مبانی نقد مارکس به سرمایه داری
مبانی نقد مارکس به سرمایه داری
محمدامین مروتی
نقد مارکس به سرمایه داری صرفاً اقتصادی نیست بلکه ابتدا به ساکن اخلاقی و انسانی است. وی "سودمحوری" سرمایه داری را در تقابل با انسان محوری تلقی می کند و می گوید تز اصالت فایده(توتالیتاریانیسم) در جهت توجیه این سودمحوری است:
"در جامعه مدنی مدرن تمام روابط در عمل تابع رابطه انتزاعی پول و سوداگری است..... وحدت کامل نظریه سودمندی با اقتصاد سیاسی، در استوارت میل پیدا شد.....محتوای اقتصادی نظریه سودمندی دفاع محض است از آنچه موجود است...." (ایدئولوژی آلمانی/صص378-92)
«مَثلِ «پس از ما گو جهان را آب گیرد!»، شعار هر فرد و هر ملت سرمایهدار است.» (سرمایه، جلد اول، قسمت دوم، هشتمین بخش)
«این شهوت سیریناپذیر سودجویی و این اشتیاق مداوم به صرافی، خصلتی است مشترک بین سرمایهدار و کسی که نقدینهاش را زیر لحاف پنهان داشتهاست، ضمن اینکه، ذخیره کننده، سرمایهدار ابله است و سرمایهدار، ذخیرهکننده عاقل.» (سرمایه، جلد اول، قسمت اول، سومین بخش)
جهانی شدن سرمایه:
مارکس در مانیفست از جهانی شدن سرمایه و با لحنی مثبت از پیامدهای آن سخن می گوید:
"بورژوازی با بهرهبرداری از بازار جهانی، به توليد و مصرفِ همه کشورها خصلتی تمام دنيائی بخشيده است. او علیرغم آه و زاری ارتجاع، سکوی ملی را از زير پای صنعت کشیده است. صنايع ملیِ عهد دقيانوسی يا نابود شدهاند و يا هر روزه در حال نابود شدن اند. آنها با آمدنِ صنايع نوينی از دُور خارج میشوند که ورودشان، مسأله حياتی همۀ ملتهای متمدن شده است، صنايعی که نه ديگر مواد اوليۀ بومی، بلکه مواد اوليۀ متعلق به دوردستترين نقاط دنيا را به کار میگيرند و محصولاتشان نه فقط در خودِ کشور بلکه همچنين در سراسر دنيا به مصرف میرسند. جای نيازهای قديمی را که از طريق فراوردههای محلی برآورده میشدند نيازهای تازهای میگيرند که برآوردنشان، محصولات دورترين سرزمينها و آب و هواها را طلب میکند. ملتها به جای انزوای پيشين و خودکفائی محلی و ملی، چه در توليدات مادی و چه در توليدات معنوی، وارد يک رابطۀ همهجانبه و وابستگی همهجانبه با يکديگر میشوند. محصولات معنوی ملتهای منفرد، به دارائی جمعی تبديل میشوند. يکجانبگی و محدوديت ملی، روز به روز ناممکنتر میگردد و از ادبيات پُرشمار ملی و بومی، ادبيات جهانی شکل میگيرد.
بورژوازی از طريق تکامل شتابناک ابزارهای توليدی و سهولت بیوقفۀ ارتباطات، همه را، حتی بدَویترين ملتها را به درون تمدن میکشاند. قيمتهای نازل کالاهايش، توپخانه سنگينی اند که با آنها بورژوازی همه ديوارهای چين را با خاک يکسان میکند و سرسختانهترين غريبهستيزی بربرها را به زانو در میآورد. او همه ملتها را ناگزير میکند که اگر نابودی خود را نمیخواهند، شيوۀ توليد بورژوائی را بپذيرند؛ آنها را مجبور میکند به اصطلاح، تمدن را به خود راه دهند، يعنی که بورژوا بشوند. در يک کلام، او برای خويش دنيائی میسازد که خود الگوی آن است.
بورژوازی، روستا را به زير سلطۀ شهر درآورده، شهرهای عظيم ايجاد کرده، شمار جمعيت شهری را در برابر روستائی به درجاتِ بالائی افزايش داده و به اين ترتيب بخش قابل توجهی از مردم را از بلاهت زندگی روستائی بيرون کشيده است. او همانطور که روستا را به شهر، کشورهای غيرمتمدن يا نيمه متمدن را هم به کشورهای متمدن، مردمان کشاورز را به مردمانِ سرمايهدار و شرق را به غرب وابسته کرده است." (مانیفست کمونیست)
استثمار:
انتقاد مارکس یه سرمایه داری، به موضوع استثمار و کار پرداخت نشده کارگران برمی گردد:
"استثمار یعنی تصاحب کار تادیه نشده ی دیگران توسط سرمایه دار." (کاپیتال جلد سوم /ص 419)
انتقاد او به شرایط غیرانسانی کار است که شیره جان کارگر را می کشد بی آن که مجال فراغت و پرداختن به خود را به او بدهد:
"اقتصاد سیاسی می گوید پرلتر مانند اسب، تنها باید آنقدر دریافت کند که بتواند کار کند. اقتصاد سیاسی برای او اوقات فراغت به عنوان یک انسان را مدنظر قرار نمی دهد...." (دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ص 45)
اجتناب ناپذیر بودن سرنگونی سرمایه داری:
با همه این اوصاف به نظر مارکس، سرنگونی این سیستم اجتناب ناپذیر است. مارکس در بخش هشتم و نهایی جلد اول «سرمایه»، با عنوان «فرآیند انباشت سرمایه»، غایت «قانون مطلق عمومی انباشت سرمایه» را با سقوط آن مترادف میکند. آنگاه «نیروها و انگیزههای جدیدی» ظهور مییابند که اجتماع سرمایهداری راه شکوفایی آنها را مسدود ساخته بود. سپس مارکس با بیان اینکه آنها ناقوس سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان را بهصدا درمیآورند، اعلام میکند که: «این است نفیِ نفی.» (کاپیتال/ ص ۹۲۹)
مارکس می گوید رقابت بین سرمایه داران به انحصار و انباشت روزافزون و فقر روزافزون طبقه کارگر و سقوط طبقه متوسط در طبقه کارگر و انبوهی و سازمان یافتگی روزافزون لشکر پرولتاریا می انجامد و همه این ها به مثابه به صدا در آمدن ناقوس مرگ سرمایه داری است:
«سلب مالکیت [خلع ید] از مولد مستقیم با بی رحمانه ترین واندالیسم [تخریب اموال خصوصی و عمومی]، و با انگیزه بی شرمانه ترین، پست ترین، حقیرانه ترین، فرومایه ترین و نفرت انگیزترین شهوت ها و حرص ها صورت گرفت. مالکیت خصوصی ای که در اثر کار شخصی به دست آمده» (مالکیت دهقان و پیشه ور) «که به عبارتی، مبتنی بر ادغام فرد کارکنِ مستقل با شرایط کارش می باشد، جایش را به مالکیت خصوصی سرمایه دارانه داد که متکی بر استثمار کار به اصطلاح آزادِ دیگران است... آنکه اکنون باید مصادره شود نه کارکنی است که برای خود کار می کند، بلکه سرمایه داری است که کارگران زیادی را استثمار می کند. خود قوانین ذاتی سرمایه داری، با تمرکز سرمایه، این سلب مالکیت [مصادره] را انجام می دهند. یک سرمایه دار همواره بسیاری سرمایه دار دیگر را می کُشد. همراه با این تمرکز یا سلب مالکیت سرمایه دارانِ بسیار، توسط اندکی از آنان، شکل تعاونی روند کار در مقیاسی گسترش یابنده، کاربست آگاهانه علم [در تولید]، کشت روش مندانه زمین، تحول ابزارهای کار به ابزارهائی که تنها به طور مشترک قابل استفاده اند، صرفه جوئی در وسایل تولید از طریق کاربست آنها همچون وسایل مرکب تولید، کار اجتماعی شده، درهم تنیدن همه مردم در شبکه بازار جهانی، و همراه با آن سرشت بین المللی نظام سرمایه داری تکامل می یابد. همراه با کاهش شمار سرمایه های بزرگ و نیرومند که همه مزایای این روند تحول را غصب می کنند و به انحصار خود در می آورند، انبوه فقر، ستم، بردگی، خواری و استثمار رشد می کند؛ اما همراه با آن شورش طبقه کارگر، طبقه ای که با خودِ مکانیسم تولید سرمایه داری همواره پرشمارتر، منضبط تر، سازمان یافته تر می شود، رشد می یابد. انحصار سرمایه به زنجیری بر شیوه تولیدی که همراه با آن و تحت آن سر برآورده و شکوفا شده مبدل می گردد. تمرکز وسایل تولید و اجتماعی شدن کار سرانجام به نقطه ای می رسند که در پوسته سرمایه داری ناسازگار می شوند. این پوسته می ترکد و متلاشی می شود. ناقوس مرگ مالکیت خصوصی سرمایه داری به صدا درمی آید. مصادره کنندگان مصادره می شوند.....
تحول مالکیت خصوصى پراکندۀ مبتنی بر کار شخصى افراد به مالکیت خصوصى کاپیتالیستى طبعا پروسهای بغایت طولانىتر، خشونتبارتر و سختتر از تحول مالکیت خصوصى کاپیتالیستى، که خود هم اکنون نیز در واقع بر پایه تولید به شیوه اجتماعی میگردد، به مالکیت اجتماعى است. در مورد اول مساله بر سر سلب مالکیت از توده مردم بدست معدودی غاصب بود، در مورد دوم مساله بر سر سلب مالکیت از معدودی غاصب بدست توده مردم است." (سرمایه، جلد اول [گرایش تاریخی انباشت سرمایه داری، ترجمه انگلیسی، فصل ٢۲])»
بحران های اضافه تولید باعث عرضه بیشتر از تقاضا و تعطیلی کارخانه ها و بیکاری کارگران می شود. چون رقابت بین سرمایه دارن، رقابتی بی حساب و کتاب و سودمحور است که با نیازهای جامعه همخوانی ندارد. بورژوازی ناچار می شود بحران هایش را به جوامع دیگر گسترش دهد و حتی با آنان وارد جنگ شود:
"علت نهایی تمامی بحران، همیشه، فقر و مصرف محدود توده هاست." کاپیتال/ جلد 3 ص 528)
"کافی است به بحرانهای تجارتی اشاره کنیم که با تکرار ادواری خویش و به نحوی همواره تهدید آمیز تر هستی تمام جامعه بورژوازی را در معرض فنا قرار می دهند. در مواقع بحران تجارتی هر بار نه تنها بخش هنگفتی از کالاهای ساخته شده، بلکه حتی نیروهای مولدهای که به وجود آمدهاند نیز نابود می گردد. هنگام بحران ها یک بیماری همگانی اجتماعی پیدا می شود که تصور آن برای مردم اعصار گذشته نامعقول بنظر می رسید، و آن بیماری همگانی اضافه تولید است. جامعه ناگهان به قهقرا باز می گردد و به حال بربریت دچار می شود، گویی قحط و غلا و جنگ عمومی خانمان سوزی او را از همه وسائل زندگی محروم ساخته است؛ پنداری که صنایع و بازرگانی نابود شده است. چرا؟ برای آنکه جامعه بیش از حد تمدن، بیش از حد وسائل زندگی بیش از حد صنایع و بازرگانی در اختیار خویش دارد. نیروهای مولدهای که در اختیار اوست، دیگر به کار تکامل تمدن بورژوازی و مناسبات بورژوازی مالکیت نمی خورد؛ برعکس، آن نیروها برای این مناسبات بسی عظیم شدهاند و مناسبات بورژوازی، نشو و نمای آنها را مانع میگردد؛ و هنگامی که نیروهای مولده در هم شکستن تمام این موانع و سدها را آغاز میکنند، آنگاه سراسر جامعه بورژوازی را دچار پریشانی و اختلال می نمایند و هستی مالکیت بورژوازی را دستخوش خطر می سازند. دایره مناسبات بورژوازی بیش از آن تنگ شده است که بتواند ثروتی را که آفریده خود اوست در خویش بگنجاند....
"از چه طریقی بورژوازی بحران را دفع میکند؟ از طرفی بوسیله محو اجباری تودههای تمام و کمالی از نیروهای مولده و از طرف دیگر به وسیله تسخیر بازارهای تازه و بهره کشی بیشتری از بازارهای کهنه. و بالاخره از چه راه؟ از این راه که بحرانهای وسیعتر و مخرب تری را آماده می کند و از وسائل جلوگیری از آنها نیز می کاهد. سلاحی که بورژوازی با آن فئودالیسم را واژگون ساخت، اکنون بر ضد خود بورژوازی متوجه است."(مانیفست)
روند نزولی نرخ سود هم سودمندی و کارآمدی سیستم را زیر سوال می برد:
"تنزل نرخ سود در نقطه معینی با شیوه تولید در تضاد می افتد و فقط با بحران های ادواری می توان بر آن غلبه کرد." (کاپیتال/ جلد 3 صص287-8)
به نظر مارکس تشکیل شرکت سهامی، مرحله گذاری است که مشخصات سیستم جایگزین یعنی سوسیالیسم را نشان می دهد:
"شرکت سهامی الغای تولید سرمایه داری در درون سرمایه داری است. یعنی تضاد خودویرانگری که صرفا مرحله ای از گذار به شیوه تولید جدید است." (کاپیتال جلد سوم /صص 480)
جنگ طبقاتی وارد مراحل حاد و جدی خود می شود:
"تاریخ کلیه جامعه های که تاکنون وجود داشته ، تاریخ مبارزه طبقاتی است. مرد آزادو بنده ، پاتریسین و پلبین ، مالک وسرف ، استادکاروشاگرد ، خلاصه ستمگروستمکش با یکدیگر در تضاد دایمی بوده وبه مبارزه بلا انقطاع ، گاه پنهان و گاه آشکار ادامه یافته." (مانیفست)
"قشر پایینی طبقه متوسط به تدریج به پرولتاریا می پیوندند...بدینسان پرولتاریا از تمامی طبقات جمعیت یارگیری می کند." (مانیفست)
30 خرداد 1403