رئوس فلسفه مارتین هایدگر

محمدامین مروتی

"براین مگی" در گفتگو با "ویلیام بَرِت"، رئوس فلسفه او را شرح می دهد.

هایدگر و دکارت:

به نظر بَرِت، فلسفه هایدگر در تقابل با فلسفه دکارت شکل می گیرد. مبنای فلسفه دکارت، تقابل ذهن و عین است. معرفت و شناخت، عامل تسلط ذهن بر عین یعنی انسان بر طبیعت می شود. در حالی که مسئله هایدگر، معرفت شناسی نیست بلکه تامل و درون نگری در انسان به عنوان موجودی است که به ناگاه در اینجا و اکنون ظاهر شده است.

دازاین و پرتاب شدگی:

دکارت از اینجا شروع می کند که "من فکر می کنم" و نتیجه می گیرد که "من هستم"، اما شروع هایدگر از "من هستم" است. هایدگر برای این تعین وجودی از اصطلاح مشهورش "دازاین" استفاده می کند که به معنی انسانی است که از بودنش در اینجا و اکنون آگاه است. خودآگاهی دارد، ولی معلق و مضطرب است و کنترلی بر این اضطراب وجودی ندارد. چرا که به شکلی کاملاً تصادفی، به این جهان مانند طاس، پرتاب شده است(thrown ness). این انسان در این جهان غریب و تنها و بیکس و سرگشته است.

هایدگر کتاب معروفش "هستی و زمان" را، در 38 سالگی نوشته و در بخش اولش، این معنا از وجود را باز می کند. اما "زمان" در این تعین وجودی، چه نقشی دارد؟

مرگ و زمان:

هایدگر می گوید گذشت زمان، انسان را به "مرگ"، به مثابه بزرگ ترین سرچشمه اضطراب انسان نزدیک می کند و اساساً فلسفه ورزی، واکنشی در مقابل مرگ است[1]. پاسخی به تناهی و پایان پذیری انسان و "دولت مستعجل" اوست. مرگ واقعیتی در زندگی من نیست، یعنی عملاً در زندگی من رخ نمی دهد، ولی مهمترین مسئله وجودی من است. تمام زمان حال، به مثابه دروازه ای گشوده به آینده ای است که مرگ در یک لحظه نامعلومِ آن، منتظرمان نشسته است. مرگ احتمال و امکانی است که هر لحظه می تواند بر سر من آوار شود و همه امکانات و داشته های مرا صفر کند و مرا تمام کند. تولستوی می گفت اگر مرگ نبود، زندگی معنا نداشت. اگر مرگ نبود، به زندگی فکر نمی کردیم. هستی تصادفی ما با گذشت زمان، به دامن حتمیتی اجتناب ناپذیر می افتد. انسان های معمولی با روزمرگی، کار، نقش اجتماعی و تلاش برای تسلط بر طبیعت می کوشند، این حتمیت را به غفلت برگزار کنند. با مصرف دارو و توسعه تکنولوژی، به نوعی از خود بیگانگی می رسند. انسان در این عالم غریب و تنهاست. معنای واژه alinasion همین غربت زدگی است.

اما سرشت فیلسوف، تامل در وجود و اندیشیدن به نحوه مقابله با اضطراب وجودی است.

تکنولوژی و قدرت:

در قسمت دوم "هستی و زمان"، هایدگر به دو موضوع تکنولوژی و هنر می پردازد. او برخلاف مشهور، ضد تکنولوژی نیست و تکنولوژی را اجتناب ناپذیر می داند، اما ولعِ تکنولوژی را ادامه تفکر دکارتی برای تسلط بر طبیعت می داند. ارادة انسان همانطور که نیچه و شوپنهاور می گفتند، "معطوف به قدرت" است. اما برعکس نیچه، هایدگر مخالف چنین اراده ای است و نگران که این نابودی انسان با استفاده از تکنولوژی هسته ای است. هر چند هایدگر در مقام عمل و برغم فلسفه اش، از اراده معطوف به قدرت نازی ها حمایت کرد.

فرانسیس بیکن به عنوان یکی از بنیانگزاران فلسفه جدید، از تعبیر لزومِ "شکنجه طبیعت" استفاده می کرد تا آن را گوش به فرمان خود کنیم. اما برغم این تعبیرِ بیکنی، این ماییم که باید دست از حرص و غفلت برداریم و به طبیعت گوش دهیم که منبع آرامش ماست.

هایدگر در 1936 با نوعی چرخش از انسان به طبیعت و با نگاهی پارمنیدسی، کل وجود را واحد می داند و دوپارگی بین عین و ذهن را منشأ یا حداقل تقویت کننده اضطراب می داند. در این حال گوش دادن به طبیعت و پرداختن به هنر می تواند ما را به خودمان نزدیک تر کند و به ما آرامش دهد. هایدگر مانند شوپنهاور، عنایتی به فلسفه های شرقی به خصوص دائوئیزم و ذن بودیسم دارد که آنها نیز نگاه پارمنیدسی و وحدت گرا دارند.

در واقع هایدگر پاسخی نظام مند برای اضطراب نمی دهد و به جای تجویز، به توصیف وجود می پردازد. تو گویی فلسفه او پیش در آمد فلسفه دیگری باشد.

خدا:

نیچه می گفت "خدا مرده است". "هولدرلین" هم می گفت عصر ما "عصر تاریکی" است مابین خدایانی که ناپدید شده اند و خدایی که هنوز نیامده است.

قرار بود "هستی و زمان"، جلد دومی هم داشته باشد. پس از مرگ هایدگر یادداشت هایی که قرار بود جلد دوم بشود، منتشر شدند. در این یادداشت ها، هایدگر خود را فردی "بدون خدا"godless می داند(نه بی خدا) و می افزاید "شاید این بدون خدا بودن من، به خدا نزدیک تر باشد از خداپرستی فلسفی." هایدگر می گفت من "متفکری در راه هستم" که کورمال کورمال و آهسته راهم را می روم. "تمام تفکر من نوعی انتظار است." وی از موضع کسی که به مقصد رسیده سخن نمی گوید.

منبع:

مردان اندیشه، براین مگی، گفتگو با ویلیام بَرِت / عزت الله فولادوند/ طرح نو/1374


[1] فروغ همین تعبیر را برای هنر به کار می بد و می گفت هر کسی که کار هنری می کند، به نوعی در صدد مقابله با مرگ است. همینطور تناسل و توالد و بچه آوردن نیز، تلاش برای ادامه وجود در دیگری است.