از خودبیگانگی و کمونیسم
از خودبیگانگی و کمونیسم
محمدامین مروتی
یک از جذابترین انتقادهای مارکس به سرمایه داری مقوله است به نام الیناسیون یا از خودبیگانگی.
این مفهوم را ابتدا هگل در پدیدار شناسی روح مطرح کرد. هگل معتقد بود که روح یا ایده مطلق در تجلی اش در عالم طبیعت و جامعه، از خود فاصله گرفته و بیگانه شده است و در یک سیر تکاملی دوباره به خودآگاهی می رسد یعنی به خودش برمی گردد تا این از خودبیگانگی زائل شود.
مارکس همین مفهوم را در مورد جدایی انسان از کار خود به کار برد. انسان در جامعه سرمایه داری، برغم زمانی که برای رفع نیازهای خودش کار می کرد، از کارش لذت نمی برد. چون حاصلش و محصولش از او جدا و منتزع شده است. اما در جامعه کمونیستی انسان عاشقانه کار می کند و کار به یک تفریح تبدیل می شود که در عین حال ناظر به رفع نیازهایش است نه سود اندوزی:
"اقتصاد سیاسی می گوید پرلتر مانند اسب، تنها باید آنقدر دریافت کند که بتواند کار کند. اقتصاد سیاسی برای او اوقات فراغت به عنوان یک انسان را مدنظر قرار نمی دهد...." (دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ص 45)
از سلطه پول بر بشر سخن می گوید و اینکه پول باید در خدمت بشر باشد نه ارباب وی:
"ضرب المثل قرون وسطایی هیچ زمینی بی ارباب نیست، جایش را به این ضرب المثل داده است که پول ارباب نمی شناسد. ضرب المثلی که بیانگر سلطه ماده بیجان بر بشر زنده است." (دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی)
در بخش 6 کتاب "دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی" می نویسد:
« کارگر تنها خارج از کارش خود را احساس میکند و زمانی که کار میکند چیزی غیر از خود را احساس میکند. کارگر زمانی که در حال کار نیست احساس آرامش میکند و زمانی که در حال کار است احساس آرامش نمیکند... سرانجام، سرشت بیرونی کار برای کارگر در این واقعیت رخ مینماید که کالای تولیدشده نه متعلق به او بلکه از آن کسی دیگر است...»
«در نتیجه، انسان (کارگر) آزادی خود را فقط در انجام کارکردهای حیوانیاش میبیند، خوردن، نوشیدن، تولیدمثل کردن یا حداکثر در سکنی گزیدن و لباس پوشیدن و در کارکردهای انسانیاش دیگر خود را چیزی جز حیوان نمیبیند. امر حیوانی، انسانی و امر انسانی، حیوانی میشود.»
« هدف کار عبارت است از عینیتیافتگی زندگی نوعی انسان. انسان خود را نه فقط در آگاهی یا به لحاظ فکری، بلکه همچنین به گونهای فعال در واقعیت تکثیر میکند و بنابراین خود را در جهانی میبیند که خود ایجاد کرده است؛ بنابراین، وقتی چیزی را که انسان تولید کرده است از او جدا میشود، پس کارگر بیگانه شده از زندگی نوعی خود جدا شده است.»
«از رابطهی کار از خود بیگانهشده و مالکیت خصوصی، این نتیجه به دست میآید که رهایی جامعه از مالکیت خصوصی و بندگی، در شکل سیاسیِ رهایی کارگران تجلی مییابد؛ اما این رهایی فقط رهایی کارگران نیست؛ زیرا رهایی کارگران شامل آزادی جهانی کل بشر است...»
"این از خودبیگانگی کار عبارت از چیست؟ نخست اینکه کار برای کارگر، امری خارجی است و بخشی از طبیعت و ذات او نیست و حین کار خود را تکمیل نمی کند بلکه انکار می کند. به جای خرسندی احساس بدبختی می کند. نه تنها انرژی بدنی و ذهنی خود را تکامل نمی دهد بلکه جسم خود را فرسوده و روح خود را مسخ می کند. فقط در خانه احساس آرامش می کند و در محل کار احساس بی خانمانی می کند. کارش داوطلبانه نیست اجباری و تحمیلی است. ارضای نیاز خود نیست، ارضای نیاز دیگری است و اگر اجباری نباشد، از آن مانند طاعون پرهیز می کند. خصلت بیگانه شده کار نهایتا در این است که برای دیگری کار می کند نه برای خود." (دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ص 85)
"هر چه کارگر بیشتر کار می کند، تولیداتش در برابر او قوی تر می شوند و زندگی درونیش فقیرتر و به خودش کمتر چیزی تعلق می گیرد. مثل دین که انسان در خدا چیزی را اثبات می کند که در خود انکار کرده است...بیگانگی از کاراز فراورده اش او را به یک شیء تبدیل می کند و محصول کارش مستقل از او و در برابر او قرار می گیرد. حیاتی که او به اشیا داده همچ.ن نیرویی بیگانه، در مقابل او قدعلم می کند." (دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ص 83)
"پول قدرت از خودبیگانه شده انسانیت است." (دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ص 148)
مارکس از این از خودبیگانگی به "فتی شیسم کالایی" هم تعبیر می کند. یعنی کالا از وسیله به هدف تبدیل می شود:
"اما شکل کالائى، و رابطه ارزشى محصولات کار با یکدیگر، مطلقا ربطى به ماهیت فیزیکی کالا و روابط مادی [یا شیئی] منتج از آن ندارد. این شکل کالائى و رابطۀ ارزشى محصولات کار چیزی جز رابطه اجتماعى معینى میان انسانها نیست که در اینجا در نظر آنان شکل خیالی و موهوم رابطهای میان اشیا را بخود مىگیرد. پس به منظور یافتن همتائى برای آن باید رهسپار قلمرو مهآلود مذهب شد. در آنجا ساختههای مغز بشر چهرههائى ذیحیات و خودمختار مىنمایند - چهرههائى که هم مابین خود و هم میان خود و نوع بشر روابطی برقرار مىکنند. در جهان کالاها نیز ساختههای دست بشر چنین حالتى دارند. من این را فتیشیزم مىنامم. این فتیشیزم با محصولات کار بمحض آنکه بصورت کالا تولید مىشوند در هم مىآمیزد، و لاجرم از شکل [یا شیوه] تولید کالائی جدائیناپذیر است." (کاپیتال1/ صص77 و 78)
مارکس این شیوهی هستی اصیل را «فعالیت خودجوش و آزاد» مینامد:
«به همین سان، کار بیگانه شده با تنزل فعالیت خودجوش و آزاد آدمی به یک وسیله، زندگیِ نوعی آدمی را ابزاری برای حیات جسمانیاش میکند. آگاهیای که آدمی از نوع خویش دارد، در این بیگانگی به گونهای تغییر شکل مییابد که زندگی نوعی برای او تنها به وسیلهای تبدیل میگردد [...] . در حقیقت این قضیه که سرشت نوعیِ آدمی از او بیگانه شده است، به این مفهوم است که آدمها از هم و هر کدام از آنها از سرشت ذاتی آدمی بیگانه شدهاند»( دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی صص134ـ135).
«رابطهی کارگر با محصول کار خویش، رابطه با شیء بیگانه است. بر اساس این پیش فرض، بدیهی است که هر چه کارگر از خود بیشتر در کار مایه گذارد، جهان بیگانهی اشیایی که میآفریند بر خودش و ضد خودش قدرتمندتر میگردد، و زندگی درونیاش تهیتر میگردد و اشیای کمتری از آنِ او میشوند. [...] کارگر زندگی خود را وقف تولید شیء میکند اما زندگیاش دیگر نه به او که به آن شیء تعلق دارد» (دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ص 126).
سوسیالیسم یا بربریت:
رزا لوگزامبورگ گفته بود انسان دو انتخاب بیشتر ندارد:سوسیالیسم یا بربریت. این همان مضمونی است که از مارکس گرفته شده است:
"خواری و بردگی جامعه مدنی بنیادهایی طبیعی است که دولت مدرن بر آن ها استوار است...وجود دولت و بردگی تفکیک ناپذیرند." (مجموعه آثار/1/3/ص13/مقاله 1844)
مارکس از نظام سرمایه داری هم به نظام بردگی تعبیر می کند:
"تضاد میان دولت دموکراتیک نمایندگی و جامعه مدنی تکمیل تضاد کلاسیک میان زندگی اجتماعی عام و برده داری است....بردگی جامعه مدنی در ظاهر بزرگترین آزادی است تحت عنوان تحقق استقلال فرد...در حالی که در واقع چیزی جز بردگی مطلق و از دست رفتن سرشت انسانی او نیست...." (خانواده مقدس 1845/بخش1/ص 292)
دولت را نماد خودپرستی و سودجویی می داند:
"این دولت نیست که اتمهای جامعه مدنی را به هم متصل می کند بلکه در واقع این اتم ها خیالی اند. آنان نه خودپرستان شبه خدا، بلکه انسان های خودپرست اند.....دولت، خود زاییده زندگی مدنی است." (خانواده مقدس 1845/بخش1/ص 290)
و این از خودبیگانگی نه تنها شامل طبقه زیردست بلکه شامل طبقه بالادست هم می شود. او نیز از انسانیت خود خارج شده است:
"طبقه دارا یا مالک و نیز طبقه پرولتاریا بیانگر از خودبیگانگی اند. اما اولی از موقعیت خود راضی است و احساس قدرت می کند و دومی خود را خردشده و در هم شکسته حس می کند و احساس ناتوانی می کند و بر ضد آن می شورد تا تضاد میان انسانیت و موقعیتش را نفی کند.....انسان خود را گم کرده است اما بدان آگاه شده و بر ضد آن می شورد. پرولتاریا می تواند و باید خود را رهایی بخشد. او با نابود کردن شرایط غیرانسانی جامعه موجود، خود را نیز رها می سازد." (خانواده مقدس)
راه حل پیش پرولتاریاست که با نابودی طبقات، هم خود و هم طبقه ستمگر را رهایی می بخشد:
"طبقه کارگر، همکاری را جانشین جامعه مدنی کهن خواهد کرد. طوری که طبقات و تضادهایشان از میان خواهد رفت و هیچ قدرت سیاسی وجود نخواهد داشت چرا که قدرت سیاسی مبین تضادهای طبقاتی است." (فقر فلسفه/ ص228)
بهشت کمونیسم:
بزعم مارکس در جامعه کمونیستی تقسیم کار وجود نخواهد داشت و انسان ها اشتغالات متنوع و داوطلبانه ای حواهند داشت:
«و بالاخره، تقسیم کار نخستین نمونه این واقعیت را به ما عرضه می کند که مادام که انسان در جامعه ای که طبیعتا تکامل یافته باقی بماند، یعنی مادام که بین منفعت خاص و منفعت مشترک شکافی وجود دارد، و لذا مادام که فعالیت نه داوطلبانه بلکه به طور طبیعی تقسیم شده است، عمل خود انسان به یک نیروی بیگانه ی متعارض با وی، که به جای اینکه در اختیار او باشد وی را به بندگی می کشد، تبدیل می شود. زیرا به مجرد بوجود آمدن تقسیم کار، هر کس یک عرصه فعالیت خاص و مختص به خود را پیدا می کند که بر وی تحمیل شده است و نمی تواند از آن بگریزد. او شکارچی، ماهیگیر، چوپان، یا منقد انتقادی است، و اگر نخواهد که وسیله امرار معاش خود را از دست دهد باید همان که هست بماند. در حالی که در جامعه کمونیستی، که در آن هیچکس یک عرصه ی فعالیت مختص به خود را ندارد بلکه هر کسی می تواند در هر رشته ای که میل داشته باشد کسب قابلیت نماید، جامعه تولید عمومی را تنظیم می کند و به این ترتیب برای من ممکن می سازد که امروز یک چیز و فردا چیز دیگر انجام دهم: صبح شکارکنم، بعد از ظهر ماهی بگیرم، غروب دام پرورش دهم، بعد از شام نقد کنم، خلاصه هر طور که مایل باشم، بدون اینکه هرگز به شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا منقد تبدیل شده باشم." (ایدئولوژی آلمانی ص ۴۰)
مارکس در "نقد برنامه گوتا"، می گوید کار در جامعه کمونیستی صرفا تفریح و بازی نیست، اما داوطلبانه است نه اجباری:
"اینها نمونههای نامیمونی هستند تا نشان دهند که چگونه جهدوتلاش افراد متنوع میشود زیرا این نمونهها عدهای را به این باور رسانده که زندگی در کمونیسم صرفاً بازی و تفریح است و کار یا به هر حال کار کارخانهای وجود ندارد. اما کار کارخانهای، در شکل جدید اجتماعی خود در این دوره فعالیتی است که تمامی افراد بخشی از زمان خود را به آن اختصاص خواهند داد. این چیزی است که همگان بدون استثنا میخواهند انجام دهند.(«نقد گوتا»، منتخب آثار II، ص 23)
او از مناسبات اجتماعی جامعه کمونیستی به "همبستگی آزاد آدمیان" تعبیر می کند. یعنی همکاری داوطلبانه آنان با هم:
"برداشت دینی از جهان تنها هنگامی محو می شود که روابط معقولی بین افراد بشر برقرار شود. زمانی که تولید مادی جامعه از حجاب رازآمیزش خارج شود و به صورت همبستگی آزاد آدمیان تنظیم شود." (کاپیتال ص 84-85)
بورژوازی مدعی رشد فردیت وحقوق فردی بشر است ولی در جامعه کمونیستی است که استعدادهای فردی افراد بشر به فعلیت خود می رسد:
"تنها در همبستگی با دیگران، امکان پرورش استعدادهای فرد میسر می شود. آزادی شخصی در زندگی اشتراکی ممکن است... آزادی افراد از طریق همبستگی شان به دست می آید...افراد به مثابه فرد در جامعه کارگران انقلابی مشارکت دارند و این مشارکت مهار رشد آزادنه افراد به دست خودشان را مهیا می سازد....
در حاکمیت بورژوازی ظاهراً افراد آزادند ولی در واقع تابع قدرت اشیائند...پرولتاریا از ایام جوانیش قربانی می شود و امکانی برای انتقال به طبقه دیگر را ندارد..." (ایدئولوژی آلمانی ص64 تا 67)
مارکس حتی سعی می کند تصویر روشن تری از مناسبات تولیدی بین افراد در جامعه کمونیستی به دست دهد:
"بیائید، برای تنوع هم که شده، مجمعى از انسانهای آزاد را در ذهن مجسم کنیم که با وسایل تولید اشتراکى خود کار میکنند، و اشکال بس متفاوت قوه کار خود را با خودآگاهى کامل بصورت قوه کار اجتماعى واحدی به مصرف مىرسانند. همه مختصات کار رابینسون در اینجا نیز حضور دارند، با این تفاوت که این بار به جای آنکه فردی باشند اجتماعىاند. همه محصولات رابینسون صرفا نتیجه کار فردی خود او و لذا اشیائى بلاواسطه مفید برای شخص او بودند، حال آنکه محصول کل مجمع خیالی ما یک محصول اجتماعى است. بخشى از این محصول به صورت وسایل تولید جدید بار دیگر به کار گرفته مىشود، و اجتماعى باقىمىماند. اما بخش دیگر آن را اعضای مجمع بصورت وسیله زندگی به مصرف مىرسانند. پس این بخش باید میان آنها تقسیم شود. نحوه انجام این تقسیم بسته به نوع خاص سازمان اجتماعى تولید و، متناظر با آن، سطح رشد اجتماعى که تولیدکنندگان به آن دست یافتهاند، تغییر مىکند. فرض کنیم - اما صرفا به منظور ایجاد قابلیت قیاس با تولید کالائى- که سهم هر فرد تولیدکننده از وسایل زندگی از طریق مدت کارش تعیین شود.... در اینجا مناسبات اجتماعى افراد تولیدکننده هم در زمینه کارشان و هم در زمینه محصول کارشان، به عبارت دیگر هم در زمینه تولید و هم در زمینه توزیع، بسیار ساده و شفافند." (کاپیتال جلد یک ص 282 از ترجمه هادیان)
کمونیسم همه تضادها را پایان می دهد. همه دوقطبی ها را می شکند و انسانیت را در بالاترین سطح آن متحقق می سازد:
"کمونیسم الغای ایجابی مالکیت خصوصی و از خود بیگانگی انسان و تملک واقعی ذات بشر توسط اوست. کمونیسم بازگشت آگاهانه انسان به ماهیت اجتماعی خود است....کمونیسم، طبیعت گرایی کامل و اومانیستی و اومانیسم کامل طبیت گرایانه است. کمونیسم راه حل قطعی تعارض بین انسان و طبیعت، وجود و ماهیت، عینیت و خودباوری، آزادی و ضرورت و فرد و نوع است. کمونیسم حل معمای تاریخ است.... کمونیسم الغای ایجابی مالکیت خصوصی تصاحب زندگی انسانی و الغای ایجابی از خودبیگانگی و پشت کردن به دین و خانواده و دولت و و بازگشت به زندگی اجتماعی است.... انسان، طبیعی می شود و طبیعت، انسانی. جامعه، اتحاد انسان با طبیعت است و تحقق طبیعت انسان و اومانیسم است، تحقق این طبیعت در انسان است." (دستنوشته های اقتصادی-فلسفی ص 114 - 116)
بزعم مارکس در این میان سرمایه داری و کمونیسم دوره گذاری به نام سوسیالیسم حائل است:
"میان جامعه سرمایه داری و کمونیستی دوره گذار انقلابی و یک دوران گذار سیاسی وجود دارد که دولت آن چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نخواهد بود." (نقد برنامه گوتا)
"در فاز بالاتر جامعۀ كمونيستى، پس از ناپديد شدن تبعيت برده ساز فرد از تقسيم كار و همراه با آن تضاد بين كار ذهنى و كار بدنى؛ پس از تبديل شدن كار از صرفا وسيله اى براى زندگى به نياز اصلى زندگى؛ پس از افزايش نيروهاى مولد همراه با تكامل همه جانبۀ فرد و فوران همۀ چشمه هاى ثروت تعاونى، آرى تنها در آن زمان مى توان از افق تنگ حق بورژوائى در تماميت آن فراگذشت و جامعه خواهد توانست بر پرچم خود چنين نقش كند: از هركس برحسب توانائى اش و به هركس برحسب نيازهايش!" (نقد برنامه گوتا)
خوش بینی مارکس:
مارکس بسیار به این تحول خوش بین است و معتقد است که تحول از مالکیت خصوصی به اجتماعی یعنی استقرار سوسیالیسم را آسان تر از استقرار سرمایه داری می داند:
"تحول مالکیت خصوصى پراکندۀ مبتنی بر کار شخصى افراد به مالکیت خصوصى کاپیتالیستى طبعا پروسهای بغایت طولانىتر، خشونتبارتر و سختتر از تحول مالکیت خصوصى کاپیتالیستى، که خود هم اکنون نیز در واقع بر پایه تولید به شیوه اجتماعی میگردد، به مالکیت اجتماعى است. در مورد اول مساله بر سر سلب مالکیت از توده مردم بدست معدودی غاصب بود، در مورد دوم مساله بر سر سلب مالکیت از معدودی غاصب بدست توده مردم است." (سرمایه، جلد اول /گرایش تاریخی انباشت سرمایه داری، فصل ٢۲)
این خوش بینی ناشی از خوش بینی مارکس به سرشت نیک و اجتماعی انسان است:
"هنگامی که انسان نظریات ماتریالیستی را در باره نیکی اولیه انسان، یادگیری همانند انسان ها از عقل، آموزش و تجربه و عادت و محیط، اهمیت صنعت و ارزش لذت می خواند، به سادگی ارتباطشان با کمونیسم و سوسیالیسم را در می یابد....اگر انسان پرورده محیط است باید این محیط را به نحوی انسانی شکل داد. اگر انسان موجودی اجتماعی است، پس سرشت واقعی اش در اجتماع تکامل می یابد." (خانواه مقدس/ص 307-8)
2 تیر 1403