آید. اراده الغای رقابت و دولت و قانون، در این وضعیت ناممکن و تخیلی است." (ایدئولوژی آلمانی)
"اگر پرولتاریا حکومت بورژوازی را سرنگون سازد موقتی خواهد بود و در خدمت بورژوازی قرار خواهد گرفت زیرا هنوز شرایط مادی برای الغای مالکیت خصوصی فراهم نشده."(مقاله نقد اخلاقی اخلاق مسیحی1847)
ضرورت انقلاب قهرآمیز:
بدون تغییر زیربنا، تغییر روبنا ممکن نیست. روبنا همان ایدئولوژی طبقه حاکم یعنی بورژوازی است که بدون تغییر زیربنا-یعنی بدون انقلاب- تغییر نخواهد کرد. لذا تحول و تغییر با گفتگو و اقناع و بحث های تئوریک حاصل نمی شود:
"آناتومی جامعه مدنی را باید در اقتصاد سیاسی جستجو کرد. مطالعه اقتصاد سیاسی را در پاریس شروع کردم....
نتیجه کلی که به آن رسیدم، و از آن پس به اصل راهنمای من در مطالعات بعدیم تبدیل شد، بطور خلاصه به شرح زیر است: انسانها در روند تولید اجتماعی موجودیت خود ناگزیر با یکدیگر وارد مناسباتی میشوند. این مناسبات، مناسبات تولیدی آنهاست، که از خواست و اراده ایشان مستقل و متناظر با مرحله معینی از رشد نیروهای تولیدی آنهاست. مجموعه این مناسبات ساختار اقتصادی جامعه یعنی آن زیربنای واقعی را تشکیل میدهد که بر آن روبنائى حقوقى و سیاسى سر برمىکشد، و متناظر با آن اشکال معینى از آگاهى اجتماعى شکل میگیرد. شیوه تولید حیات مادی انسانهاست که چند و چون پروسه کلی حیات اجتماعی، سیاسی و فکری آنها را تعیین میکند. آگاهی انسانها نیست که چگونگی موجودیتشان را تعیین میکند، بلکه چگونگی موجودیت اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین میکند.
در مرحلهای از پروسه رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی (که صرفا اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است) موجودش، که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم میآوردهاند، دچار تناقض میشوند، و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قیودی بر دست و پای آنها میشوند. آنگاه دوران انقلاب اجتماعی فرامیرسد. تغییر شالوده اقتصادی جامعه دیر یا زود به تحول کل روبنای عظیم آن میانجامد. در بررسی این گونه تحولات همواره باید تمیز گذارد میان تحول مادی شرایط اقتصادی تولید، که با دقت علوم طبیعی قابل تعیین است، و اشکال حقوقی، سیاسی، مذهبی، هنری، فلسفی، و در یک کلام ایدئولوژیکی که انسانها در قالب آن بر این تعارض آگاهی مییابند و با مبارزۀ خود کارش را یکسره میکنند." ( ضمیمه ۱پیشگفتار "در نقد اقتصاد سیاسی"1859)
برای مارکس، ایدئولوژی، آگاهی کاذب و وارونه ای است که با روشنگری زدوده نمی شود و تنها راه خلاص شدن از دست آن، انقلاب و زیر و رو کردن مناسبات طبقاتی است. زیرا تا زمانی که مناسبات بورژوایی حاکم است، تفکر هم رنگ و بوی بورژوایی دارد. درواقع انقلاب، راه حل این پارادوکس است:
«برای تولید این آگاهی کمونیستی در مقیاسی وسیع و نیز برای موفقیت خود این آرمان، دگرگونی انسانها در مقیاسی وسیع ضروری است، دگرگونیای که فقط در جنبشی عملی، در یک انقلاب، میتواند رخ دهد؛ بنابراین انقلاب نه فقط به این علت ضروری است که طبقهی حاکم را نمیتوان به گونهای دیگر سرنگون کرد، بلکه به این دلیل نیز که طبقهی سرنگونکننده تنها در یک انقلاب میتواند خود را از همهی کثافات اعصار پاک کند و باردیگر شایستگی بازیابی جامعه را به دست آورد.» (کارل مارکس فردریک انگلس- ایدئولوژی آلمانی)
لذا انتقاد اسلحه باید جای اسلحه انتقادرا بگیرد:
"تمامی شکل ها و فراورده های آگاهی نه از راه نقد ذهنی و نظری، نه از راه ذوب شدن در “خودآگاهی” یا تبدیل به “اوهام”، “اشباح”، “نفسانیات” و جز آنها، بلکه از راه سرنگونی عملی روابط اجتماعی بالفعل که موجد این رنگ و نیرنگ های ایده آلیستی اند، گشوده توانند شد؛ و اینکه نیروی محرکه ی تاریخ و نیز دین، فلسفه و انواع نظریه ها، نه انتقاد، بلکه انقلاب است....این نشان میدهد که درست به همان اندازه که که توضاع و احال انسانها را می سازند، خودساخته و فراورده انسان ها می باشند." (ایدئولوژی آلمانی ـ مارکس و انگلس. نشر چشمه، تهران. ترجمه ی پرویز بابایی)
"زور، قابله هر جامعه کهنی است که آبستن جامعه نوین است." (کاپیتال جلد 1.ص191)
نقد و بررسی:
1. اولویت اقتصاد نسبت به سیاست و فرهنگ، نکته ای است که کمابیش در تمام محافل اقتصادی و جامعه شناسی پذیرفته شده و این پذیرش به میزان زیادی مرهون مارکس است. هرم نیازهای مازلو نیز مبین همین تقدم و اولویت است. بداهت این امر چنان است که در آموزه های دینی و فولکلوریک هم گفته می شود شکم گرسنه ایمان ندارد یا کسی که معاش ندارد، معاد ندارد.
اما مشکل از آن جا شروع می شود که مارکس عوامل اقتصادی را به مناسبات و تضادهای طبقاتی تقلیل می دهد و رشد این تضادها و انقلاب را موجب رشد اقتصاد می داند.
2. پیش فرض مارکس از دولت به عنوان ابزار سرکوب طبقاتی، لاجرم به ضرورت انقلاب می رسد. در حالی که مارکس نه تنها تلاشی برای اثبات این پیش فرض نکرده، بلکه در جاهایی عملاً از آن عدول می کند. مثلاً در کتاب هجدهم برومر که دولت بناپارتی را نوعی کاست منفصل از طبقات می داند.
29 خرداد 1403