سوگیری عاشقانه
سوگیری عاشقانه
محمدامین مروتی
مولانا در مشاهدات روزانه خود از هر پدیده ای تعبیر عارفانه دارد. کوه و در و دشت و دریا و آفتاب و ماه همه با او از خدا سخن می گویند. برگ ها در باد تکان می خورند او را به یاد سماع و کف زدن می اندازد. خورشید و دریا برایش سمبل خدایند و.....
در منطق، هر نوع سوگیری ما را به خطا می اندازد و مردود است. اما در عرفان، سوگیری به سود معشوق و به سوی معشوق، عین صواب و عشق است. عشق، جهان را زیباتر از آنچه که هست در چشم عاشق جلوه می دهد. عشق، بدی را نامرئی و خوبی را مرئی می کند. عاشق بدی و زشتی های معشوق را نمی بیند و اگر ببیند، عاشق نیست:
به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوریست
به هر جزوی ز حسن او قصوریست
ز حرف عیبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینیّ و مجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارتهای ابرو
دل مجنون ز شکّر خنده خونست
تو لب میبینی و دندان که چونست
کسی کاو را تو لیلی کردهای نام
نه آن لیلیست کز من برده آرام(وحشی بافقی/ شیرین و فرهاد)
مولانا هم می گوید:
گفت لیلی را خلیفه، کان توئی؟
کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی!
گفت خامش، چون تو مجنون نیستی
در خبر آمده است که حب اشیا، انسان را کور و کر می کند:
در وجود تو شوم من مُنعَدم
چون محبّم، حبّ یُعمی و یُصم[1]
“اگر به چیزی علاقۀ شدید پیدا کردی آن علاقه، قدرت تشخیص را از تو میگیرد (و کور و کرت میکند.)” چشم و گوش عاشق، فقط صدا و سیمای معشوق را می بیند و می شنود. سوگیری مولانا و امثال او، خلاف واقعیت نیست، ولی در واقعیت دخل و تصرف می کند. واقعیت را باز آفرینی می کند. آنچه مولانا می بیند و می شنود، حداقل برای خودش واقعی است، گو این که برای دیگران واقعیت نداشته باشد.
12 مهر 1402
[1] اشاره به این حدیث است: حبّک الشیء یعمی و یصم.