میشل فوکو (1984- 1926)
میشل فوکو (1984- 1926)
محمدامین مروتی
فوکو متأثر است از مارکس، نیچه و فروید و مقاله ای به همین نام دارد "نیچه، فروید و مارکس".
او در عین تاثیرپذیری از ساختارگرایی لوی استروس و لکان، به سوژه نیز اهمیتی همانند ساختار می دهد. ساختارگرایی اش، او را به نظریه "مرگ مولف" و در گستره ای بیشتر به نظریه "مرگ خداوند"، هدایت کرد، اما در عین حال منتقد ساختارگرایی لکان هم بود. فوکو خود را وامدار هایدگر و از او بیشتر وامدار نیچه می داند. هایدگر منتقد کل فلسفه غرب و به خصوص سوژه شدگی انسان از زمان دکارت و افتادنش در گرداب "موجود" و غفلت از "وجود" بود و فوکو می کوشد سیر این سوژه شدگی را تبیین کند.
علاوه بر این فلاسفه، فوکو از ژرژ باتای، موریس بلانشو و هولدرلین نیز تاثیر پذیرفته است.
دال مرکزی تفکر فوکو، نقد مدرنیته ی مدعیِ عقلانیت و برملا کردن ارتباط دانش و عقلانیت با قدرت و سلطه بورژوازی است. این دال مرکزی، در تقابل با سوژه محوری دکارتی/ کانتی از یک سو و ساختارگرایی لوی استروسی از سوی دیگر، شکل می گیرد.
زندگی:
فوکو که در یک خانواده متمول به دنیا آمده بود سالهای جوانی متلاطمی داشت که بخشی از آن را در آسایشگاه روانی گذراند. در آنجا او با لوئی آلتوسر آشنا شد و آلتوسر او را تشویق کرد که مارکسیست شود. فوکو در ۱۹۶۱ از دانشگاه سوربن دکترا گرفت.
فوکو تمایلات سادومازوخیستی و همجنس گرایانه داشت.
او پس از جنگ جهانی دوم مدت کوتاهی هم عضو حزب کمونیست فرانسه بود ولی مانند سارتر و دیگران از حزب، برید. مرگش در اثر ابتلا به ایدز اتفاق افتاد.
فوکو و انقلاب ایران:
فوکو خصوصیت اصلی انقلاب ایران را گرایش به معنویت می داند. او انقلاب ایران را نخستین انقلاب پستمدرن دنیا و روحِ جهانِ بی روح نامید. در عین حال در نامه ای به بازرگان راجع به محاکمات سیاسی می نویسد:
"محاکمات سیاسی همواره در حکم محک حکومتها هستند. نه از آن جهت که متهمان هرگز مجرم نیستند بلکه از این رو که قدرت دولتی در چنین لحظاتی بدون نقاب عمل میکند و خود را حین قضاوت دشمنانش، به معرض قضاوت میگذارد." (از نامه میشل فوکو به بازرگان. اردیبهشت ۱۳۵۸)
فوکو به سبب سبک بیانش، فیلسوف دشواری به شمار می رود ولی به طور خلاصه، در آثار فوکو سه مفهومِ قدرت(سیاست)،دانش و اخلاق مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرند.
نگاه فوکو به مقولة قدرت، ادامة نقطه نظرات مارکسیستی با زبانِ چپ نو است و این گرایش، مختص به فوکو نیست؛ بلکه به کل تفکر پست مدرن برمی گردد که متاثر از بازخوانی و تحلیلِ فجایع ناشی از جنگ های جهانی از یک سو و بروز جنبش های چپ دانشجویی ( و اوج آن جنبش می 1968 در فرانسه) از سوی دیگر است که نهایتا روشنفکران را به بازخوانی مفاهیم انسان و حقیقت دعوت می کند. نئو مارکسیست هایی که نیچه و فروید را به کمک مارکس آورده اند. از فوکو و بودریار و جیمسون تا دریدا و مارکوزه و لئوتار و هابرماس.
روش شناسی فوکو:
دیرینه شناسی مثل باستان شناسی، نوعی لایه برداریِ لایه های بالیی برای رسیدن به عمق است. هر لایه ای مانند یکی از اقشار زمین است و مبین یک دوران معرفتی خاص. دورانی که روح زمانه خود را منعکس می کند و دگرسان، متفاوت، ویژه و مغایر با دوران های دیگر است.
تبارشناسی(دودمان پژوهی) نیز حرکت از حال به گذشته است نه از گذشته به حال و آینده. تبارشناسی، تاریخ را واژگون و سرو ته می کند. تبارشناسی برملا کردن دروغِ حقیقت تاریخی و مطلق است. رو کردن دست استراتژی های سلطه و کالبدشکافیِ اراده معطوف به قدرت است که خود را زیر عقلانیت و بی طرفی پنهان کرده است.
روش شناسی فوکو در کتاب "دیرینه شناسی دانش"، مبتنی بر چهار اصل است: واژگونی، گسست، ویژگی و برون بودگی.
"واژگونی" reversality بر سه اصل دیگر احاطه دارد و در واقع سه اصل دیگر، تعمیم اصل واژگونی محسوب می شوند. همه این اصول با روش تبارشناسی مرتبطند.
واژگونی یعنی دیدن موضوع از منظری مخالف با گفتمان حاکم. یافتن ساحت نااندیشیده گفتمان حاکم.
"گسست" discontinuity، یعنی نفی ارتباط طبیعی و منطقی بین برهه های مختلف تاریخ. این اصل در تقابل با اصل پیوستگی معنادار تاریخ نزد مارکس و هگل و اسپنسر و مشابه نظر کسانی چون کوهن و فایرابند و ویتگنشتاین است که قائل به نسبیت سامانه های دانایی و عقلانی هستند.
"ویژگی یا دیگرسانی" specificity، یعنی تاکید بر خصلت نسبی و کوتاهمدت گفتمان ها. از همین رو فوکو این سامانه ها را "اپیستمه" می نامد:
"اپیستمه عبارت است از مجموعه روابطی که در یک عصر خاص، وحدتبخش کنش های گفتمانی است. این کنش ها، پدید آورنده نظام های معرفتی است."
در اپیستمه ی نوزایی، اصل بر شباهت و همسانی بود. در اپیستمه کلاسیک اصل بر بازنمایی بود. زبان نماد واژه بود، طبیعت نماد پیدیده ها و ثروت مظهر اقتصاد. دراپیستمه مدرن، سوژه و ابژه در هم می تنند.
"برون بودگی" exteriority یعنی انصراف از ذات باوری و انصراف از جستجوی حقیقت در اعماق درونی و ذات نامرئی پدیده ها و بازگشت به سطح حقیقی و واقعی شان. این ایده در مقابل همه دوگانه انگاری های مبتنی بر بود و نمود(جوهر و عرض) و من جمله ایده مُثُل افلاطونی، دوگانه انگاری دکارتی و کانتی، دوگانه روبنا و زیربنا نزد مارکس و دوگانه خودآگاه و ناخودآگاه نزد فروید است.
فوکو معتقد است گسست های گفتمانی بین دوره های مختلف تاریخی(سنتی، رنسانس، کلاسیک یا روشنگری و مدرن) بیش از آنچه به سوژه و دانش و عقلانیت تاریخی و تکاملی مرتبط باشد، با گفتمان قدرت حاکم پیوند دارد. در عصر روشنگری، (از نظر فوکو از 1660 تا 1800)، تلقی عمومی و غالب این است که خرد بر همه چیز حاکم است و پای قدرت در کار نیست.
نقد هرمنوتیک:
فوکو سعى مىکند از هرمنوتیک، به مثابه رسیدن به معنای اولیه و مورد نظر مولف فاصله بگیرد. و معنای متفاوتی از تفسیر را ارایه مىدهد: «منظور از تفسیر کوشش براى یافتن معناى از دست رفته هر دانشى است، که در عصر دیگرى جدى گرفته مىشد.»
گفتمان:
برای «گفتمان» یا DISCURRERE ، «به معناى فوکویى آن» در زبان فارسى، معادلهاى گوناگون ذکر شده که از جمله مىتوان به «گفتار»، «سخن»، «وعظ و خطابه»، «درس و بحث»، «مقال» و «گفتمان» اشاره کرد. معادل گفتمان را براى اولین بار، داریوش آشورى انتخاب کرده است.
اپیستمه، یا سامان دانایی یا همان گفتمان فوکویی، ویژگی های خود را دارد و عبارت است از نوعی سنت فکری و عملی که در یک دوران بر گفتار و پندار و کردار مردم سیطره می یابد. چیزی که هگل آن را روح ملل می خواند، در نزد فوکو روح دوران توسعه می یابد و فراملی می شود.
گفتمان متشکل از قضایا و احکام Statement است نه گزاره ها Proposition . توضیح آن که گزاره ها، مبین خبرند و قضایا متضمن احکام و بایدهای یک دوران. قضیه مستلزم طرد exclusion گفتمان رقیب است. جمله phraseهم مبین ساختاری نحوی است.
ژیل دلوز می گوید اگردر محور مختصات، قضیه ساختاری عمودی داشته باشد و جمله ساختاری افقی، گزاره مانند "تابع" شیبی بین آن دو را ترسیم می کند و جمله تابع مشتقی از گزاره است. چندلایگی گزاره ها از همین جاست. گزاره ها بر جمله ها و قضیه ها تقدم دارند.
به عقیده وى، گزاره Enonce کوچکترین واحد هر گفتمان است. حکم یک قضیه، جملهاى اخبارى نیست. به عنوان مثال، هم من و هم یک پزشک مىتوانیم بگوییم که فلانى سرطان دارد، ولى تنها سخن مطرح شده از سوى پزشک را مىتوان یک گزاره پزشکى تلقى کرد.
مثلا جمله «باران خواهد بارید» یک کنش کلامى روزمره است، که تنها معنا و اهمیت محلى و مکانى دارد. اما این گزاره در صورتى که، توسط کارشناس هواشناسى با توجه به قواعد خاصى ادا شود، یک کنش کلامى جدى محسوب مىشود.
مجموعة چند قضیه (حکم)، یک صورتبندی گفتمانی (شبکه دانایی، اپیستمه) را شکل میدهند. اپیستمه مجموعه پیچیدهای است از روابط میان دانشهای تولیدشده در یک دوره و قوانینی که از طریق آن، دانشهای جدید شکل میگیرند.
از دید فوکو یک گزاره زمانی به یک حکم تبدیل میشود که در یک صورتبندی گفتمانی معنا یافته باشد و معیارهای صدق و کذب خود را با خود داشته باشد و تأیید یا انکار آن دارای پیامدهای اجتماعی جدی باشد.
گفتمان یک نوع نظام دانایى آمیخته به قدرت را شکل مىدهد و این قدرت صرفاً قدرت سیاسی نیست، بلکه در تار وپود تاریخ و فرهنگ و اجتماع لانه کرده است. در این تلقى، گفتمان، امرى فرازبانى است. در نظر فوکو «گفتمان» نقطه طلاقى و محل گردهمایى قدرت و دانش است.
فوکو سعى کرد تا اپیستمهها یا معرفتهاى پایهاى اعصار مختلف را، از هم متمایز سازد، که به طور قراردادى، آنها را عصر رنسانس، عصر کلاسیک و عصر مدرنیته نامید.
از نگاه فوکو، علم و دانش نمىتوانند خود را از ریشههاى تجربى خویش متمایز سازند بلکه عمیقاً با روابط قدرت درآمیختهاند. بگونهاى که هرجا قدرت اعمال شود، دانش نیز تولید مىشود.
فوکو مىگوید: «حقیقت، خارج از قدرت وجود ندارد و فاقد قدرت نیز نیست .»( بابک احمدى کتاب تردید، نشر مرکز، تهران 1377، ص 190.)
کتاب های مختلف فوکو، سعی در تبیین این دال مرکزی دارند. تاریخ جنون، تاریخ درمانگاه، تاریخ زندان و جنسیت، همه شواهد مثال برای نشان دادنِ گسست در گفتمان های تاریخی و ارتباطشان با ساختار قدرت دارد.
دانش و قدرت:
ژیل دلوز می گوید فوکو دوگانه قانون/ بی قانونی را با قانون/قانون شکنی، جایگزین می کند. قانون مدیریت نهایی قانون شکنی های قوای مختلف من جمله حکومت است. درواقع منظور او این است که نحوه اعمال قانون مهمتر از نوشتن آن است. چرا که قانون نوعی توازن قوا را در شکل مکتوب، نمایندگی می کند و بر حسب این توازن قوا، اعمال و تفسیر می شود. قانون یه رابطه و مناسبت بین نیروهاست که می توان آن را به صورت نمودار و تابع نشان داد که تابع تناسب قواست، تابع گفتمان و ناگفتمان است. قدرت، دانش همبسته خود را تولید می کند و بالعکس. تابع ماشین انتزاعی(دانش) و ماشین انضمامی(قدرت) است. تعاملی بین امر گزاره پذیر(دانش) و امر رویت پذیر(قدرت) است. نمودار یا ماشین انتزاعی، نقشه مناسبات نیروهاست. قدرت جوهر ندارد، قدرت نسبت است. صفتی ثابت نیست، کاربردی است. (فوکو، ژیل دلوز، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی 1389)
قدرت مورد نظر فوکو، به قدرت سیاسی تقلیل نمی پذیرد، بلکه به مناسباتِ خرده فیزیکی یا نیروهای بین مولکولی در سطح جامعه برمی گردد.
تبارشناسی جنون:
در "تاریخ جنون"(1961)- که رساله دکترای فوکو بود- می گوید در گذشته، تمایزی بین جنون و خرد نبود. دیوانگان در میان مردم می زیستند. در آثار شکسپیر، دیوانگان، به حقیقت نزدیکترند تا عقلا. این گفتمان قدرت بود که با هنجارسازی، دیوانگان را انسان هایی متمایز و نامتعارف معرفی می کرد. غیریت سازی و دگرسانی otherness برای این جداسازی به کار گرفته شده است. دانش روانشناسی و روانپزشکی نیز به عنوان موید این هنجارسازی ها شکل گرفت تا نوعی تک گوییِ خرد محور را به پیش برد. درست است که در تیمارستان ها شکنجه های جسمی سابق وجود ندارد، ولی شکنجه روحی و روش های زیرکانه تری برای تثبیت گفتمان حاکم به کار برده می شود. به نظر فوکو، اصولاً خرد و جنون، مقولاتی مطلق و ثابت نیستند.
در قرون وسطی به جذامیان به مثابه کسانی نگاه می شد که بین گناه و نفرین شدگی قرار داشتند و در عین حال موجب ترحم و رستگاری مومنان می شدند و در حاشیه شهرها مکانی بدانان اختصاص داده می شد.
در عصر نوزایی این آسایشگاه ها به مکانی برای تجمیع دیوانگان، تبدیل شدند. اما دیوانگان مزایایی هم داشتند. گاهی دیوانگی با بصیرت تن می زد. کتاب "در ستایش دیوانگی" اراسموس از این گونه دیوانگی دم می زند. دیوانگان حقایق را در قالب طنز بیان می کردند.
در عصر کلاسیک و روشنگری، تیمارستان ها به جایی برای گرد آوردن همه طردشدگان اجتماعی من جمله بزهکاران و گدایان و دیوانگان و عناصر نامطلوبی تبدیل شد که وجه مشترکشان بطالت و بیکارگی بود. در این دوران از منظر خرد به جنون به مثابه شکلی از شهوت و تنبلی نگریسته می شد که به دلیل عدم احساس مسئولیت پدید آمده است. باید به مدد عقل، وجدان او بیدار می شد. روان پزشکان مرجعیتی اخلاقی مانند پدر مقدس پیدا کردند.
فوکو می گوید:
"مسیح در سراسرِ زندگیِ بشریِ خود جنون را تجلیل میکرد و با آن مهربان بود.... خواستِ مسیح تنها این نبود که انسانهایی که از لحاظ روانی بیثباتاند، اطرافش گرد آیند، بلکه میخواست خود همچون دیوانگان باشد، میخواست در حینِ حلول و تجسدِ خود همهی رنجهایِ بشری را از سر بگذراند.... باید از آغازِ حاکمیتِ عقل دو قرن میگذشت، داستایوفسکیها و نیچهها به جهان میآمدند، تا باز جنونِ مسیح بزرگ داشته شود؛ تا باز فضیحت، نشانی از ذاتِ باری تعالی دانسته شود؛ تا بیخردی دیگر فقط مایهی سرافکندگیِ خرد تلقی نگردد." (تاریخ جنون،مترجم: فاطمه ولیانی)
بدین ترتیب صدای جنون خفه شد. اما این صدا در آثار هنری و فلسفی خود را نمایان کرد. در فلسفه نیچه و شعر هولدرلین و نقاشی ون گوک.
هر چند فوکو کمتر در مقام راه حل نظر می دهد، اما به نظر او رها کردن دیوانگان در اجتماع، به حال همه سودمندتر است.
تبار شناسی درمان:
در تاریخ بیمارستان یا "زایش درمانگاه" (1963) می گوید، پزشکی خود را با مفهوم "مرگ" تعریف می کند. جسد سوژه پزشکی است و روش شناسی این علم، عمدتاً آناتومی است.
در دوره روشنگری، نگاه پزشکی به عنوان یک نگاه مرجع، دچار تحولاتی شد. قبل از آن بر اساس روش قیاسی ارسطو، سعی در طبقه بندی بیماری ها و تطبیق علائم شخص با بیماری می شد و کالبد بیمار به کلی نادیده گرفته می شد. اما با تغییر این نوع ادراک و تقویت رویکرد استقرایی، پزشکی علاوه بر چشم؛ از گوش و لامسه نیز به عنوان ابزارهای تشخیص کمک گرفت و هر چه بیشتر، به متن جامعه راه یافت و به عنوان مرجع تشخیص مورد ارجاع نهادهای قضایی و پلیسی و بهداشتی قرار گرفت.
واژه ها وچیزها:
فوکو در 1966 مهمترین کتابش به نام "واژه ها وچیزها" (نظم اشیا)، را منتشر می کند که عنوانی فرعی داشت: "دیرینه شناسی علوم انسانی".
در این کتاب نقادی فوکو متوجه همه علوم انسانی می شود.
به نظر فوکو انسان چهار دوران یا لایه یا سامان معرفتی را طی کرده است:
سامان ماقبل کلاسیک یا نوزایی یا رنسانس که تا اواسط قرن 17 ادامه داشته. سامان کلاسیک تا پایان قرن 18. سامان مدرن تا نیمه دوم قرن 20 و سامان معاصر از دهه 1950 تا کنون.
هر دوره گفتمان خاصی را بر رفتار بشر حاکم کرده است. به نظر فوکو، با تحلیل آثار هنری هر دورانی می توان انگاره حاکم بر آن دروان را کشف کرد.
انگاره حاکم بر عصر نوزایی، انگاره همسانی و مشابهت است. در این دوران بین واژه ها و چیزها، نوعی وحدت و همسانی وجود دارد. این مشابهت به صورت طبقه بندی، قیاس و اینهمانی و تقلیل به یک چیز، نمودار می شود. این انگاره از کثرت به وجدت میل می کند و چیزهای مختلف را نشانه و آیت یک چیز تلقی می کند. این دوران با دوران قبل از بابلی مطابقت دارد که خداوند زبان را وسیله تفاهم قرار داد. خداوند اسامی اشیا را به انسان یاد داد.(علم الاسما)
در همین دوران تاویل متون برای رسیدن به زبان اولیه اهمیت دارد. جستجوی شباهت های بین دال و مدلول مبنای این نوع هرمنوتیک است.
در این دوران دیوانه کسی بود که تن به این همسانی ها ندهد. شخصیت مجنون گونه ی دون کیشوت مبین انسانی سرگردان بین نوزایی و عصر کلاسیک است. او میان زبان و واژه های قدیمی و واقعیات و چیزهای جدید سرگردان بود.
در این کتاب، فوکو انسان را موجودی دوبعدی مرکب از سوژه و ابژه معرفی می کند. وی علاوه بر مرگ خدا، به تاسی از نیچه مرگ انسان را نیز اعلام می کند و می گوید وارد دوران فراانسان شده ایم که انسان صرفاً سوژه یا ابژه شناخت نیست. انسان تنها موجودی است که هم سوژه است و هم ابژه خودش. ابژه و سوژه در پیوندی دیالکتیکی با هم قرار می گیرند. در عصر روشنگری، زیست شناسی، زبان و اقتصاد، در نسبت با گفتمان های قدرت بازتعریف می شوند. رابطه میان واژه ها و چیزها، بر اساس گفتمان قدرت، علوم انسانی مختلف را به وجود می آورد.
انسان که تا پیش از عصر مدرن، موجودی مانند سایر موجودات بود، از نو متولد می شود.
تا قبل از آن بشر داشتیم که مفهومی بیولوژیک داشت (Mankind) ولی انسان (Human) موضوع علوم انسانی است و این مؤید "مرگ انسان" و ظهور "ابرانسان" از نوع نیچه است. فوکو می گوید تا پیش از سده 18 انسان وجود نداشت ولی از آن به بعد انسان موضوع مطالعه خودش قرار گرفت و علوم انسانی پدیدار شد.
انگاره حاکم بر عصر کلاسیک، هویت یابی، تعریف و طبقه بندی بر اساس تمایزات است. انگاره مشابهت بین واژه ها و چیزها به قلمرو ادبیات و تخیل تبعید می شود. تحلیل و طبقه بندی جایگزین تمثیل و مشابهت می گردد. گیاهان و حیوانات بر اساس ویژگی های ظاهری و مشهود طبقه بندی می شوند. زبان دیگر دنبال جستجوی شباهت ها نیست، دنبال بازنمایی است و مفاهیم انتزاعی برای تعریف و هویت یابی چیزها برمی سازد. "این نه آنی" در مقابل "این همانی" مبنای طبقه بندی می شود.
دستور زبان و ساختارهای نحوی به زبان اعتبار می دهد. پول مبنای ارزش قرار می گیرد. حتی ارزش طلا را نیز با پول سنجیده می شود. انسان به مثابه محصولی طبیعی تحلیل می شود.
در دوران معاصر که از پایان قرن 18 شروع می شود انگاره "انسان نو"، مبنای معرفت شناسی قرار می گیرد. برخلاف دوران کلاسیک، مفهوم زمان و شدن اهمیت می یابد. انگاره "تکامل" و "تاریخ" دست بالا را پیدا می کند. تاریخیت و نحوه تکوین و تکامل در مرکز توجه قرار می گیرد.
در زبانشناسی، اسم جایش را به فعل می دهد و تبار شناسی واژه ها جای دستور زبان را می گیرد و زبان به عنوان موجئدی زنده و تحول یابنده شناخته می شود.
زیست شناسی از نشانه های ظاهری به نشانه های داخلی(کالبدشناسی، دستگاه گردش خون و تنفس و ژن ها) عطف نظر می کند.
نزد آدام اسمیت و مارکس، کار، به عنوان جوهر تولید و اقتصاد تحلیل می شود. تحلیل ثروت، به اقتصاد سیاسی تبدیل می شود و در ارتباط با پروسه تولید تعریف می شود. کار به مولد و غیر مولد تقسیم می شود و انگاره "تولید"، در افزایش ثروت و ارزش مورد توجه قرار می گیرد.
انگاره "انسان" در عصر مدرن زاده شده است. از منظر زبانشناسی او موجودی ناطق است و از منظر اقتصاد موجودی ابزار ساز و از منظر زیست شناسی موجودی ارگانیک.
پیش از آن انسان ابژه شناخت بود و حالا همزمان ابژه و سوژه است. هم عالم است و هم معلوم.
مرگ انسان:
فوکو در پایان کتاب "واژه ها و چیزها"، مر گ انسان را اعلام می کند. انگاره "ابرانسان" محصول دوران معاصر است.
این انسان نو، با تناهی های زیستی(مرگ)، زبانی و اقتصادی روبروست. انگاره "کرانمندی" جای انگاره بازنمایی عصر کلاسیک را می گیرد و این بار انسان از خواب جزمی انسانشناختی بیدار می شود. انسان معیار همه چیز می شود اما این انسان کرانمند است و اسیر تاریخ و زبان و اقتصاد هم هست. به تعبیر فوکو، پادشاهی است در زنجیر. کالبد او جولانگاه تاریخ و زبان و اقتصاد است. امری نا اندیشیده این کرانمندی را مدلل می سازد. ناخودآگاه، جلوه ای از این کرانمندی است. نیچه و هایدگر و لکان – برغم مارکس و هگل و اشپنگلر- به این ناتمامی و کرانمندی واقفند و او را از خواب جزمی انسانشناختی بیدار کرده اند. به قول هایدگر انسان احساس می کند از اصل خویش بریده است. انسان قرن نوزدهم خدای است در قالب انسان. نیچه مرگ خدا و همزمان مرگ این انسان را اعلام می کند تا به عصر ابرانسان برسیم. روانشناسی و مردم شناسی و ادبیات به تایل معناشناختی از انسان گرایش می یابند. برای یافتن معنای این انسان جدید، زبان و ناخودآگاه در کانون توجه قرار می گیرند.
کتاب "دیرینه شناسی دانش"(1969) نیز مکمل کتاب "واژه ها و چیزها"ست و سوژه محوری و خردورزی و ایده تکامل و پیشرفت خطیِ مدرنیته را به چالش می کشد.
در سال 1970، فوکو عبارت "دیرینه شناسی" را هم کنار می نهد و به تاسی از نیچه، از اصطلاح "تبارشناسی" geneology استفاده می کند. تبار شناسی بر خلاف تاریخ، درصدد بازگویی تاریخ اندیشه نیست. درصدد کشف علت ها و غایات تارخی نیست. به پدیدار شناسی اکتفا می کند.
تبارشناسی زندان:
فوکو، در تاریخ زندان، مجازات را با ساختار قدرت توضیح می دهد. در بیمارستان و زندان نیز روش های غیریت سازی، زیرکانه تر و دقیق تر شده اند. تا میانه قرن هجدهم مجازات اعدام در ملأ عام صورت می گرفت تا قدرت پادشاه را تثبیت کند ولی از آن پس به تدریج کیفر روح جایگزین کیفر جسم شد. به نظر فوکو روش دوم در عمق خود زیرگانه تر و هراس آورتر از روش نخست است. اصلاح و بازآموزی مجرمان نیز تابع اپیستمه قدرت پنهانی است که مانند قدرت پادشاه دیده نمی شود.
اولین کتابی که فوکو با روش تبارشناسی نوشت، "مراقبت و مجازات"(انضباط مجازات یا زایش بازداشتگاه) بود که در سال 1977منتشر شد. در این کتاب نقش تکنولوژی و قدرت را در تعیین هنجارهایی برای اداره زندان و سربازخانه و مراکز آموزشی و کارخانه ها بررسی می کند. او روشن می کند که چگونه مجازات بدنی به تدریج جایش را به مجازات روحی روانی داده است.
فوکو در این کتاب به طور مشخص به رابطه بین قدرت و دانش می پردازد و نوعی جمعبندی کتاب های دیگر هم محسوب می شود. تلقی فوکو از قدرت، مُوسّع و فراگیر است و قدرت سیاسی فقط بخشی از آن است. خودش می گوید: "قدرت چون ژله ای فراگیر انسان ها را در بر گرفته و در درون آن ها جریان دارد و از طریق آن ها تقویت می شود."
فوکو کتاب "مراقبت و مجازات" را با مرور شکنجه هایی شروع می کند که تا میانه قرن هجده، در فرانسه رایج بود. از جمله شکنجه و مثله کردن "رابرت دامی ین" در 1757 که بدنش را با بستن به چهار اسب و راندن آن ها در جهات مخالف، از هم جدا کردند.
فوکو می گوید در دوران پادشاهان، مجازات نوعی اثبات مرکزیت پادشاه بود، لذا اعدام در ملأ عام و شکنجه کردن، مجازات غالب بود. اما در دوران مدرن قدرت مرکزی وجود ندارد، قدرت در هیئت ساختار و قوانین، نامرئی می شود و این مردم هستند که دائماً پیش چشمند و دیده می شوند. ماهیت جسمی کیفر به ماهیت روانی آن نزدیک می شود.
اگر سیاهچال جایی بود که مجرم دیده نمی شد و از وجود نور هم محروم بود، در دوران جدید، در معرض دید قرار می گیرد. فقط از طریق زندان، رابطه اش محدود می شود.
در گذشته پادشاه مرکز اقتدار بود و قدرت او باید به چشم می آمد. در دوران جدید، قدرت از طریق قرارداد اجتماعی متحقق می گردد و این جامعه است که صاحب حق می شود و احساساتش نباید جریحه دار شود. هدف مجازات، نه ایجاد رعب و وحشت بلکه دادن درس عبرت و بازدارندگی و ندامت است. جرم نوعی بیماری اجتماعی تلقی می شود. سیاهچال به زندان و زندان به "ندامتگاه" تبدیل می شود. هدف مجازات و انضباط، سازماندهی جسم های مطیع قانون و ساختار است. این انضباط در محیط های آموزشی و نظامی و کاری و بهداشتی و غیره به اشکال مختلف، طبقه بندی می شود. هدف همه افزایش بازده این نهادهاست. لذا در جوار کیفر، پاداش هم وجود دارد. اعمال قدرت، نیاز به اعمال زور و خشونت ندارد و ماهیتی خودکار پیدا می کند.
فوکو تصریح می کند این قدرت معادل سرکوب نیست بلکه خصلتی مثبت و مولد دارد و باعث قوام و دوام جامعه مدرن می شود.
نقد مارکسیسم و لیبرالیسم:
کتاب"مراقبت و مجازات"، همزمان مورد انتقاد مارکسیست ها و لیبرال ها قرار گرفت. مارکسیست ها از این نظر که فوکو، از خصلت اقتصادی انضباط و قدرت غفلت کرده و لیبرال ها از این نظر که فوکو منکر پیشرفت بشر در دوران مدرن شده بود. نقد فوکو به مارکسیسم این است که قدرت را فقط در حوزه سیاست جستجو می کند و به "میکروفیزیک قدرت" در بطن جامعه توجه ندارد. لذا به نظر فوکو انقلاب راه حل مشکلات انسان نیست و اصلاحات را باید از حوزه های محدود محلی آغاز کرد. استالیینیسم به هیچوجه انحراف از مارکسیسم نیست.
سهند ایرانمهر می گوید:
"تصور ما از"قدرت" معادل "استیلا و سلطه" آن هم از طرف یک قدرت حاکم و مشخص است. فوکو در شناخت قدرت اول ازهمه این دو مفهوم را ازهم جدا کرد.
مارکسیست ها آنها معتقد بودند که قدرت همان استیلای طبقه حاکم از طریق سرکوب پایین دستی هاست به همین دلیل هم برای حذف این استیلا، راهکار انقلاب را ارایه می کردند. فوکو اما معتقد بود قدرت یک طبقه یا توان استیلای دیگران در یک شخص یا گروه نیست بلکه قدرت یک شیوه است که به شکل یک ساختار در روابط شخصی، خانوادگی و کلا سرتاسر اجتماع انسانی سیال است و هر رابطه اجتماعی نمایانگر یک شیوه اعمال قدرت است بنابراین به جای اینکه قدرت را در یک طبقه یا شخص جستجو کنیم و بعد دنبال حذف یا تضعیف آن باشیم باید نگاهمان به مصداق"قدرت" عوض شود، قدرت را دوباره تعریف کنیم و آن را به تعادل برسانیم وگرنه حذف افراد قدرتمند(به تعبیر مدرن و پیشا مدرن) چاره کار نیست چون همان قدرت غیرمتعادل با همان تعریف غلط “بازتولید” می شود.
در زمانه ای که نظام های پادشاهی یا دیکتاتورها فرو می ریختند، فوکو معتقد بود که اتفاق جدیدی نیفتاده است چون آن نظارت بالا و پایین قدرت فقط چهره عوض کرده است. وقتی با یک جامعه به ظاهر مدرن روبروییم که افراد از طریق دوربین های مداربسته، کارت ملی، شماره پرسنلی و… تحت نظارتند و در جایی هم که به ظاهر نظارتی نیست خود فرد، تن به تسلیم و تبعیت می دهد، صرفا با تغییر ظاهری قدرت روبروییم و ذات قدرت به تعبیر گذشته خود برقرار است اما کسی متوجه آن نیست." (فوکو و مساله قدرت به زبان ساده)
لیبرالیسم نیز به همین توهم دچار است که قدرت در مناسبات سیاسی متمرکز است و اگر نمایندگان مردم حکومت کنند، مشکلات بشر حل می شود. فوکو معتقد بود میان روشهای خشن استالین و دموکراسی غربی تفاوتی وجود ندارد.
تبار شناسی جنسیت:
در 1976 جلد اول کتاب "تاریخ جنسیت" را منتشر می کند که در آن "نظریه سرکوب جنسی" فروید را به چالش می کشد. دو جلد دیگر به تبارشناسی مفهوم جنسیت در یونان و روم می پردازد. اما جلد چهارم به دلیل مرگ فوکو ناتمام ماند.
در تاریخ جنسیت، روابط جنسی نرمال تعریف می شود. فوکو به عکس فروید معتقد است از قرن هجدهم به بعد نه تنها سرکوب جنسی محلی از اعراب نداشته بلکه، سخن گفتن در باب جنسیت به راحتی صورت گرفته است. حتی در عصر ویکتوریایی نمایش تجلیات جنسی از همیشه بیشتر بوده است.
دلوز در شرح آرای فوکو می گوید اگر در جوامع مدرن، سکس تبدیل به راز یا تابو می شود، برای آن است که بتوان بیشتر از آن سخن گفت. در سیاست نیز همینطور است.
برداشت من از این گفته دلوز این است که طنز و جوک، راهی است که جوامع مدرن برای سخن گفتن بیشتر و بیشتر از امر جنسی و سیاسی، ابداع کرده اند.
کتاب "تاریخ جنسیت"، تاریخ اخلاق جنسی و آداب جنسی نیست، بلکه می کوشد بگوید که گفتمان جنسیت صرفاً کارمایه بیولوژیک نداشته و از قدرت وعامل تاریخی و فرهنگی نیز تاثیر پذیرفته و به علوم انسانی و فلسفه و اخلاق نیز جهت داده است. به نظر فوکو: "جنسیت مقوله ای است که در بستر تاریخ شکل گرفته است."
روابط جنسی در گذشته و در قبایل، تابع نظام عشیره ای بود و یکی از کارکردهای مهم ازدواج، گسترش قدرت هم بود.
در یونان و روم، زهد جنسی وجود نداشت. شاهدبازی و همجنس گرایی تحمل می شد، ولی زنای با محارم تقبیح می شد و اصل اعتدال – که ملهم از ارسطو بود- مبنای زندگی خوب و اخلاقی بود.
اخلاق مسیحی سختگیرتر شد ولی کماکان اصل اعتدال و زنای با محارم را محور قرار می داد.
فوکو می گوید سرکوب جنسیت از نیمه قرن 17 شروع شد و در قرن 19 و عصر ویکتوریایی به اوج رسید. اما این سرکوب از طریق رواج گفتگوی زاهدانه در مورد جنسیت و در قالب قواعد اعمال می شد. حتی در قرون میانه، اعتراف نیوشی کشیشان، اجازه گفتگو در باب جنسیت را –ولو به شکل خصوصی- ممکن می ساخت. از انتهای قرن 18 ازدواج به عنوان محور و فصل الخطاب جنسیت، روابط خارج از حوزه زناشویی و همچنین استمنا و انحرافات جنسی را تقبیح می کرد.
فوکو می گوید به خلاف هند و چین و ژاپن که جنسیت به مثابه یک هنر و مهارت زندگی مورد توجه قرار می گرفت، در غرب، تلاش برای تدوین دانش جنسی و طبقه بندی روابط بهنجار و بیمارگونه تداوم داشت و انسان به مثابه یک سوژه جنسی مورد مطالعه قرار گرفت. روانکاوی و اخلاق حاصل همین رویکرد است. روانکاو و کشیش و فیلسوف، مراجعی هستند که فرد را به سوژه جنسی تبدیل می کنند و فرد باید خود را به آنان تسلیم کند.
ژیل دلوز در مورد فوکو چه می گوید؟
دلوز کتاب مستقل و دشواریاب و در عین حال مهمی راجع به فوکو دارد که برداشت خود از آن را در زیر می آورم:
دانش، قدرت و خود سه بعد غیر قابل تقلیل در اندیشه فوکو هستند. دانش، قدرت و خود ریشه ی سه گانه مسئله سازی(پروبلوماتیک) اندیشه اند.
دانش چیست؟
از نظر فوکو نسبتی است که بین امر گفتمانی و امر رویت پذیر(سوژه و ابژه) برقرار می شود. دانایی سامانه ای از گزاره ها و رویت پذیری هاست. اما این نسبت چگونه برقرار می شود؟ اولویت با سوژه است یا ابژه؟
نسبت بین گزاره ها و اشیا، از دورانی به دوران دیگر تغییر می کند. آنچه گفته می شود، لزوماً با آن چه دیده می شود، تطابق ندارد. نوعی گسستگی و انفصال بین سوژه و ابژه وجود دارد. در هر دورانی، سوژه چیزی را در ابژه می بیند که با مناسبات قدرت، هماهنگی دارد. به عبارتی سوژه، نگاهی گزینشی و پرسپکتیویک به ابژه دارد. زاویه ای از ابژه را می بیند که با مناسبات قدرت(در کلیت آن، نه صرفاً به معنای امر سیاسی)، سازگارتر است. قدرت همان ملاتی است که رابطه بین امر رویت پذیر و امر گزاره پذیر را پر می کند و سر و سامان می دهد. رویه و روش "بازی حقیقت"، تابع پراگماتیسم است. "مسئله" به نوعی مقدم بر "راه حل" است.
دلوز تبیین این رابطه را نوعی از نوکانتی گرایی فوکو می داند، چرا که به سوژه اولویت می دهد اما تفاوتی که فوکو با کانت دارد این است که برداشتی پدیدارشناسانه از رابطه سوژه و ابژه ندارد، بلکه مانند هگل برداشتی تاریخی و دورانی از آن دارد.
حال به سوال بعدی می رسیم. اولویت با سوژه است یا ابژه؟
دلوز معتقد است که فوکو نهایتاً اولویت را به سوژه می دهد. این سوژه و گفتمان و گزاره است که به امر رویت پذیر تعین و تشخص می بخشد. امر رویت پذیر، فی نفسه، تابع متغیرهای نامحدودی است و نامتعین است. "نگاه" و "گفتار" ماست که بدان تعین می بخشد.
قدرت چیست؟
فو کو برای بیان مقصودش از زبان ریاضی کمک می گیرد. از تابع و مشتق و نمودار. به نظر او قدرت، برآیند تناسب نیروهاست که می توان آن را در محور مختصات، تصویر کرد. محور مختصات به ما نشان می دهد که موقعیت هر نقطه بر تابع، محصول توازن قدرت میان نیروهاست. به عبارت دیگر قدرت برخلاف دانش، بین دو امر گفتمانی و ناگفتمانی، متعین نمی گردد، بلکه قدرت، چیزی جز رابطه نیست. رابطه اثرپذیری و اثرگذاری بین نیروها. دانش چینه بندی شده و معطوف به گفتمان است و قدرت معطوف به اعمال نیرو، یعنی عمل است. حکومت به مثابه اعمال قدرت، مقدم بر دولت به مثابه یک نهاد است.
قدرت سخن نمی گوید. قدرت مانند موش کوری است که عمل می کند و تونل های متکثر(بس گانه= چندگانه) می زند. قدرت، طرح مسئله می کند و دانش بدان پاسخ می دهد.
سوژه چیست؟
دلوز معتقد است که فوکو به تدریج از دو گانه دانش و قدرت به سه گانه دانش و قدرت و سوژه رسیده و به تدریج سهم سوژه افزایش یافته است. این سهم، در تدبیر منزل، اخلاق و خودسازی و عشق و هنر و در یک کلام در زندگی و مقاومت، جلوه می کند. درست است که سوژه تابع ابژه است اما دارای نوعی استقلال هم هست. درست مثل تاخوردگی folding آستر کت نسبت به کت. دلوز می گوید امر دولا و تا خورده، برون فکنیِ درون نیست بکه درونی سازی بیرون است. من دیگری را در خود می یابم. داخل، همواره، آستر خارج است. سوژه از دانش و قدرت مشتق می شود ولی مستقل هم هست. این تاخوردگی امری موازی و هم گستره است، اما در عین حال نوعی استقلال هم دارد. تاثیرگذاری سوژه بر خود را به "حافظه" تعبیر می کنیم. همین استقلال سوژه است که به یونانیان امکان سخن گفتن از خودسازی و مهار سکس و سایر امیال را مطرح می سازد.
سوژه با اندیشیدن، در مقابل قدرت مقاومت می کند. سوژه، طاس می اندازد تا در مقابل نظم موجود تکینه گی singularity را انتشار دهد.
مرگ انسان:
اندیشه کلاسیک عرصه قدرت نمایی لایتناهی بود. می خواست تناهی خود را در دل نامتناهی جای دهد و با معنا کند. در این عصر خدا قدرت شکل دهنده است. در این عصر تاریخ طبیعی داریم ولی هنوز زیست شناسی نداریم. تحلیل ثروت داریم ولی اقتصاد سیاسی نداریم. دستور زبان داریم ولی هنوز زبانشناسی نداریم.
در قرن نوزدهم زیست شناسی و اقتصاد سیاسی و زبانشناسی داریم. خدا می میرد و انسان جای خدا را می گیرد. فوئرباخ قبل از نیچه، آخرین اندیشمند مرگ خداست و عصر انسان آغاز می شود. به نظر فوئرباخ، خدا تاخوردگی انسان در خودش است.
در قرن بیستم، زیست شناسی به ژنتیک و زیست شناسی مولکولی جهش می کند. سیلیسیوم جای ماده آلی و کربن را می گیرد و نیروی کار، جایش را به ماشین های سایبری می دهد و زبان خود را از قید دلالت آزاد می کند. انسان هم می میرد تا زندگی در قالب ابرانسان شروع شود. نیچه می گفت انسان زندگی را در خود حبس کرده است و ابرانسان زندگی را در انسان آزاد می کند.
ابرانسان ظهور شکل جدیدی است، نه خدا و نه انسان و می توان امیدوار بود که بدتر از دو شکل پیشین نباشد.
نقد و بررسی:
فوکو را باید به جهت نگاه متفاوت و ذهن وقاد و نقادش، از نوابغ به شمار آورد. این جور دیگر دیدن و واژگون سازی، باعث کشف زوایای تازه و مغفولی می شود که نگاه متعارف آن ها را نادیده می گیرد. فوکو فیلسوفی مبدع و مبتکر و بنیانگزار است.
فوکو در مقام یک متفکر انتقادی با الهام گرفتن از کانت و نیچه، بلوغ و اندیشیدن و مقاومت در برابر اپیستمه غالب را توصیه می کند. تفکر او نظامستیز است.
فوکو مدعی شد روابط قدرت شامل نوعی بازی نیروهاست که در آن یک نیرو با تلاش برای کنترل یا تأثیرگذاری بر نیروی دیگر با آن ارتباط مییابد (از فعالیتهایی مهربانانه مثلِ آموزش به کسی دربارۀ اینکه چگونه کاری را انجام دهد، تا فعالیتهایی بدخواهانهتر که اجبار بخشی از آنها است).
به اعتقاد فوکو، غربیها «سنت اخلاق مسیحی که انکار نفس را شرط رستگاری میداند» به ارث بردهاند.
شبانی مسیحی بر پیروی از راهبران معنوی اصرار داشت. فوکو در مقایسۀ شبان با «یک دکتر که باید مسئولیت هر جان و بیماری هر جان را بپذیرد» اضافه میکند که شبان خواستار «تبعیت کامل» افراد است.
به اعتقاد فوکو یکی از فعالیتهای مهمتر کلیسا تکنیک اعتراف یا حقیقتگویی بود: آشکارسازی حقایق خود برای دیگران. اعتراف که اصالتاً عملی قضایی است، در نهایت آیین مقدس واجبی برای تمام مسیحیان شد. فوکو بر اهمیت این عمل تا روزگار کنونی نیز اصرار داشت.
بعد از نهضت اصلاح دین «گذاری» تدریجی «از شبانی جانها به حکومت سیاسی بر انسانها» رخ داد. این نقطه «آستانۀ دولت مدرن» بود.
البته، هنرهای شبانی حکومت که دولت و نهادهای انضباطی آنها را اتخاذ نمودند، دیگر به راهبری «مردم به رستگاری در جهان اخروی» تظاهر نمیکنند؛ بلکه میکوشند رستگاری آنها را در این جهان تضمین کنند.
در غرب، اعتراف حالا تبدیل شده است به تسلیم روح خود به کشیشی علمی –یعنی پزشکان، روانشناسان و…- به منظور درمان بیماریهای جسمی، روانشناختی و دیگر بیماریها.
فوکو معتقد بود که انسانها در غرب «از مجرای فعالیتهای انقیاد» پرورش یافتهاند نه «به طریقی خودمختارانه و از راه کردارهای آزادیساز و آزادی، چنانکه در باستان بود». فوکو، بسیار شبیه نیچه، بر «مسیحیسازی عمقی» ما تأکید داشت.
فوکو به مطالعۀ کردارهایی در یونان باستان و روم هلنی دورهای را مطالعه میکند که یونانیان باستان شکلی از فرهنگ خود و هنر زیستن را پروراندند که با توجه به شرایط و حوادث تاریخی خودمختاری افراد را تقویت میکرد.
فوکو به پیروی از کانت به نقد کردارهایی پرداخت که مانع از بلوغ میشوند، و یادآور میشود دیدگاه انتقادی او شبیه ایدۀ کانت دربارۀ روشنگری است: هر دو شامل «هنر بردگی داوطلبانه، و عناد فکورانه» میشود. بهعلاوه، به اعتقاد فوکو فلسفه بهعنوان یک کل نمایندۀ این هنر است. تاریخ فلسفه، تاریخ فعالیت دلیرانۀ سخنگفتن از حقیقت در برابر چشمان قدرت.
از فوکو انتقاد شده که در وضعیتِ "پایان انسان"، چگونه است که کماکان به امر سیاسی ورود می کند. دلوز در دفاع از فوکو می گوید فوکو دلمشغول "زندگی" است که از امر حقوقی وسیاسی بزرگتر است. روشنفکر باید به جای زبان حقوق، به زبان زندگی سخن بگوید. انسان، خود شیوه ای از حبس کردن زندگی است و ابرانسان می خواهد از این انسان عبور کند. بدین ترتیب است که مقاومت حقیقی در مقابل قدرت، شکل می گیرد. هر چند به نظر می رسد که گاهی، این خودسری و سبکسسری زندگی و مقاومتش در مقابل قدرت، جنسی آنارشیستی دارد.
اما نقدهایی هم به او وارد است.
یکی این است که در این متفاوت اندیشیدن تا جایی پیش می رود که خود نیز مزیت ها و ارزش های نگاه متعارف را نادیده می گیرد.
مثلاً تحولات مثبت پزشکی و روانپزشکی را نوعی اعمال سلطه مخرب و موذی به حساب می آورد. هنجارشکنی تا جایی مثبت است که امکانات جدیدی به ارمغان بیاورد نه اینک امکانات موجود را نیز به هدر دهد.
رویکرد فوکو در معرض همان نقدهایی است که به همه روش های انقلابی وارد است. "واژگونی" ترجمه فلسفی انقلابی گری است و یحتمل همین نگاه است که او را به انقلاب اسلامی چندان امیدوار می کند که از آن به "روح جهانی بی روح" تعبیر می کند، هر چند در این موضع تجدید نظر کرد.
این دیدگاه افرطی به نظر می رسد و به نوعی نفی هر گونه نظم معقول و مدنی می انجامد. همچنین به نظر می رسد گاهی نقد فوکو به مقوله قدرت، چنان پیش می رود که ظن تمایل او به آنارشیسم را قابل طرح می سازد. این ظن از آن جا تقویت می شود که پدر آنارشیسم یعنی باکونین، در عین نقد لیبرالیسم، ناقد تئوری دولتِ مارکس هم بود.
اما در بررسی مسئله جنسیت(تاریخ جنسیت/1976)، زبان فوکو، نرم تر و عشق محورتر می شود و از ایده های اولیه قدری فاصله می گیرد و عشق را از قدرت قوی تر می بیند.
راجر اسکروتن در کتاب "متفکران چپ نو" می گوید شاید بستری شدن فوکو در سال های پایان زندگی اش در بیمارستان، نگاه منتقد او به نظم را تعدیل کرده باشد.
محتمل است که طبیعت جنسی فوکو به مثابه یک همجنس گرا نیز در رهیافت های متفاوت او در خلاف جریان آب، تاثیرگذار بوده باشد.
نقد "دریدا" به فوکو این است که فوکو با منطق عقلا از جنون دفاع می کند که نقض غرض است.
"بودریار" در مقاله "فوکو را فراموش کنید" می گوید نظریه قدرت فوکو، منسوخ است چون قدرتی وجود ندارد و فقط وانموده های قدرت وجود دارند. حتی سکس هم مرده است و سکس از امری خصوصی و فردی به مشتی تصاویر نمایشی تبدیل شده است. قدرت هم به مشتی تصاویر و الگو و کد تبدیل شده است.
منابع:
میشل فوکو: دانش و قدرت، محمد ضیمران، نشر هرمس، 1378
فوکو، ژیل دلوز، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی 1389
چطور میتوان تن به انقیاد نداد؟ دبورا کوک، ترجمۀ میلاد اعظمیمرام
کیهان فرهنگی شماره 219 اصغر سلیمى نوه