میشل فوکو (1984- 1926)

محمدامین مروتی

زندگی:

فوکو که در یک خانواده متمول به دنیا آمده بود سال‌های جوانی متلاطمی داشت که بخشی از آن را در آسایشگاه روانی گذراند. در آنجا او با لوئی آلتوسر آشنا شد و آلتوسر او را تشویق کرد که مارکسیست شود. فوکو در ۱۹۶۱ از دانشگاه سوربن دکترا گرفت.

او پس از جنگ جهانی دوم مدت کوتاهی هم عضو حزب کمونیست فرانسه بود ولی مانند سارتر و دیگران از حزب، برید. فوکو تمایلات سادومازوخیستی و همجنس گرایانه داشت. مرگش در اثر ابتلا به ایدز اتفاق افتاد.

فوکو و انقلاب ایران:

فوکو خصوصیت اصلی انقلاب ایران را گرایش به معنویت می داند. او انقلاب ایران را نخستین انقلاب پست‌مدرن دنیا و روحِ جهانِ بی روح نامید. در عین حال در نامه ای به بازرگان راجع به محاکمات سیاسی می نویسد:

"محاکمات سیاسی همواره در حکم محک حکومت‌ها هستند. نه از آن جهت که متهمان هرگز مجرم نیستند بلکه از این رو که قدرت دولتی در چنین لحظاتی بدون نقاب عمل می‌کند و خود را حین قضاوت دشمنانش، به معرض قضاوت می‌گذارد." (از نامه میشل فوکو به بازرگان. اردیبهشت ۱۳۵۸)

دالّ مرکزی:

فوکو متأثر است از مارکس، نیچه و فروید و نوشته ای نیز به همین نام دارد: "نیچه، فروید و مارکس".

به طور خلاصه، در آثار فوکو سه مفهومِ قدرت(سیاست)،دانش و اخلاق مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرند.

نگاه فوکو به مقولة قدرت، ادامة نقطه نظرات مارکسیستی با زبانِ چپ نو است و این گرایش، مختص به فوکو نیست. نئو مارکسیست هایی که نیچه و فروید را به کمک مارکس آورده اند. از فوکو و بودریار و جیمسون تا دریدا و مارکوزه و لئوتار و هابرماس.

دالّ مرکزی تفکر فوکو، نقد مدرنیته ی مدعیِ عقلانیت و برملا کردن ارتباط دانش و عقلانیت با قدرت و سلطه بورژوازی است. این دال مرکزی، در تقابل با سوژه محوری دکارتی/ کانتی از یک سو و ساختارگرایی لوی استروسی از سوی دیگر، شکل می گیرد.

روش شناسی فوکو:

دیرینه شناسی مثل باستان شناسی، نوعی لایه برداریِ لایه های بالایی برای رسیدن به عمق است. هر لایه ای مانند یکی از اقشار زمین است و مبین یک دوران معرفتی خاص. دورانی که روح زمانه خود را منعکس می کند و دگرسان، متفاوت، ویژه و مغایر با دوران های دیگر است.

تبارشناسی(دودمان پژوهی) نیز حرکت از حال به گذشته است نه از گذشته به حال و آینده. تبارشناسی، تاریخ را واژگون و سرو ته می کند. تبارشناسی، برملا کردن دروغی به نام حقیقت تاریخی و مطلق است. رو کردن دست استراتژی های سلطه و کالبدشکافیِ اراده معطوف به قدرت است که خود را زیر عقلانیت و بی طرفی پنهان کرده است.

روش شناسی فوکو در کتاب "دیرینه شناسی دانش"، مبتنی بر چهار اصل است: واژگونی، گسست، ویژگی و برون بودگی.

"واژگونی" reversality بر سه اصل دیگر احاطه دارد و در واقع سه اصل دیگر، تعمیم اصل واژگونی محسوب می شوند. همه این اصول با روش تبارشناسی مرتبطند.

واژگونی یعنی دیدن موضوع از منظری مخالف با گفتمان حاکم. یافتن ساحت نااندیشیده گفتمان حاکم.

گفتمان:

برای «گفتمان» یا DISCURRERE، «به معناى فوکویى آن» در زبان فارسى، معادل‏هاى گوناگون ذکر شده که از جمله مى‏توان به «گفتار»، «سخن»، «وعظ و خطابه»، «درس و بحث»، «مقال» و «گفتمان» اشاره کرد. معادل "گفتمان" را براى اولین بار، داریوش آشورى انتخاب کرده است.

"اپیستمه" یا سامان دانایی یا همان گفتمان فوکویی، ویژگی های خود را دارد و عبارت است از نوعی سنت فکری و عملی که در یک دوران بر گفتار و پندار و کردار مردم سیطره می یابد. چیزی که هگل آن را روح ملل می خواند، در نزد فوکو روح دوران توسعه می یابد و فراملی می شود.

فوکو این سامانه ها را "اپیستمه" می نامد:

"اپیستمه عبارت است از مجموعه روابطی که در یک عصر خاص، وحدتبخش کنش های گفتمانی است. این کنش ها، پدید آورنده نظام های معرفتی است."

فوکو سعى کرد تا اپیستمه‏ها یا معرفت‏هاى پایه‏اى اعصار مختلف را، از هم متمایز سازد، که به طور قراردادى، آنها را عصر رنسانس، عصر کلاسیک و عصر مدرنیته نامید.

از نگاه فوکو، علم و دانش نمى‏توانند خود را از ریشه‏هاى تجربى خویش متمایز سازند بلکه عمیقاً با روابط قدرت درآمیخته‏اند. بگونه‏اى که هرجا قدرت اعمال شود، دانش نیز تولید مى‏شود.

فوکو مى‏گوید: «حقیقت، خارج از قدرت وجود ندارد و فاقد قدرت نیز نیست .»( بابک احمدى کتاب تردید، نشر مرکز، تهران 1377، ص 190.)

کتاب های مختلف فوکو، سعی در تبیین این دال مرکزی دارند. تاریخ جنون، تاریخ درمانگاه، تاریخ زندان و جنسیت، همه شواهد مثال برای نشان دادنِ گسست در گفتمان های تاریخی و ارتباطشان با ساختار قدرت دارد.

واژه ها وچیزها:

فوکو در 1966 مهمترین کتابش به نام "واژه ها وچیزها" (نظم اشیا)، را منتشر می کند که عنوانی فرعی داشت: "دیرینه شناسی علوم انسانی".

در این کتاب نقادی فوکو متوجه همه علوم انسانی می شود.

به نظر فوکو انسان چهار دوران یا لایه یا سامان معرفتی را طی کرده است:

سامان ماقبل کلاسیک یا نوزایی یا رنسانس که تا اواسط قرن 17 ادامه داشته. سامان کلاسیک تا پایان قرن 18. سامان مدرن تا نیمه دوم قرن 20 و سامان معاصر از دهه 1950 تا کنون.

هر دوره گفتمان خاصی را بر رفتار بشر حاکم کرده است. به نظر فوکو، با تحلیل آثار هنری هر دورانی می توان انگاره حاکم بر آن دوران را کشف کرد.

در عصر روشنگری، زیست شناسی، زبان و اقتصاد، در نسبت با گفتمان های قدرت بازتعریف می شوند. رابطه میان واژه ها و چیزها، بر اساس گفتمان قدرت، علوم انسانی مختلف را به وجود می آورد.

مرگ انسان:

فوکو در پایان کتاب "واژه ها و چیزها"، مر گ انسان را اعلام می کند. انگاره "ابرانسان" محصول دوران معاصر است.

انسان قرن نوزدهم خدایی است در قالب انسان. نیچه مرگ خدا و همزمان مرگ این انسان را اعلام می کند تا به عصر ابرانسان برسیم.

تبارشناسی زندان:

فوکو، در تاریخ زندان، مجازات را با ساختار قدرت توضیح می دهد. در بیمارستان و زندان نیز روش های غیریت سازی، زیرکانه تر و دقیق تر شده اند. تا میانه قرن هجدهم مجازات اعدام در ملأ عام صورت می گرفت تا قدرت پادشاه را تثبیت کند ولی از آن پس به تدریج کیفر روح جایگزین کیفر جسم شد.

فوکو می گوید در دوران پادشاهان، مجازات نوعی اثبات مرکزیت پادشاه بود، لذا اعدام در ملأ عام و شکنجه کردن، مجازات غالب بود. اما در دوران مدرن قدرت مرکزی وجود ندارد، قدرت در هیئت ساختار و قوانین، نامرئی می شود و این مردم هستند که دائماً پیش چشمند و دیده می شوند. ماهیت جسمی کیفر به ماهیت روانی آن نزدیک می شود.

اعمال قدرت، نیاز به اعمال زور و خشونت ندارد و ماهیتی خودکار پیدا می کند.

نقد مارکسیسم و لیبرالیسم:

کتاب"مراقبت و مجازات"، همزمان مورد انتقاد مارکسیست ها و لیبرال ها قرار گرفت. مارکسیست ها از این نظر که فوکو، از خصلت اقتصادی انضباط و قدرت غفلت کرده و لیبرال ها از این نظر که فوکو منکر پیشرفت بشر در دوران مدرن شده بود. نقد فوکو به مارکسیسم این است که قدرت را فقط در حوزه سیاست جستجو می کند و به "میکروفیزیک قدرت" در بطن جامعه توجه ندارد. لذا به نظر فوکو انقلاب راه حل مشکلات انسان نیست و اصلاحات را باید از حوزه های محدود محلی آغاز کرد. استالیینیسم به هیچوجه انحراف از مارکسیسم نیست.

لیبرالیسم نیز به همین توهم دچار است که قدرت در مناسبات سیاسی متمرکز است و اگر نمایندگان مردم حکومت کنند، مشکلات بشر حل می شود. فوکو معتقد بود میان روشهای خشن استالین و دموکراسی غربی تفاوتی وجود ندارد.

تبار شناسی جنسیت:

در 1976 جلد اول کتاب "تاریخ جنسیت" را منتشر می کند که در آن "نظریه سرکوب جنسی" فروید را به چالش می کشد. دو جلد دیگر به تبارشناسی مفهوم جنسیت در یونان و روم می پردازد. اما جلد چهارم به دلیل مرگ فوکو ناتمام ماند.

به نظر فوکو: "جنسیت مقوله ای است که در بستر تاریخ شکل گرفته است."

روابط جنسی در گذشته و در قبایل، تابع نظام عشیره ای بود و یکی از کارکردهای مهم ازدواج، گسترش قدرت هم بود.

در یونان و روم، زهد جنسی وجود نداشت. شاهدبازی و همجنس گرایی تحمل می شد، ولی زنای با محارم تقبیح می شد و اصل اعتدال – که ملهم از ارسطو بود- مبنای زندگی خوب و اخلاقی بود.

اخلاق مسیحی سختگیرتر شد ولی کماکان اصل اعتدال و زنای با محارم را محور قرار می داد.

فوکو می گوید سرکوب جنسیت از نیمه قرن 17 شروع شد و در قرن 19 و عصر ویکتوریایی به اوج رسید.

از انتهای قرن 18 ازدواج به عنوان محور و فصل الخطاب جنسیت، روابط خارج از حوزه زناشویی و همچنین استمنا و انحرافات جنسی را تقبیح می کرد.

فوکو می گوید به خلاف هند و چین و ژاپن که جنسیت به مثابه یک هنر و مهارت زندگی مورد توجه قرار می گرفت، در غرب، تلاش برای تدوین دانش جنسی و طبقه بندی روابط بهنجار و بیمارگونه تداوم داشت و انسان به مثابه یک سوژه جنسی مورد مطالعه قرار گرفت. روانکاوی و اخلاق حاصل همین رویکرد است. روانکاو و کشیش و فیلسوف، مراجعی هستند که فرد را به سوژه جنسی تبدیل می کنند و فرد باید خود را به آنان تسلیم کند.

نقد و بررسی:

فوکو را باید به جهت نگاه متفاوت و ذهن وقاد و نقادش، از نوابغ به شمار آورد. این جور دیگر دیدن و واژگون سازی، باعث کشف زوایای تازه و مغفولی می شود که نگاه متعارف آن ها را نادیده می گیرد. فوکو فیلسوفی مبدع و مبتکر و بنیانگزار است.

تفکر او نظام‌ستیز است.

اما نقدهایی هم به او وارد است.

یکی این است که در این متفاوت اندیشیدن تا جایی پیش می رود که خود نیز مزیت ها و ارزش های نگاه متعارف را نادیده می گیرد.

مثلاً تحولات مثبت پزشکی و روانپزشکی را نوعی اعمال سلطه مخرب و موذی به حساب می آورد. هنجارشکنی تا جایی مثبت است که امکانات جدیدی به ارمغان بیاورد نه اینک امکانات موجود را نیز به هدر دهد.

رویکرد فوکو در معرض همان نقدهایی است که به همه روش های انقلابی وارد است. "واژگونی" ترجمه فلسفی انقلابی گری است و یحتمل همین نگاه است که او را به انقلاب اسلامی چندان امیدوار می کند که از آن به "روح جهانی بی روح" تعبیر می کند، هر چند در این موضع تجدید نظر کرد.

این دیدگاه افرطی به نظر می رسد و به نوعی نفی هر گونه نظم معقول و مدنی می انجامد. همچنین به نظر می رسد گاهی نقد فوکو به مقوله قدرت، چنان پیش می رود که ظن تمایل او به آنارشیسم را قابل طرح می سازد. این ظن از آن جا تقویت می شود که پدر آنارشیسم یعنی باکونین، در عین نقد لیبرالیسم، ناقد تئوری دولتِ مارکس هم بود.

منابع:

میشل فوکو: دانش و قدرت، محمد ضیمران، نشر هرمس، 1378

فوکو، ژیل دلوز، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی 1389

چطور می‌توان تن به انقیاد نداد؟ دبورا کوک، ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام

کیهان فرهنگی شماره 219 اصغر سلیمى نوه‏