سنایی غزنوی(۴۷۳–۵۴۵ قمری)

مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی، شاعر و عارف ایرانی سدهٔ پنجم هجری است که برای نخستین بار عرفان را به صورت جدی وارد شعر فارسی کرد.

سنایی طی عمر خود سه حالت شخصیتی مختلف پیدا کرده‌است. نخست مداح و هجاگوی بوده، پس از آن به وعظ و نقد اجتماعی روی آورده و دست آخر عاشق و عارف شده‌است.

او در ابتدا به مداحی در دربار غزنویان می‌پرداخت تا این‌که به عرفان روی آورد.

دولتشاه گوید: سبب توبهٔ حکیم سنائی آن بود که او مدح سلاطین گفتی و ملازمت حکام کردی، نوبتی در غزنین مدحی جهت سلطان ابواسحاق ابراهیم غزنوی گفته بود و سلطان عزیمت هند داشت به تسخیر قلاع کفار هند و حکیم می‌خواست به تعجیل قصیده را بگذراند قصد ملازمت سلطان کرد و در غزنین دیوانه‌ای بود که او را لای‌خوار گفتندی و از معنی خالی نبود همواره در شرابخانه‌ها درد شراب جمع کردی و در گلخنها تجرع نمودی چون حکیم سنائی به در گلخن رسید از گلخن ترنمی شنود و قصد گلخن کرد شنود که لای‌خوار با ساقی خود می‌گوید پر کن قدحی تا به کوری چشم ابراهیمک غزنوی بنوشم، ساقی گفت … (الخ نظیر آنچه در حبیب السیر نقل شده‌است). حکیم چون این سخن بشنید از حال برفت و بر او این سخن کارگر آمد و دل او از خدمت مخلوق بگردید و از دنیا دل سرد شد و دیوان مدح ملوک را در آب انداخت و طریقت انقطاع و زهد و عبادت را شعار خود ساخت …( تذکرةالشعرای دولتشاه سمرقندی ص ۹۵ و ۹۶)

راهی حج شد. زیارت مکه او را کاملاً دگرگون کرده بود و آثار تحول درونی و انقلاب فکری در سنایی آغاز شد و دل از ستایشگری و زندگی بی‌بندبار گذشته گرفت و به پرهیزکاری و زهد روی آورد.

در سال ۵۱۸ ق که به غزنین برگشت می‌گویند که خانه‌ای نداشت و یکی از بزرگان غزنین به نام خواجه عمید احمدبن مسعود به او خانه‌ای بخشید و سنایی تا پایان عمر در غزنین در عزلت به سر برد؛ و در این ایام مثنوی حدیقةالحقیقه را نوشت.

وی دیوان و حدیقه را با مدح خلفا آغاز کرده است. سنایی اشعری است. مثلاً حادث بودن قرآن به عنوان کلام الهی را رد می‌کند. مدرس رضوی می‌گوید سنایی در ابتدای جوانی حنفی مذهب بوده اما بعداً شیعه جعفری می‌شود؛ چنانکه در پاسخ به نامه سلطان سنجر نیز سنایی خود را شیعه معرفی می‌کند. البته به نظر می رسد که این سخن با محتویات و مضامین اشعار سنایی منافات دارد که به صراحت ارادت سنایی به خلفای راشدین اظهار شده است. من جمله:

ظالمان را حشر گردانند با آب نیاز

عادلان را زی، امیرالمومنین عمّر برند

سبک سنایی همان سبک خراسانی است که مضامین آن به سمت مضامین دینی و عرفانی تغییر مسیر داده اند.

شعر سنایی، نصیحتگر است. مضامین قصاید او اغلب در نکوهش دنیاداری و دنیاداران است. او با زاهدان ریایی و حاکمان ستمگر که هردو حامی و پشتیبان یکدیگر اند، ستیزیده‌است.

تا پیش از سنایی موضوع قصیده مدح پادشاهان و توصیفات طبیعت بود که شاعران مشخص آن عنصری، فرخی سیستانی و منوچهری بودند. قالب غزل نیز محدود بود به هوا و هوس‌های دنیوی و شاعران بیشتر از وابستگان خاک بودند تا شیفتگان حق. مثنوی حماسی هم که توسط دقیقی بلخی آغاز شده‌بود جز چند قصه عاشقانه، اثر بزرگ دیگری نداشت و ظرفیت آن هنوز ناشناخته بود.

سنایی قصیده را از مدح پادشاهان و امرا، به سوی آموزش نکات دینی و اخلاقی تغییر مسیر داده است.

بسیاری از مفاهیم و مضامین اخلاقی و عرفانی، برای نخستین بار توسط سنایی به ادبیات کهن فارسی وارد شد.

همین بذرهای اولیهٔ سخنان روحانی و عرفانی است که سنایی پراکنده کرد و عطار و مولانا و سعدی و حافظ و جز آنان، در طول بیشتر از سه قرن، آن‌ها را به اوج پرمعنایی رسانیدند.

مولانای بلخی؛ عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را به‌منزلهٔ روح و چشم خود می‌دانست:

عطار روح بود و سنایی دو چشم او ما ازپی سنایی و عطار آمدیم

دیوان او مشتمل بر 12 هزار بیت قصیده و غزل و رباعی است.

حدیقه الحقیقه یا الهی نامه مثنوی است.

سیرالعباد الی المعاد، نیز در قالب مثنوی است و به جهت مضمون مانند کمدی الهی دانته، وصف دنیای دیگر است.

قصیده مکن "در جسم و جان منزل"، از بهترین قصاید سنایی است که حاوی مضامین عرفانی زیبایی است:

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا

بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان

بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا

....سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی

مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی

همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا

.....عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد

که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا

عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی

که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا....

ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار

ای خداخوانان قال الاعتذار الاعتذار

....زین یکی ناصر عبادالله خلقی ترت و مرت

وز دگر حافظ بلادالله جهانی تار و مار

پاسبانان تو اند این سگ پرستان همچو سگ

هست مردار آن ایشان هم بدیشان واگذار

زشت باشد نقش نفس خوب را از راه طبع

گریه کردن پیش مشتی سگ پرست و موشخوار

اندرین زندان برین دندان زنان سگ صفت

روزکی چند ای ستمکش صبر کن دندان فشار

تا ببینی روی آن مردم‌کشان چون زعفران

تا ببینی رنگ آن محنت‌کشان چون گل انار....

کی شود ملک تو عالم تا تو باشی ملک او

کی بود اهل نثار آنکس که برچیند نثار.....

هر چه دشوارست بر تو هم ز باد و بود تست

ورنه عمر آسان گذارد مردم آسان گذار.....

جز به دستوری «قال الله» یا «قال الرسول»

ره مرو، فرمان مده، حاجت مگو، حجت میار

چار گوهر چارپایهٔ عرش و شرع مصطفاست

صدق و علم و شرم و مردی کار این هر چار یار

دل بی لَطَف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد

ما طاقت عدل تو نداریم کز فصل کسی زیان ندارد

نزد من قبله دوست عقل و هواست

هر چه زین هردو بگذری ترفند

چو تو در مصحف از هوا نگری

نقش قرآن ترا کند در بند

ور ز زردشت بی‌هوا شنوی

زنده گرداندت چو قرآن زند

طمع و حرص و بخل و شهوت و خشم

حسد و کبر و حقد بد پیوند

هفت در دوزخند در تن تو

ساخته نفسشان درو دربند

هین که در دست تست قفل امروز

در هر هفت محکم اندر بند

از حدیقه الحقیقه:

ای درون پرور برون آرای

وی خردبخش بی‌خرد بخشای....

کاول آفریده‌ها عقل است

برتر از برگزیده‌ها عقل است

عقل کل یک سخن ز دفتر او

نفس کل یک پیاده بر درِ او

عشق را داد هم به عشق کمال

عقل را کرد هم به عقل عقال

عقل مانند ماست سرگردان

در ره کُنه او چو ما حیران

عقل عقل است و جان جانست او

آنکه زین برترست آنست او....

در حق حقّ غضب روا نبود

زانکه صاحب غضب خدا نبود

غضب و حقد هر دو مجبورند

وین صفت هردو از خدا دورند

غضب و خشم و کین و حقد و حسد

نیست اندر صفات فرد اَحد

همه رحمت بود ز خالق بار

هست بر بندگان خود ستّار...

شعر من گل محال او خار است

خود خریدار ما پدیدارست

حکما را بُوَد به خوان جلال

لقمه و سحر و نظم هر سه حلال

جاهلان را ز حرص و بخل مدام

لقمه و شرب و نطق هر سه حرام....

چون ز قرآن گذشتی و اخبار

نیست کس را برین نمط گفتار

کردی از نیستی به من نسبش

دیو قرآن پارسی لقبش....

خاتم انبیا محمّد بود

خاتم شاعران منم همه سود....

هزل من هزل نیست تعلیمست

بیت من بیت نیست اقلیمست...

منابع:

نغمه گر حدیقه عرفان/ سید ضیاء لدین سجادی و دکتر جعفر شعار

ویکی پدیا