مشکل ایران و راه حل طباطبایی

محمدامین مروتی

مشکل ایران:

مشکل ایران با مسائل ایران تفاوت دارد. مسائل ایران همان مسائلی است که در جاهای دیگر هم ممکن است باشد یا نباشد. مثل گرانی و بیکاری. مسئله راه حل مشخص دارد، اما مشکل، راه حل فلسفی و نظری می خواهد.

اما مشکل یا problem ایران، یک مشکل فلسفی است و آن این است که با توجه به تاریخ ایران، گذار کشور ما به مدرنیته چگونه میسر می شود. این پروژه ای است که دکتر سید جواد طباطبایی برای خود و دوستداران ایران تعریف کرده است.

طباطبایی می گوید این پروژه عظیمی است که من شروع کرده ام ولی به انجام نرسانده ام و به انجام رساندنش بر دوش اهالی فکر است.

راه حل مشکل ایران:

طباطبایی به تبع هگل، اعتقاد به نظریه پردازی فلسفی-تاریخی در مورد کشور دارد و معتقد است که مشکله یا معضل ایران بیش از هر چیز نیاز به نظریه پردازی فلسفی دارد. و این نظریه پردازی باید بومی باشد. یعنی از دل سنت خود ما برآمده باشد. "جدید" ما را در متن "قدیم" ما و به عنوان دنبالة آن تعریف کند نه این که بر اساس ایدئولوژی های وارداتی به دنبال حل مسئله ایران باشد. در واقع طباطبایی دنبال عقل دکارتی و هگلی است که جدید را در دل قدیم می جویند، نه عقل دکارتی که می خواهد دنیا را از نو و از پله نخست و از صفر بسازد. وی به تبعیت از ایدئالیسم آلمانی، نقش ایده پردازی را بر جامعه شناسی، اولویت و تقدم می بخشد.

نقد او به راه حل های جامعه شناسانه و سیاسی این است که به نظریه پردازی فلسفی بی اعتنا هستند و به دنبال راه حل های سطحی و وارداتی هستند که ربطی به مقتضیات جامعه ما ندارد و در نتیجه از دل این نظریه پردازی های جامعه شناختی، ایدئولوژی زاییده می شود.

طباطبایی به علاوه، از اندیشه های ماکیاوللی برای نزدیک شدن به نوعی رئال پولیتیک یعنی سیاست واقع گرا بهره می برد.

او می گوید اندیشه فلسفی پس از ابن سینا و فارابی به انسداد رسید و از آن زمان اجتهادی در نظریه پردازی فلسفی نداشته ایم.

نظریه ایرانشهری:

ایشان در تتبعات و تحقیقات درازدامن خود در اندیشه دینی و فلسفی و سیاسی خود به نظریه ایرانشهری می رسد که طبق آن اندیشه و فکر ایرانی و در یگ کلام، تمدن و فرهنگ ایرانی، خط سیر معینی داشته که باید ردّ آن را در سیاست نامه ها، اسلام ایرانی، شاهنامه فردوسی و حافظ و فلسفه فارابی و ابن سینا و سهروردی و ابن خلدون دنبال کرد.

ایرانیان، نوعی آیین حکمرانی و کشورداری داشته اند که با حکومت کردن بر اساس زور تفاوت داشته است. به گفته هگل ایرانیان اولین دولت جهان را برساخته اند. طباطبایی می گوید ما واژه های ملت، دولت و رنسانس را نداشته ایم ولی ملت داشته ایم، دولت داشته ایم و رنسانس هم داشته ایم. در دوره اشکانیان مجلس مهستان داشته ایم و قدرت تنها در دست پادشاه نبوده است.

سیاست نامه ها بازسازی حافظه فرهنگی ایرانی بوده اند و آثار هنری مانند شاهنامه که فردوسی با استفاده از خدای نامک ها، نگاشت، خاطره تاریخی ایرانی را بازسازی کرد.

در این بازسازی، متوجه می شویم که نهاد پادشاهی در ایران-برخلاف سایر کشورها- نهادی مقید بوده و به وسیله مفهومِ ایرانیِ "فره ایزدی"، مورد سوال قرار می گرفته و محدود می شده است. این در حالی است که پادشاهی مانند نادر خود را فرزند شمشیر می دانسته و از این قاعده تبعیت نکرده است.

همچنین امپراطوری ایرانی، وحدت و کثرت را با هم جمع می کرده است و در صدد تحمیل فرهنگی بر فرهنگ های دیگر نبوده است و این ویژگی نیز از منظر اندیشه ایرانشهری مهم و درخور توجه است.

بنای فرهنگ ایرانی از کوروش تا حافظ، مبتنی بر مدارا و رواداری و جذب و هضم فرهنگ های مهاجم بوده است.

طباطبایی با مفهوم سازی های بسیار، توانسته است زبان خاصی در بیان اندیشه های خود برسازد که بسیار به ترویج این اندیشه ها یاری رسانده است. مفاهیمی از قبیل زوال، انسداد، جدید و قدیم، تاسیس، مسئله و مشکل و ....

نهاد وزارت:

ایران اسلامی، برخلاف ترکیه و مصر و سوریه، هرگز به خلافت عربی گردن ننهاد و نه تنها هویت مستقل خود را حفظ کرد، بلکه این فرهنگ پر مایة ایرانی بود که متجاوزان را تحت تاثیر خود قرار داد.

این تاثیرگذاری عمدتاً از طریق نهاد "وزارت" میسر می شده است. نهادی که وزرای ایرانی به اعراب و ترک ها تحمیل کردند، به طوری که خلافت از زمان بنی امیه به سلطنت تبدیل شد.

ترک ها و اعراب، عمدتاً وزیران ایرانی با کفایتی داشتند که راه و رسم مملکت داری را مطابق با فرهنگ و ودانش ایرانی، بدانان منتقل می کردند. تشیع و تصوف، دو شاخصه دین ایرانی بوده اند. ایران با صفویه شیعه نشده و با صفویه فقط حکومت شیعه شد.

انسداد ایدئولوژیک:

اوج شکوفایی این فرهنگ و دوران زرین آن قرون سوم تا پنجم هجری بود ولی پس از آن این اندیشه ایرانشهری به محاق رفت و نوعی تصلب در سه عرصة فلسفه و دین و سیاست پدید آمد که طباطبایی از آن به "انسداد" و "زوال اندیشه"، تعبیر می کند. به عبارت دیگر، برخلاف اروپا، رنسانسِ نخست ما، قبل از قرون وسطای مان بود. تجلی این انسداد در حوزه اندیشه، جبرگرایی و تقدیر به جای عقل گرایی و تدبیر بود.

طباطبایی بر نقش مهم صوفیگری را در این تقدیر گرایی و انسداد تاکید می کند اما عرفان به مثابه نوعی سلوک متساهل و مداراگر، بخش از اندیشه ایرانشهری است.

این انسداد تا دوران مشروطه ادامه دارد و زمینه برای رنسانس دوم فراهم می شود. اما این بار، ایدئولوژی های وارداتی از نوع چپ و دینی، ایران را به انسدادی دوباره واردکردند و مشروطه در گذار کشور به مدرنیته ناکام ماند. جریان روشنفکری در ایران، برخلاف کشورهای غربی، از دل سنت برنخاسته بلکه حاصل تقلید از دیگران بوده است.

از همین رو طباطبایی، هم و غم و توانش را در نقد تفکر ایدئولوژیک، متوجه حزب توده، آل احمد، شریعتی و روشنفکری دینی می کند و در این نقد از درشت گویی نیز ابایی ندارد. او می گوید این کار را به نوعی "آواربرداری" تشبیه می کند و طبیعتاً آواربرداری، کاری خشن و توام با تخریب است. به قول خودش "باید به نام و ننگ از ایران دفاع کرد."

بدون نظریه پردازی در باره ایران، گرفتار شدن در دام ایدئولوژی، تکرار می شود. مشکل ایران، نداشتن نظریه ی گذار است. تا کنون هر چه داشته ایم، تاریخ نگاری و وقایع نگاری بوده است نه نظریه پردازی فلسفی. درواقع به جای تقلید باید به "تاسیس" در جوزه اندیشه دست زد. طباطبایی تنها کسی است که در این باب اهتمام داشته است.

طباطبایی ضمن مطالعه مشروطه، متوجه تاثیر فقهایی چون آخوند خراسانی و نایینی می شود که بدون کمک ایشان مشروطه ای در کار نمی بود. لذا به این نتیجه می رسد که راه گذار از سنت به مدرنیته، تبدیل فقه به قانون است. یعنی فقها به جای قضاوت های ناهمگون و فردی، در تعامل با حقوقدانان راه را برای تبدیل فقه به قانون و وحدت رویه قضایی فراهم سازند. این همکاری، همان کاری است که در دوران پهلوی اول تا حدی انجام شد. تاسیس قوه قضاییه مستقل گام بزرگی در این جهت است.

پس تا اینجا طباطبایی دو راه حل پیش پا نهاده است: تاسیس نظریه فلسفی در مورد ایران و تبدیل فقه به قانون.

بدفهمی های نظریه ایرانشهری:

طباطبایی برداشت ناسیونالیستی، سلطنت طلبانه و هگلی از تئوری خود را رد می کند. او می گوید در تدوین نظریه ایران از هگل هم استفاده کرده ولی او هگلی نیست. او خود را ناسیونالیست و سلطنت طلب هم نمی داند و دغدغه ایشان، گشودن نظریه پردازی برای گذار ایران از سنت به مدرنیسم است.

نقد و بررسی:

طباطبایی یک تنه زحمت و مرارت بسیاری در تحقیقات عمیق و همه جانبه خود برده است. او باری را بر دوش گرفته که از عهده یک گروه منسجم مطالعاتی هم برنمی آید. بخش مهمی از کمی و کاستی های اندیشه ایرانشهری ناشی از سنگینی این بار است:

1. جای آن داشت که تتبعات وسیع، پرحجم، مطوّل و بعضاً پراکنده طباطبایی در یک کتاب مستقل گرد می آمد تا سوء برداشت ها از نظریات ایشان به حداقل می رسید. این کاری است که دکتر ابراهیم صحافی به عنوان شارح آرای طباطبایی به عهده خود نهاده است.

2. برخورد طباطبایی با تاریخ ایران گزینشی و مبتنی بر چند سیاست نامه و چند نام است. این گزینشِ ناقص، ناقض خود است. آن جایی که طباطبایی، موضوع انسداد را پیش می کشد. ایشان خود پیش از هر کسی به این پرسش جواب دهد که اندیشه ایرانشهری چرا باید به انسداد دچار شود؟ بالاخره این انسداد هم بخشی از این نظریه است.

مگر می شود که به عکس همه ملل جهان، رنسانس ما قبل از قرون وسطایمان باشد؟ این هم از آن سخنان وارونه و عجیبی است که برای نجات نظریه طرح شده است.

3. این برخورد گزینشی موجب می شود که طباطبایی بر اساس مقدمات اندک و گزینشی، نتایج بزرگ بگیرد و در صدد نظریه پردازی برای معضله یا دشوارة ایران برآید. این همان کاری است که هگل- به مثابه یک سیستم ساز کل گرا- با تاریخ بشر می کند و هر جا را که با الگویش جور درنمی آید، توجیه و تقطیع می کند.

3. طباطبایی در این نظریه پردازی، گاه جایگاه محققانه اش را فرومی گذارد و به عنوان یک کنشگر سیاسی، دیگران را داوری می کند. برخوردهای تند و تیز ایشان به نو اندیشان دینی و روشنفکران غیر دینی در این راستا قرار دارد.

این درحالی است که بخش مهمی از رنسانس باید در حوزه دین صورت گیرد و این همان کاری است که نو اندیشان دینی- تحت عنوان پروتستانیزم اسلامی- بدان اهتمام داردند. اساساً روشنفکری دینی به روشنفکری اسلامی قابل تقلیل نیست و روشنفکری اسلامی هم به شریعتی تقلی نمی یابد. خود هگل- که فیلسوف مورد علاقه طباطبایی است- پرچمدار نواندیشی دینی و پروتستانیزم است.

طباطبایی عامدانه، روشنفکری غیر دینی را به جلال آل احمد و روشنفکری دینی را به شریعتی تقلیل می دهد تا آسان تر از آنان عبور کند. در حالی امروزه، روشنفکران عرفی مهمترین ناقدین آل احمد و روشنفکران دینی خود مدعی ترین کسان نسبت به شریعتی اند.

4. هر کشوری ویژگی های فرهنگی خود را به دین و فلسفه و تاریخ می زند و این ویژگی خاص ایران نیست. اگر اسلام ایرانی داریم، اسلام مصری و ترکی هم داریم که با اسلام افغانی و سعودی متفاوت است.

از آن گذشته اسلام ایرانی نیز گرایش بنیادگرایانه هم دارد که اتفاقاً دست بالا را دارد.

همینطور نهاد وزارت هم مختص ایرانیان نبوده است و در کشورهای ترکیه و مصر هم وجود داشته است. تنها تفاوت ایران با این کشورها این است که ایرانیان به میزان زیادی-نه کاملا- زبان خویش را حفظ کردند.

به علاوه، طباطبایی با افتخار می گوید قدرت فرهنگ ایرانی به حدی بود که سلطنت را جایگزین خلافت کرد. این جایگزینی از زمان بنی امیه و معاویه شروع شد.

به نظر می آید این جایگزینی موجب افتخار نباشد. چرا که خلافت بالاخره نهادی انتخابی بود و سلطنت نهادی موروثی.

همینطور ایشان از نمدمال شدن خلیفه عباسی توسط هلاگو خان، که به توصیه خواجه نصیر طوسی انجام شد، به عنوان انتقام ایرانیان از اعراب به دست مغولان نام می برند. به نظر نمی رسد این نوع انتقام گیری هم دردی از مردم ایران درمان کرده باشد و شاید بهتر است آن را به حساب بوسیدن دست قدرتِ قهار، توسط خواجه بگذاریم.

این ها نمونه هایی از حک و اصلاحات تاریخی و تحقیقی طباطبایی است که بی طرفی نظریه ایشان را مخدوش می کند.

5. درست است که فره ایزدی نوعی قید نظری است اما عملاً پادشاهان ایرانی، با وجود داشتن وزیر، یکه تاز و مستبد بوده اند. اتفاقاً مثال نادر، نقض کنندة این قید و بند ادعایی است.

6. به نظر می رسد عناصری از ایرانشهری خود عامل انسدادند که برخورد گزینشی طباطبایی باعث بی توجهی بدان ها و برجسته کردن پاره ای دیگر از این عناصر می شود.

مثلاً ادغام دین و دولت نیز در اندیشه ایرانی از ساسانی تا صفوی وجود داشته است. طباطبایی در باره آمیختگی سکوت می کند. آیا نباید طبق تئوری ایشان، ولایت فقیه را ادامه این تداخل دانست؟ آیا می توان به سبب این سابقه، لازمه اندیشه ایرانی را تداخل دین و حکومت دانست؟

همچنین اندیشه ایرانشهری، مبتنی بر دوگانه ساختگی نبرد و نور و ظلمت بوده است. آیا این ابتنا، خود مانعی در مسیر مدرن شدن ما نیست؟

7. طباطبایی معتقد به تقدم تئوری و نظریه بر عمل است. این اعتقاد، با آنچه در عمل اتفاق می افتد، فاصله دارد. در عمل، باآزمایش و خطاست که ملت ها راهشان را پیدا می کنند. این آزمایش و خطاها در تئوری اهل اندیشه منعکس می شود و این دقیقاً همان کاری است که طباطبایی کرده است. ایشان هم خطاهای پیشین خود (گرایش به چپ) را رصد و اصلاح کرده و اکنون گرایش به راست و لیبرلیسم دارد و جالب است که ایده تقدم نظریه بر عمل با ایده پراگزولوژی میزس لیبرال نیز در تضاد است. کما اینکه با نظریه کنش پیر بوردیو هم منافات دارد.

8. فلسفه پردازی ابن سینا و فارابی نیز ربطی به ایرانشهری ندارد. عمدتاً در مسائل نظری و الهیاتی است و رنگ و بوی کلامی دارد تا فلسفی. همینطور است وضعیت سهروردی و ملاصدرا که طباطبایی بدانان نیز عنایتی دارد.

9. طباطبایی در نظریات جدیدش، لیبرال است و با میزس و هایک همدل است. اما مشخص نیست اندیشه ایرانشهری چه نسبتی با نظریه لیبرال- که آن هم وارداتی است- دارد؟ آیا پذیرش مالکیت خصوصی نزد فقعای شیعه برای برقراری چنین نسبتی کافی است؟

10. علیرغم تتبعات وسیع و عمیق طباطبایی در تاریخ ایران، نهایتاً خمیرمایه یا بن مایه نظریه ایرانشهری نزد وی روشن نیست. آیا محتوای این نظریه و سیمانی که این تئوری را به یک نظریه منسجم تبدیل کرده، درآمیختگی و کنترل متقابل دین وسیاست است یا سلطنت و وزارت؟ نظریه ایرانشهری، طیف وسیعی از داده های تاریخی را پوشش می دهد، بی آن که ذیل مفاهیم معینی تعریف شود.

این ابهام به حدی است که نمی توان فهمید، طباطبایی نهایتاً قائل به نوعی از دموکراسی انتخابی است یا نوعی از سلطنت مشروطه با همکاری فقها و حقوقدانان را توصیه می کند که قدیم را با جدید جمع کند یا به نوعی استبداد منور عقیده دارد.

تاکید بر نظریه ایرانشهری، بدون تاکید بر دموکراسی، زمینه را برای برداشت های مختلف مهیا می کند.

11. اندیشه تقدیر گرا را ما از ایران باستان تا شاهنامه فردوسی داشته ایم. پس از حمله اعراب و مغول ها این اندیشه پر و بال گرفت. در همان قرون سوم تا پنجم نیز به محاذاتِ اندیشه اعتزالی، اندیشه اشعری هم وجود داشته است. امروزه روز نیز این تفکر در قالب ایده هایی چون توهم توطئه بر تفکر ما سیطره نسبی دارد. لذا در این مورد هم به نظر می رسد رویکرد طباطبایی، گزینشی است.

12. مفهوم سازی و اصطلاح سازی این مفاهیم، تا آنجایی که به فهم بهتری از موضوع منجر شود، کار مهم و پسندیده ای است اما اگر به القای روایت خاصی کمک کند، مصداق تحریف واقعیت است. اختراع زبان جدید و تحمیل آن به گفتگو کنندگان از طریق تکرار و پروپاگاندا، کاری که چپ، با دخل و تصرف در زبان عادی و بی محتواسازی کلمات، به خوبی از پس آن بر می آمد.

13. طباطبایی با رد آموزش زبان های محلی و قومی، مخالفت اقوام و اتنیک ها را به جان خریده است. در حالی که می توانست در چارچوب همان تز"وحدت در کثرت و کثرت در وحدت" خودش، قائل به نوعی تکثر برای اقوام باشد بی آن که از اصول خودش کوتاه بیاید. شاید این موضع، به شیوه ستیزه گر او برگردد.