مولانا و روزگار ما

محمدامین مروتی

گفتگو بر سر فایده آموزه های مولانا برای امروز، در فضای مجازی و حقیقی، بالا گرفته است.

کسانی مانند دکتر محدثی و دکتر سرگلزایی با استناد به توصیه مولانا به اعراض از دنیا و رفتن به سوی عالم معنا، می گویند این نوع صوفیگری یکی از علل عقب ماندگی ما بوده است.

مولانا دنیا را به گلخن یعنی تون حمام تشبیه می کند که سوختِ آن از سرگین حیوانات است و ثروت همان سرگینی است که ما بر روی هم می انباریم و بدان دل خوش می داریم. در حالی که در دنیای مدرن تولید ثروت یک ارزش است و موجب رشد و پیشرفت جوامع می شود. مولانا می گوید ما به بوی این سرگین خو گرفته ایم و اگر از آن فاصله بگیریم، مانند دباغی که گذارش به بازار عطرفروشان افتاد، بیهوش می شویم.

در روانشناسی امروز هم مازلو به درستی استدلال می کند که معنویت، پایه مادی می خواهد و مادامی که نیازهای اولیه بشر رفع نشده است، نمی تواند به فرانیازهای معنوی بیاندیشد. همین اندیشه نزد مارکس هم وجود دارد.

در عمل هم تا کسی نسبت به نیازهایش، مازاد مصرف نداشته باشد، نمی تواند انسان بهتر و نیکوکارتری گردد.

در آموزه های دینی هم تاکید شده که کسی که معاش نداشته باشد، معاد هم ندارد و شکم گرسنه ایمان هم ندارد.

با این اوصاف جایگاه آموزه های مولانا کجاست؟ آیا این آموزه ها واقعاً از موجبات عقب ماندگی ما بوده است؟

همه استدلالات فوق در ساحت اجتماعی و جامعه سازی درست است، ولی در ساحت فردی و خودسازی مصداق ندارد. اگر از خلط مقولی بین اصلاح فردی و اجتماعی احتراز کنیم، مشکل حل می شود و هر دو اصلاح را با هم و در کنار هم خواهیم داشت.

زمانی می خواهیم جامعه را بسازیم و رشد دهیم و این جامعه متشکل از میلیون ها نفر است و رشد این جامعه نیاز به خرد جمعی و عقلانیت انتقادی دارد. در این ساحت، عرفان و اعراض از دنیا سم است و جامعه را به تباهی می کشد. تداخل عرفان و سیاست، مثل تداخل دین و سیاست است، در حالی که سیاست، مدخلی بهتر از خرد جمعی و دموکراتیک ندارد.

اما زمانی می خواهیم خودمان آدم بهتری بشویم. در این حالت صرف نظر از اوضاع وخیم جامعه، به روانشناس مراجعه می کنیم یا شعر می خوانیم و سراغ مولانا می رویم. بهبود حال خود را موکول به بهبود حال جامعه نمی کنیم. یکی از شرایط مهم برای رشد فردی این است که زندگی خوب و اصیل را در تنعم مادی خلاصه نکنیم و غرق در لذات جسمی و دنیوی نشویم و غیرخواهی را جای خودخواهی بگذاریم. از دهان خود بگیریم و به دیگران بدهیم و فکر و ذکرمان ارضای نیازهای شخصی نباشد، بلکه شفقت و دلسوزی نسبت به خلق داشته باشیم.

حتی یک نفر آزادی خواه یا عدالتخواه اهل سیاست هم در این شرایط، به خود سخت می گیرد و بعضاً از جانش می گذرد.

نکته دیگر این است که مولانا با لذت مخالف نیست، بلکه لذات معنوی را به مراتب از لذایذ مادی برتر و عمیق تر می داند. لذا سعدی می گوید:

اگر لذت ترک لذت بدانی

دگر لذت نفس، لذت ندانی

و مولانا:

راه لذت از درون دان، نَز برون

ابلهی دان جُستن قصر و حصون

آن یکی در کنج مسجد مست و شاد

وان یکی در باغ، ترش و بی مراد

البته شک نیست هر چه جامعه پیشرفته تر باشد، زمینه ی رشد معنوی و خلاقی نیز در آن بیشتر می شود. لذا کوشش در راه اصلاح اجتماعی باید به موازات کوشش برای اصلاح فردی جریان داشته باشد و کوشش در راه یکی به تحقق دیگری موکول نگردد. حکم عقل و منطق نیز همین است که نه اصلاح فردی فدای اصلاح اجتماعی شود و نه بالعکس. سلوک فردی و اجتماعی باید توام باشند. کسی که می کوشد تنها گلیم خود از آب بیرون کشد و دغدغه اجتماعی ندارد، به طریق اولی در سلوک فردی اش هم باید تردید کرد و بالعکس.

حافظ تمام این نکات را در یک بیت بی نظیر خلاصه کرده است:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار مُلک است آن که تدبیر و تامل بایدش

رند عاشق است و به فتوای پیر مغان، حرص را به زندان می کند و دغدغه اش دنیا نیست بلکه دنیا برایش ارزشی ندارد و آن را در ذهن و ضمیر خود سوزانده و فدای معشوق کرده است. هم و غمش عاشقی و خودسازی است.

اما ملک و مملکت محتاج ساختن عالم است نه سوختن آن. محتاج تدبیر و تامل و مصلحت سنجی است.

نکته اینجاست که امثال مولانا داعیه جامعه شناسی و جامعه سازی ندارند بلکه بر خودشناسی متمرکزند. تخصص آن ها خودشناسی و خودسازی است نه سیاست و جامعه شناسی. مشکل از کسانی است که از مولانا طلب چیزی می کنند که در تخصص او نیست. چنان که از یک روانپزشک و پزشک هم توقع حل مشکلات روحی و جسمی فرد را داریم نه توصیه های سیاسی.

به این ترتیب با تفکیک ساحت خودسازی از جامعه سازی می توان از امثال مولانا در مسیر خودسازی و از دانشمندان علوم اجتماعی در مسیر جامعه سازی کمک گرفت و هر دو کار را با هم پیش برد. این دو کوشش نه تنها منافاتی با یکدیگر ندادند، بلکه مکمل یکدیگرند. نمی شود دلت برای خودت بسوزد و برای جامعه ات نسوزد و ادعای معنویت کنی، چنان که نمی شود شعار جامعه بهتر بدهی ولی در بهتر شدن خودت سهل انگاری کنی.

10 اردیبهشت 1403