باز هم فروید

فروید در سال 1881 از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شد و تخصص عصب شناسی گرفت و همراه دوست و همکارش "ژوزف بروئر" متوجه ارتباط بیماری های جسمی با روان انسان شد. در سال 1896 واژه ی " روانکاوی " را ابداع کرد. در 41 سالگی پس از مرگ پدرش، دچار نوعی بحران میانسالی شد و اولین مطالعات روانکاوی را روی خود آغاز کرد که نهایتا به چاپ مهم ترین کتابش به نام" تعبیر رویا" منجر شد. لذا می توان منشاءِ نخستین و خاستگاهِ اولیه ی روانکاوی را همان چیزی دانست که عرفا " مراقبه نفس" می خوانند. فروید شش فرزند داشت که تنها " آنا " فرزند ته تغاریش روانکاو شد.

علاقه فروید به باستان شناسی، ارتباط نزدیکی با علاقه اش به روانکاوی داشت. چرا که در هر دو رشته تعمیق و کاوش در اعماق برای کشف اسرار نهان، مشغله ی اصلی تلقی می شد.

فروید به همراه بروئر مطالعاتشان را بر " هیستری " متمرکز کردند. در این بیماری علائم جسمی مثل فلج دست رخ می داد بی آن که فیزیولوژی قسمت مربوطه ( دست ) مختل شده باشد. پیش از آن بیماران هیستریک به عنوان جادوگر و جن زده، تحت تعقیب و مورد مجازات قرار می گرفتند. فروید متوجه شد مشکل باید در ناخود آگاه باشد چرا که بیماران نمی دانستند چرا و چگونه بیمار شده اند. منشائ کلمه هیستری، واژه ی یونانی hustera به معنی "رحم " است و این از آن رو بود که گمان می کردند این بیماری خاص زنان است در حالی که فروید متوجه شده بود، در مردان هم این بیماری را داریم. "هلم هولتز" به تازگی قانون بقای انرژی را کشف کرده بود و فروید از آن استفاده ی هوشمندانه ای کرد و گفت انرژی جنسی هم نابود نمی شود و سرکوبی آن فقط باعث جابجائیش می شود.

به دلیل سلطه ی اندیشه ی مکانیستی، فروید در ابتدا می کوشید تمام بیماری های روحی را با مکانیزم های فیزیولوژیک توضیح دهد ولی رفته رفته این تعصب را به کنار نهاد. در آغاز سعی کرد بین همه ی مشکلات روانی و تجارب جنسی دوران کودکی ارتباطی بیابد ولی متوجه شد این تجارب نباید لزوما در عالم واقع رخ داده باشند بلکه ممکن است صرفا با تحریک تفکر و تخیل کودک آغاز و سپس مشمول مکانیسم سرکوب و جابجایی شده باشند. از این جا بود که نقش خواب و رویا و تخیلات دوران کودکی در تئوری پردازی های فروید مهمتر شد.

روش های کار:

 شیوه ی عمل فروید برای به سخن آوردن بیماران ابتدا استفاده از هیپنوتیزم و سپس استفاده از فشار دست بود ولی به این نتیجه رسید که در این روش ها ابتکار عمل و خط دهی با روانکاو است در حالی که بهتر است روانکاوی را خود بیمار انجام دهد و روانکاو تنها نقش ماما و سنگ صبور یا شنونده را برای او ایفا کند. به همین دلیل بود که فروید به روش " تداعی آزاد " کلمات روی آورد. روش مهم دیگر فروید " تحلیل رویا " بود.

 انتقال:

 فروید در ابتدا فکر می کرد ایجاد رابطه ی عاطفی با بیمار که بدان " انتقال " نام داده بود، مخلّ ِ درمان می شود ولی به تدریج دریافت که این ارتباط می تواند بخشی از روند شفای بیمار تلقی شود.

خودکاوی:

گفتیم که بسیاری از کشفیات فروید حاصل خودکاوی اوست. او پس از مرگ پدر به مدت سه سال دچار احساسات متعارضی شده بود هم او را دوست داشت و هم دشمن می پنداشت و از این جهت احساس گناه می کرد. فروید اولین فرزند زن دوم پدرش جاکوب بود. مادر فروید 20 سال از پدرش جوان تر بود و در نتیجه نابرادریش فیلیپ همسن مادرش بود و فروید به او به چشم پدر می نگریست. فروید متوجه شد پدر را رقیبی در جلب توجه مادر تلقی می کرد و مشاهده ی پیکر لخت مادر در کودکی احساس او را برانگیخته بود همه ی این ها در سامان یافتن تئوری " عقده ی ادیب " موثر بود. هنوز هم برخلاف دکتر موللی عقیده دارم که متدولوژی فروید عمدتا و اساسا نوعی از مراقبه ی نفس بوده است. خاصه که مهم ترین تئوری های او از تاملاتش در رابطه او با پدرش شکل گرفته است. به همین سیاق بیشترین اقبال و پذیرش و همدلی با فروید هم نه از کانال تحقیق تجربی در صحت و سقم آرائش بلکه از طریق تامل در نفس خودمان است که ایجاد شده است. اتفاقا آن جا که فروید به تئوری پردازی می پردازد، بعضا دچار آسمان ریسمان می شود و عمده ی انتقادات به فروید درست در همین جاهاییست که از او روش مراقبه ی نفس فاصله می گیرد و می کوشد تئوری علمی مبتنی بر Case Report ارائه دهد. در این مواقع فروید دچار تعمیم های نابجای یک مورد و مصداق به کل می شود.

 

منشا رویا:

پیش از فروید رویاها را نوعی الهامات ماوراء الطبیعی و نمادی از وقایع آینده تلقی می کردند و عده ای هم آن ها را ناشی از سوءهاضمه و پرخوری می دانستند ولی فروید نشان داد که زمانی که خود آگاه در حال استراحت است، ناخودآگاه مجال بروز و ظهور می یابد. در واقع خود آگاه با سرکوب افکار نامطلوب آن ها را پستوی ناخودآگاه می راند و وقتی اختیار و تسلط ناخودآگاه در هنگام خواب کم یا سست می شود، قیام عناصر ناخودآگاه و خود نمائی شان آغاز می شود. همین مکانیسم در زمان تداعی معانی هم کار می کند و باعث کشف حقایق مربوط به ناخود آگاه برای روانکاو و بیمار می شود. بدین ترتیب تحلیل رویا به منبع مهمی برای خود شناسی تبدیل شد. رویا به آمال و احساسات اجازه می دهد که با لباس مبدل خود را نشان دهند. این بدان معناست که حتی در رویاها هم همه چیز به صراحت و روشنی آشکار نمی شود و بروز سمبلیک و مرموز دارد که با رمز گشایی، خلع لباس و تحلیل رویا می توان به سوائق و انگیزه های پنهان پی برد.

 

فروید در ابتدا مُصرّ بود که ریشه ی همه رویا ها در کمپلکس های دوران کودکی است ولی به تدریج پذیرفت که مسائل ساده و مشکلات مربوط به سنین بالاتر هم در رویا بازتاب می یابد چرا که همه ی خواب ها به یک اندازه پیچیده نیستند و به علاوه مشغله های ذهنی مربوط به بزرگسالی هم خود را به رختخواب می کشانند.

علت فراموشی خواب هایی که می بینیم این است که نمی خواهیم آن ها را به عرصه ی آگاهی بکشانیم. ذهن با تحریف و جابجایی و نماد سازی و سمبل سازی، مانع روشن شدن محتوای رویاها می شود. نمونه ی نماد سازی در کتب مقدس خواب فرعون است که هفت گاو لاغر سمبل قحطی و هفت گاو چاق سمبل هفت سال فراوانی است.

نماد ها معمولا در اکثر خواب ها  نمودِ واحدی دارند چون بین الاذهانی هستند ولی همیشه این طور نیست و بنابراین تحلیل رویا به چیزی بیشتر از تحلیل سمبل ها نیاز دارند مثل تداعی معانی و کشف رابطه ی بینِ تصاویر. به نظر فروید چوب و چاقو و شیر آب و مار و ماهی و از آن قبیل نماد آلت جنسی مردانه و جعبه و ظرف و کشتی و صدف و حلزون و از آن قبیل نماد آلت جنسی زنانه اند.

رویا ها نوعی پردازش ذهنی اطلاعات در لباس مدل توسط ذهن است.

کابوس:

 فروید معتقد بود که رویا در زرورقی از سانسور، ملایم می شود تا انسان خواب آرام داشته باشد و به همین دلیل رویا را مکانیسمی برای تخلیه ی انرژی مزاحم و کسب آرامش تلقی می کرد ولی گاهی مکانیسم سانسور از کار می افتد و افکار و اضطرابات ما در شکل کابوس به اختلال در خواب و حتی قطع خواب و پریدن از خواب منجر می شود که بدان کابوس می گوییم.

اصل "لذت" و"اصل واقعیت":

تفکیکی که فروید بین اصل "لذت" و"اصل واقعیت" می کند و همین طور تعادلی که معتقد است باید بین آن ها برقرار کرد، بسیار در سلوک حیاتی و شیوه ی زندگی ما تعیین کننده و تاثیر گذار است.

اصل لذت می گوید از همه چیز هم الان لذت ببر و این زبانِ حالِ کودکانِ آخور بین است و اصل واقعیت می گوید گاهی باید بنا به مصلحتی لذتی را به تاخیر بیاندازی و این زبان حال بالغان آخِر بین است. بشر با دو اصل لذت و واقعیت سروکار دارد. اصل لذت به ما لذت های آنی و طبیعی و فکر نشده را توصیه می کند در حالی که اصل واقعیت با تبدیل و تاخیر و مدیریت لذت موافق است. قوانین و اخلاقیات براساس اصل واقعیت وضع شده اند تا انسان منافع و لذت های آتی را فدای منافع و لذت های آنی نکند. عبادات و ریاضات مذهبی هم می توانند کارکرد مشابهی داشته باشند. تاثیر روزه در سلامت روان از همین قبیل است که انسان با کنترل خود یا نفس خود به نوعی تعالی دست می یابد. البته افراط هم همیشه وجود داشته است. افراط در اصل لذت( فدا کردن مصلحت به بهانه ی دم غنیمت شمردن) و افراط در اصل واقعیت( نابود کردن شادی به بهانه ی واقعیت و مصلحت). فروید به تعادل بین این دو معتقد است و شاید مشکل و مبنای تنازع در تعیین چنین نقطه ی تعادلی باشد و شاید اصلا یک نقطه تعادل واحد وجود نداشته باشد. به هر حال به نظر می رسد این یک اصل باشد که برای همه کس و در همه جا نمی توان نسخه ی واحدی پیچید. دکترِ خوب کسی است که هر کس وفق حال و روزش نسخه بدهد. به قولی تحلیل مشخص از اوضاع مشخص. البته هدف مشترک همه زندگی خوب و کامل زیستن است ولی راه ها البته متفاوت است.

ساحت های مختلف روانی:

فروید به خوبی می دانست که تقسیم بندیش از ساحت های مختلف روانی بیشتر نوعی الگو سازی برای فهم جریانات روانی است تا آن که اشاره به امر واقع داشته باشد. ابتدا فقط به بخش های خوداگاه و ناخودآگاه باور داشت که اگر ذهن را به خانه ای تشبیه کنیم، ناخودآگاه قسمت های پیدا و آشکار آن است و ناخوداگاه پستو ها و انبارهایش. ولی گاهی بعضی چیزی های ناآگاه، دمِ دستِ آگاهی است و با به یاد آوردن به راحتی از ناخوداگاه به خودآگاه می آید. فروید بعدها این قسمت را "پیش آگاه" یا نیم آگاه نامید ؛ مثل کشوهای میز در خانه یا به خاطر نیاوردن معادل های خارجیِ کلمات که به دلیل عدم استعمال مداوم دچار فراموشی ناقص شده اند.

 بخش های روان

نهاد یا Id در زبان لاتین همان it  در زبان انگلیسی به معنای " آن " است که غرایز و فردیت را نمایندگی می کند. من یا ego نماینده عقل و واقعیت است و فرامن یا سوپر اگو نماینده جامعه و اتوریته های خارجی هستند که محصول تربیت های خانوادگی و اجتماعیند. "سوپراگو" اول در شکل امر و نهی والدین ظاهر می شود ولی سپس درونی می شود و نوعی والدینِ درونی- به نمایندگی از سنت ها و تجارب تاریخی- انسان را می پایند که گاهی از آن به وجدان هم تعبیر می شود ولی این بخش در معرض دخل و تصرفِ تاریخ قرار دارد و احکامش لزوما فرا تاریخی نیستند. نقش من در این میانه مهمتر است که به عنوان نماینده تفکر و تعقل بین بخش های مختلف ایجاد سازگاری می کند هم نهاد را تحت کنترل دارد و زیاده طلبی هایش را محدود می کند و هم فرامن را که کارش نظارت و سرکوب است، محدود می کند و با واقعیات جدید آشنا می شود. در مجموع وظیفه روانکاوی توسعه بخش من و اعمال مدیریت این بخش برسایر بخش هاست. در یک کلام کار خود والایش انرژی های غریزی در جهت تمدن سازی و هماهنگ کردن شادکامی فردی با شادکامی اجتماعی است.

در واقع اضطراب حاصل عدم مدیریت صحیح نیروی های غریزی و سنتی و کشمکش آن هاست. هر چه منِ انسان قوی تر باشد، اضطراب کمتر است. ذهن یا من برای مهار اضطراب, به مکانیسم های دفاعی رو می آورد که میزان محدود آن، انسان را به سلامت از خطرات عبور می دهد ولی اتکای زیاد به این مکانیسم ها، باعث اخلال در رابطه ی انسان با واقعیت می شود. نقدی که می توان در اینجا به فروید وارد دانست این است که مکانیسم های دفاعی را سازوکارهای ساخته و پرداخته ی " من " معرفی می کند در حالیکه وظیفه ی من رعایت و ملاحظه ی واقعیات بود. شاید درست تر این باشد که سرچشمه ی این مکانیسم ها را نهاد و ابرمن بدانیم که اولی به لطایف الحیل و دومی در پوشش دفاع از ارزش ها و اتوریته ها، ارتباط با واقعیت را مختل می کنند.

غرایز:

غرایز بشر دو دسته ی مخرب ( مرگ=  تاناتوس) و سازنده ( اروس= حیات) هستند که کشش جنسی اساسا  در سمت حیات است و کنشی خلاق دارد.

 مکانیسم های دفاعی:

سرکوب نوعی سانسور، حذف و نادیده گرفتن حقایق تلخ و نامطلوب است. واقعیاتی را که دوست نداریم انکار می کنیم و چشممان را بر آن ها می بندیم. این حقایق روانی در مورد حکومت ها هم صادق است و در بسیاری موارد به مانند کودکان نابالغ رفتار می کنند. یا فردی که به خاطر ترس از بیماری به پزشک مراجعه نمی کند. اما این سرکوب و انکار نمی تواند واقعیت را دور بزند از این رو مشکل در جایی دیگر سر بر می کند و شخص دق دلیش را برسر امر نامرتبطی خالی می کند مثلا کسی با رئیسش دعوا کرده به سگ یا میز لگد بزند یا سر بچه هایش داد بزند. این مکانیسم را جابجایی می نامند مکانیسم دیگر فرافکنی است که ترکیبی است از انکار و جابجایی که ایرادات خود را به پای دیگران می نویسیم. در مقابل فرافکنی درون فکنی نیز داریم که شخص خصوصیات خوب دیگران را به خود نسبت می دهد. کودک به عروسکش می گوید از تاریکی نترس یا نوجوانان از سوپراستارهای مورد علاقه خود الگو می گیرند. در موارد افراطی این درون فکنی اشکال عجیبی به خود می گیرد. در موردی از گروگان گیری که به" سندرم استکهلم " معروف شد، گروگان ها کم کم با گروگان گیران احساس همدلی و سمپاتی می کردند. این حالت در زندان ها و شرایط شدید سرکوب هم وجود دارد که زندانی برای آن که دوام بیاورد با زندانبان رابطه ی عاطفی پیدا می کند.

کنش های پریشان:

کنش های پریشان از قبیل لغزش ها زبانی و شنیداری و گفتاری، دچار حوادث متعدد شدن و فراموشی هم مثال هایی است که فروید در کتاب " آسیب شناسی زندگی روزمره" می آورد تا ثابت کند که تمام این لغزش ها تصادفی نیستند و با مکانیسم های ذهنی قابل توضیحند. استفاده از کلمه ی اشتباهی شاید به این دلیل باشد که ما می خواهیم در جای دیگری باشیم. جوک وسیله ای برای عبور از خط قرمز است و ...

انحرافات جنسی:

فروید سکس دهانی و مقعدی را انحراف تلقی می کند و دلیلش نفرتی است که انسان از این نحوه ی سکس دارد. علت این انحراف، تثبیت رشد جنسی در دوران نوزادی و کودکی است که طفل، با مکیدن و دفع احساس رضایت می یابد. البته چنین نفرتی وجود دارد ولی امروزه بسیاری آن را به دلایل تربیتی و اجتماعی می دانند نه غریزی و طبیعی و استدلال می کنند که اعضاء هدف لذت، در کل بدن پراکنده اند و در کنش سکسی موضوعیت دارند. فروید در این مورد به همان دلایل تربیتی و اجتماعی، متاثر از عرف و محیط زمانه ی خود است.

یادگار پرستی

چنان چه هدف جنسی دور از دسترس باشد، متعلقات و اشیاء مربوط به او مثل یک دستمال – متعلق ارضاء غریزه جنسی قرار می گیرد. در حالات افراطی این متعلقه می تواند به طور کامل جایگزین سکس واقعی و هدف جنسی گردد.

عمل جنسی با حیوانات   

فروید با همجنس بازان با تساهل بیشتری برخورد کرده است و این علیرغم سخت گیری افکار عمومی در زمان او نسبت به این گروه است ولی عمل جنسی با حیوانات و بچه ها را در ردیف انحرافات شدید طبقه بندی می کند. سکس با حیوانات نیز در شرایط عدم دسترس به هدف مناسب جنسی و غالبا در روستا ها اتفاق می افتد. سکس با همجنس هم در شرایط مشابه مثل زندان ها و پادگان ها می تواند اتفاق بیافتد.

چشم چرانی و عورت نمایی

لذت بردن از تماشای سکس دیگران و نگاه کردن به عورت دیگران و همین طور نمایش عورت خود، دو انحراف دیگر جنسی هستند به خصوص اگر جایگزین عمل جنسی شوند. امروزه این اعمال هم می توانند به عنوان بخشی از پروسه ی عمل جنسی کامل و در واقع نوعی تمهید مقدمات برای یک عمل جنسی کامل؛ در یک رابطه ی متعارف تلقی شود. نقد فروید بیشتر متوجه توسعه حریم سکس به دیگرانی است که لزوما هدف جنسی متعارف و شناخته شده ی شخص نیستند. فروید معتقد است در کودکان عورت بینی طبیعی است ولی پس از بلوغ، تمایلی طبیعی برای پنهان کردن عورت خود را از دیگران دارند، لذا تداوم گرایش به عورت بینی و عورت نمایی در سنین بلوغ، نوعی انحراف محسوب می شود. البته در مقابل می توان گفت تمایل به اخفای عورت هم تماما طبیعی نیست و می تواند جنبه آموزشی و پرورشی داشته باشد.

دگر آزاری و خود آزاری

در جنس نر تحمیل خشونت آمیز میل جنسی از طریق غلبه بر مقاومت جنس مقابل وجود دارد که بدان" سادیسم" می گویند. در مقابل تمایل به تحمل نوعی خشونت ملایم، در جنس مقابل وجود دارد. به نظر فروید این تمایلات انحراف تلقی می شدند.(مازوخیسم) در نقد این تمایلات شاید بتوان گفت که سکس خشن بیشتر منشاء حیوانی دارد و نوعی بازگشت به رقابت های تملک آمیز بین نرهای گله برای تصاحب ماده هاست ولی در شرایط انسانی، سکس نرم و ملاطفت آمیز موضوعیت می یابد و در مقایسه این دو، البته سکس نرم، کامل تر و در عین حال طبیعی تر است. اگر بخواهیم واژه " طبیعی" را با احتیاط و دقت بیشتری به کار ببریم می توان گفت سکس خشن در وضعیت حیوانی ترطبیعی تر است و سکس نرم در وضعیت انسانی تر.

رشد جنسی کودک:

در5-3 سالگی مرحله توجه به آلت تناسلی شروع می شود که مهمترین شکل بروز آن استمناست.

کودکان به طور غریزی از تحریک نقاط لذت آفرین، مقعد و آلت تناسلی لذت می برند ولی در سنین 7و8 سالگی به دلایل تربیتی، احساس شرم و گناه آن ها را وارد یک دوره نهفتگی جنسی می کند. در این دوره است که کودک یاد می گیرد قوانین و تابوها را رعایت کند.

نقد فروید:

1-امروزه باور براین است که ناخودآگاه لزوما انباری از ایده های منفی و مضر نیست بلکه می تواند سرچشمه ی توانایی ها و خلاقیت های رانده شده به عقب هم باشد.

2-یکی از تعمیم های نابجای فروید، در مورد عقده ی اختگی است که طبق آن دختر از فقدان آلت مردانه دچار عقده می شود. این که مهمترین روش شناخت در روانشناسی، مراقبه در نفس خود باشدف طبیعی است ولی در مورد فروید گاهی به نقطه ضعف تبدیل می شود. مثل آنجا که از عقده اختگی در دختران صحبت می کند. حقیقت ان است که فروید در این مورد موضوع را از موضعی مردانه بررسی کرده و چون نمی تواند خود را در جای دختران بگذارد, تلقی پسر بچه ها را از فقدان آلت تناسلی نر در جنس ماده، اساس و مبنای دریافت های خود قرار می دهد و باز به همین دلیل است که فروید لذت جنسی را اساسا دارای ماهیتی مردانه و مربوط به آلت رجولیت می داند و می گوید در زن ها هم لذت جنسی در ناحیه خروسه متمرکز است که همان ساختار آلت نرینه را در ابعاد کوچکتر دارد. باز در اینجا فروید موضوع را از منظری مردانه نگریسته است در حالیکه لذت جنسی در زنان اساسا مهبلی است و چون فروید قدرت تصور آن را نداشته، مسئله را به گونه ای مردانه تقریر و تحلیل کرده است.

نویسنده کتاب " خود آموز فروید" یعنی " روت اسنوان " در تایید این نظر می گوید « فروید در روانشناسی زنان را کاملا درک نمی کرده است.از این گذشته او از طریق تخیل روانی خودش، به نظریه عقده اودیپ رسیده است... و بر مبنای تجارب کودکی خود، ان را به همهی افراد تعمیم داده است....و این درست است چرا که خود فروید در نامه ای به فلیس می گوید در کودکی عاشق مادرش بود و به پدرش حسادت می کرده است.»

3- مصادیق انحراف جنسی را هم زمان و مکان و عرف جامعه تعیین می کند. به طور کلی در حضور محرومیت جنسی و فقدان امکان عام و شناخته شده ی غرایز، رو آوردن به اشکال غیر عادی تر و غیر شایع تر افزایش می یابد که اکثریت بر آن نام انحراف می گذارد ولی کسی از آحاد بشر از این اشکال غیر شایع به کلی برکنار نیست و گرایش هایی با شدت و ضعف های متفاوت در همه ی آحاد بشر به اشکال غیر متعارف سکس وجود دارد که همان طور که گفته شد در شرایط محرومیت جنسی بروز پیدا می کند. اما این موارد، در شرایط عادی و در شرایط محرومیت، حکم یکسانی ندارند. مثلا استمناء در شرایط برخورداری، نوعی انحراف تلقی می شود در حالی که برای شرایط محرومیت حتی نوعی واکنش طبیعی و تنش زدا به حساب می آید و درست به همین دلیل است که طبیعت، احتلام را به عنوان مکانیسمی جهت رفع تنش جنسی، به هنگام خواب، تعبیه کرده است.

نکته دوم این که مشغولیت ذهنی و عملی بشر با سکس، تابعی از تکامل همه جانبه ی ذهنی و روحی او هم هست. به این معنی که هر چه سایر جنبه های وجودی بشر یا سایر نیازهای روحی او بهتر و بیشتر ارضاء شود، روی آوردن به سکس به عنوان جانشین و بدل همه ی نیاز ها، کاهش می یابد. توضیح این که افراطی ترین جانور سکس زمین بشر است و این به دلیل تکامل ذهنی و قدرت تصور بیشتر او نسبت به سایر حیوانات است.

سایر حیوانات سکس فصلی و ادواری دارند و تصورات سکسی قابل توجهی ندارند که ذهنشان را درگیر کند؛ اما بشر به دلیل این توانایی ذهنی، سکس را جانشین سایر محرومیت ها هم می کند. به همین دلیل این ضرب المثل آمریکای لاتینی مصداق و عینیت پیدا می کند که فقرا، سفره های خالی و رختخواب های پربرکتی دارند و این در حالی است که موضوع به فقرا ختم نمی شود. سکس نه تنها جایگزین محرومیت های غذایی و مادی بلکه جایگزین سایر لذت های روحی و معنوی می شود. بنابراین در بشر چیزی به نام سرطان سکسی وجود دارد که در شرایط تکامل موزون و همه جانبه ی شخصیت، می تواند مهار شود و انرژی جنسی یا "لی بیدو" معطوف خلاقیت های فکری و هنری گردد.

نکته سوم هم این است که همین تکامل ذهنی بشر زمینه ساز سکس عاشقانه هم می تواند گردد. غریزه جنسی اساس حیوانی دارد و به همین دلیل به خشونت و تحمیل سکس هم آمیخته است ولی انسان می تواند به دلیل توانایی ذهنی، آن را به سکس ملاطفت آمیز و عاشقانه تبدیل کند. لذا در مجموع و به عنوان نتیجه گیری می توان گفت سکس کامل یا سکس متعالی سکسی است که از خشونت حیوانی به مهر انسانی میل می کند و بدل سایر محرومیت ها نباشد و جایگزین همه لذات دیگر نشود. در این صورت سکس به همه چیز بشر تبدیل نخواهد شد و امکان رشد و تکامل همه جانبه ی او فراهم خواهد شد.

19/9/89