پیر و عقل نزد مولانا
پیر و عقل نزد مولانا
محمدامین مروتی
عقل ناقص و کامل:
به نظر مولانا، عقل ما به تنهایی از پس حل مشکلات طریق برنمی آید زیرا همنشین نفس است و در مرحله کودکی باقی مانده و به کمال خود نرسیده است. لذا باید دستمان را در دست عقل کل، یعنی پیری راه شناس و راه رفته بگذاریم که رسم و راه منزل ها را می داند:
دست را مسپار جز در دست پیر
حق شدست آن دستِ او را دستگیر
پیر عقلت، کودکی خو کرده است
از جوار نفس که اندر پرده است
گزیدن پیر، مانند همنشینی عقل خود با عقلی کاملتر از خود است. پس خرد خود را همنشین خرد پیر کن تا تو را از خوی کودکی را رها کند:
عقل کامل را قرین کن با خرد
تا که باز آید خرد زان خوی بد
مولانا می گوید منظورم از پیر، کسی نیست که روزگار و گردون، مویش را سفید کرده است. بلکه کسی است که مویش را در طریقت و سلوک سفید کرده است:
غیر پیر، استاد و سرلشکر مباد
پیر گردون نی، ولی پیر رشاد
تسلیم و پذیرش:
وقتی سالک با تمام قلب و روحش، عاشقانه، تسلیم پیر می شود، بلافاصله روشنایی را حس می کند:
در زمان چون پیر را شد زیردست
روشنایی دید آن ظلمتپرست
مولانا می گوید مهم مدت زمان سلوک نیست، بلکه این حالت تسلیم و پذیرش است که سالک را نجات می دهد و او را به آسمان و عالم معنا می برد. پیر، نردبان و کمان عروج است:
شرط، تسلیم است نه کارِ دراز
سود نبود در ضلالت˚ ترکتاز
من نجویم زین سپس راه اثیر
پیر جویم پیر جویم پیر پیر
پیر باشد نردبان آسمان
تیر پرّان از که گردد؟ از کمان
نقش پیر واصل:
مولانا گریختن از سایه استاد را ناشی از غرور و سرکشی می داند و می گوید حتی اگر مستعد باشی، استعدادت در سایه پیر است که شکفته می شود:
پس برو خاموش باش از انقیاد
زیر ظل امر شیخ و اوستاد
ورنه گر چه مستعد و قابلی
مسخ گردی تو ز لاف کاملی
هم ز استعداد وا مانی اگر
سر کشی ز استاد راز و با خبر
از غروری سر کشیدیم از رجال
آشنا کردیم در بحر خیال
نقش پیر مقابله با ترفندهای نفسانیت است. در واقع، نفس و شیطان درون و بیرون تا پیر را می بینند، عقب می نشیند و گرنه در تو طمع می کند:
هیچ نکشد نفس را جز ظلّ پیر
دامن آن نفسکُش را سخت گیر
بدون راهنما به سفر رفتن، باعث دیر رسیدن یا هرگز نرسیدن و سرگشتگی و گمراهی می شود:
هر که در ره بی قلاوزی رود
هر دو روزه راه صدساله شود
هر که تازد سوی کعبه بی دلیل
همچو این سرگشتگان گردد ذلیل
حرکت کسی که بخواهد سر بزرگی کند و از دیگری نیاموزد و بدون راهنمایی پیر حرکت کند، مانند دم عقرب، سمی است و به انکار و زخم زدن به انسان های پاک می پردازد تا خود را اثبات نماید:
هر که او بی سر، بجنبد دم بود
جنبشش چون جنبش کزدم بود
کژرو و شب کور و زشت و زهرناک
پیشهٔ او خَستن اجسام پاک
کسی را که چنین ذهنیتی دارد، باید سرکوب کرد تا جانش از شومی نفس برهد:
سر بکوب آن را که سرّش این بود
خلق و خوی مستمرش این بود
خود صلاح اوست آن سر کوفتن
تا رهد جانریزهاش زان شومتن
نفسانیت سلاح دارد و عقل ندارد، لذا به بیراهه می رود. پیر، نماد عقل کل است که مانع این کژروی می گردد:
واستان آن دست دیوانه سلاح
تا ز تو راضی شود عدل و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نه، ببند
دست او را، ورنه آرد صد گزند
دست خدا:
دست پیر، در دست خداست. چنان که خداوند در حدیبیه[1] فرمود دست من بالای دست بیعت کنندگان با پیامبر است. پس همراهی با پیر مانع از آن می شود که دستت را آدمخواران پیرنما بگیرند. در حقیقت پیر، پیامبر وقت خود است و بیعت با او مانند بیعت با پیامبر در حدیبیه است:
چونک دست خود به دست او نهی
پس ز دست آکلان بیرون جهی
دست تو از اهل آن بیعت شود
که یدالله فوق ایدیهم[2] بود
چون بدادی دست خود در دست پیر،
پیر حکمت که علیمست و خطیر،
کو نبی وقت خویشست ای مرید،
تا ازو نور نبی آید پدید
در حدیبیه شدی حاضر بدین
وآن صحابهٔ بیعتی را همقرین
تشخیص پیر واصل:
اما همیشه شیخان گمراه و ناواصل وجود دارند که نباید بدانان دست داد. شیخ حقیقی صرفا انبانی از اقوال و سخنان خالی نیست بلکه سالک را روشن هم می کند و این وجه تمایز او با شیخی است که اقوال بزرگان را حفظ کرده، بی آنکه راهشان را رفته باشد:
شیخ نورانی ز ره آگه کند
با سخن هم نور را همره کند
سختگیری پیر:
اما پیر گاهی ممکن است به مقتضای حال و حکمت، بر تو سخت بگیرد. باید تحمل کنی و نازک نارنجی نباشی تا چون آیینه زنگ هایت زدوده گردد و صاف و صیقلی شوی. سختگیری های پیر همان زنگار زدایی و صیقل دادن وجود توست:
چون گزیدی پیر نازکدل مباش
سست و ریزیده چو آب و گل مباش
ور بهر زخمی تو پر کینه شوی
پس کجا بیصیقل آیینه شوی
24 بهمن 1402
[1] حدیبیه مکانی بود که مسلمین با پیامبر بیعت کردند و پیمان بستند او را در جنگ با قریش یاری دهند. اما بین آنان و قریش صلحی به نام حدیبیه برقرار شد.
[2] سوره فتح آيه 10: إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ .... : آنان كه با تو بيعت مىكنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مىكنند. دست خدا بالاى دستهايشان است....