قصه غربت

غربت به خصوص که از نوع مهاجرت و تبعید خودخواسته باشد، دلالت های اجتماعی و روانی خود را دارد.

مهاجر کسی است که تکه ای از وجودش در خانه مانده است. غم غربت و دلتنگی برای زادگاه همیشه او را همراهی می کند. وجه اصلی نوستالژی، همین دلتنگی برای تکه ی جا مانده وجود است. نوستالژی مرکب از نوستوس به معنی خانه و آلژیا به معنی درد است. غم غربت، دلتنگی است برای خانه.

مسکن به جهت واژگانی، محلی برای ساکن شدن و تسکین یافتن و آرامش است. به همین علت وقتی از مسافرت برمی گردیم، می گوییم هیچ جا خانه آدم نمی شود.

مکان نیز محلی برای تمکین و آرام گرفتن است. به همین جهت غربت، سویه ای از بیقراری را در خود دارد. مکان و مسکن چیزی غیر از جا هستند. جا، معنایی جغرافیایی دارد ولی مکان، یک جای خاص است که با خاطرات و روحیات و تجارب زیسته ما درآمیخته است. وطن با یادهای معطر کودکی هایمان آمیخته است. لذا وطن با جا فرق دارد. واژه یونانیِ "دایاسپورا" که به معنی آوارگی و بی خانمانی است از ریشه و مصدر "پراکندن" گرفته شده است.

وطن دلالت های زبان شناسانه هم دارد. وطن جایی است که بیشتر از هرجایی زبانت را می فهمند. زبانی سرشار از لطایف و چم و خم های غیرقابل ترجمه. به همین جهت در غربت، هر چند هم که به زبان مقصد تسلط داشته باشی، همیشه ممکن است سوء تفاهم ایجاد شود. همیشه نوعی لکنت زبان داری. هر کاری کنی، لهجه داری و این لهجه تو را از دیگران متمایز می کند و انگ خارجی و اقلیت بر تو می زند.

همیشه یک خط فاصله(هایفن hyphen) وجود دارد. به قول سپهری همیشه فاصله ای هست.

وطن تنها خاک نیست، زبان، خانه دیگر ماست. زبان بخشی لایتجزا از وطن است. ما جهان را از طریق زبان تجربه می کنیم و تجربه های زیسته ما کاملاً قابل انتقال به زبان دیگر نیست.

به قول خسرو فرشیدرود:

این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

این شهر عظیم است، ولی شهرِ غریب است

این خانه قشنگ است، ولی خانۀ من نیست

فریدون مشیری هم می گوید:

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک، اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقی است می مانم

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم

مهاجر، ریشه هایش را در خاک وطن جا گذاشته است. به همین دلیل شفیعی کدکنی آرزو می کرد می توانست مانند بنفشه ها، ریشه هایش را در جعبه های چوبی با خود به غربت ببرد که البته صرفاً یک آرزوست.

سرگردانی خصیصه بی وطنی است. اصطلاح "یهودی سرگردان"، دقیقاً دلالت بر آوارگی و بی وطنی و خانه به دوشی می کند. مثل ناخدایی که از ساحلی و بندری به بندر دیگر می راند ولی اقامتش همیشه موقت است. "چمدان"، استعاره ای از آوارگی و خانه به دوشی است.

با تمام این اوصاف، غربت، خوبی هایی هم دارد. مهاجرت می تواند به شناخت ما از خودمان کمک کند. مهاجرت می تواند انسان را در موقعیت "دیگری" قرار دهد. انسان مجبور است به جای تکیه به تعلقات، به خودش متکی باشد. مهاجرت می تواند به فرد ثابت کند هر جای دنیا باشی، نهایتاً باید با خودت تکلیف ات را مشخص کنی و نهایتاً با خودت روبرو شوی. مهاجرت نهایتاً به ما خاطرنشان می کند "کاسمان هر کجا همین رنگ است". مهاجرت امکان تجربه زندگی اصیل را به انسان می دهد.

در مقاله ای دیگر حاصل پژوهش هایی آمده است که بر آن است به ما بگوید چگونه مهاجرت از یک پدیده انفرادی به یک فرهنگ اجتماعی تبدیل شده به گونه ای که اگر بگویی می خواهم بروم، می گویند کار درستی می کنی و نمی پرسند چرا؟ بلکه می پرسند چگونه؟

حتی عده ای با رویکردی جهان وطنی، مهاجرت و تعیین محل زیست را یک حق طبیعی می دانند با این استدلال که شما مجبور نیستید جایی زندگی کنید که به دنیا آمده اید. میهن شما جایی است که به شما احترام می گذارند.

برگرفته از مقاله "رنگ تعلق" نوشته ابراهیم سلطانی/ اندیشه پویا شماره 89/ نوروز 1403

26 اسفند 1402